بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 107

مسلمانان‌

در آن تحقير شود و حرمت او شكسته شود، به اين معنا كه بخواهند در زعامت او تزلزل يا خدشه‌اى وارد كنند يا در رسميّت او مناقشه كنند، با ايمان به مبدء و معاد نمى‌سازد.

كسى كه زمام امر مسلمانان- به حق- در اختيار او است، از نظر اسلام بسيار محترم و ارزشمند است. حتى نمى‌توان مطلبى را به صورت هزل و شوخى درباره او مطرح كرد،[1]به ويژه در اين زمان كه در شرايط خاصّى قرار داريم. ما نبايد انتقاد

[1]. مطلب مهم ديگر اين‌كه من عقيده دارم توصيه به تقوا كم‌كم دارد به صورت شعار در مى‌آيد. مى‌بينيد كه چون توصيه به تقوا يكى از وظايف خطيب در خطبه‌هاى نماز جمعه است، حتى در نماز جمعه‌هاى ما يكى- دو جمله به عنوان شعار گفته مى‌شود و تمام مى‌شود؛ اما بايد به تقوا آن هم در تمامى اعضا، حتى در فكر، واقعيت بخشيد. انسان بى جهت نسبت به كسى سوء ظن نبرد، به چيزى كه «يحرم النظر اليه» نگاه نكند كه اين خلاف تقوا است. مهم‌ترين عامل گمراهى انسان زبان است؛ لذا بايد آن را كنترل كرد، انسان نبايد هر چه به ذهنش مى‌آيد به كسى نسبت دهد و هر حرفى را كه مى‌شنود به مجرد شنيدن، ترتيب اثر دهد. ممكن است انسان با يك جمله، به‌گونه‌اى آبروى كسى را ببرد كه او نتواند تا آخر عمر سر بلند كند. اگر اين زبان يك ثانيه، يك لحظه حركت كرد و جمله اى درباره كسى گفت و او را تا آخر عمر به خاك سياه نشاند، مسئولش گوينده آن جمله است. برادران! زبانتان را كنترل كنيد، اين زبان بلاها به روز انسان مى‌آورد. هر حرفى را كه مى‌خواهيد بزنيد اول بسنجيد و ببينيد آيا شرع مقدس به شما اجازه مى‌دهد اين حرف را بزنيد؟ آيا تحقيق كرده ايد واين حرف را مى‌زنيد؟ چه درباره شخص، چه درباره گروههاى اسلامى و چه درباره مسئولان نظام. همه اينها مورد حساب وكتاب است. اگر واقعيت ندارد كه ما نمى‌توانيم چنين حرفى را بزنيم، اگر واقعيت دارد، پس چه كسى بايد به اينها عمل كند؟ آيا من و شما در عمل به اين مسائل سزاوارتريم يا يك بازارى و ادارى؟ وقتى در مجلسى مى‌نشينيد آيا يك بازارى بهتر زبانش را كنترل مى‌كند يا من وشما؟ ما بايد زبانمان را كنترل كنيم، بايد تمام اعضايمان تحت كنترل باشد، ما بايد در جامعه مجسمه تقوا باشيم. در غير اين صورت به جاى اين‌كه مروّج باشيم مخرب خواهيم بود. يكى از آقايان محترم تهران كه مرد خوبى بود و با ما نسبت داشت، مى‌گفت: يك روز در يك مجلسى كه سى‌چهل نفر ازآقايان تهران بودند، نشسته بوديم، يك كسى گفت: من مى‌خواهم از شماها سؤالى بكنم؛ از اوّلى پرسيد: شما براى چه سهم امام مى‌خوريد؟ او گفت: من مسجد مى‌روم، مسأله مى‌گويم و منبر مى‌روم. از دوّمى پرسيد: تو براى چه سهم امام مى‌خورى؟ پاسخ او نيز همان بود. آن آشناى ما مى‌گفت: نوبت به من رسيد، از من پرسيدند براى چه سهم امام مى‌خورى؟ گفتم: واقعش را بگويم؟ گفتند: آرى، گفتم: من سهم امام مى‌خورم كه مخرّب اسلام نباشم، همين مقدار. مى‌خورم كه اسلام را تخريب نكنم. برادران! گاهى ما در صورت و قيافه ترويج، مخرّب هستيم. گاهى انسان خودش هم نمى‌فهمد چه مى‌كند، خودش نمى‌فهمد كه كارهايش صد درصد با اسلام منطبق نيست. اگر خداى ناكرده نوعى انحرافات اخلاقى در وجود او باشد وقتى او را با نام اسلام ملاحظه مى‌كنند چه برداشتى درباره او دارند؟ در اين صورت «على الاسلام السّلام». پس بدانيد ما خيلى در مخاطره هستيم. آن‌كه جامعه- حتى قبل از علم- از ما انتظار دارد، تقوا است. روحانى متقى ارزشمند است هر چند سواد هم نداشته باشد. اگر علتش را بپرسيد؛ پاسخ اين است كه: اگر روحانى متقى بود و مسأله‌اى از او پرسيدند، يا جوابش را بلد است يا بلد نيست. اگر جوابش را بلد است جواب مى‌دهد، اگر بلد نيست چون متقى است حرف بى‌حساب نمى‌زند. مى‌گويد: اجازه بدهيد بروم بپرسم يا كتاب را ببينم و بعد جواب مسأله شما را بدهم. اميدوارم خداوند اين انقلاب را هر چه بيشتر مستحكم بفرمايد و رهبر بزرگوار انقلاب را طول عمر و سلامتى عنايت فرمايد.

(اين حاشيه از متن فرمايشات آيت الله العظمى فاضل استفاده شده است. سيرى كامل در اصول فقه، ج 2، ص 323، درس 136)


صفحه 108

برخى از منتقدان را كوچك و بى اهميت بدانيم. كسانى كه در اين شرايط به صورتى انتقاد مى‌كنند كه نظام و انقلاب را مى‌شكنند از دو صورت خارج نيستند: يا به ماهيت انقلاب پى نبرده‌اند يا دنائت و كينه توزىِ ضد انقلاب را درك نكرده‌اند.[1]درك اين واقعيتها است كه مسئوليت ما را مشخص مى‌كند.

انقلاب ما در شرايطى قرار گرفته است كه اگر تمام ابر قدرت‌ها بتوانند كارى كنند تا اثرى از اين انقلاب برجاى نماند، اين كار را خواهند كرد.[2]

[1]. قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (ع): مَنْ قَالَ لِمُسْلِمٍ قَوْلًا يُرِيدُ بِهِ انْتِقَاصَ مُرُوَّتِهِ حَبَسَهُ اللَّهُ عَزَّوجَلَّ فِى طِينَهِ خَبَالٍ حَتَّى يَأْتِى مِمَّا قَالَ بِمَخْرَجٍ. (بحار الأنوار، ج 10، باب 7، ص 89) هر كس درباره مسلمانى سخنى بگويد و مقصودش ريختن آبرو و خرد كردن شخصيت او باشد، خداوند او را در چرك و كثافت و لجن‌زار جهنم زندانى مى‌كند تا وقتى كه بتواند دليلى براى گفته خويش بياورد و از عهده آن سخن برآيد.

قَالَ أَمِيرالْمُؤْمِنِينَ (ع): إِيَّاكُمْ وَ غِيبَهَ الْمُسْلِمِ فَإِنَّ الْمُسْلِمَ لَايَغْتَابُ أَخَاهُ وَقَدْ نَهَى اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ عَنْ ذَلِكَ فَقَالَ: وَلا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً (بحارالأنوار، ج 72، باب 66، ص 220) از غيبت مسلمان بپرهيزيد كه مسلمان غيبت برادرش را نمى‌كند در حالى كه خداوند متعال از آن نهى كرده و فرموده: از يكديگر غيبت نكنيد، آيا هيچ يك از شما دوست دارد گوشت مردار برادرش را بخورد؟

[2]. بنيانگذار انقلاب اسلامى مرحوم امام خمينى در اين زمينه مى‌فرمايد: اسلام يك خار بزرگى در چشم اشخاصى شده است كه از اول نمى‌توانستند اسلام را ببينند، منتها قبل از انقلاب، چون دولت طاغوت بود، قلمها و قدمها و گفتارها به اسلام خيلى توجه نداشت؛ لكن الان كه دولت طاغوت منقرض شده و ديگر بازگشتى ندارد و جمهورى اسلامى محقق شده است، كسانى كه اسلام مثل استخوانى در گلوى آنها است در صدد برآمدند كه نگذارند اين حقيقت تحقق پيدا كند. اساس و پايه تمام اين اختلافاتى كه مى‌بينيد با شماها، با كميته‌ها، با دادگاههاى انقلاب، با روحانيون و با پاسدارها دارند، اختلاف با اسلام است. كسانى كه حتى نمى‌توانند اسم اسلام را بشنوند و حالا مى‌بينند كه اسلام پيش آمده است و- ان شاء اللَّه تعالى- با محتواى خودش تحقق پيدا مى‌كند آن را خوف برداشته است كه اگر حقيقت اسلام پيدا كند، شياطين طرد خواهند شد؛ به همين دليل با تمام قوايى كه دارند با اسامى مختلف- با اسم اسلام با اسم خدمتگزارى به مردم با اسم «فدايى خلق» و ...- با اسمهاى مختلف به ميدان آمدند؛ يعنى به ميدان خداوند آمده‌اند .... (صحيفه نور، ج 10، ص 458)


صفحه 109

ابرقدرتها- به ويژه آمريكا- به يقين مى‌دانند كه نهاد مقدس روحانيّت تشيّع، منشأ آن رسوايى مفتضحانه و ضربه اى است كه از اين انقلاب اسلامى خورده اند؛ به همين دليل اگر آنان خداى ناكرده بار ديگر بر كشور ما مسلط شوند انتقام خواهند گرفت‌[1]و نخواهند گذاشت كه تا صدها سال ديگر، زمينه‌اى براى فعاليّت روحانيت فراهم شود.

يك روز جناب آقاى فلسفى در مدرسه فيضيه منبر رفت و جمله حقى را به تناسب بيان كرد كه: اگر آمريكا خداى ناكرده، اين بار برما مسلط شود و انقلاب ما را بكوبد، بدانيد كه تا صدها سال اجازه نخواهد دادكه حتى يك نفر ملبّس به لباس روحانيت باقى بماند. اگر انقلاب از بين برود، عمامه براى صدها سال از بين رفته است. ديگر يك مظهر از مظاهر اسلام را باقى نخواهد گذاشت.[2]حتى همان ظواهر

[1]. قَالَ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ (ع): فَقِيهٌ وَاحِدٌ يُنْقِذُ يَتِيماً مِنْ أَيْتَامِنَا الْمُنْقَطِعِينَ عَنَّا وَ عَنْ مُشَاهَدَتِنَا بِتَعْلِيمِ مَا هُوَ مُحْتَاجٌ إِلَيْهِ أَشَدُّ عَلَى إِبْلِيسَ مِنْ أَلْفِ عَابِدٍ لِأَنَّ الْعَابِدَ هَمُّهُ ذَاتُ نَفْسِهِ فَقَطْ وَ هَذَا هَمُّهُ مَعَ ذَاتِ نَفْسِهِ ذَاتُ عِبَادِ اللَّهِ وَ إِمَائِهِ لِيُنْقِذَهُمْ مِنْ يَدِ إِبْلِيسَ وَ مَرَدَتِهِ فَذَلِكَ هُوَ أَفْضَلُ عِنْدَ اللَّهِ مِنْ أَلْفِ أَلْفِ عَابِدٍ وَ أَلْفِ أَلْفِ عَابِدَه. (بحار الأنوار، ج 2، باب 8، ص 1) يك فقيه و داناى به احكام شرعيّه كه يتيمى از ايتام ما (آل محمّد صلوات اللَّه عليهم) را كه از ما و از ديدن ما جدا شده‌اند نجات داده و رهايى بخشد به تعليم و ياد دادن آنچه را آن يتيم به آن نيازمند است سخت‌تر است بر شيطان از هزار عبادت‌كننده؛ زيرا عبادت‌كننده همّت و قصدش خودش است و بس، و اين فقيه همّت و خواسته‌اش هم خود او است و هم بندگان و كنيزان خداوند (مردها و زنها) كه ايشان را از دست شيطان و ارادتمندان و كارگردانان او نجات داده و رهايى بخشد، پس آن فقيه نزد خداوند از هزار هزار مرد عبادت‌كننده و از هزار هزار زن عبادت‌كننده افضل و برتر است.

[2]. (وَ لَنْ تَرْضى عَنْكَ الْيَهُودُ وَ لَا النَّصارى حَتَّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ قُلْ إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدى وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ بَعْدَ الَّذى جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ ما لَكَ مِنَ اللَّهِ مِنْ وَلِى وَ لا نَصير). (بقره، آيه 120) دشمن، به كم راضى نيست. فقط با سقوط كامل و محو مكتب و متلاشى شدن اهداف شما راضى مى‌شود. «لَنْ تَرْضى عَنْكَ» پيروى از تمايلات و هوسهاى مردم، منجر به قطع الطاف الهى مى‌شود. و اين هر دو با هم جمع نمى‌شود، پس يا لطف خداوند يا هوسهاى مردم: (ما لَكَ مِنَ اللَّهِ مِنْ وَلِى وَ لا نَصِيرٍ).


صفحه 110

زمان طاغوت را هم از بين خواهند برد، براى اين‌كه همان ظواهر به باطن تبديل شد و اين مصيبت‌ها را بر آنان وارد كرد؛ بنابراين، كسانى كه خيال مى‌كنند اگر اين انقلاب از بين برود، فقط انقلابيون از دم تيغ آمريكا خواهند گذشت، بدانند كه مطلب اين‌گونه نيست.

اين مطالبى را كه عرض كردم نه شعار است و نه مى‌خواهم الفاظ را پشت سر هم قرار بدهم. بلكه واقعيت هايى است كه مسئوليت ما را مشخص مى‌كند.

والسلام عليكم ورحمه الله و بركاته‌


صفحه 111

درس چهاردهم‌[1]معيار خوب و بد

عن ابى جعفر باقرالعلوم (ع):

«... وَاعْلَمْ بِأَنَّكَ لَاتَكُونُ لَنَا وَلِيّاً حَتَّى لَوِاجْتَمَعَ عَلَيْكَ أَهْلُ مِصْرِكَ وَقَالُواإِنَّكَ رَجُلُ سَوْءٍ لَمْ يَحْزُنْكَ ذَلِكَ وَ لَوْ قَالُوا إِنَّكَ رَجُلٌ صَالِحٌ لَمْ يَسُرَّكَ ذَلِكَ وَ لَكِنِ اعْرِضْ نَفْسَكَ عَلَى كِتَابِ اللَّهِ فَإِنْ كُنْتَ سَالِكاً سَبِيلَهُ زَاهِداً فِى تَزْهِيدِهِ رَاغِباً فِى تَرْغِيبِهِ خَائِفاً مِنْ تَخْوِيفِهِ فَاثْبُتْ وَ أَبْشِرْ فَإِنَّهُ لَا يَضُرُّكَ مَا قِيلَ فِيكَ وَ إِنْ كُنْتَ مُبَايِناً لِلْقُرْآنِ فَمَا ذَا الَّذِى يَغُرُّكَ مِنْ نَفْسِك. إِنَّ الْمُؤْمِنَ مَعْنِىٌّ بِمُجَاهَدَهِ نَفْسِهِ لِيَغْلِبَهَا عَلَى هَوَاهَا فَمَرَّهً يُقِيمُ أَوَدَهَا وَ يُخَالِفُ هَوَاهَا فِى مَحَبَّهِ اللَّهِ وَ مَرَّهً تَصْرَعُهُ نَفْسُهُ فَيَتَّبِعُ هَوَاهَا فَيَنْعَشُهُ اللَّهُ فَيَنْتَعِشُ وَ يُقِيلُ اللَّهُ عَثْرَتَهُ فَيَتَذَكَّرُ وَيَفْزَعُ إِلَى التَّوْبَهِ وَ الْمَخَافَهِ فَيَزْدَادُ بَصِيرَهً وَمَعْرِفَهً لِمَا زِيدَ فِيهِ مِنَ الْخَوْفِ وَذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ يَقُولُ: (إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُون)».[2]

[1]. اين درس در جلسه «پانصد و بيست و هشتم» و «پانصد و سى و سوم» و «پانصد و سى و هفتم» درس خارج اصول معظم له ايراد گرديده است.

[2]. تحف العقول، وصيته (ع) لجابر بن يزيد الجعفى، ص 284. بدان كه تو از دوستان ما نيستى مگر آن زمان كه اگر اهل شهر، بر ضدّ تو جمع شوند و بگويند كه تو فرد بدى هستى، اين تو را اندوهناك نسازد و اگر بگويند كه تو فرد نيكوكارى هستى، اين مايه شادمانى تو نشود؛ چرا كه ميزان خوبى و بدى انسان، كتاب خدا و عمل به آن است، پس خود را بر كتاب خداى متعال عرضه كن، اگر ديدى رهرو راه خدايى و در آنچه امر به زهد فرموده است زاهد هستى و به آنچه ترغيب كرده است مايلى و از بيم دادن آن بيمناك مى‌شوى، استوار باش و شادى كن كه در اين صورت، آنچه در باره تو بگويند به تو زيانى نمى‌رساند و اگر از قرآن جدايى چرا به خودت مغرور مى‌شوى؟ از مؤمن خواسته شده كه با نفس خود به مبارزه برخيزد تا بر او پيروز شود. البته گاهى بر اثر مبارزه از انحراف نفس جلوگيرى مى‌كند و با هواى نفس خود در راه خداوند مخالفت مى‌كند و گاهى نفسش او را بر زمين مى‌زند و پيرو هواى نفس مى‌شود كه دراين صورت خداوند دستش را مى‌گيرد و بلندش مى‌كند و او از جاى برمى‌خيزد. خداوند از خطايش مى‌گذرد و او نيز متذكّر مى‌شود و به توبه و بيم و ترس رو مى‌آورد كه اين مطلب موجب افزايش بصيرت و بينش او مى‌گردد، چراكه ترسش افزون شده است؛ زيرا خداوند در سوره اعراف آيه 201 مى‌فرمايد: در حقيقت كسانى كه از خداى متعال پروا دارند چون وسوسه‌اى از جانب شيطان به ايشان رسد خداوند را به ياد آورند و به ناگاه بينا شوند.


صفحه 112

حضرت باقرالعلوم (ع) به جابر بن يزيد جعفى- كه يكى از اصحاب خاص امامين همامين حضرت باقر و حضرت صادق (ع) است- وصيت مفصّلى مى‌كند.

حضرت مى‌فرمايد: بدان! اگر بخواهى عنوان ولىّ، دوست و علاقه مندى ما بر تو منطبق باشد، بايد روحيه‌اى داشته باشى كه اگر تمامى مردم، برضدّ تو اجتماع كنند و بگويند تو انسان بدى هستى، در روحيه تو هيچ تأثيرى نگذاشته و تو را محزون نكند. و اگر همه مردم به توافق رسيده و بگويند تو آدم خوب و صالحى هستى، در روحيه تو اثر سرور، انبساط و خوشحالى به وجود نيايد.

مقصود حضرت اين است كه نظر و عقيده مردم معيار و ميزان خوبى و بدى نيست.[1]انسان نبايد اين را پيش خودش معيار قرار دهد و بگويد: دليل خوبىِ من اين است كه مردم، مرا آدم خوبى مى‌دانند يا دليل بدى من اين است كه مردم، مرا

[1]. عن أمير المؤمنين (ع): ... وَ الْصَقْ بِأَهْلِ الْوَرَعِ وَ الصِّدْقِ وَ ذَوِى الْعُقُولِ وَ الْأَحْسَابِ ثُمَّ رُضْهُمْ عَلَى أَنْ لَا يُطْرُوكَ وَ لَا يَبْجَحُوكَ بِبَاطِلٍ لَمْ تَفْعَلْهُ فَإِنَّ كَثْرَهَ الْإِطْرَاءِ تُحْدِثُ الزَّهْوَ وَ تُدْنِى مِنَ الْغِرَّهِ وَ الْإِقْرَارُ بِذَلِكَ يُوجِبُ الْمَقْتَ مِنَ اللَّهِ .... (تحف العقول، عهده (ع) إلى الأشتر حين ولاه مصر، ص 126) به پارسايان وراستگويان وخردمندان و مردم خانواده‌دار بپيوند و با ايشان طورى رفتار كن كه زبان به تعريف بى‌حدّ تو نگشايند و براى كارى كه نكرده‌اى بيهوده نستايند؛ زيرا ستايش زياد خودپسندى را به دنبال دارد و والى را به وادى غرور مى‌كشد و پذيرش آن موجب دشمنى خداوند است.


صفحه 113

آدم بدى مى‌دانند؛ چرا كه اين معيار، غلط و غير قابل قبول است، اگر چه همه مردم برآن اتفاق و اجماع كنند.

ملاك خوبى و بدى افراد چيست؟

ملاك خوبى و بدى افراد، كتاب خداوند است؛ البته مقصود از كتاب الله تعالى، خصوص قرآن و كتاب الله تعالى فى مقابل السنّه و الروايات نيست؛ بلكه همانند عبارت «إلّا شرطاً خالف كتاب الله تعالى» در بحث ادله شروط است‌[1]؛ بنابراين مراد از كتاب در اين گونه موارد اعمّ بوده و به معنى دستورات الهى «ما كتبه و قرّره و بيّنه الله تبارك و تعالى» است؛ چه از طريق كتاب الله تعالى و قرآن مجيد باشد و چه از طريق رسول گرامى اسلام و ائمه هدى:.

سپس حضرت در توضيح اين معيار مى‌فرمايد:

آيا خودت را در مسير شرع و قوانين الهى مى‌بينى؟

آيا اين حالت را در خودت مى‌بينى كه نسبت به آن چيزهايى كه اسلام از آنها تزهيد مى‌كند و مى‌گويد: نبايد به آنها رغبتى داشته باشيد، بى رغبت هستى و زهد مى‌ورزى؟

آيا آنچه را كه اسلام به آن ترغيب مى‌كند؛ مانند عبادات، مستحبات و امثال آن؛ مورد علاقه تو هست؟

آيا علاقه‌مندى به اين‌كه به فقرا و همسايگان نيازمندت كمك بشود يا جوان‌هاى اهل محل در مسجد حضور يافته و از فحشا و منكر دور شوند؟[2]

آيا به كسى كه امر به معروف و نهى از منكر- را با آن اهميتى كه دارد[3]- انجام‌

[1]. عَنْ أَبِى‌عَبْداللَّهِ (ع): الْمُسْلِمُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ إِلَّا كُلَّ شَرْطٍ خَالَفَ كِتَابَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَلَا يَجُوز. (من لايحضره الفقيه، ج 3، باب الشرط والخيار فى البيع، ص 202) مسلمانان به شرطهاى خود لا جرم پاى‌بند باشند مگر شرطى كه با فرامين خداوند عزيز سازگار نيست كه آن جايز نيست.

[2]. عن جبرئيل (ع): أنا حبّب إلى من دنياكم ثلاثه: إرشاد المضلّين و مؤانسه الغرباء الغائبين و معاونه أهل العيال المعسرين. (تحرير المواعظ العدديه، فصل 3، ص 241) من از دنياى شما سه چيز را دوست دارم: هدايت گمراهان، الفت با غريبان و كمك به عائله‌مندان تنگدست.

[3]. (يا بُنَىَّ أَقِمِ الصَّلاهَ وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ اصْبِرْ عَلى ما أَصابَكَ إِنَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُور). (لقمان، آيه 17) پسرم! نماز را برپا دار و امر به معروف و نهى از منكر كن و در برابر مصايبى كه به تو مى‌رسد شكيبا باش كه اين از كارهاى مهمّ است.


صفحه 114

دهد، علاقه دارى؟

آيا از آنچه كتاب الله تعالى و روايات معصومين: تو را از آن مى‌ترسانند خوف دارى؟

آيا نسبت به خطرات عالم آخرت- كه گريبان انسان را مى‌گيرد- بى‌تفاوت نيستى و واقعاً از جهنم و دركات آن وحشت دارى؟

اگر اين‌چنين هستى و خودت را در مسير اجراى همه جنبه هاى كتاب الله تعالى مى‌بينى- چه از نظر عمل و طرز فكر، چه از نظر حالات خوف و مسرّت، چه از نظر علاقه و عدم علاقه، «فَاثْبُتْ وَ أَبْشِرْ»- اين راه را ادامه بده و بشارتى براى خودت بدان كه در اين راه هستى و به طرز تفكر مردم نسبت به خودت، ترتيب اثر مده، بگذار هرچه درباره تو مى‌خواهند بگويند، هيچ ضررى به تو نمى‌رساند و هيچ نقصى براى تو نخواهد بود.

اما اگر- نعوذ بالله تعالى- در مقابل كتاب الله تبارك وتعالى و قرآن مجيد و احكام اسلام قرار گرفته‌اى، نه از جهنّم وحشتى دارى! و نه به بهشت رغبتى!، نه به اعمالى كه قرآن كريم به آنها تحريص و ترغيب مى‌كند!، رغبتى هست و نه به مسائلى كه از آنها تزهيد مى‌كند، زهد مى‌ورزى! در اين صورت چه چيزى تو را مغرور كرده، به خودت مى‌بالى و براى خودت حساب باز مى‌كنى؟! كسى كه خداى ناكرده در جهت خلاف قرآن كريم گام بردارد، اگر همه عالم هم او را انسان خوبى بشناسند، واقعيّت بد او را تغيير نمى‌دهد[1]؛ زيرا در حقيقت تمام ملاك عبارت از

[1]. عن ابى عبدالله (ع): هِشَامُ! لَوْ كَانَ فِى يَدِكَ جَوْزَهٌ وَ قَالَ النَّاسُ: لُؤْلُؤَهٌ مَا كَانَ يَنْفَعُكَ وَ أَنْتَ تَعْلَمُ أَنَّهَا جَوْزَهٌ وَ لَوْ كَانَ فِى يَدِكَ لُؤْلُؤَهٌ وَ قَالَ النَّاسُ: إِنَّهَا جَوْزَهٌ مَا ضَرَّكَ وَ أَنْتَ تَعْلَمُ أَنَّهَا لُؤْلُؤَه. (بحارالأنوار، ج 1، باب 4، ص 136) اى هشام! اگر در دست تو گردويى بود و مردم گفتند: مرواريد است، به تو نفع و سودى نمى‌رساند و حال آن‌كه مى‌دانى آن گردو است و اگر در دستت مرواريد بود و مردم گفتند: آن گردو است، ضرر و زيانى به تو نمى‌زند و حال آن‌كه ميدانى آن مرواريد است (خلاصه اين‌كه عاقل به مدح و ستودن مردم مغرور نمى‌شود و فريب نمى‌خورد و به تعريف و تمجيد ايشان افتخار و سرافرازى نمى‌كند؛ زيرا مدح و ثناى آنان بيشتر از روى حقيقت و درستى نبوده و نيست).