درس چهاردهم[1]معيار خوب و بد
عن ابى جعفر باقرالعلوم (ع):
«... وَاعْلَمْ بِأَنَّكَ لَاتَكُونُ لَنَا وَلِيّاً حَتَّى لَوِاجْتَمَعَ عَلَيْكَ أَهْلُ مِصْرِكَ وَقَالُواإِنَّكَ رَجُلُ سَوْءٍ لَمْ يَحْزُنْكَ ذَلِكَ وَ لَوْ قَالُوا إِنَّكَ رَجُلٌ صَالِحٌ لَمْ يَسُرَّكَ ذَلِكَ وَ لَكِنِ اعْرِضْ نَفْسَكَ عَلَى كِتَابِ اللَّهِ فَإِنْ كُنْتَ سَالِكاً سَبِيلَهُ زَاهِداً فِى تَزْهِيدِهِ رَاغِباً فِى تَرْغِيبِهِ خَائِفاً مِنْ تَخْوِيفِهِ فَاثْبُتْ وَ أَبْشِرْ فَإِنَّهُ لَا يَضُرُّكَ مَا قِيلَ فِيكَ وَ إِنْ كُنْتَ مُبَايِناً لِلْقُرْآنِ فَمَا ذَا الَّذِى يَغُرُّكَ مِنْ نَفْسِك. إِنَّ الْمُؤْمِنَ مَعْنِىٌّ بِمُجَاهَدَهِ نَفْسِهِ لِيَغْلِبَهَا عَلَى هَوَاهَا فَمَرَّهً يُقِيمُ أَوَدَهَا وَ يُخَالِفُ هَوَاهَا فِى مَحَبَّهِ اللَّهِ وَ مَرَّهً تَصْرَعُهُ نَفْسُهُ فَيَتَّبِعُ هَوَاهَا فَيَنْعَشُهُ اللَّهُ فَيَنْتَعِشُ وَ يُقِيلُ اللَّهُ عَثْرَتَهُ فَيَتَذَكَّرُ وَيَفْزَعُ إِلَى التَّوْبَهِ وَ الْمَخَافَهِ فَيَزْدَادُ بَصِيرَهً وَمَعْرِفَهً لِمَا زِيدَ فِيهِ مِنَ الْخَوْفِ وَذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ يَقُولُ: (إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُون)».[2]
[1]. اين درس در جلسه «پانصد و بيست و هشتم» و «پانصد و سى و سوم» و «پانصد و سى و هفتم» درس خارج اصول معظم له ايراد گرديده است.
[2]. تحف العقول، وصيته (ع) لجابر بن يزيد الجعفى، ص 284. بدان كه تو از دوستان ما نيستى مگر آن زمان كه اگر اهل شهر، بر ضدّ تو جمع شوند و بگويند كه تو فرد بدى هستى، اين تو را اندوهناك نسازد و اگر بگويند كه تو فرد نيكوكارى هستى، اين مايه شادمانى تو نشود؛ چرا كه ميزان خوبى و بدى انسان، كتاب خدا و عمل به آن است، پس خود را بر كتاب خداى متعال عرضه كن، اگر ديدى رهرو راه خدايى و در آنچه امر به زهد فرموده است زاهد هستى و به آنچه ترغيب كرده است مايلى و از بيم دادن آن بيمناك مىشوى، استوار باش و شادى كن كه در اين صورت، آنچه در باره تو بگويند به تو زيانى نمىرساند و اگر از قرآن جدايى چرا به خودت مغرور مىشوى؟ از مؤمن خواسته شده كه با نفس خود به مبارزه برخيزد تا بر او پيروز شود. البته گاهى بر اثر مبارزه از انحراف نفس جلوگيرى مىكند و با هواى نفس خود در راه خداوند مخالفت مىكند و گاهى نفسش او را بر زمين مىزند و پيرو هواى نفس مىشود كه دراين صورت خداوند دستش را مىگيرد و بلندش مىكند و او از جاى برمىخيزد. خداوند از خطايش مىگذرد و او نيز متذكّر مىشود و به توبه و بيم و ترس رو مىآورد كه اين مطلب موجب افزايش بصيرت و بينش او مىگردد، چراكه ترسش افزون شده است؛ زيرا خداوند در سوره اعراف آيه 201 مىفرمايد: در حقيقت كسانى كه از خداى متعال پروا دارند چون وسوسهاى از جانب شيطان به ايشان رسد خداوند را به ياد آورند و به ناگاه بينا شوند.
حضرت باقرالعلوم (ع) به جابر بن يزيد جعفى- كه يكى از اصحاب خاص امامين همامين حضرت باقر و حضرت صادق (ع) است- وصيت مفصّلى مىكند.
حضرت مىفرمايد: بدان! اگر بخواهى عنوان ولىّ، دوست و علاقه مندى ما بر تو منطبق باشد، بايد روحيهاى داشته باشى كه اگر تمامى مردم، برضدّ تو اجتماع كنند و بگويند تو انسان بدى هستى، در روحيه تو هيچ تأثيرى نگذاشته و تو را محزون نكند. و اگر همه مردم به توافق رسيده و بگويند تو آدم خوب و صالحى هستى، در روحيه تو اثر سرور، انبساط و خوشحالى به وجود نيايد.
مقصود حضرت اين است كه نظر و عقيده مردم معيار و ميزان خوبى و بدى نيست.[1]انسان نبايد اين را پيش خودش معيار قرار دهد و بگويد: دليل خوبىِ من اين است كه مردم، مرا آدم خوبى مىدانند يا دليل بدى من اين است كه مردم، مرا
[1]. عن أمير المؤمنين (ع): ... وَ الْصَقْ بِأَهْلِ الْوَرَعِ وَ الصِّدْقِ وَ ذَوِى الْعُقُولِ وَ الْأَحْسَابِ ثُمَّ رُضْهُمْ عَلَى أَنْ لَا يُطْرُوكَ وَ لَا يَبْجَحُوكَ بِبَاطِلٍ لَمْ تَفْعَلْهُ فَإِنَّ كَثْرَهَ الْإِطْرَاءِ تُحْدِثُ الزَّهْوَ وَ تُدْنِى مِنَ الْغِرَّهِ وَ الْإِقْرَارُ بِذَلِكَ يُوجِبُ الْمَقْتَ مِنَ اللَّهِ .... (تحف العقول، عهده (ع) إلى الأشتر حين ولاه مصر، ص 126) به پارسايان وراستگويان وخردمندان و مردم خانوادهدار بپيوند و با ايشان طورى رفتار كن كه زبان به تعريف بىحدّ تو نگشايند و براى كارى كه نكردهاى بيهوده نستايند؛ زيرا ستايش زياد خودپسندى را به دنبال دارد و والى را به وادى غرور مىكشد و پذيرش آن موجب دشمنى خداوند است.
آدم بدى مىدانند؛ چرا كه اين معيار، غلط و غير قابل قبول است، اگر چه همه مردم برآن اتفاق و اجماع كنند.
ملاك خوبى و بدى افراد چيست؟
ملاك خوبى و بدى افراد، كتاب خداوند است؛ البته مقصود از كتاب الله تعالى، خصوص قرآن و كتاب الله تعالى فى مقابل السنّه و الروايات نيست؛ بلكه همانند عبارت «إلّا شرطاً خالف كتاب الله تعالى» در بحث ادله شروط است[1]؛ بنابراين مراد از كتاب در اين گونه موارد اعمّ بوده و به معنى دستورات الهى «ما كتبه و قرّره و بيّنه الله تبارك و تعالى» است؛ چه از طريق كتاب الله تعالى و قرآن مجيد باشد و چه از طريق رسول گرامى اسلام و ائمه هدى:.
سپس حضرت در توضيح اين معيار مىفرمايد:
آيا خودت را در مسير شرع و قوانين الهى مىبينى؟
آيا اين حالت را در خودت مىبينى كه نسبت به آن چيزهايى كه اسلام از آنها تزهيد مىكند و مىگويد: نبايد به آنها رغبتى داشته باشيد، بى رغبت هستى و زهد مىورزى؟
آيا آنچه را كه اسلام به آن ترغيب مىكند؛ مانند عبادات، مستحبات و امثال آن؛ مورد علاقه تو هست؟
آيا علاقهمندى به اينكه به فقرا و همسايگان نيازمندت كمك بشود يا جوانهاى اهل محل در مسجد حضور يافته و از فحشا و منكر دور شوند؟[2]
آيا به كسى كه امر به معروف و نهى از منكر- را با آن اهميتى كه دارد[3]- انجام
[1]. عَنْ أَبِىعَبْداللَّهِ (ع): الْمُسْلِمُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ إِلَّا كُلَّ شَرْطٍ خَالَفَ كِتَابَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَلَا يَجُوز. (من لايحضره الفقيه، ج 3، باب الشرط والخيار فى البيع، ص 202) مسلمانان به شرطهاى خود لا جرم پاىبند باشند مگر شرطى كه با فرامين خداوند عزيز سازگار نيست كه آن جايز نيست.
[2]. عن جبرئيل (ع): أنا حبّب إلى من دنياكم ثلاثه: إرشاد المضلّين و مؤانسه الغرباء الغائبين و معاونه أهل العيال المعسرين. (تحرير المواعظ العدديه، فصل 3، ص 241) من از دنياى شما سه چيز را دوست دارم: هدايت گمراهان، الفت با غريبان و كمك به عائلهمندان تنگدست.
[3]. (يا بُنَىَّ أَقِمِ الصَّلاهَ وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ اصْبِرْ عَلى ما أَصابَكَ إِنَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُور). (لقمان، آيه 17) پسرم! نماز را برپا دار و امر به معروف و نهى از منكر كن و در برابر مصايبى كه به تو مىرسد شكيبا باش كه اين از كارهاى مهمّ است.
دهد، علاقه دارى؟
آيا از آنچه كتاب الله تعالى و روايات معصومين: تو را از آن مىترسانند خوف دارى؟
آيا نسبت به خطرات عالم آخرت- كه گريبان انسان را مىگيرد- بىتفاوت نيستى و واقعاً از جهنم و دركات آن وحشت دارى؟
اگر اينچنين هستى و خودت را در مسير اجراى همه جنبه هاى كتاب الله تعالى مىبينى- چه از نظر عمل و طرز فكر، چه از نظر حالات خوف و مسرّت، چه از نظر علاقه و عدم علاقه، «فَاثْبُتْ وَ أَبْشِرْ»- اين راه را ادامه بده و بشارتى براى خودت بدان كه در اين راه هستى و به طرز تفكر مردم نسبت به خودت، ترتيب اثر مده، بگذار هرچه درباره تو مىخواهند بگويند، هيچ ضررى به تو نمىرساند و هيچ نقصى براى تو نخواهد بود.
اما اگر- نعوذ بالله تعالى- در مقابل كتاب الله تبارك وتعالى و قرآن مجيد و احكام اسلام قرار گرفتهاى، نه از جهنّم وحشتى دارى! و نه به بهشت رغبتى!، نه به اعمالى كه قرآن كريم به آنها تحريص و ترغيب مىكند!، رغبتى هست و نه به مسائلى كه از آنها تزهيد مىكند، زهد مىورزى! در اين صورت چه چيزى تو را مغرور كرده، به خودت مىبالى و براى خودت حساب باز مىكنى؟! كسى كه خداى ناكرده در جهت خلاف قرآن كريم گام بردارد، اگر همه عالم هم او را انسان خوبى بشناسند، واقعيّت بد او را تغيير نمىدهد[1]؛ زيرا در حقيقت تمام ملاك عبارت از
[1]. عن ابى عبدالله (ع): هِشَامُ! لَوْ كَانَ فِى يَدِكَ جَوْزَهٌ وَ قَالَ النَّاسُ: لُؤْلُؤَهٌ مَا كَانَ يَنْفَعُكَ وَ أَنْتَ تَعْلَمُ أَنَّهَا جَوْزَهٌ وَ لَوْ كَانَ فِى يَدِكَ لُؤْلُؤَهٌ وَ قَالَ النَّاسُ: إِنَّهَا جَوْزَهٌ مَا ضَرَّكَ وَ أَنْتَ تَعْلَمُ أَنَّهَا لُؤْلُؤَه. (بحارالأنوار، ج 1، باب 4، ص 136) اى هشام! اگر در دست تو گردويى بود و مردم گفتند: مرواريد است، به تو نفع و سودى نمىرساند و حال آنكه مىدانى آن گردو است و اگر در دستت مرواريد بود و مردم گفتند: آن گردو است، ضرر و زيانى به تو نمىزند و حال آنكه ميدانى آن مرواريد است (خلاصه اينكه عاقل به مدح و ستودن مردم مغرور نمىشود و فريب نمىخورد و به تعريف و تمجيد ايشان افتخار و سرافرازى نمىكند؛ زيرا مدح و ثناى آنان بيشتر از روى حقيقت و درستى نبوده و نيست).
اسلام و در مسير اسلام بودن است.
اگر انسان نتواند خودش را با قوانين الهى و كتاب الله تعالى و فرامين خداوند تبارك و تعالى هماهنگ سازد و دل را به اين خوش دارد كه مردم با ديد مثبت به او نگاه مىكنند، برايش احترام قائلاند و معتقدند كه او انسان خوبى است، اما در حقيقت، با مقررات اسلام هيچگونه سازگارى نداشته باشد، آيا آن باور مىتواند اين نقص را جبران كند؟!
آيا خود او، با توجه به آن اطلاعى كه از خود دارد مىتواند خودش را به اين پندارهاى خلاف واقع، قانع كند؟! قطعاً چنين نيست، زيرا! اين احترامها و اعتقادهاى نادرستى كه مردم در مورد او پيدا مىكنند و او را يك انسان خوب مىشناسند و معرفى مىكنند، نمىتواند آن نقص واقعى را جبران كند.
اگر انسان واقعيت اين مسأله را مو شكافى كند، با توجه به حقيقتى كه نزد خود او روشن است، چيزى جز اين نخواهد بود كه مردم نسبت به حقيقت او جاهل هستند. آيا به جز اين معنا، تحليل ديگرى هم دارد؟
آيا اين جهل مىتواند براى انسان قانعكننده و غرورآفرين باشد؟[1]
[1]. قَالَ اميرالمومنين (ع): كَمْ مِنْ مُسْتَدْرَجٍ بِالْإِحْسَانِ إِلَيْهِ وَ مَغْرُورٍ بِالسَّتْرِ عَلَيْهِ وَ مَفْتُونٍ بِحُسْنِ الْقَوْلِ فِيهِ وَ مَا ابْتَلَى اللَّهُ أَحَداً بِمِثْلِ الْإِمْلَاءِ لَه. (بحارالأنوار، ج 70، باب 139، ص 377) چه بسيارند افرادى كه نيكى به آنان وسيله نزديك شدنشان به عذاب مىشود، و پوشاندن لغزشها و خطاهايشان مايه فريبشان مىشود، و با تعريف و تمجيد از آنان دچار فتنه مىشوند. و خداوند هيچ كس را به چيزى مانند «مهلت دادن» آزمايش نمىكند.
قال الصّادق (ع): لا يصير العبد عبداً خالصا للَّه تعالى، حتّى يصير المدح و الذّمّ عنده سواء، لانّ الممدوح عند اللَّه لا يصير مذموماً بذمّهم، و كذلك المذموم، و لا تفرح بمدح أحد، فانّه لا يزيد فى منزلتك عند اللَّه، و لا يغنيك عن المحكوم لك، و المقدر عليك، و لا تحزن أيضاً بذمّ أحد، فانّه لا ينقص عنك ذرّه، و لا يحطّ عن درجه خيرك شيئاً، و اكتف بشهاده اللَّه تعالى لك و عليك. قال اللَّه تعالى: (وَ كَفى بِاللَّهِ شَهِيدا). (مصباح الشريعه، باب چهل و هفتم، ص 301) هرگز كسى به مقام بندگى خالص نمىرسد مگر آنكه تعريف كردن و بدگويى ديگران از او نزدش برابر باشد؛ زيرا كسى كه در واقع و نزد خداوند خوب و پسنديده است با بدگويى و تكذيب مردم بد و ناپسند نمىشود و كسى هم كه در حقيقت و در پيشگاه خداوند متعال پست و مطرود است با تعريف و تجليل ديگران تغيير نخواهد كرد.
از مدح و ثناگويى مردم خوشحال و مسرور مباش؛ زيرا مدح آنانمقام و مرتبت تو را نزد پروردگار متعال افزايش نداده و تو را از آنچه محكوم به آن هستى و يا درباره تو مقدّر است يا از آنچه نبايد به تو برسد بىنياز و بر كنار نمىكند و از بدگويى و مذمت مردم نيز محزون و دلتنگ مباش؛ زيرا بدگويى آنان از درجه و مقام تو نمىكاهد و ذرهاى به منافع تو آسيب نمىرساند و اكتفا كن به شهادت پروردگار متعال و آگاه بودن او براعمال خوب و اعمال بدت، چنان كه مىفرمايد: وكفى باللَّه شهيدا.
بنده مملوك، هر گونه منافع و زندگى او به عهده مولا و مالك خود بوده و برنامه زندگى و اختيارات او در امور خود همه تحت نظر و فرمان و دستور مولا است. او هرگز در انديشه تأمين زندگى خود نيست. با ديگران و با برنامههاى ديگر و با دستورهاى خارج كارى ندارد و به جز اطاعت امر مولا و انجام وظائف معين خود- كه از جانب مولا است- هدفى ندارد و براى گشايش كارها و خوشبختى آينده و استخلاص از قيد گرفتارى و محدوديتهايى كه دارد، به جز خواسته و اراده مولا هيچگونه نظر و ارادهيى را مؤثر نمىداند. تعريف و تكذيب ديگران تا هنگامى كه بر خلاف نظر و اراده مولا است، كمترين اثرى در زندگى او نخواهد داشت. همه و همه بندگان خداوند توانا هستند، خداوندى كه هم مالك حقيقى و هم آفريننده اصلى و هم دانا و قادر مطلق و هم ازلى و ابدى و پاينده و هم آفريننده همه موجودات است. همه به زبان به اين معنا اعتراف مىكنند؛ ولى رسيدن به حقيقت مطلب و فهميدن حق اين معنا كار مشكل و مخصوص مؤمنان حقيقى است. انسان اگر از صميم قلب بر بندگى خود آگاه شود و بر مالك حقيقى هميشگى خود مؤمن گردد، صد در صد بالاتر از آن مىكند كه بنده ظاهرى انجام مىدهد.
من نه آنم كه ز جور تو بنالم حاشا بنده معتقد و چاكر دولت خواهم
ذره خاكم و در كوى توام جاى خوشست ترسم اى دوست كه بادى ببرد ناگاهم
مقام عبوديت از مقامات عاليه اوليا و انبياى حق است، اين است كه در مقام توصيف حضرت ختمى مرتبت مىگوييم: «أشهد أنّ محمّداً عبده و رسوله» كه پس از عبوديت سزاوار مقام رسالت شده است. پس كسى كه به مقام عبوديت رسيد كمترين تأثرى از اقبال و ادبار و مدح و ذم ديگران پيدا نخواهد كرد. و تأثر و اعتنا در مقابل اقبال و ادبار مردم علامت آن است كه انسان هنوز مولاى خود را نشناخته است.
واضح است كه او بايد به مردم بخندد و در قلبش بگويد: اين مردم چقدر نسبت به حقيقت بى اطلاع هستند! نه اينكه اين بى اطلاعى مردم در روحيهاش اثر بگذارد و او را متقاعد و قانع كند.
همان گونه كه در طرف مقابل نيز همين بحث مطرح است؛ اگر انسان واقعاً در مسير احكام الهى است و خودش را براى انجام مسئوليت هاى شرعى آماده و موفّق احساس مىكند و عنايت خداوند متعال را شامل حال خودش مىداند اگر چه مردم
به او اعتقاد نداشته باشند، تصوّر كنند كه او انسان خوبى نبوده و درخلاف مسير الهى است، اين شخص مىداند كه واقعيت مسرت انگيزى در او وجود دارد كه مردم اطلاعى از اين واقعيت ندارند؛ بنابر اين نبايد جهل مردم او را در مورد خودش غمگين و محزون كند.
البته لازم است كنار اين حديث، تذكر دهم كه اگر چه معيار واقعى براى يك روحانى، مطابقت با كتاب الله تعالى و قرار گرفتن در مسير احكام خداوند است، اما جامعه بايد به روحانى به عنوان يك راهنما و تبلور رسول اكرم و ائمه هدى: نگاه كند؛ بنابراين، انسان بايد مراقب شرايط ظاهرى هم باشد. همين جهالتهايى كه در همه جوامع وجود دارد، اقتضا مىكند براى پيشبرد هدف و موفقيت در تبليغ و ترويج احكام، ظاهر و عمل روحانى به صورتى باشد كه جامعه نسبت به او بدبين نشود؛ اگرچه اين امر موجب پذيرش محروميتهايى براى او باشد.
البته اين مراقبتها براى ريا و اغفال مردم نيست. آن كسى كه باطناً بد است، بگذاريد جامعه نسبت به او بدبين باشد؛ اما آن كسى كه واقعاً خوب است، بايد سعى كند نظر جامعه نسبت به او، نظر بدى نباشد؛ در سايه عمل به قرآن كريم و دستورات دين مبين از حركات زننده پرهيز كرده، متخلّق به رفتارى باشد كه مردم را به دين و روحانيت علاقه مند سازد تا بتواند از اين حسن نظر، در مسير تبليغ و ترويج دين استفاده كند.
پس روحانيان خيلى بايد مواظب دقائق و خصوصيات باشند، حتى همين اعمال جزيى در روح مردم اثر مىگذارد به طورى كه گاهى مايه شگفتى انسان مىشود.
شما اين مطلب را آزمايش كنيد؛ به طور مثال: سبقت به سلام، امر مستحبى است كه هزينهاى هم ندارد. و چنين نيست كه موجب كسر شأن شود؛ چراكه سيره پيامبر گرامى اسلام (ص) نيز اين بود. حال شما بنا بگذاريد كه با اغلب افرادى كه با آنان برخورد مىكنيد، سبقت به سلام داشته باشيد، اين عمل در روحيه طرف مقابل شما تأثير فوقالعادهاى دارد. اگر خود شما در كوچه اى با يك مرجع تقليد روبه رو شويد و آن انسان بزرگوار به سلام بر شما سبقت بگيرد، اين عمل مستحب كه ظاهراً بسيار هم جزيى است، به چه ميزان شما را تحت تأثير قرار مىدهد؟! و در تشويق
شما مؤثر است؟! اگر شما هم همين روش را در جامعه پياده كنيد اثر بسيار شايستهاى خواهد داشت.[1]
براى نمونه، حالاتى را از مرحوم آيت الله آقاى حاج شيخ ابو القاسم قمى كبير (ره) نقل مىكنند كه نشان مىدهد اين مرد، تجسّم تقوا و فضيلت بوده است. يكى از خصوصيات ايشان اين بوده كه همه كارهاى شخصى خودش را خودش انجام مىداده و اين مرد ميان قمىها در اين جهت ضرب المثل شده است. قمىها نقل مىكنند كه درآن زمان مردم در فصل تابستان براى آب خنك از آبانبار استفاده مىكردند، شايد اين آب انبارها حدود چهل پله داشت كه بايد پايين بروند تا بتوانند يك كوزه آب خنك را بالا بياورند و براى استفاده به منزل ببرند. از خصوصيات اين مرد اين بوده كه با آن كهولت سن و مقام علمى، خودش اين كوزه را دست مىگرفته و از اين پلهها پايين مىرفته و كوزه را پر مىكرده و به خانه مىبرده است و اگر كسى هم مىخواسته به ايشان كمك كند، از پذيرفتن كمك او امتناع مىكرده است.
يكى ديگر از حالات ايشان اين بود كه از هيچ كاسبى توقّع نداشت براى او خصوصيّتى قائل شود؛ مثلًا اگر براى خريد به مغازه قصابى مىرفت از او مىخواست همان گونه كه به يك فقير ناشناس گوشت مىفروشد، به او گوشت بدهد، اگر گوشت بهترى مىداد، نمىپذيرفت.
اين مسائل با اينكه خيلى هم جزيى است؛ ولى به ميزان بسيار بالايى در روح مردم اثر بسزايى مىگذارد؛ به طورى كه بيش از پنجاه و چند سال از فوت اين مرد بزرگ مىگذرد، هنوز حالاتش ميان مردم نقل مىشود.
امام باقر (ع) در ادامه روايت مىفرمايد:
«إِنَّ الْمُؤْمِنَ مَعْنِىٌّ بِمُجَاهَدَهِ نَفْسِهِ
....».
يكى از اهداف و مقاصد مهم مؤمن اين است كه هميشه در حال مجاهده، جنگ و نزاع با نفس خود است و هدف او از اين مبارزه آن است كه بر نفس خود و هواهاى نفسانىاش غلبه پيدا كند؛ ولى هميشه در جبههها و نبردها پيروزى نصيب او
[1]. قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): خَيْرُكُمْ مَنْ أَطْعَمَ الطَّعَامَ وَ أَفْشَى السَّلَامَ وَ صَلَّى وَ النَّاسُ نِيَام. (خصال، ج 1، ص 91) بهترين شما كسى است كه سفره اطعامش باز باشد و بلند سلام كند و [در دل شب] كه مردم خوابيدهاند نماز گزارد.