بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 186

درس بيست و هفتم‌[1]فضايل علم‌

كَانَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (ع) يَقُولُ:

«يَا طَالِبَ الْعِلْمِ! إِنَّ الْعِلْمَ ذُو فَضَائِلَ كَثِيرَهٍ: فَرَأْسُهُ التَّوَاضُعُ وَ عَيْنُهُ الْبَرَاءَهُ مِنَ الْحَسَدِ وَ أُذُنُهُ الْفَهْمُ وَ لِسَانُهُ الصِّدْقُ وَ حِفْظُهُ الْفَحْصُ وَ قَلْبُهُ حُسْنُ النِّيَّهِ وَ عَقْلُهُ مَعْرِفَهُ الْأَشْيَاءِ وَ الْأُمُورِ وَ يَدُهُ الرَّحْمَهُ وَ رِجْلُهُ زِيَارَهُ الْعُلَمَاءِ وَ هِمَّتُهُ السَّلَامَهُ وَ حِكْمَتُهُ الْوَرَعُ وَ مُسْتَقَرُّهُ النَّجَاهُ وَ قَائِدُهُ الْعَافِيَهُ وَ مَرْكَبُهُ الْوَفَاءُ وَ سِلَاحُهُ لِينُ الْكَلِمَهِ وَ سَيْفُهُ الرِّضَا وَ قَوْسُهُ الْمُدَارَاهُ وَ جَيْشُهُ مُحَاوَرَهُ الْعُلَمَاءِ وَ مَالُهُ الْأَدَبُ وَ ذَخِيرَتُهُ اجْتِنَابُ الذُّنُوبِ وَ زَادُهُ الْمَعْرُوفُ وَ مَاؤُهُ الْمُوَادَعَهُ وَ دَلِيلُهُ الْهُدَى وَ رَفِيقُهُ مَحَبَّهُ الْأَخْيَار».[2]

اميرالمؤمنين (ع) مى‌فرمايد: اى دانش‌پژوه! همانا علم و دانش امتيازات بسيارى دارد، كه اگر آن را به انسان كاملى تشبيه كنيم، تواضع سر او است، بى‌رشكى و دورى از حسد چشم، فهميدن گوش، راست گفتن زبان،

[1]. اين درس در جلسه «دويست و بيست و چهارم» و «دويست و بيست و هشتم» درس خارج اصول معظم له ايراد گرديده است.

[2]. عِدَّهٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ نُوحِ بْنِ شُعَيْبٍ النَّيْسَابُورِى عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الدِّهْقَانِ عَنْ دُرُسْتَ بْنِ أَبِى مَنْصُورٍ عَنْ عُرْوَهَ ابْنِ أَخِى شُعَيْبٍ الْعَقَرْقُوفِى عَنْ شُعَيْبٍ عَنْ أَبِى بَصِيرٍ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (ع) يَقُولُ: كَانَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (ع) يَقُولُ: .... (كافى، ج 1، باب النوادر، ص 48)


صفحه 187

كنجكاوى و بررسى حافظه، حسن نيّت قلب، معرفت امور عقل و خرد، مهرورزى و رحمت دست، ديدار علما و دانشمندان پا، سلامت همّت، ورع و پرهيزكارى حكمت، نجات و رستگارى قرارگاه، عافيت جلودار، وفا مَركب، نرمش سخن اسلحه، رضا شمشير، مدارا كمان، گفتگوى با علما لشكر، ادب ثروت، دورى از گناهان پس انداز، احسان و نيكى توشه، سازگارى آشاميدنى، هدايت رهبر و رهنما و دوستىِ نيكان رفيق او مى‌باشد.

اين حديث حقيقتاً يك اعجاز و كرامت است، چنين معارفى بايد از بيت مرتبط با وحى صادر شود وگرنه امكان ندارد افراد عادى بتوانند چنين مطالبى را به اين زيبايى بيان كنند.

چند جمله از اين روايت مفصل و جالب را توضيح مى‌دهم:

از كلمه «كَانَ‌»، حالت استمرار و تعدّد استفاده مى‌شود، از اين رو معلوم مى‌شود اين مطلب مورد عنايت اميرالمؤمنين بوده كه حضرت آن را مكرر بيان كرده‌اند.

حضرت مى‌فرمايد: جوينده علم با يادگرفتن تعدادى اصطلاح به حقيقت آن دست پيدا نمى‌كند بلكه علم با فضيلتهاى زيادى همراه است و زمانى كه آن فضايل محقق شد مى‌توان گفت كه شخص با تلاش و كوشش آن را به‌دست آورده است.

حضرت امير (ع) با لطافت خاصى، علم را به بدن انسان تشبيه كرده است و با تعبيرهاى جالبى، سر، چشم، گوش، زبان، دست، پا و ساير اعضاى اين بدن را مشخص مى‌كند.

انسان در جسم مادى از نعمتهاى زيادى برخوردار است، به طورى كه اگر در هر يك از اين نعمتهاى الهى كمى اختلال پيدا شود چه بسا زندگى او مختل شود و گاهى- خداى ناكرده- به دليل از بين رفتن حتى يك عضو، خصوصاً اعضاى مهم و حساس، خطرات بزرگى او را تهديد خواهد كرد.

به همين دليل نبى اكرم (ص) در دعاى معروفى كه منسوب به ايشان است مى‌فرمايد: خدايا! چشم و گوش من را- كه اعضاى مهم بدن من هستند وارث من قرار بده![1]

[1]. عن الباقر (ع) قال: كان النبى (ص) إذا رمد هو، أو أحد من أهله؛ أو من أصحابه؛ دعا بهذه الدعوات: اللّهمّ متعنى بسمعى، و بصرى، و اجعلهما الوارثين منّى، و انصرنى على من ظلمنى، و أرنى فيه ثأرى. (سنن النبى (ص)، ملحقات فى الاموات و ما يتعلق بها، ص 207) هنگامى كه رسول خدا يا يكى از كسان يا اصحابش به درد چشم مبتلا مى‌شد، آن حضرت براى استشفا اين دعا را مى‌خواندند: خدايا مرا از گوش و چشم بهره مند گردان و آن دو را وارث من قرار ده و مرا بر كسى كه به من ستم‌كند نصرت ده و انتقامم را از او بگير.

أَبُو حَرْبِ بْنُ أَبِى الْأَسْوَدِ الدُّؤَلِى عَنْ أَبِيهِ قَالَ: قَدِمْتُ الرَّبَذَهَ فَدَخَلْتُ عَلَى أَبِى‌ذَرٍّ جُنْدَبُ بْنُ جُنَادَهَ فَحَدَّثَنِى أَبُوذَر فَقَالَ: دَخَلْتُ ذَاتَ يَوْمٍ فِى صَدْرِ نَهَارِهِ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ (ص) فِى مَسْجِدِهِ فَلَمْ أَرَ فِى الْمَسْجِدِ أَحَداً مِنَ النَّاسِ إِلَّا رَسُولَ اللَّهِ وَ عَلِى إِلَى جَانِبِهِ جَالِسٌ فَاغْتَنَمْتُ خَلْوَهَ الْمَسْجِدِ فَقُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ! بِأَبِى أَنْتَ وَ أُمِّى أَوْصِنِى بِوَصِيَّهٍ يَنْفَعُنِى اللَّهُ بِهَا فَقَالَ: نَعَمْ وَ أَكْرِمْ بِكَ يَا أَبَاذَرٍّ! إِنَّكَ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ وَ إِنِّى مُوصِيكَ بِوَصِيَّهٍ فَاحْفَظْهَا فَإِنَّهَا جَامِعَهٌ لِطُرُقِ الْخَيْرِ وَ سُبُلِهِ فَإِنَّكَ إِنْ تَحْفَظْهَا كَانَ لَكَ بِهَا كِفْل ... يَا أَبَاذَر! نِعْمَتَانِ مَغْبُونٌ فِيهِمَا كَثِيرٌ مِنَ النَّاسِ الصِّحَّهُ وَ الْفَرَاغُ يَا أَبَاذَرٍّ! اغْتَنِمْ خَمْساً قَبْلَ خَمْسٍ: شَبَابَكَ قَبْلَ هَرَمِكَ وَ صِحَّتَكَ قَبْلَ سُقْمِكَ وَ غِنَاكَ قَبْلَ فَقْرِكَ وَ فَرَاغَكَ قَبْلَ شُغْلِكَ وَ حَيَاتَكَ قَبْلَ مَوْتِك. (مجموعه ورام، ج 2، الجزء الثانى، ص 52) ابوالاسود گويد: در ربذه بر ابوذر وارد شدم، ابوذر برايم نقل كرد كه روزى اول وقت در مسجد خدمت رسول اكرم (ص) شرفياب شدم كه هيچ كس جز رسول اكرم و على 8 كه در كنار او نشسته بود در مسجد ديده نمى‌شد، از خلوت مسجد استفاده كردم و عرضه داشتم: يا رسول اللَّه! پدر و مادرم فدايت ممكن است مرا وصيّت سودمندى بفرماييد فرمود: اى اباذر!- كه در نزد ما محترم و از اهل بيتى- من اينك تو را وصيتى مى‌كنم كه اين وصيت جامع همه راههاى خير و سعادت است و اگر آن را به كار بندى كفيل تو خواهد بود، پس نگهبان آن باش. اى اباذر! دو نعمت است كه بسيارى از مردم در آن مغبون مى‌شوند: سلامت و فراغت. اى ابا ذر! پنج چيز را قبل از پنج چيز مغتنم شمار: جوانى را قبل از پيرى و سلامت را قبل از بيمارى و ثروت را قبل از ندارى و فراغت را قبل از گرفتارى و زندگى را پيش از مرگ.


صفحه 188

در آن دعا از خداوند مى‌خواهد كه خودش وارث چشمش نباشد، بلكه چشم وارث او باشد؛ مقصود حضرت آن است كه تا من هستم، از اين نعمتها محروم نشوم- به‌ويژه چشم- اين نعمت بزرگ الهى كه براى اهل علم، نقش حياتى دارد تا انسان حيات دارد، وجود داشته باشد.

رسول اكرم (ص) در روايت معروف مى‌فرمايد: «

مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ‌

».[1]

[1]. قَالَ النَّبِى عليه وآله السلام: مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ ثُمَّ عَلَيْكَ مِنَ الْعِلْمِ بِمَا لَا يَصِحُّ الْعَمَلُ إِلَّا بِهِ وَ هُوَ الْإِخْلَاص. (بحارالأنوار، ج 2، باب 9، ص 32) هر كس خود را شناخت پروردگارش را شناخته است، پس [از شناختن پروردگار از روى علم و دانش‌] بر تو باد به علم و دانشى كه جز به وسيله آن، عمل و كار درست نمى‌شود، و آن اخلاص و پاكدلى است [عمل از روى علم و دانش؛ يعنى از روى اخلاص به جا آورده شود، نه از روى ريا و خودنمايى‌].


صفحه 189

لازم نيست كه «نفْس» به «روح» تفسير شود كه به‌وسيله روح، خداوند شناخته شود؛ بلكه هر كدام از اين نعمتهاىِ جسمىِ ظاهرى، دليل و راهنماى خوبى براى معرفت خداوند تبارك و تعالى است و انسان زمانى كه اين نعمتها را از دست داد ارزش آنها را درك مى‌كند.[1]

اميرمؤمنان على (ع) در اين روايت مى‌فرمايد: علم همانند بدن انسان است، همان‌گونه كه انسان اعضا و جوارحى دارد و هر كدام از آنها نقشى را ايفا مى‌كند و نيازى از او را بر طرف مى‌كند، علم نيز ملزوماتى دارد كه هر كدام از آنها براى وجود علم ضرورى است.

«فَرأسُهُ التَّوَاضُعُ‌»؛ سر علم تواضع است.

حضرت مى‌فرمايد: ارزش و حقيقت علم به اين است كه همراه با تواضع باشد.

اين نكته بسيار مهمى است؛ چراكه سر نسبت به بقيه اعضا از اهميت بيشترى برخوردار است و ركن بدن محسوب مى‌شود. در حقيقت اگر بدن سر نداشته باشد ديگر چه ارزشى مى‌تواند داشته باشد؟![2]

از اين تعبير مشخص مى‌شود كه علم بدون تواضع؛ مانند بدن بى‌سر ارزشى ندارد. كسانى كه بهره‌اى از دانش برده‌اند ولى به جاى تواضع، تكبر مى‌ورزند و چون چند كلمه و اصطلاح ياد گرفته‌اند توهم مى‌كنند كه حسابشان از ديگران جدا شده و بايد از خط ويژه عبور كنند نه از مسير عمومى، بى‌شك تصور اين افراد صحيح‌

[1]. عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِى عليهم السلام قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ عليه وآله السلام: نِعْمَتَانِ مَكْفُورَتَانِ الْأَمْنُ وَ الْعَافِيَه. (الخصال، ج 1، ص 34) ارزش دو نعمت از نظر مردم پوشيده است: امنيت و تندرستى.

عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ (ع) قَالَ: النَّعِيمُ فِى الدُّنْيَا الْأَمْنُ وَ صِحَّهُ الْجِسْمِ وَ تَمَامُ النِّعْمَهِ فِى الْآخِرَهِ دُخُولُ الْجَنَّهِ وَ مَا تَمَّتِ النِّعْمَهُ عَلَى عَبْدٍ قَطُّ لَمْ يَدْخُلِ الْجَنَّه. (معانى الأخبار، باب نوادر المعانى، ص 379) نعمت در دنيا امنيّت و سلامت جسم است و تمام نعمت در آخرت ورود به بهشت است و تا بنده‌اى داخل بهشت نشود هرگز نعمتى بر او كامل نمى‌گردد.

[2]. قَالَ اميرالمومنين (ع): ... وَ لَا خَيْرَ فِى جَسَدٍ لَا رَأسَ لَه (بحار الأنوار، ج 2، باب 16، ص 115) ... و بدنى كه سر نداشته باشد هيچ استفاده اى در آن نخواهد بود. اين تشبيه ائمه معصومين عليهم السلام نسبت به صبر، تقيه و ... مى‌باشد.


صفحه 190

نيست؛ چرا كه اين تكبّر باعث مى‌شود كه ارزش علم از دست برود و دارنده چنين علمى از ديده و احترام مردم بيافتد؛ چراكه تكبّر موجب تنفر مردم مى‌شود.[1]هيچ كس حاضر نيست زير بار متكبر برود اگرچه فضايل زيادى هم داشته باشد.

علم به تنهايى و به عنوان گنجينه‌اى در نهاد انسان ارزش چندانى ندارد. اين علم، درست به آن مى‌ماند كه مبلغ زيادى اسكناس در گاوصندوق باشد و هرگز از آن استفاده نشود، در اين صورت اين علم و ثروت چه فايده اى خواهد داشت؟!

ارزش علم در به كارگيرى آن و بهره‌بردارى از آن است به طورى كه در خدمت جامعه قرار گيرد؛ همان‌گونه كه اميرالمؤمنين (ع) مى‌فرمايد: «

زَكَاهُ الْعِلْمِ نَشْرهُ‌

»[2]ى‌عنى چيزى كه علم را تزكيه كرده و آلودگى آن را مى‌زدايد انتشار آن در جامعه و بهره‌مند كردن مردم از آن است. و اين زكات علم است.

به همين جهت علم را بايد در اختيار جامعه گذاشت تا جامعه از آن استفاده كند. اين استفاده مردم است كه به علم ارزش مى‌دهد. از طرفى هم استحكام علم بر مبناى تواضع است و اگر عالم تواضع نداشته باشد جامعه زير بار تكبّر او نمى‌رود، به همين جهت از او بهره نمى‌برد و در نتيجه علم او ارزش خود را از دست مى‌دهد.

حضرت در فراز بعد مى‌فرمايد: «

عَيْنُهُ الْبَرَاءَهُ مِنَ الْحَسَدِ

»؛چشمِ علم، دورى از

[1]. عن أميرالمومنين (ع): بكثره التّكبّر يكون التّلف. تكبّر بسيار، نابودى به همراه دارد. (غرر الحكم، ص 334)

عن أميرالمومنين (ع): التَّكَبُّرُ عَيْنُ الْحَمَاقَه. (تصنيف غرر الحكم و درر الكلم، الكبر و ذمّه، ص 309)

تكبّر كردن بر مردم عين حماقت و كم خردى است.

ظاهرا وجه آن اين است كه تكبر از صفاتى است كه نزد خداوند و خلق او مذموم است و اصلًا نفع و لذّتى در آن قابل تصوّر نيست.

[2]. عن اميرالمومنين (ع): زَكَاهُ الْعِلْمِ نشره و بَذْلُهُ لِمُسْتَحِقِّهِ وَ إِجْهَادُ النَّفْسِ فِى الْعَمَلِ بِهِ. (الحياه، ج 6، ص 410) زكات علم نشر و ياد دادن آن به شايستگان، و وادار كردن خود به عمل به آن است.

وَ قَالَ النبى (ص): «زَكَاهُ الْعِلْمِ تَعْلِيمُهُ مَنْ لَا يَعْلَمُه» زكات علم تعليم آن به نادان است. (بحارالأنوار، ج 2، باب 8، ص 25)

عَنْ أَبِى جَعْفَرٍ 8 قَالَ: زَكَاهُ الْعِلْمِ أَنْ تُعَلِّمَهُ عِبَادَ اللَّه (الكافى، ج 1، باب بذل العلم ...، ص: 41) زكات علم اين است كه آن را به بندگان خداوند بياموزى.


صفحه 191

حسد[1]است.

يعنى اگر عالِم بخواهد در مسير علمش حركت كند، به چشم نياز دارد؛ چراكه انسان كور نمى‌تواند راه را از چاه تشخيص بدهد. اگر خداى ناكرده علم با حسد توأم شد به گمراهى و انحطاط ختم مى‌شود. و بر حسب رواياتِ زياد و با توجه به واقع، متأسفانه جايگاه حسد در ميان علما- با اين‌كه مقام و رتبه علمى بالايى دارند- بيش از ديگران است‌[2].

اين روايت به مطلب مهمى اشاره مى‌كند كه: اگر عالمى بخواهد بصيرت داشته باشد و واقعيات و حقايق را ببيند، بايد از حسد دور باشد. در غير اين صورت اين شخص چشم ندارد كه واقعيات را ببيند از اين رو دچار انحطاط و گمراهى مى‌شود؛ چون نتوانسته حسد را از خودش دور كند و خالى از اين رذيله اخلاقى نيست. تعبيراتى كه در باب حسد وارد شده، بسيار عجيب است:

عَنْ أَبِى عَبْدِاللَّه (ع) قَالَ: «إِنَّ الْحَسَدَ يَأْكُلُ الْإِيمَانَ كَمَا تَأْكُلُ النَّارُ الْحَطَب».[3]

وقتى كه آتش با چوب روبه رو شود، چوب را مى‌بلعد و چيزى باقى نمى‌گذارد،

[1]. حسد آن است كه كسى آرزو كند نعمت شخص ديگرى از بين برود، ولى اگر مثل آن نعمت را براى خود آرزو كند ديگر به آن حسد گفته نمى‌شود بلكه آن غبطه است. و اگر آن نعمتى كه آرزو كرده امرى باشد كه- مانند علم- رجحان دينى دارد، غبطه آن پسنديده است، از اين رو است كه حضرت امام جعفر صادق (ع) در روايت فضيل بن عياض فرموده است: به درستى كه مؤمن غبطه مى‌خورد و حسد نمى‌برد و منافق حسد مى‌برد و غبطه ندارد.

[2]. قال النبى (ص): ستّه تدخل النار بستّه أشياء؛ السلطان بالجور، و العرب بالعصبيّه، و الدهاقين بالكذب، و التاجر بالخيانه، و أهل القرى بالجهل، و العلماء بالحسد. (تحرير المواعظ العدديه، فصل 2، ص 427) شش گروه به خاطر شش گناه به دوزخ مى‌روند: پادشاهان به خاطر ستم، بيابانى‌ها به خاطر تعصب، دهقانان به خاطر دروغ، بازرگانان به خاطر خيانت، ده‌نشينان به خاطر نادانى، و دانشمندان به خاطر حسد.

قَالَ الباقر (ع): لَا يَكُونُ الْعَبْدُ عَالِماً حَتَّى لَا يَكُونَ حَاسِداً لِمَنْ فَوْقَهُ وَ لَا مُحَقِّراً لِمَنْ دُونَه. (بحارالأنوار، ج 75، باب 22، ص 162) هيچ بنده‌اى عالم [كامل و حقيقى‌] نمى‌باشد تا آن‌كه نسبت به كسى كه برتر از اوست حسد نورزد و آن را كه عقب مانده و هنوز به مقام او نرسيده تحقير نكند و او را كوچك نشمارد.

[3]. رشك بردن و حسد، ايمان آدمى را مى‌سوزاند و مى‌خورد، چونان كه شعله آتش، هيزم خشك را مى‌سوزاند و خاكستر مى‌كند. (كافى، ج 2، باب الحسد، ص 306)


صفحه 192

حضرت مى‌فرمايد: حسد همين كار را با ايمان مى‌كند.

عنوان «أكل» در روايت آمده، نمى‌خواهد بگويد: اينها با هم ضديّت دارند بلكه آكل و مأكولند. حسد عنوان خورنده دارد و ايمان عنوان معدوم شونده، به طورى كه بعد از تحقق أكل از مأكول- كه ايمان است- اثرى باقى نخواهد ماند.

اين‌كه از يك‌سو حسد، خورنده ايمان است و از سوى ديگر بيشترين جايگاه را در اهل علم دارد، به ما هشدار مى‌دهد كه بايد سعى كنيم در كنار تحصيل علم هرچه بيشتر از اين رذيله اخلاقى و اين خورنده ايمان دور شويم، به ويژه افرادى كه در مراتب و مدارج علمى بالايى هستند؛ چرا كه اگر اين رذيله اخلاقى را از خود دور نكنند به كارهاى عجيب و غريبى دست مى‌زنند كه مسلّماً مورد نهى و تحريم الهى است.

حسد يكى از خطرات عظيم و مهلكات است.[1]حسد انسان را راحت نمى‌گذارد، همواره سعى مى‌كند از راههاى گوناگون موجبات سقوط و انحطاط رقيبش را فراهم كند.

اهل علمى كه حسد را از خودش دور نكرده باشد، نمى‌تواند موقعيت اجتماعى و علمى ديگران را تحمل كند. بر او گران مى‌آيد كه مثلًا در نظام جمهورى اسلامى افرادى به مقامهاى شامخى رسيده‌اند، در حالى كه واقعيت مسأله چيز ديگرى است و او به خاطر حسد نمى‌تواند واقعيت را ببيند.

والسلام عليكم ورحمه الله وبركاته‌

[1]. عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ (ص) قَالَ: لَمَّا هَبَطَ نُوحٌ (ع) مِنَ السَّفِينَهِ أَتَاهُ إِبْلِيسُ فَقَالَ لَهُ: مَا فِى الْأَرْضِ رَجُلٌ أَعْظَمُ مِنَّهً عَلَى مِنْكَ دَعَوْتَ اللَّهَ عَلَى هَؤُلَاءِ الْفُسَّاقِ فَأَرَحْتَنِى مِنْهُمْ أَ لَا أُعَلِّمُكَ خَصْلَتَيْنِ؟ إِيَّاكَ وَ الْحَسَدَ فَهُوَ الَّذِى عَمِلَ بِى مَا عَمِلَ وَ إِيَّاكَ وَ الْحِرْصَ فَهُوَ الَّذِى عَمِلَ بِآدَمَ مَا عَمِل. (الخصال، ج 1، ص 50) چون نوح از كشتى فرود آمد، شيطان نزد او آمد و گفت: در روى زمين كسى كه منّت او بر من بيشتر از تو باشد نيست، از خداوند خواستى كه اين فاسقان را هلاك كند و مرا از آنان راحت كردى. آيا مى‌خواهى دو خصلت را به تو ياد بدهم؟ از حسد كردن بپرهيز كه آن همان چيزى است كه بر سر من آن بلا را آورد (مرا به اين ذلت رسانيد) و از حرص نيز بپرهيز كه آن همان چيزى است كه بر سر آدم آن بلا را آورد.

قال أميرالمومنين (ع): إِيَّاكَ وَ الْحَسَدَ فَإِنَّهُ شَرُّ شِيمَهٍ وَ أَقْبَحُ سَجِيَّهٍ وَ خَلِيقَهُ إِبْلِيس. (تصنيف غرر الحكم و درر الكلم، ص 299) از حسد دورى كن، به درستى كه آن بدترين خصلت و زشت‌ترين خلق و خوى شيطان است.

قَالَ أبى الحسن الثالث (ع): إِيَّاكَ وَ الْحَسَدَ فَإِنَّهُ يَبِينُ فِيكَ وَ لَا يَعْمَلُ فِى عَدُوِّك. (بحار الأنوار، ج 75، باب 28، ص 365) از حسد بپرهيز كه اين خوى زشت در تو آشكارا ديده مى‌شود بى‌آن‌كه اثرى در دشمنت بگذارد.


صفحه 193

درس بيست و هشتم‌[1]جمع قرآن در زمان رسول اكرم (ص)

قرآن خودش را به عنوان كتاب معرفى كرده است‌[2]و لازمه‌اش اين است كه ترتيب آيات آن به دستور رسول خدا (ص) و برخواسته از وحى الهى باشد.

اگر كسى بخواهد كتابى تأليف كند، ولى تمام مطالب آن را به صورت يادداشت تهيه كرده باشد، تا زمانى كه اين يادداشتها تنظيم نشده باشد و تقديم و تأخير مطالب به دست خود نويسنده مشخص نشده باشد، خود نويسنده هم نمى‌گويد: من كتابى تأليف كرده‌ام؛ بلكه مى‌گويد: من يادداشتهايى دارم و مى‌خواهم آنها را به صورت كتاب درآورم. وقتى اين يادداشتها تنظيم شد و تقديم و تأخير مطالب محقق شد، عنوان كتاب براى او صحيح است و «يصدق عليه الكتاب».

[1]. اين درس در جلسه پانصد و نود و دوم درس خارج اصول معظم له ايراد گرديده است.

[2]. (ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فيهِ هُدى لِلْمُتَّقينَ). (بقره، آيه 2) آن كتاب با عظمتى است كه در [حقانيت‌] آن ترديدى نيست؛ و مايه هدايت پرهيزكاران است‌

(نَزَّلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ وَ أَنْزَلَ التَّوْراهَ وَ الْإِنْجيلَ) (آل‌عمران، آيه 3) (همان كسى كه) كتاب را به‌حق بر تو نازل كرد، كه با نشانه‌هاى كتب پيشين، منطبق است؛ و «تورات» و «انجيل» را نيز نازل كرد.

(إِنَّ وَلِيِّى اللَّهُ الَّذى نَزَّلَ الْكِتابَ وَ هُوَ يَتَوَلَّى الصَّالِحينَ) (اعراف، 196) ولى و سرپرست من، خدايى است كه اين كتاب را نازل كرده؛ و او همه صالحان را سرپرستى مى‌كند.