بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 210

پوزخند نبوده است.[1]

[1]. سؤال: از كجا معلوم كه ديگران سوره‌اى مانند قرآن نياورده‌اند؟

پاسخ: نظرى به تاريخ اسلام پاسخ اين سؤال را روشن مى‌سازد؛ زيرا در داخل كشورهاى اسلامى در زمان پيامبر (ص) و پس از او حتى در خود مكه و مدينه مسيحيان و يهوديان سر سخت و متعصبى مى‌زيسته‌اند كه براى تضعيف مسلمانان از هر فرصتى استفاده مى‌كردند. به علاوه در ميان مسلمانان جمعى مسلمان‌نما كه قرآن مجيد آنان را منافق ناميده زندگى مى‌كردند كه نقش جاسوسى بيگانگان را داشتند (مانند آنچه درباره ابو عامر راهب و همدستان او از منافقان مدينه و چگونگى ارتباط آنان با امپراطور روم در تواريخ نقل شده كه به ساختن مسجد ضرار در مدينه انجاميد و آن صحنه عجيبى را كه قرآن در سوره توبه به آن اشاره كرده است به وجود آورد). مسلماً اين دسته از منافقان و آن عده از دشمنان متعصب و سرسخت كه به دقت مراقب اوضاع مسلمانان بودند و از هر جريانى كه به زيان مسلمانان بود استقبال مى‌كردند اگر به سوره‌اى كه ساخته بشر يا ساير مخلوقات است دست يافته بودند براى درهم شكستن مسلمانان تا آنجا كه مى‌توانستند آن را نشر مى‌دادند يا لا اقل در حفظ و نگهدارى‌اش مى‌كوشيدند. لذا مى‌بينيم حتى افرادى كه به احتمال ضعيفى ممكن است به معارضه با قرآن برخاسته باشند، تاريخ نام آنها را ضبط كرده است، از جمله:

نام عبد اللَّه بن مقفع را برده‌اند كه او كتاب «الدره اليتيمه» را به همين منظور نوشته است. در صورتى كه كتاب مزبور هم اكنون در اختيار ما است و چندين بار چاپ شده و كوچك‌ترين اشاره‌اى در آن كتاب به اين مطلب نشده است و نمى‌دانيم چطور اين نسبت را به او داده‌اند؟

نام متنبى احمد بن حسين كوفى شاعر را نيز در اين زمره ذكر كرده‌اند كه ادعاى نبوت كرده است؛ در صورتى كه قرائن زيادى نشان مى‌دهد كه انگيزه او بيشتر بلندپروازى، محروميت‌هاى خانوادگى و حس جاه‌طلبى بوده است.

ابو العلاى معرى نيز متهم به اين امر شده است، گر چه از او سخنان زننده‌اى نسبت به اسلام نقل شده اما هيچ وقت داعيه مبارزه با قرآن را نداشته است بلكه جملات جالبى درباره عظمت قرآن گفته است.

ولى مسيلمه كذاب از مردم يمامه مسلماً از كسانى است كه به مبارزه با قرآن برخاسته و به اصطلاح آياتى آورده است كه جنبه تفريحى آن بيشتر است. ذكر چند جمله از آنها در اينجا جالب است:

در برابر سوره ذاريات، اين جمله‌ها را آورده است:

و المبذرات بذرا و الحاصدات حصدا و الذاريات قمحا و الطاحنات طحنا و العاجنات عجنا و الخابزات خبزا و الثاردات ثردا و اللاقمات لقما اهاله و سمنا؛ قسم به دهقانان و كشاورزان، قسم به درو كنندگان، قسم به جدا كنندگان كاه از گندم، قسم به جدا كنندگان گندم از كاه، قسم به خمير كنندگان، قسم به نان‌پزندگان، قسم به تريد كنندگان، قسم به آن كسانى كه لقمه‌هاى چرب و نرم بر مى‌دارند!

- يا ضفدع بنت ضفدع، نقى ما تنقين، نصفك فى الماء و نصفك فى الطين، لا الماء تكدرين و لا الشارب تمنعين.

اى قورباغه دختر قورباغه! آنچه مى‌خواهى صدا كن! نيمى از تو در آب و نيمى ديگر در گل است، نه آب را گل‌آلود مى‌كنى و نه كسى را از آب خوردن جلوگيرى مى‌كنى .. (إعلام الورى بأعلام الهدى، فصل فى ما ظهر بعد بعثته، ص: 19)


صفحه 211

بنابراين، نه تاكنون كسى توانسته است در مقابل فرياد مبارزطلبى قرآن به مبارزه برخيزد، و نه از اين پس خواهد توانست.[1]

[1]. سؤال: حضرت رسول (ص) از معاصران خود فصيح‌تر بوده و ديگران چون فصاحت و بلاغتشان به اندازه او نبوده است، از اين جهت نتوانستند مانند كلام او را بياورند يا اين‌كه چون پيامبر (ص) مدت كمى در دنيا زندگى كرد، لذا فرصت پيدا نشد تا با او معارضه نمايند.

پاسخ: دو نظريه فوق مردود است و توسل به عدم فصاحت مخالفان و تنگى وقت موردى ندارد.

الف- نبى اكرم با تمام فصحاى عرب كه در حجاز و نجد و ساير نواحى شبه جزيره عربستان زندگى مى‌كردند تحدّى كرده و آنان را به معارضه با قرآن دعوت فرموده است ممكن است فصحاى زمان حضرت رسول (ص) در تمام موارد نمى‌توانستند با قرآن معارضه كنند و مانند آن را بياورند؛ اما در يك مورد خاص كه مى‌توانستند با آن معارضه كنند. پيامبر با زبان و لغت قومش با آنان سخن مى‌گفت و مخالفان خود را به آوردن يك سوره مانند قرآن دعوت مى‌كرد و مى‌فرمود: اگر يك سوره مانند قرآن بياوريد من از دعوت خود دست برمى دارم، قاعده طبيعى اين است كه با شخص فصيح در همه موارد فصاحت نمى‌توان معارضه كرد ولى در يك مورد به خصوص اين قاعده مستثنا است. ما مى‌گوييم فلان شاعر در قرن چهارم از همه شاعران فصيح‌تر است و كسى مانند آن شعر نسروده است؛ ولى در قرن پنجم شاعر ديگرى به ظهور رسيده كه در يك مورد خاص از آن شاعر بهتر شعر سروده است. مخالفان پيامبر (ص) نيز اگر قدرت داشتند لااقل در يك مورد مى‌توانستند با آن جناب معارضه كنند؛ بنا بر اين معلوم است كه قرآن در تمام موارد معجزه است و كسى را ياراى آوردن مانند آن نيست.

ب- اما در مورد دوم كه مى‌گويند: پيامبر (ص) مدت كمى در دنيا زندگى كرد و مخالفان فرصت نكردند با قرآن معارضه كنند، جواب اين است كه مخالفان مى‌توانستند در زمان‌هاى بعد با قرآن معارضه كنند، قرآن هنوز هم فرياد مى‌زند كه يك سوره مانند من بياوريد، پس هرگاه ثابت شد كه قرآن خرق عادت كرده است اين از دو جهت بيرون نيست: يا قرآن با فصاحت خود فصحاى عرب را از آوردن مانند آن ناتوان ساخته است يا اين‌كه خداوند آنان را از معارضه آن باز داشته است.

در هر دو صورت، صحت نبوت حضرت رسول (ص) و اعجاز قرآن ثابت است؛ زيرا خداوند هيچ دروغگويى را تصديق نمى‌كند و براى مدعيان به باطل خرق عادت نمى‌فرمايد.


صفحه 212

معجزه‌هايى‌[1]از قبيل: اژدها شدن عصا، زنده كردن مرده‌ها، نجات دادنِ (الْأَكْمَهَ وَ

[1]. چرا پيامبران به معجزه نياز دارند؟

منصب نبوت و پيامبرى بزرگ‌ترين منصبى است كه به عده‌اى از پاكان عطا شده است؛ زيرا مناصب و مقام‌هاى ديگر معمولًا بر جسم افراد جامعه حكومت مى‌كنند؛ ولى منصب نبوت منصبى است كه بر جان و دل جامعه‌ها حكومت مى‌كند؛ لذا به همان نسبت كه ارزش بيشترى دارد مدعيان كاذب و افراد شياد بيشترى، ادعاى داشتن چنين منصبى را مى‌كنند و از آن سوء استفاده مى‌كنند. در اين‌جا مردم يا بايد ادعاى هر كس را كه چنين ادعايى مى‌كند بپذيرند و يا دعوت همه را رد كنند، اگر همه را بپذيرند، پيدا است كه چه هرج و مرجى به وجود مى‌آيد و دين خدا به چه صورت جلوه خواهد كرد. و اگر هيچ كدام را نپذيرند آن هم نتيجه‌اش گمراهى و عقب‌ماندگى است؛ بنابراين همان دليلى كه اصل بعثت پيامبران را الزامى مى‌شمارد مى‌گويد پيامبران راستين بايد نشانه‌اى همراه خود داشته باشند كه علامت امتياز آنان از مدعيان دروغين و سند حقانيت آنان باشد. به خاطر همين اصل، لازم است هر پيامبرى معجزه‌اى بياورد تا گواه صدق رسالت او باشد و همان‌گونه كه از لفظ «معجزه» پيدا است، پيامبر بايد قدرت بر انجام اعمال خارق‌العاده‌اى داشته باشد كه ديگران از انجام آن عاجز باشند.


صفحه 213

الْأَبْرَص‌)[1]و ... كه در زمان ديگر انبياى عظام مانند حضرت موسى و حضرت عيسى على نبينا وآله وعليهم السلام بوده، قابليت بقا و ماندگارى را ندارد. امكان تحقق و دوام اين معجزات تا زمانى است كه آن پيامبر و صاحب معجزه، زنده است؛ امَا پس از رحلت آن پيامبر، معجزات او نيز به اتمام خواهد رسيد و ديگر امكان بقا نخواهد داشت.

ى اسلام دين هميشگى و جاودانه است و بايد تا روز قيامت باقى بماند و دينى كه هدفش دوام و بقا است، مى‌بايست معجزه‌اى هميشگى داشته باشد. از اين رو، چيزى جز كتاب اين خصوصيت را ندارد.[2]

[1]. كورِ مادرزاد و مبتلايان به برص [پيسى‌]. (آل‌عمران: آيه 49)

[2]. فلسفه گوناگون بودن معجزات پيامبران::

مى‌گويند: خداوند متعال معجزه هر پيامبرى را از جنس چيزى كه قومش در آن پيشرفت كرده‌اند قرار مى‌دهد؛ چنانچه در زمان حضرت موسى على نبينا و (ع) «سحر» مورد توجه غالب مردم بود و خداوند هم معجزه او را از اين قبيل قرار داد و در دست آن حضرت «عصا» را به «مار» تبديل كرد و براى او «يد بيضاء» و معجزات ديگرى قرار داد، پس مردم آن زمان فهميدند كه اين سحر نيست و به او ايمان آوردند و همچنين در زمان حضرت عيسى (ع) «طب» رايج بود و معجزه او نيز از اين قبيل بود و خداوند به دست او مرده را زنده كرد و كور و مرض پيسى را شفا داد؛ از اين رو، مردم آن زمان فهميدند كه با طبّ رايج نمى‌شود به اين كارها دست يافت؛ لذا به حضرت عيسى (ع) ايمان آوردند.

و در زمان پيامبر اكرم (ص) فصاحت و بلاغت رواج داشت. در حدّى كه تنها بدان‌وسيله به يكديگر فخر فروشى مى‌كردند، خداوند متعال هم معجزه پيامبر را در فصاحت و بلاغت قرار داد و قرآنى بر او فرستاد كه فصيحان فهميدند كه اين كلام از جنس كلام بشر نيست و به آن ايمان آوردند؛ از اين رو، فصيحان و شاعرانى مانند قيس بن زهير و كعب بن زهير به قرآن ايمان آوردند و «اعشى» هم آمد و رسول خدا (ص) را به قصيده معروفش مدح كرد و خواست ايمان بياورد؛ ولى قريش نگذاشتند و بدترين چيزها را كه مى‌توانستند در حق او روا مى‌داشتند و مى‌گفتند: «اسلام»، زنا و شرابخوارى را براى تو حرام و ممنوع مى‌كند. او گفت: من پير شدم و به زنا نيازى ندارم. آن گاه از او خواستند شعرى را كه در مدح پيامبر سروده است براى آنان بخواند، او هم خواند. قريشيان گفتند: اگر اين شعر را بخوانى پيامبر از تو نمى‌پذيرد، كوشيدند تا اين‌كه مانعش شدند. اعشى گفت: به يمامه مى‌روم و امسال را در آنجا مى‌مانم، رفت و مدت كمى زندگى كرد و از دنيا رفت. «لبيد» نيز آمد و به پيامبر ايمان آورد و براى احترام به قرآن، شعر گفتن را ترك كرد. به او گفتند: دو بيت قصيده‌اى كه گفته‌اى چه شد؟ در پاسخ گفت: خداوند به عوض آن سوره بقره و آل‌عمران را به من داده است.

علت اين‌كه قرآن به عنوان سند زنده حقانيت پيامبر اسلام (ص) و معجزه بزرگ او از ميان تمام معجزاتش برگزيده شده اين است كه قرآن معجزه‌اى گويا، جامع، جاودانى، جهانى و روحانى است. پيامبران پيشين مى‌بايست همراه معجزات خود باشند و براى اثبات اعجاز آنها مخالفان را دعوت به مقابله به مثل كنند؛ در حقيقت معجزات آنان زبان نداشت و گفتار پيامبران آن را تكميل مى‌كرد، اين گفته در مورد معجزات ديگر پيامبر اسلام (ص) غير از قرآن نيز صادق است؛ ولى قرآن معجزه‌اى گويا است و نيازى به معرفى ندارد، خودش به سوى خود دعوت مى‌كند، مخالفان را به مبارزه مى‌خواند، محكوم مى‌سازد و پيروز ميدان مبارزه، مى‌شود. به همين، دليل پس از گذشت قرنها از وفات پيامبر (ص)- همانند زمان حيات او- به دعوت خود ادامه مى‌دهد، هم دين است و هم معجزه، هم قانون است و هم سند قانون. قرآن مرز زمان و مكان را در هم شكسته و ما فوق زمان و مكان قرار گرفته است، به خاطر اين‌كه معجزات پيامبران گذشته و حتى معجزات خود پيامبر اسلام- غير از قرآن- در برهه‌اى از زمان، و در نقطه مشخصى از مكان و در برابر عده خاصى صورت گرفته است، سخن گفتن نوزاد مريم (ع) و زنده كردن مردگان و مانند آن توسط عيسى مسيح (ع) در زمان و مكانى خاص و در برابر اشخاص معينى بوده و چنان كه مى‌دانيم، امورى كه رنگ زمان و مكان به خود گرفته باشند، به همان نسبت كه از آنها دورتر شويم، كمرنگ‌تر جلوه مى‌كنند و اين از خواص امور زمانى است؛ ولى قرآن، بستگى به زمان و مكان ندارد و هم چنان به همان قيافه‌اى كه 1400 سال قبل در محيط تاريك حجاز تجلى كرد، امروز بر ما تجلى مى‌كند بلكه گذشت زمان و پيشرفت علم و دانش به ما امكاناتى داده كه بتوانيم استفاده بيشترى از آن ببريم. پيدا است هر چه رنگ زمان و مكان به خود نگيرد تا ابد و در سراسر جهان پيش خواهد رفت، بديهى است كه پيامبر خاتم كه رسالتش جهانى و شريعتش جاودانى است بايد يك سند حقانيت جهانى و جاودانى هم در اختيار داشته باشد.


صفحه 214

كتاب است كه مى‌تواند باقى باشد، خصوصاً كتابى كه معجزه است وتحدّى‌[1]آن‌

[1]. «تحدّى» به معناى تعجيز عمومى و جهانى و دعوت به مبارزه براى آوردن همانندى براى چيزى مى‌باشد. پيامبرى كه داراى معجزه است لازم است مردم را به مقابله به مثل دعوت كند، او بايد معجزه خويش را علامت و نشانه درستى ادعاى نبوّت خود معرفى كند تا اگر ديگران مى‌توانند همانند آن را بياورند، اين كار را در اصطلاح «تحدى» مى‌گويند. معجزات حضرت رسول (ص) كه پس از بعثت و اظهار نبوت ايشان به ظهور رسيده بر دو نوع است: اول قرآن كريم است كه پيامبر اكرم (ص) بدان وسيله تحدّى كرده است. دوم معجزات ديگرى است كه از ايشان به معرض بروز و ظهور رسيده است. حضرت رسول (ص) به وسيله اين قرآن با عرب تحدّى كرد و در تمام دوران زندگانى خود مردم را به آوردن مانند آن فراخواند. اعراب نتوانستند با قرآن معارضه كنند؛ زيرا از معارضه و آوردن مثل آيات شريفه قرآن عاجز بودند، اين عدم معارضه و عجز آنان بزرگ‌ترين دليل بر اعجاز قرآن است، مقصود از تحدّى به قرآن اين است كه آن حضرت مى‌فرمود: جبرئيل بر من نازل مى‌شود و كلماتى را از طرف خداوند بر من قرائت مى‌كند، اينك اگر شما قادريد، مانند آن را بياوريد. و همچنين آيات قرآن صراحت دارند كه آن حضرت به قرآن تحدّى كرده است، ... دليل عدم معارضه از اين جا معلوم است كه در اين مورد چيزى نقل نشده است، اگر اعراب با قرآن معارضه كرده بودند، گفته‌هاى آنان براى ما نقل مى‌شد و چون نقل نگرديده پيدا است كه معارضه‌اى در كار نبوده است. (إعلام الورى بأعلام الهدى، فصل فى ما ظهر بعد بعثته، ص 19)


صفحه 215

اختصاص به يك برهه از زمان ندارد بلكه تا هميشه تاريخ خواهد بود.[1]والسلام عليكم ورحمه الله وبركاته‌

[1]. امور خارق‌العاده‌اى كه از پيامبران پيشين به عنوان گواه صدق ادعاى نبوّت آنان ديده شده معمولًا جنبه جسمانى دارد؛ از جمله شفاى بيماران غير قابل علاج، زنده كردن مردگان، سخن گفتن كودك نوزاد در گاهواره و ... كه همگى جنبه جسمى دارند و چشم و گوش انسان را تسخير مى‌كنند؛ ولى الفاظ قرآن كه از همين حروف و كلمات معمولى تركيب يافته در اعماق دل و جان انسان نفوذ مى‌كند، روح او را مملو از اعجاب و تحسين مى‌سازد، افكار و عقول را در برابر خود وادار به تعظيم مى‌كند و معجزه‌اى است كه تنها با مغزها و انديشه‌ها و ارواح انسانها سر و كار دارد. به يقين برترى چنين معجزه‌اى بر معجزات جسمانى احتياج به توضيح ندارد.


صفحه 216

درس سى و يكم‌[1]مطالعه و بحث قرآن‌

ائمه معصومين: براى قرآن مقامى رفيع و ارجمند قائل‌اند و به همين دليل است كه در مسائل فقهيّه، فراوان به قرآن استناد و استشهاد كرده‌اند؛[2]بنابراين، نمى‌شود با كتابى كه به اين مقدار مورد توجه اهل بيت: است نا آشنا و يا كم آشنا بود.[3]از اين رو، يكى از سفارشات بسيار مهم و هميشگى بنده، آشنا شدن كامل با قرآن مجيد است؛ ولى متأسفانه اين امر مهم، هنوز به‌طور شايسته و بايسته، جامه عمل نپوشيده است.

[1]. اين درس در جلسه «پانصد وپنجاه» و «چهار صد و سوم» درس خارج اصول معظم له ايراد گرديده است.

[2]. عَنْ عَبْدِالْأَعْلَى قَالَ: قُلْتُ لِأَبِى عَبْدِ اللَّهِ: عَثَرْتُ فَانْقَطَعَ ظُفُرِى فَجَعَلْتُ عَلَى إِصْبَعِى مَرَارَهً فَكَيْفَ أَصْنَعُ بِالْوُضُوءِ؟ قَالَ: يُعْرَفُ هَذَا وَ أَشْبَاهُهُ مِنْ كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِى الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ امْسَحْ عَلَيْه. (الكافى، ج 3، باب الجبائر و ...، ص 32) عبدالاعلى چنين نقل مى‌كند كه به حضرت صادق (ع) عرض كردم: پايم به سنگ برخورد و ناخنم شكست. روى آن مرحم گذاشتم. براى وضو چه كنم؟ حضرت صادق (ع) فرمود: پاسخ اين مسأله و امثال آن، از كتاب خدا روشن مى‌شود: خداوند در مقررات دين بر شما سخت نمى‌گيرد، روى همان مرحم مسح بكش.

[3]. عن أميرالمومنين (ع): وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ لَيْسَ على أَحَدٍ بَعْدَ الْقُرْآنِ مِنْ فَاقَهٍ وَ لَا لِأَحَدٍ قَبْلَ الْقُرْآنِ مِنْ غِنًى. (نهج البلاغه، ص 252) ... و بدانيد كسى كه با قرآن كريم است بى نياز است و كسى كه بى‌قرآن است بى‌نياز نيست ....


صفحه 217

مطالعه قرآن نورانيت و بركت زيادى دارد. يكى از خصوصيّات قرآن اين است كه‌

حتى قرائتش به تنهايى باعث نورانيّت است حتّى اگر قارى به معناى آن هم آگاهى پيدا نكند؛[1]تا چه رسد به اين‌كه انسان در قرآن دقّت، تدبّر و تفكّر كرده و بحث قرآنى داشته باشد كه بى‌شك عامل نورانيّت و معنويّت خاصّى براى او خواهد بود.

كسانى كه روى قرآن كار كرده‌اند و با آن سر و كار دارند ادعا مى‌كنند: براى ما روشن است كه كار با قرآن نه تنها براى ما معنويت و نورانيت ايجاد كرده است، بلكه مشكلات زندگى و مادى ما هم در سايه ارتباط با قرآن يا كاسته شده و يا به كلى برطرف شده است. و واقعيت همين است.[2]

[1]. عن أنس: قال لى رسول الله (ص): يا ابن‌ام سليم! لا تغفل عن قراءه القرآن صباحاً و مساءً فإن القرآن يحيى القلب الميت و ينهى عن الفحشاء و المنكر. (شرح نهج‌البلاغه ابن ابى الحديد، ج 10، ص 22؛ ميزان الحكمه، ح 16497) اى پسرام سليم! از خواندن قرآن غافل مشو؛ زيرا قرآن دل را زنده مى‌كند و از فحشا و كارهاى زشت و ستم باز مى‌دارد.

[2]. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ احْطُطْ بِالْقُرْآنِ عَنَّا ثِقْلَ الْأَوْزَارِ، وَ هَبْ لَنَا حُسْنَ شَمَائِلِ الْأَبْرَارِ، وَ اقْفُ بِنَا آثَارَ الَّذِينَ قَامُوا لَكَ بِهِ آنَاءَ اللَّيْلِ وَ أَطْرَافَ النَّهَارِ حَتَّى تُطَهِّرَنَا مِنْ كُلِّ دَنَسٍ بِتَطْهِيرِهِ، وَ تَقْفُوَ بِنَا آثَارَ الَّذِينَ اسْتَضَاءُوا بِنُورِهِ، وَ لَمْ يُلْهِهِمُ الْأَمَلُ عَنِ الْعَمَلِ فَيَقْطَعَهُمْ بِخُدَعِ غُرُورِهِ. (صحيفه السجاديه، وكان من دعائه (ع) عند ختم القرآن) خدايا! بر محمد و خاندان او درود فرست و به بركت قرآن بار سنگين گناهان را از دوش ما بردار و صفات و خصال نيكوى نيكوكاران را به ما ارزانى‌دار و ما را پيرو نشانه‌ها و راه‌هاى كسانى گردان كه در بامدادان و شامگاهان قرآن را براى تو به پا داشتند و در خواندن و عمل به آن مى‌كوشيدند. تا بدان وسيله ما را از هر پليدى پاك سازى و پيرو نشانه‌هاى كسانى گردانى كه راه خود را با روشنايى و راهنمايى قرآن روشن كردند و آرزوى طول عمر و جمع مال و مانند آن، آنان را از كار و بندگى باز نداشته كه به فريب‌هاى گوناگونش آنان را فرا گرفته، تباه و بدبخت گرداند.

علامه افندى در شرح حال مرحوم طبرسى مى‌گويد: از شگفتى‌هاى روزگار بلكه از كرامت‌هاى مرحوم طبرسى- قدّس اللَّه روحه- داستانى است كه نزد همه مردم شهرت يافته است و آن اين‌كه: وى سكته كرد و مردم تصور كردند او از دنيا رفته است؛ و او را دفن كردند. پس از دفن در قبر به هوش آمد و چون هيچ چاره‌اى نداشت و نمى‌توانست از كسى كمك بجويد، در آن حالت نذر مى‌كند كه اگر خداوند او را نجات دهد كتابى در تفسير قرآن بنويسد. اتفاقاً دزدى براى دزديدن كفن او مى‌آيد و شروع به نبش قبر مى‌كند، ناگهان طبرسى از داخل قبر دست دزد را مى‌گيرد، ترس و وحشت، دزد را فرا مى‌گيرد. طبرسى مى‌گويد: نترس! من سكته كردم و اطرافيان چون تصور كردند مرده‌ام، مرا دفن كردند، سپس برخاست و دزد او را كمك كرده و به دوش گرفت و به منزل آورد، در آن هنگام مرحوم طبرسى كفن را به همراه اموال زيادى به دزد داد و او نيز به دست مرحوم طبرسى توبه كرد و از افراد صالح گرديد، سپس مرحوم طبرسى براى وفاى به نذر خود، تفسير «مجمع البيان» را تأليف نمود و خداوند او را موفق به اتمام آن گرداند. مرحوم خوانسارى اين داستان را از كتاب «رياض العلماء» نقل كرده است و سپس مى‌گويد: برخى اين داستان را به ملا فتح اللَّه كاشانى نسبت داده و گفته‌اند: وى تفسير «منهج الصادقين» را پس از نجات از چنين مهلكه‌اى نوشت. به هر حال اگر اين داستان درباره مرحوم طبرسى صحيح باشد، بايد مرحوم طبرسى هنگام آن سكته، حدود شصت سال داشته باشد كه خداوند به بركت قرآن كريم او را نجات داده و پس از آن حدود سى سال ديگر در خدمت قرآن و زير پرچم تفسير زندگى كرد .. (الآداب الدينيه للخزانه المعينيه، ص 210)