اينكه در روايت آمده است: «
وَإِنَّ رُعَاتَهُ قَلِيلٌ
» مراد هم از نظر علمى و هم از نظر عملى است؛ بنابراين، ما به عنوان عالمان دين، علاوه بر اينكه بايد با قرآن و كتاب خداى متعال آشنايى كامل داشته باشيم[1]و روى فهم معانى و معارف آن دقّت لازم و كافى را به كار گيريم،[2]مىبايست با قرآن رابطه برقرار كرده، و آن را در صحنه عملىِ زندگىِ خود وارد سازيم و در مورد عمل به آن همّت لازم را به كار بنديم.[3]
[1]. أَقْبَلَ النَّاسُ عَلَى عَلِىٍّ (ع) فَقَالُوا: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ! أَنْبِئْنَا بِالْفَقِيهِ قَالَ: نَعَمْ أُنْبِئُكُمْ بِالْفَقِيهِ حَقَّ الْفَقِيهِ ... وَ لَمْ يَدَعِ الْقُرْآنَ رَغْبَهً إِلَى غَيْرِهِ أَلَا لَا خَيْرَ فِى قِرَاءَهٍ لَا تَدَبُّرَ. (مشكاه الأنوار، فصل 8، ص 132) مردم نزد حضرت على (ع) آمدند و گفتند: اى أميرمؤمنان! فقيه را به ما بشناسان، فرمود: بلى، فقيه حقيقى را به شما مىشناسانم، فقيه واقعى كسى است كه: ... و قرآن را- به خاطر گرايش به غير قرآن- ترك نمىكند، بدانيد كه در قرائتى كه تدبّر در آن نيست خيرى نيست.
[2]. عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ (ع): الْقُرْآنُ عَهْدُ اللَّهِ إِلَى خَلْقِهِ فَقَدْ يَنْبَغِى لِلْمَرْءِ الْمُسْلِمِ أَنْ يَنْظُرَ فِى عَهْدِهِ وَ أَنْ يَقْرَأَ مِنْهُ فِى كُلِّ يَوْمٍ خَمْسِينَ آيَهً. (الكافى، ج 2، باب فى قراءته. ص 609) حضرت صادق (ع) فرمودند: قرآن مجيد سفارشنامهاى است كه از سوى خداوند به مردم ابلاغ شده است. پس شايسته است كه مسلمان در اين نامه سفارشى بنگرد و بينديشد و هر روزه پنجاه آيه از قرآن تلاوت كند.
[3]. عن أميرالمؤمنين (ع): وَ اللَّهَ اللَّهَ فِى الْقُرْآنِ لَا يَسْبِقُكُمْ بِالْعَمَلِ بِهِ غَيْرُكُم. (نهج البلاغه، و من وصيته للحسن و الحسين، ص 421) خدا را! خدا را! درباره قرآن، مبادا ديگران در عمل كردن به دستورات قرآن از شما پيشى گيرند.
عن أميرالمؤمنين (ع): حْسِنُوا تِلَاوَهَ الْقُرْآنِ فَإِنَّهُ أَنْفَعُ الْقَصَصِ وَ اسْتَشْفُوا بِهِ فَإِنَّهُ شِفَاءُ الصُّدُور. (تصنيف غرر الحكم و درر الكلم، تلاوه القرآن، ص 112) قرآن را نيكو بخوانيد و قرائت شما با تأمّل و تدبّر باشد و بر اينكار مواظبت شود، به درستى كه قرآن سودمندترين حديث و گفتگو است و از آن طلب شفا كنيد و به آن عمل كنيد كه آن شفاى سينهها است.
تلاوت يعنى قرائت همراه با طمأنينه به طورى كه حروف و كلمات، واضح و شمرده پشت سر هم ادا گردد. اين گونه قرائت هم براى شنونده قابل درك است كه مىتواند در معناى كلام بينديشد و هم براى قارى كه با تدبر در معانى، قلب خود را صيقلى سازد. اين دستور تلاوت- مانند تلاوت ادعيه- به مسلمانانِ عربى زبان صادر شده است كه ضمن تلاوت در معانى دعا و قرآن بهتر تدبر كنند و قهراً مسلمانان غير عرب را شامل نمىشود، بلكه مسلمانان غير عرب بايد علاوه بر تلاوت متن آيات قرآن به تلاوت ترجمههاى قرآن و ادعيه نيز بپردازند و گرنه لقلقه زبانى بيش نخواهد بود. بديهى است در مواردى كه بايد قرآن و دعا در نماز تلاوت شود، متن قرآن و دعا تلاوت مىشود نه ترجمه آن. منتها افراد غير عرب بايد پيش از تلاوت با معناى قرآن و ترجمه آن آشنا شوند.
علاوه بر آن، با ملاحظه روايات فقهى، مىبينيم كه ائمه اطهار: به قرآن كريم استشهاد مىكردهاند؛[1]بنابراين، غير از آن دو وظيفه اى كه بيان شد، مىبايست در مسائل فقهى كه آيات قرآن شاهد و دليل آنها است، از آن آيات استفاده كرد؛ لذا فقها بايد در مقام استدلالهاى فقهيه به آيات الاحكام- كه جنبه فقهى دارد- تكيه كنند.
جمله دوّم حضرت اين است: «كَمْ مِنْ مُسْتَنْصِحٍ لِلْحَدِيثِ مُسْتَغِشُّ لِلْكِتَابِ ظاهراً».
در اين عبارت، حديث در مقابل كتاب و قرآن نيست، بلكه حديث همان حديث الكتاب است؛ يعنى همان تعبير قبل: «روايه الكتاب».
حضرت مىفرمايد: چه بسيارند افرادى كه وقتى مسأله روايت كتاب و ظاهر قرآن مطرح مىشود حالت نصيحت، اعتماد و دلسوزى زيادى در آنان احساس مىشود و ناصحانه و خيرخواهانه برخورد مىكنند؛ امَا وقتى مسأله عمل به قرآن مطرح مىشود، در كارشان خيانت ديده مىشود[2]و از مصاديق (نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ
[1]. عَنْ زُرَارَهَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِى جَعْفَرٍ (ع): أَلَاتُخْبِرُنِى مِنْ أَيْنَ عَلِمْتَ وَ قُلْتَ إِنَّ الْمَسْحَ بِبَعْضِ الرَّأْسِ وَ بَعْضِ الرِّجْلَيْنِ؟ فَضَحِكَ ثُمَّ قَالَ: يَا زُرَارَهُ! قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) وَ نَزَلَ بِهِ الْكِتَابُ مِنَ اللَّهِ، لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ: (فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ) فَعَرَفْنَا أَنَّ الْوَجْهَ كُلَّهُ يَنْبَغِى أَنْ يُغْسَلَ. ثُمَّ قَالَ: (وَ أَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ) ثُمَّ فَصَّلَ بَيْنَ الْكَلَامِ فَقَالَ: (وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ) فَعَرَفْنَا حِينَ قَالَ: (بِرُؤُسِكُمْ) أَنَّ الْمَسْحَ بِبَعْضِ الرَّأْسِ لِمَكَانِ الْبَاءِ ... ثُمَّ فَسَّرَ ذَلِكَ رَسُولُ اللَّهِ لِلنَّاسِ فَضَيَّعُوه. (الكافى، ج 3، باب مسح الرأس، ص 29) زراره نقل مىكند كه به حضرت باقر (ع) گفتم: آيا مرا از راز اين مطلب با خبر نمىسازيد كه از كجا دانستهايد مسح كردن قسمتى از سر و قسمتى از پشت پا كفايت مىكند؟ حضرت تبسّم كردند وفرمودند: جدم رسول خدا (ص) چنين فرموده است و آيه قرآن نيز در اين باره نازل شده است؛ خداوند عز و جل مىگويد: «صورتهاى خود را بشوييد». از اين عبارت دانستيم كه تمام صورت بايد شسته شود. بعد از آن فرمود: «دستهاى خود را تا آرنج بشوييد»، ما دانستيم كه تمام دستها تا آرنج بايد شسته شود. آنگاه فصل تازهاى گشود و گفت: «و به سرهاى خود مسح بكشيد». و از آن جا كه گفت: «به سرهاى خود»، به خاطر همين كلمه «باء»، دانستيم كه مسح كردن قسمتى از سر كافى است. و اين دو فصل را رسول خدا عملًا در سنت خود تفسير كرد، ولى مردم تفسير رسول خدا را تباه كرده و ضايع گذاشتند.
[2]. قال رسول الله (ص): مَنْ تَعَلَّمَ الْقُرْآنَ فَلَمْ يَعْمَلْ بِهِ وَ آثَرَ عَلَيْهِ حُبَّ الدُّنْيَا وَ زِينَتَهَا اسْتَوْجَبَ سَخَطَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ كَانَ فِى الدَّرَجَهِ مَعَ الْيَهُودِ وَ النَّصَارَى الَّذِينَ يَنْبِذُونَ كِتَابَ اللَّهِ وَرَاءَ ظُهُورِهِم. (بحارالأنوار، ج 73، باب 67، ص 328) هر كس قرآن را بياموزد و به آن عمل نكند و دوستى دنيا و آرايشهاى آن را بر عمل به قرآن ترجيح دهد، شايسته خشم خداى بزرگ خواهد شد و در درجه همسان يهود و نصارا قرار خواهد گرفت كه كتاب خدا را پشت سرافكنده و ناديده گرفتند.
بِبَعْض[1]هستند و به صورت انتخابى به آيات عمل مىكنند.
اين روايت ناظر به اين است كه انسان بايد جايگاه و موقعيت هر چيزى را بشناسد و آن را درك كند؛ البته نه اينكه به ظاهر قرآن توجّهى نداشته باشيم، بلكه بايد بدانيم هر چيزى جايگاه خاص خود را دارد. جايگاه ظاهر قرآن چيست؟! و جايگاه واقعيت و اهداف آن كجا است؟! وما در قبال هر كدام از اين جايگاهها چه وظيفهاى داريم؟!
متأسفانه ما نسبت به شناخت و تعيين جايگاه هرچيز و واكنش شايسته در برابر آن جايگاه، درست عمل نمىكنيم؛ به عنوان مثال، اگر جوانى را ببينيم كه خداى ناكرده در كوچه و خيابان به نامحرم نگاه مىكند، اين عمل در نظر ما واقعاً زشت و زننده است؛ اما اگر ديديم كسى از صبح تا غروب صد بار غيبت مىكند[2]اهميت
[1]. به بعضى ايمان مىآوريم، و بعضى را انكار مىكنيم. (نساء: آيه 150)
[2]. قال الصادق (ع)
الْغِيبَهُ أَنْ تَقُولَ فِى أَخِيكَ مَا سَتَرَهُ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ أَمَّا الْأَمْرُ الظَّاهِرُ فِيهِ مِثْلُ الْحِدَّهِ وَ الْعَجَلَهِ فَلَا وَ الْبُهْتَانُ أَنْ تَقُولَ فِيهِ مَا لَيْسَ فِيه
. (كافى، ج 2، باب الغيبه، ص 356) «غيبت» آن است كه درباره برادر مسلمانت چيزى را بگويى كه خداوند پنهان داشته است و اما چيزى كه ظاهر است مانند «تندخويى» و «عجله» داخل در غيبت نيست. و «بهتان» آن است كه چيزى را بگويى كه در برادر مسلمانت وجود ندارد.
«غيبت» چنانكه از اسمش پيدا است آن است كه در غياب كسى سخنى بگويند، البته سخنى كه عيبى از عيوب او را فاش كند، خواه اين عيب جسمانى باشد يا اخلاقى، در اعمال او باشد يا در سخنش و حتى در امورى كه مربوط به او است مانند لباس، خانه، همسر و فرزندان و مانند آن. بنابراين. اگر كسى صفات ظاهرى و آشكار ديگرى را بيان كند غيبت نخواهد بود. مگر اينكه قصد مذمت و عيبجويى داشته باشد كه در اين صورت حرام است، مثل اينكه در مقام مذمت بگويد: آن مرد نابينا يا كوتاه قد يا سياهرنگ يا كوسه است. به اين ترتيب ذكر عيوب پنهانى به هر قصد و نيتى كه باشد غيبت و حرام است و ذكر عيوب آشكار اگر به قصد مذمت باشد نيز حرام است، خواه آن را در مفهوم غيبت وارد بدانيم يا نه. همه اينها در صورتى است كه اين صفات واقعاً در آن فرد باشد؛ اما اگر صفتى اصلًا وجود نداشته باشد داخل در عنوان «تهمت» خواهد بود كه گناه آن به مراتب شديدتر و سنگينتر است.
از اينجا روشن مىشود عذرهاى عوامانهاى كه بعضى براى غيبت كردن مىآورند قابل اعتنا نيست؛ مثلًا گاهى غيبت كننده مىگويد: اين غيبت نيست، بلكه در او هست! در حالى كه اگر آن صفت در او نباشد تهمت است نه غيبت. يا اينكه مىگويد: اين سخنى است كه در حضور او نيز مىگويم، در حالى كه گفتن آن پيش روى آن فرد نه تنها از گناه غيبت نمىكاهد بلكه به خاطر ايذاء، گناه سنگينترى را به بار مىآورد.
نمىدهيم. غيبتى كه در تعبيرات قرآنى به اكل ميته تشبيه شده است: (أيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخيهِ مَيْتا فَكَرِهْتُمُوه)؛[1]اين در حالى است كه آيات تحريم در قرآن زياد است؛ همانند: (حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَهُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزير)؛[2]ولى در رابطه با محرّمات كمتر به تشبيه برمىخوريم؛ از اين رو، وقتى قرآن براى حرامى تشبيه بيان مىكند علاوه بر كشف حكم حرمت، اهميّت آن قضيه نيز فهميده مىشود.
اهميت بحث غيبت به اين خاطر است كه غيبت از مؤمن و هتك كردن حيثيّت و از بين بردن آبروى او به منزله اين است كه جزئى از پيكره او قطع و جدا شود.[3]
[1]. آيا كسى از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده خود را بخورد؟! [به يقين] همه شما از اين امر كراهت داريد. (الحجرات: آيه 12)
مفسران نقل كردهاند: جمله (وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً) درباره دو نفر از اصحاب رسول اللّه (ص) است كه در مورد سلمان غيبت كردند؛ زيرا او را خدمت پيامبر (ص) فرستاده بودند تا غذايى براى آنان بياورد، پيامبر (ص) سلمان را سراغ اسامه بن زيد- كه مسئول «بيت المال» بود- فرستاد. اسامه گفت: الآن چيزى ندارم، آن دو نفر غيبت «اسامه» را كردند و گفتند: او بخل ورزيده است، و درباره سلمان گفتند: اگر او را سراغ چاه سميحه [كه چاه پر آبى بود] بفرستيم آب آن فروكش خواهد كرد! سپس خودشان به راه افتادند تا نزد اسامه بروند و درباره موضوع كار خود تجسس كنند. پيامبر (ص) فرمود: من آثار خوردن گوشت را در دهان شما مىبينم. عرض كردند: اى رسول خدا! ما امروز مطلقاً گوشت نخوردهايم. فرمود: آرى! گوشت سلمان و اسامه را مىخورديد. آيه نازل شد و مسلمانان را از غيبت نهى كرد. (تفسير مجمع البيان، ج 9، ص 203)
[2]. گوشت مردار، خون و گوشت خوك بر شما حرام شده است. (مائده: آيه 3)
[3]. غيبت از بزرگترين گناهان است. سرمايه بزرگ انسان در زندگى حيثيت و آبرو و شخصيت او است و هر چيز اين سرمايه را به خطر بيندازد مانند آن است كه جان طرف مقابل را به خطر انداخته باشد، بلكه گاه ترور شخصيت از ترور شخص مهمتر خواهد بود و اينجا است كه گاه گناه آن از قتل نفس نيز سنگينتر است. يكى از فلسفههاى تحريم غيبت آن است كه سرمايه بزرگ آبروى مومن بر باد نرود و حرمت اشخاص در هم نشكند و حيثيت آنان را لكهدار نسازد. و اين مطلبى است كه اسلام آن را بسيار با
اهميت تلقى مىكند.
نكته ديگر اينكه «غيبت»، «بدبينى» مىآفريند، پيوندهاى اجتماعى را سست مىكند، سرمايه اعتماد را از بين مىبرد و پايههاى تعاون و همكارى را متزلزل مىسازد. مىدانيم اسلام براى مسأله وحدت و يكپارچگى جامعه اسلامى و انسجام و استحكام آن اهميت فوق العادهاى قائل شده است و هر چيزى كه اين وحدت را تحكيم كند مورد علاقه اسلام است و هر چه آن را تضعيف كند منفور است و غيبت يكى از عوامل مهم تضعيف است.
گذشته از اينها «غيبت» بذر كينه و عداوت را در دلها مىنشاند و گاه سرچشمه نزاعهاى خونين و قتل و كشتار مىگردد. خلاصه اينكه اگر در اسلام غيبت به عنوان يكى از بزرگترين گناهان كبيره شمرده شده به خاطر آثار سوء فردى و اجتماعى آن است.
در روايات اسلامى تعبيرات بسيار تكان دهندهاى در اين زمينه ديده مىشود كه نمونهاى از آن را ذيلًا مىآوريم: پيامبر گرامى اسلام (ص) فرمود: إِنَّ الدِّرْهَمَ يُصِيبُهُ الرَّجُلُ مِنَ الرِّبَا أَعْظَمُ عِنْدَ اللَّهِ فِى الْخَطِيئَهِ مِنْ سِتٍّ وَ ثَلَاثِينَ زَنْيَهً يَزْنِيهَا الرَّجُلُ وَ إِنَّ أَرْبَى الرِّبَا عِرْضُ الرَّجُلِ الْمُسْلِمِ!: «درهمى كه انسان از ربا به دست مىآورد گناهش نزد خدا از سى و شش زنا بزرگتر است و مهمتر از هر ربا آبروى مسلمان است»! (بحار الأنوار، ج 72، باب 66، ص 220). اين مقايسه به خاطر آن است كه «زنا» هر اندازه قبيح و زشت است جنبه «حق اللَّه» دارد ولى رباخوارى و از آن بدتر ريختن آبروى مردم از طريق غيبت يا غير آن، جنبه «حق الناس» دارد. در حديث ديگرى آمده است كه خداوند به موسى وحى فرستاد: «مَنْ مَاتَ تَائِباً مِنَ الْغِيبَهِ فَهُوَ آخِرُ مَنْ يَدْخُلُ الْجَنَّهَ وَ مَنْ مَاتَ وَ هُوَ مُصِرٌّ عَلَيْهَا فَهُوَ أَوَّلُ مَنْ يَدْخُلُ النَّار!»؛ كسى كه بميرد در حالى كه از غيبت توبه كرده باشد آخرين كسى است كه وارد بهشت مىشود و كسى كه بميرد در حالى كه اصرار بر آن داشته باشد اولين كسى است كه وارد دوزخ مىگردد. (إرشاد القلوب، ج 1، باب 52، ص 187) و نيز در حديثى از پيامبر گرامى اسلام (ص) مىخوانيم:
«الْغِيبَهُ أَسْرَعُ فِى دِينِ الرَّجُلِ الْمُسْلِمِ مِنَ الْأَكِلَهِ فِى جَوْفِه»
؛ تأثير غيبت در دين مسلمان از خوره در جسم او سريعتر است. (كافى، ج 2، ص 356) اين تشبيه نشان مىدهد كه غيبت همانند خوره كه گوشت تن را مىخورد و متلاشى مىكند به سرعت، ايمان انسان را بر باد مىدهد و با توجه به اينكه انگيزههاى غيبت امورى همچون: حسد، تكبر، بخل، كينهتوزى، انحصارطلبى و مانند اين صفات زشت و نكوهيده است روشن مىشود كه چرا غيبت و از بين بردن آبرو و احترام مسلمانان اين چنين ايمان انسان را بر باد مىدهد. روايات در اين زمينه در منابع اسلامى بسيار زياد است. امام صادق (ع) مىفرمايد:
«مَنْ رَوَى عَلَى مُؤْمِنٍ رِوَايَهً يُرِيدُ بِهَا شَيْنَهُ- وَ هَدْمَ مُرُوَّتِهِ لِيَسْقُطَ مِنْ أَعْيُنِ النَّاسِ- أَخْرَجَهُ اللَّهُ مِنْ وَلَايَتِهِ إِلَى وَلَايَهِ الشَّيْطَانِ فَلَا يَقْبَلُهُ الشَّيْطَان»
؛ كسى كه به منظور عيبجويى و ريختن آبروى مؤمنى سخنى نقل كند تا او را از نظر مردم بيندازد، خداوند او را از ولايت خودش بيرون كرده و به سوى ولايت شيطان مىفرستد و شيطان هم او را نمىپذيرد. (بحارالأنوار، ج 72، باب 57، ص 147) تمام اين تأكيدات و عبارات تكان دهنده به خاطر اهميت فوق العادهاى است كه اسلام براى حفظ آبرو و حيثيت اجتماعى مؤمنان قائل است و نيز به خاطر تأثير مخربى است كه غيبت در وحدت جامعه و اعتماد متقابل و پيوند دلها دارد. و از آن بدتر اينكه غيبت عاملى است براى دامن زدن به آتش كينه و عداوت و دشمنى و نفاق و اشاعه فحشا در سطح اجتماع؛ چرا كه وقتى عيوب پنهانى مردم از طريق غيبت آشكار شود اهميت و عظمت گناه از ميان مىرود و آلودگى به آن آسان مىشود. (تفسير نمونه، ج 22، ص 188)
مهم آن است كه انسان جايگاه هر چيزى را بشناسد و تشخيص دهد. آيا مسأله غيبت مهمتر است يا يك نظر به نامحرم؟! پس چرا گناهِ نظر به نامحرم اين قدر ميان ما بزرگ و با اهميّت است؛ ولى غيبت چنين اهميتى ندارد؟!
اين روايت نيز در حقيقت ناظر به اين معنا است و مىفرمايد: برخى افراد نسبت به نقل و قرائت كتاب خداوند متعال حساسيت خاصى دارند كه اگر كسى يك اعراب آن را زير و رو كند، داد و فرياد مىكنند؛ امّا وقتى نوبت به عمل به دستورات قرآن در صحنه زندگى مىرسد، در تزاحم منافع زندگى با عمل به قرآن، از عمل به آن سرباز مىزنند و آن را توجيه مىكنند و تا آنجا كه بتوانند به كتاب خداى متعال خيانت مىكنند. مثل رژيم طاغوت كه قرآن را با بهترين خط، بهترين چاپ، بهترين تصحيح و جلد چاپ مىكرد؛ اما تيشه به ريشه قرآن مىزد و مىگفت: روح اسلام آن چيزى است كه من درك مىكنم. اگر طاغوت دو سه سال ديگر مانده بود، يقين داشته باشيد كه يك رساله عمليه هم مىنوشت و مىگفت: مردم بايد طبق اين رساله عمل كنند؛ چراكه من بهتر از روحانيت روح قرآن را درك مىكنم.
حضرت در ادامه مىفرمايد: «فَالْعُلَمَاءُ يَحْزُنُهُمْ تَرْكُ الرِّعَايَهِ وَالْجُهَّالُ يَحْزُنُهُمْ حِفْظُ الرِّوَايَهِ»؛ آنچه علما را دچار حزن و اندوه مىكند آن است كه قرآن كمتر رعايت شده و كمتر به آن عمل مىشود؛ امَا وقتى به جهّال مراجعه مىكنى ترك «حِفْظُ الرِّوَايَهِ» موجب ناراحتىشان شده و مىگويند: چرا قرآن را حفظ نيستيد؟! چرا زير و زبر آن را درست و آنگونه كه بايد باشد نمىدانيد؟! چرا با قرائت قرآن آن طورى كه نازل شده آشنا نيستند؟! اما نسبت به عمل به قرآن و بىاعتنايى به آن هيچ احساس نگرانى و ناراحتى نمىكنند.
در حقيقت اين علما هستند كه موقعيت قرآن را درك مىكنند. آنان مىدانند كه اين كتاب، كتاب عمل است؛ كتابى است كه بايد در شئون مختلف زندگى از آن استفاده
كرد؛ كتابى است كه در پرتو آن همه گمراهان عالَم، داخل وادى نور مىشوند.[1]دشمنان اسلام اين مطلب را خوب فهميدهاند؛ به همين دليل براى مبارزه با اسلام، توجه به ظاهر قرآن را تقويت مىكنند و مسلمانان را از توجه به باطن قرآن باز مىدارند. آنان با خود مىگويند: اگر بخواهيم بر مسلمانان سيطره پيدا كنيم، بايد قرآن را از ميانشان به حاشيه ببريم، نه اينكه چاپ آن را متوقف كنيم؛ لذا شما مىبينيد كه تعداد چاپ قرآن واقعاً زياد است. سعودى، يك ميليون قرآن چاپ مىكند و به آذربايجان و شوروى مىفرستد؛ ولى در همين زمان، مفتى آنها فتوا مىدهد «أَنَ الشيعَهَ مُرتَدٌّ»؛ جايز نيست كسى از قصاب شيعه گوشت بخرد و ذبيحه آنها حلال نيست، بلكه بالاتر از اين، بعضى از فضلاى عربستان سعودى جزوهاى را براى من آوردهاند[2]كه در دبيرستانهاى آنها تدريس مىشد و اسمش را «التوحيد» گذاشته بودند. در آن نوشته شده بود: دو جور شرك داريم؛ شرك اكبر و شرك اصغر. شرك اكبر شركى است كه شيعيان به آن مبتلا هستند. كه براى على و اولاد على: موقعيت خاصّى قائلاند و در نتيجه آنها را در رديف خداوند قرار داده و در مواقع و مواقف خاصّ و حساس آنها را مىخوانند و به درگاهشان التجا و تضرع مىكنند.[3]
[1]. (قَدْ جَاءَكُم مِّنَ اللَّهِ نُورٌ وَ كِتَابٌ مُّبِين يَهْدِى بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوَانَهُ سُبُلَ السَّلَمِ وَ يُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلى النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ يَهْدِيهِمْ إِلى صرَاطٍ مُّسْتَقِيم). (مائده، آيه 15 و 16) همانا از جانب خدا براى (هدايت) شما نورى (عظيم) و كتابى آشكار آمد. كتابى كه خدا بوسيله آن پيروان خوشنودى خويش را به راههاى سلامت هدايت مىكند، و آنان را به اذن خود از ظلمتها به سوى نور خارج ساخته و به سوى صراط مستقيم هدايت مىكند.
[2]. عَنِ الصَّادِقِ (ع): إِنَّ اللَّهَ بَعَثَ مُحَمَّداً فَخَتَمَ بِهِ الْأَنْبِيَاءَ فَلَا نَبِى بَعْدَهُ وَ أَنْزَلَ عَلَيْهِ كِتَاباً فَخَتَمَ بِهِ الْكُتُبَ فَلَا كِتَابَ بَعْدَه- إِلَى أَنْ قَالَ-: فَجَعَلَهُ النَّبِى عَلَماً بَاقِياً فِى أَوْصِيَائِهِ فَتَرَكَهُمُ النَّاسُ وَ هُمُ الشُّهَدَاءُ عَلَى أَهْلِ كُلِّ زَمَانٍ حَتَّى عَانَدُوامَنْ أَظْهَرَ وِلَايَهَ وُلَاهِ الْأَمْرِ وَ طَلَبَ عُلُومَهُمْ وَ ذَلِكَ أَنَّهُمْ ضَرَبُوا الْقُرْآنَ بَعْضَهُ بِبَعْض ... وَ لَمْ يَعْرِفُوا مَوَارِدَهُ وَ مَصَادِرَهُ إِذْ لَمْ يَأْخُذُوهُ عَنْ أَهْلِهِ فَضَلُّوا وَ أَضَلُّوا. (وسائلالشيعه، ج 27، ص 201)
[3]. فرقه «وهّابيّت» اظهار مىدارند كه هر كس، غير خدا را بخواند، مشرك مىشود؛ زيرا خداوند فرموده است: «فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً»، بنا بر اين كسانى كه در حال توسّل، اولياى خدا را صدا مىزنند، مشركند! امّا اين آيه: «وَ لا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ كُلُّ شَىْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ» (قصص: آيه 88) توضيح مىدهد كه مشرك، كسى است كه غير خدا را به عنوان خداى ديگر بخواند: «لا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ» و ناگفته پيدا است كه شيعيان هيچ مقامى را به عنوان خدا صدا نمىزنند، بلكه به عنوان كسى كه نزد خداوند آبرو دارد او را صدا مىزنند، آن هم آبرويى كه از طرف خداوند به او داده شده است، مانند انبيا و اولياى الهى، نه هر شفيع و آبرومند موهومى؛ زيرا بتپرستان نيز در دنياى خيال خود تصوّر مىكردند كه بتها در درگاه خداوند آبرومند هستند. در اين آيه، شركزدايى با عبارات مختلفى بيان شده است:
الف- خداى ديگرى را با «اللَّه» مخوانيد. ب- معبودى جز اللَّه نيست. ج- همه چيز جز او نابود شدنى است. د- حاكميّت، تنها از آن اوست. ه- تنها به سوى او باز مىگرديد.
پادشاه كشور سعودى هر سال روز عيد قربان علماى فرقههاى اسلامى را ميهمان مىكند. در يكى از سالها علّامه سيّد شرف الدين جبل عاملى (از علماى برجسته لبنانى) به مهمانى دعوت مىشود. علّامه همين كه وارد جلسه شد، قرآنى را كه جلد چرمى داشت به شاه هديه كرد. شاه آن را گرفت و بوسيد. علّامه گفت: تو مشرك هستى! شاه ناراحت شد كه چرا چنين تهمتى مىزنى؟ علّامه گفت: چون شما چرمى را بوسيدى كه پوست حيوان است و احترام به پوست حيوان شرك است! شاه گفت: من هر پوستى را نمىبوسم، كفش من هم از چرم و پوست حيوان است؛ ولى هرگز آن را نمىبوسم، اين قطعه چرم، جلد قرآن قرار گرفته است براى همين آن را بوسيدم. علّامه فرمود: ما نيز هر آهنى را نمىبوسيم، آهنى را مىبوسيم كه صندوق يا ضريح و درب و پنجره قبر پيامبر يا امامان معصوم: باشد. آرى! شرك آن است كه ما كسى يا چيزى را در برابر خدا عَلم كنيم و براى او قدرتى مستقلّ قائل شويم، در حالى كه شيعه قدرت اولياى خدا را مستقل نمىداند، بلكه قدرتى وابسته به قدرت الهى مىداند و اگر گنبد و بارگاهى مىسازد بهخاطر آن است كه به مردم اعلام كند در اين جا مردى از اهل توحيد دفن شده است. كسى كه در اينجا دفن شده در راه خدا شهيد گشته و فدا و فناى توحيد شده است. پس گنبد و بارگاه، يعنى مركزى كه زير آن فرياد توحيد بلند است، نه مركزى در برابر مسجد. امام رضا (ع) فرمودند: «وجه اللَّه» پيامبر خدا و حجّتهاى او در زمين هستند كه به وسيله آنان به خداوند، دين و معرفت او توجّه مىشود. در دعاى ندبه درباره امام زمان (ع) مىخوانيم: «أين وجه الله الذى يؤتى» و نيز مىخوانيم: «أين وجه الذى يتوجه الاولياء».
البته چيز ديگرى هم اضافه كرده بودند كه موقعيت ضعيف علمى آنها را مشخص مىكرد؛ نوشته بود: يكى از چيزهايى كه انسان را به شرك اكبر مبتلا مىكند اين است كه اگرانسان از مرده وحشت كند همين وحشت موجب شرك اكبر است و در نتيجه مال، جان و عرض شيعيان حلال است.[1]
[1]. عَنِ النَّبِىِّ (ص): مَعَاشِرَ النَّاسِ! تَدَبَّرُوا الْقُرْآنَ وَ افْهَمُوا آيَاتِهِ وَ مُحْكَمَاتِهِ وَ لَا تَتَّبِعُوا مُتَشَابِهَهُ فَوَ اللَّهِ لَهُوَ مُبَيِّنٌ لَكُمْ نُوراً وَاحِداً وَ لَا يُوَضِّحُ لَكُمْ تَفْسِيرَهُ إِلَّا الَّذِى أَنَا آخِذٌ بِيَدِهِ وَ مُصْعِدُهُ إِلَى وَ شَائِلٌ بِعَضُدِهِ وَ مُعْلِمُكُمْ أَنَّ مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِى مَوْلَاهُ وَ هُوَ عَلِى بْنُ أَبِى طَالِبٍ أَخِى وَ وَصِيِّى .... (روضه الواعظين، ج 1، مجلس فى ذكر الإمامه و إمامه على ابن أبى طالب و أولاده صلوات الله عليهم أجمعين، ص 88) اى گروه مردم! در مورد قرآن تدبر كنيد و آيات محكم آن را خوب بفهميد و هرگز از آيات متشابه پيروى نكنيد و به خدا سوگند! هرگز كسى دشواريها و تفسير آن را براى شما روشن نمىكند جز همين كسى كه من دست او را مىگيرم و به سوى خود مىآورم و بازويش را بر مىافرازم و به شما اعلام مىكنم كه هر كس من مولاى اويم اين على مولاى او است! يعنى على بن ابى طالب كه برادر و وصى من است.