بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 251

درس سى و ششم‌[1]مصلحت در بيان احكام‌

مجموعه احكام اسلام در زمان پيامبر مكرم حضرت محمد مصطفى (ص) در طول 23 سال به وسيله وحى بر ايشان نازل و تبيين شد[2]. و چنين نبود كه به مجرّد بعثت آن حضرت همه احكام مطرح و مردم به رعايت آن ملزم شوند.

به عنوان مثال، روزه كه در اديان الهى گذشته نيز بر مردم واجب بوده است، پس از گذشت چند سال از بعثت حضرت، واجب شد.

حتى حرمت شرب خمر پس از مقدارى فاصله از بعثت حضرت نازل شد؛ در حالى كه بر حسب روايات، در هيچ دينى از اديان الهى، شرب خمر نه تنها حلال نبوده، بلكه حرام بوده است.

اين تدريج وتدرّج در ظرف 23 سال در زمان رسالت را چطور تحليل مى‌كنيم؟

ظاهراً بايد اين چنين تحليل كرد كه در لوح محفوظ، هم اين احكام الهى ثابت و هم آنها به عنوان حكم اسلام مطرح بوده است؛ اما مصالح اقتضا مى‌كرده كه اينها به صورت تدريجى مطرح شود.

[1]. اين درس در جلسه هفتصد و هشتم درس خارج اصول معظم له ايراد گرديده است.

[2]. (يُريدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُريدُ بِكُمُ الْعُسْر). (بقره: آيه 185) خداوند، راحتى شما را مى‌خواهد، نه زحمت شما را.


صفحه 252

در روز اوّل به همان‌ «قولوا لا اله الا الله تفلحوا» كه مربوط به نفى صلاحيّت بت‌ها براى عبادت و همچنين انحصار اين صلاحيت در خداوند تبارك وتعالى است، بسنده شده است و هر زمانى مصلحت اقتضا مى‌كرد كه حكمى نازل و اجرا شود، در آن زمان حكم مى‌آمده است.[1]

[1]. رسول خدا (ص) براى تمامى بشر مبعوث بود، بدون اين‌كه دينش انحصارى و دعوتش به قوم يا به مكان و زمان معينى اختصاص داشته باشد. دليل اين عموميت، آيات قرآن مانند اين آيه است كه مى‌فرمايد:(قُلْ يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّى رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعاً الَّذِى لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ). بگو: اى مردم! من فرستاده خدا به سوى همگى شما هستم، خدايى كه فرمانروايى آسمانها و زمين از آن او است. (اعراف، آيه 158) خداى سبحان به ايشان دستور مى‌دهد براى اين‌كه زير بار سنگين رسالت از پاى در نيايند، طريق رفق و مدارا را پيش بگيرد و به تدريج به سوى هدف قدم بر دارد تا هم دعوتش و هم دين خدا كه به سويش دعوت مى‌كند بهتر پيش برود و هم مردمى كه آنان را دعوت مى‌كند پذيراتر شوند. به همين دليل پيامبر گرامى اسلام (ص) راه رفق و مدارا و تدريج را در پيش گرفت. براى اين حقيقت، در سيره رسول خدا (ص) و ائمه طاهرين: مظاهر بسيارى ديده مى‌شود و پروردگارش نيز او را به همين روش دستور داده است. ايشان اين دستور را از سه جهت صادر فرموده اند:

اول؛ از جهت معارف حقيقى و قوانين تشريع شده: مسأله زدودن عقايد باطل يك ملت و جايگزين كردن عقايد حقه در ميان آنان، از دشوارترين كارها است، مخصوصاً وقتى آن عقايد باطل در اخلاق و اعمال آنان ريشه دوانده و عادات و رسومى بر آن عقايد مستقر شده باشد و مردم- نسل در نسل- قرن‌ها داراى اخلاق، اعمال، عادات و رسومى باشند كه همه از عقايدى باطل منشأ گرفته باشد، خصوصا زمانى كه دعوت دين، عمومى باشد و بخواهد در تمامى شئون زندگى آن ملت بروز كند وآنقدر فراگير باشد كه همه حركات و سكنات ظاهر و باطن، شب و روز، فقير و غنى افراد جامعه را بدون استثنا فرا گيرد، همچنان كه دعوت اسلام چنين است و معلوم است كه تصور ايجاد چنين انقلابى در آنان چقدر دهشت آور است!

دوم؛ از جهت اعمال: انس و عادت بشر به رفتار خود و نيازش به آن، زيادتر و مقدم بر اعتقادات او است، علاوه بر اين‌كه عمل براى او محسوس‌تر است و چنانچه عقايد و اعمالش رو به روى يكديگر قرار گيرند، اگر اعمالش با شهواتش مطابق باشد، عمل را بر عقايد مقدم مى‌دارد؛ مثلًا فلان زناى لذتبخش را و هر چند با عقايدش سازگار نباشد- مرتكب مى‌شود، به همين جهت است كه مى‌بينيم دين اسلام در همان روزهاى اول همه عقايد حقه را يك جا پيشنهاد كرد و هيچ ترسى به خود راه نداد؛ ولى قوانين و شرايع مربوط به اعمال را يكجا بيان نكرد، بلكه در طول بيست و سه سال نزول وحى، به تدريج بيان فرمود. دشوارى اين امر و مشقت آن در اعمال بيشتر از اعتقادات است.

به عنوان مثال، تحريم مى‌گسارى توسط شارع مقدس اسلام تدريجى بوده است: مردم به خاطر


صفحه 253

غرائزى كه دارند همواره متمايل به لذائذ و شهوات هستند و اين تمايل، اعمال شهوانى را بيشتر از حق و حقيقت در ميان آنان شايع مى‌سازد و قهراً به ارتكاب آنها عادت كرده و تركش هر چند كه مقتضاى سعادت انسانى باشد برايشان دشوار مى‌شود، به اين دليل خداى سبحان مبارزه با اين گونه عادتها را تدريجاً در ميان مردم آغاز كرد، و آنها را با رفق و مدارا تكليف فرمود. يكى از اين عادات زشت و شايع ميان مردم مى‌گسارى بود كه شارع اسلام به تدريج تحريم آن را شروع كرد و اين مطلب با تدبر در آيات مربوط به اين تحريم كه مى‌بينيم چهار بار نازل شده است كاملًا به چشم مى‌خورد.

آيات قرآنى در القاى معارف و قوانين، مختلف است، برخى از آنها در مكه نازل شده است كه نوعاً مطالب را به طور اجمال و سر بسته بيان كرده است و برخى در مدينه، كه مطالب را به طور تفصيل و شكفته بيان كرده و به جزئيات همان احكامى كه در مكه نازل شده بود پرداخته و مجملات آنها را بيان مى‌كند و با اين حال خود آيات مدنى هم خالى از اين تدرج و چند مرحله‌اى نيست و چنين نيست كه تمامى احكام و قوانين دينى در مدينه منوره يك روزه نازل شده باشد بلكه در مدينه هم به تدريج نازل گرديده است.

اگر كسى در وسعت معارف و قوانين اسلام دقت كند و در نظر بگيرد كه در ايام نزول قرآن و بعثت رسول اكرم (ص)، دنيا در چه وضعى به سر مى‌برد و ظلمت جهل و پليدى فساد و ظلم تا چه حد رسيده بود، هيچ ترديدى برايش باقى نمى‌ماند كه در آن روز ممكن نبوده كه اسلام يكباره شرك و فساد را از دنيا ريشه كن كند. و تصديق مى‌كند كه لازم بوده دعوت را ميان بعضى از طوائف ساكنان زمين، شروع كند و به ناچار اين طايفه همان قوم خود رسول اللَّه (ص) باشد، آن گاه پس از آن‌كه دين خدا ميان عرب جاى خود را باز كرد به تدريج ميان غير عرب هم راه يابد، هم چنان كه همين طور شد.

مراحل مختلف دعوت و رعايت تدريج در كيفيت دعوت و مراحل آن:

خداوند عزوجل به رسول گرامى‌اش دستور داد تا بعد از قيام به اصل دعوت، نخست از عشيره و قوم خود آغاز كند و فرمود:(وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ)انذار را نخست از عشيره خود، آن هم نزديك‌ترين آنان، شروع كن (سوره شعرا، آيه 214)، آن گاه دستور داد كه دعوت خود را توسعه داده، به غير عشيره‌اش هم برساند و همچنين از اهل شهر خودش به شهرهاى اطراف ببرد و در اين باره فرمود:(وَأُوحِى إِلَى هذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ)اين قرآن به من وحى شد تا شما را و هر كسى را كه ندايم به او برسد انذار كنم. (سوره انعام، آيه 19)، خداى تعالى سپس به آن جناب دستور داد كه دعوتش را در تمامى دنيا و همه مردم (چه صاحبان اديان و چه غير آنان) توسعه دهد.

رعايت تدريج در دعوت و طرز ارشاد و كيفيت اجرا و عملى كردن دعوت:

مرحله نخست دعوت با زبان: طريقه‌اى كه از تمامى قرآن كريم استفاده مى‌شود؛ زيرا به وضوح مى‌بينيم كه خداى سبحان به آن حضرت دستور داده تا با ملاطفت و نرمى دعوت خود را به گوش مردم برساند:(قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى إِلَىَّ)[اى پيامبر!] بگو من نيز بشرى هستم مثل شما، با اين تفاوت كه به من وحى مى‌شود. (كهف، آيه 110) و نيز به رسول خدا دستور داد كه در «دعوت زبانى» فنون بيان را به كار ببرد؛ يعنى در هر جا به مقتضاى فهم و استعداد شنونده سخن بگويد: (ادْعُ‌


صفحه 254

وقتى زمان رسول خدا (ص) را از فاصل بعثت تا زمان رحلت ايشان (23 سال) ملاحظه مى‌كنيم، مى‌بينيم چنين نبود كه تا حضرت مبعوث شد، مجموع احكام اسلام را به صورت يك قانون مدوّن و لازم‌الاجرا در همان روز اول براى مسلمانان بيان كرده باشد، حتّى بعضى از احكام در سال آخر مطرح شد؛ مانند حجّ تمتّع كه در

إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَهِ وَ الْمَوْعِظَهِ الْحَسَنَهِ، وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِى هِى أَحْسَنُ). مرحله بعد كناره‌گيرى از معاشرت و سخن گفتن با كفار: خداوند متعال به مؤمنان دستور داد در دين و رفتار خود از كافران كناره گيرى كنند و در تشكيل مجتمع اسلامى كفار را جزو خود ندانند و دين هيچ كس ديگر را كه معتقد به توحيد نيست با دين خود مخلوط نسازند و عمل هيچ غير مسلمان را- البته اگر معصيت يا رذيله‌اى از رذائل اخلاقى باشد- با اعمال خود مخلوط نكنند مگر آن مقدارى را كه ضرورت زندگى آن را ايجاب كند(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّى وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِياءَ، تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّهِ، وَ قَدْ كَفَرُوا بِما جاءَكُمْ مِنَ الْحَقِّ ...)، و (لا يَنْهاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقاتِلُوكُمْ فِى الدِّينِ، وَ لَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ، أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ)، (إِنَّما يَنْهاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ قاتَلُوكُمْ فِى الدِّينِ وَ أَخْرَجُوكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ وَ ظاهَرُوا عَلى إِخْراجِكُمْ أَنْ تَوَلَّوْهُمْ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ)؛هان اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد! دشمن خدا و دشمن خود را دوست خود مگيريد، آيا دست دوستى به آنان مى‌دهيد با اين‌كه نسبت به دين حقى كه براى شما آمده كفر مى‌ورزند؟ ... خداى تعالى شما را از اين عمل نهى نمى‌كند كه نسبت به كسانى كه كافر نيستند ولى نه با شما قتال كردند و نه شما را از ديارتان بيرون نمودند، خوبى كنيد و به عدالت رفتار نماييد، خداى تعالى عدالت‌پيشگان را دوست مى‌دارد، تنها شما را از اين عمل نهى مى‌كند كه نسبت به كفارى كه با شما قتال كردند و از ديارتان بيرونتان كردند و در بيرون كردن شما يكديگر را كمك كردند، دوستى كنيد و از شما هر كس آنان را دوست بدارد، خود او نيز ستمكار است. (سوره ممتحنه، آيه 1- 9) و آيات قرآنى در معناى تبرّى و كناره‌گيرى از دشمنان دين بسيار است كه در واقع معناى تبرّى و كيفيت و خصوصيت آن را بيان مى‌كند.

مرحله سوم جهاد و توسل به زور- كه همان جهاد اسلامى است- اين سه مرحله يكى از خصايص دين اسلامى و از افتخارات آن است و مرتبه اول كه همان دعوت زبانى بود لازمه دو مرحله ديگر و مرحله دوم كه كناره‌گيرى بود لازمه مرحله سوم است، همچنان كه مى‌بينيم سيره و رفتار رسول خدا (ص) در هر جنگى، اول دعوت و موعظه به زبان بود و اين دستورى بود كه خداى تعالى به او داد:(فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ آذَنْتُكُمْ عَلى سَواءٍ)؛ اگر روى گرداندند بگو: من به طور عادلانه به شما اعلام مى‌كنم. (سوره انبيا، آيه 109) و يكى از سخنان بسيار نادرست تهمتى است كه به اسلام زده‌اند و گفته‌اند: اسلام دين زور و شمشير است، نه دين دعوت. با اين‌كه قرآن كريم و سيره رسول خدا (ص) و تاريخ به مراحل سه‌گانه دعوت اسلام، شهادت مى‌دهد و آن را روشن مى‌كند. (ترجمه الميزان، ج 4، ص 247)


صفحه 255

حجه الوداع مطرح شد[1]، درحالى كه فاصل حجه الوداع با زمان رحلت رسول‌

[1]. عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ قَالَ: إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ أَقَامَ بِالْمَدِينَهِ عَشْرَ سِنِينَ لَمْ يَحُجَّ ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ عَلَيْهِ- (وَأَذِّنْ فِى النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ) فَأَمَرَ الْمُؤَذِّنِينَ أَنْ يُؤَذِّنُوا بِأَعْلَى أَصْوَاتِهِمْ بِأَنَّ رَسُولَ اللَّهِ يَحُجُّ فِى عَامِهِ هَذَا فَعَلِمَ بِهِ مَنْ حَضَرَ الْمَدِينَهَ وَ أَهْلُ الْعَوَالِى وَ الْأَعْرَابُ وَ اجْتَمَعُوا لِحَجِّ رَسُولِ اللَّهِ وَ إِنَّمَا كَانُوا تَابِعِينَ يَنْظُرُونَ مَا يُؤْمَرُونَ وَ يَتَّبِعُونَهُ أَوْ يَصْنَعُ شَيْئاً فَيَصْنَعُونَهُ فَخَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ فِى أَرْبَعٍ بَقِينَ مِنْ ذِى الْقَعْدَهِ فَلَمَّا انْتَهَى إِلَى ذِى الْحُلَيْفَهِ زَالَتِ الشَّمْسُ فَاغْتَسَلَ ثُمَّ خَرَجَ حَتَّى أَتَى الْمَسْجِدَ الَّذِى عِنْدَ الشَّجَرَهِ فَصَلَّى فِيهِ الظُّهْرَ وَ عَزَمَ بِالْحَجِّ مُفْرِداً وَ خَرَجَ حَتَّى انْتَهَى إِلَى الْبَيْدَاءِ عِنْدَ الْمِيلِ الْأَوَّلِ فَصُفَّ لَهُ سِمَاطَانِ فَلَبَّى بِالْحَجِّ مُفْرِداً وَ سَاقَ الْهَدْى سِتّاً وَ سِتِّينَ أَوْ أَرْبَعاً وَ سِتِّينَ حَتَّى انْتَهَى إِلَى مَكَّهَ فِى سَلْخِ أَرْبَعٍ مِنْ ذِى الْحِجَّهِ فَطَافَ بِالْبَيْتِ سَبْعَهَ أَشْوَاطٍ ثُمَّ صَلَّى رَكْعَتَيْنِ خَلْفَ مَقَامِ إِبْرَاهِيمَ ثُمَّ عَادَ إِلَى الْحَجَرِ فَاسْتَلَمَهُ وَ قَدْ كَانَ اسْتَلَمَهُ فِى أَوَّلِ طَوَافِهِ ثُمَّ قَالَ: (إِنَّ الصَّفَا وَ الْمَرْوَهَ مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ) فَأَبْدَأُ بِمَا بَدَأَ اللَّهُ تَعَالَى بِهِ وَ إِنَّ الْمُسْلِمِينَ كَانُوا يَظُنُّونَ أَنَّ السَّعْى بَيْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَهِ شَىْ‌ءٌ صَنَعَهُ الْمُشْرِكُونَ فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ:- «إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَهَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما» ثُمَّ أَتَى الصَّفَا فَصَعِدَ عَلَيْهِ وَ اسْتَقْبَلَ الرُّكْنَ الْيَمَانِى فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ وَ دَعَا مِقْدَارَ مَا يُقْرَأُ سُورَهُ الْبَقَرَهِ مُتَرَسِّلًا ثُمَّ انْحَدَرَ إِلَى الْمَرْوَهِ فَوَقَفَ عَلَيْهَا كَمَا وَقَفَ عَلَى الصَّفَا ثُمَّ انْحَدَرَ وَ عَادَ إِلَى الصَّفَا فَوَقَفَ عَلَيْهَا ثُمَّ انْحَدَرَ إِلَى الْمَرْوَهِ حَتَّى فَرَغَ مِنْ سَعْيِهِ فَلَمَّا فَرَغَ مِنْ سَعْيِهِ وَ هُوَ عَلَى الْمَرْوَهِ أَقْبَلَ عَلَى النَّاسِ بِوَجْهِهِ فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ: إِنَّ هَذَا جَبْرَئِيلُ وَ أَوْمَأَ بِيَدِهِ إِلَى خَلْفِهِ يَأْمُرُنِى أَنْ آمُرَ مَنْ لَمْ يَسُقْ هَدْياً أَنْ يُحِلَّ وَ لَوِ اسْتَقْبَلْتُ مِنْ أَمْرِى مَا اسْتَدْبَرْتُ لَصَنَعْتُ مِثْلَ مَا أَمَرْتُكُمْ وَ لَكِنِّى سُقْتُ الْهَدْى وَ لَا يَنْبَغِى لِسَائِقِ الْهَدْى أَنْ يُحِلَّ حَتَّى يَبْلُغَ الْهَدْى مَحِلَّهُ قَالَ: فَقَالَ لَهُ رَجُلٌ مِنَ الْقَوْمِ: لَنَخْرُجَنَّ حُجَّاجاً وَ رُءُوسُنَا وَ شُعُورُنَا تَقْطُرُ. فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ: أَمَا إِنَّكَ لَنْ تُؤْمِنَ بِهَذَا أَبَداً. فَقَالَ لَهُ سُرَاقَهُ بْنُ مَالِكِ بْنِ جُعْشُمٍ الْكِنَانِىُّ: يَا رَسُولَ اللَّهِ! عُلِّمْنَا دِينَنَا كَأَنَّا خُلِقْنَا الْيَوْمَ فَهَذَا الَّذِى أَمَرْتَنَا بِهِ لِعَامِنَا هَذَاام لِمَا يَسْتَقْبِلُ. فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ: بَلْ هُوَ لِلْأَبَدِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَهِ ثُمَّ شَبَّكَ أَصَابِعَهُ وَ قَالَ: دَخَلَتِ الْعُمْرَهُ فِى الْحَجِّ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَهِ. قَالَ: وَ قَدِمَ عَلِى مِنَ الْيَمَنِ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ وَ هُوَ بِمَكَّهَ فَدَخَلَ عَلَى فَاطِمَهَ سَلَامُ اللَّهِ عَلَيْهَا وَ هِى قَدْ أَحَلَّتْ فَوَجَدَ رِيحاً طَيِّبَهً وَ وَجَدَ عَلَيْهَا ثِيَاباً مَصْبُوغَهً فَقَالَ: مَا هَذَا يَا فَاطِمَهُ؟ فَقَالَتْ: أَمَرَنَا بِهَذَا رَسُولُ اللَّهِ. فَخَرَجَ عَلِى إِلَى رَسُولِ اللَّهِ مُسْتَفْتِياً فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ! إِنِّى رَأَيْتُ فَاطِمَهَ قَدْ أَحَلَّتْ وَ عَلَيْهَا ثِيَابٌ مَصْبُوغَهٌ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ: أَنَا أَمَرْتُ النَّاسَ بِذَلِكَ فَأَنْتَ يَا عَلِىُّ! بِمَا أَهْلَلْتَ؟ قَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ! إِهْلَالًا كَإِهْلَالِ النَّبِى فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ: قِرَّ عَلَى إِحْرَامِكَ مِثْلِى وَ أَنْتَ شَرِيكِى فِى هَدْيِى. قَالَ: وَ نَزَلَ رَسُولُ اللَّهِ بِمَكَّهَ بِالْبَطْحَاءِ هُوَ وَ أَصْحَابُهُ وَ لَمْ يَنْزِلِ الدُّورَ فَلَمَّا كَانَ يَوْمُ التَّرْوِيَهِ عِنْدَ زَوَالِ الشَّمْسِ أَمَرَ النَّاسَ أَنْ يَغْتَسِلُوا وَ يُهِلُّوا بِالْحَجِّ وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ الَّذِى أَنْزَلَ عَلَى نَبِيِّهِ: (فَاتَّبِعُوا مِلَّهَ أَبِيكُمْ إِبْرَاهِيمَ) فَخَرَجَ النَّبِى وَ أَصْحَابُهُ مُهِلِّينَ بِالْحَجِّ حَتَّى أَتَى مِنًى فَصَلَّى الظُّهْرَ وَ الْعَصْرَ وَ الْمَغْرِبَ وَ الْعِشَاءَ الْآخِرَهَ وَ الْفَجْرَ ثُمَّ غَدَا وَ النَّاسُ مَعَهُ وَ كَانَتْ قُرَيْشٌ تُفِيضُ مِنَ الْمُزْدَلِفَهِ وَ هِى جَمْعٌ وَ يَمْنَعُونَ النَّاسَ أَنْ يُفِيضُوا مِنْهَا فَأَقْبَلَ رَسُولُ اللَّهِ وَ قُرَيْشٌ تَرْجُوا أَنْ تَكُونَ إِفَاضَتُهُ مِنْ حَيْثُ كَانُوا يُفِيضُونَ فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى عَلَيْهِ: (ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النَّاسُ وَ


صفحه 256

خدا (ص)، دو ماه و اندى بود و حتّى خود حضرت به علّت اين‌كه سوق هدى كرده بودند، حجّ ايشان به حجّ تمتّع انتقال پيدا نكرد؛ چراكه دستور تمتّع براى كسانى بود كه سوق هدى نكرده بودند؛ زيرا حضرت در طول عمر خود حتّى يك بار هم حجّ تمتّع انجام ندادند؛ ولى به منظور اجرا و پياده شدن حجّ تمتّع وحى بر ايشان نازل شد و اين كار مشروعيّت يافت.[1]

اسْتَغْفِرُوا اللَّهَ) يَعْنِى إِبْرَاهِيمَ وَ إِسْمَاعِيلَ وَ إِسْحَاقَ فِى إِفَاضَتِهِمْ مِنْهَا وَ مَنْ كَانَ بَعْدَهُمْ فَلَمَّا رَأَتْ قُرَيْشٌ أَنَّ قُبَّهَ رَسُولِ اللَّهِ ص قَدْ مَضَتْ كَأَنَّهُ دَخَلَ فِى أَنْفُسِهِمْ شَىْ‌ءٌ لِلَّذِى كَانُوا يَرْجُونَ مِنَ الْإِفَاضَهِ مِنْ مَكَانِهِمْ حَتَّى انْتَهَى إِلَى نَمِرَهَ وَ هِى بَطْنُ عُرَنَهَ بِحِيَالِ الْأَرَاكِ فَضُرِبَتْ قُبَّتُهُ وَ ضَرَبَ النَّاسُ أَخْبِيَتَهُمْ عِنْدَهَا فَلَمَّا زَالَتِ الشَّمْسُ خَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ وَ مَعَهُ قُرَيْشٌ وَ قَدِ اغْتَسَلَ وَ قَطَعَ التَّلْبِيَهَ حَتَّى وَقَفَ بِالْمَسْجِدِ فَوَعَظَ النَّاسَ وَ أَمَرَهُمْ وَ نَهَاهُمْ ثُمَّ صَلَّى الظُّهْرَ وَ الْعَصْرَ بِأَذَانٍ وَ إِقَامَتَيْنِ ثُمَّ مَضَى إِلَى الْمَوْقِفِ فَوَقَفَ بِهِ فَجَعَلَ النَّاسُ يَبْتَدِرُونَ أَخْفَافَ نَاقَتِهِ يَقِفُونَ إِلَى جَانِبِهَا فَنَحَّاهَا فَفَعَلُوا مِثْلَ ذَلِكَ فَقَالَ: أَيُّهَا النَّاسُ لَيْسَ مَوْضِعُ أَخْفَافِ نَاقَتِى- بِالْمَوْقِفِ وَ لَكِنْ هَذَا كُلُّهُ وَ أَوْمَأَ بِيَدِهِ إِلَى الْمَوْقِفِ فَتَفَرَّقَ النَّاسُ وَ فَعَلَ مِثْلَ ذَلِكَ بِالْمُزْدَلِفَهِ فَوَقَفَ النَّاسُ حَتَّى وَقَعَ الْقُرْصُ قُرْصُ الشَّمْسِ ثُمَّ أَفَاضَ وَ أَمَرَ النَّاسَ بِالدَّعَهِ حَتَّى انْتَهَى إِلَى الْمُزْدَلِفَهِ وَ هُوَ الْمَشْعَرُ الْحَرَامُ فَصَلَّى الْمَغْرِبَ وَ الْعِشَاءَ الْآخِرَهَ بِأَذَانٍ وَاحِدٍ وَ إِقَامَتَيْنِ ثُمَّ أَقَامَ حَتَّى صَلَّى فِيهَا الْفَجْرَ وَ عَجَّلَ ضُعَفَاءَ بَنِى هَاشِمٍ بِلَيْلٍ وَ أَمَرَهُمْ أَنْ لَا يَرْمُوا الْجَمْرَهَ- جَمْرَهَ الْعَقَبَهِ حَتَّى تَطْلُعَ الشَّمْسُ فَلَمَّا أَضَاءَ لَهُ النَّهَارُ أَفَاضَ حَتَّى انْتَهَى إِلَى مِنًى فَرَمَى جَمْرَهَ الْعَقَبَهِ وَ كَانَ الْهَدْى الَّذِى جَاءَ بِهِ رَسُولُ اللَّهِ أَرْبَعَهً وَ سِتِّينَ أَوْ سِتَّهً وَ سِتِّينَ وَ جَاءَ عَلِى بِأَرْبَعَهٍ وَ ثَلَاثِينَ أَوْ سِتَّهٍ وَ ثَلَاثِينَ فَنَحَرَ رَسُولُ اللَّهِ سِتَّهً وَ سِتِّينَ وَ نَحَرَ عَلِى أَرْبَعاً وَ ثَلَاثِينَ بَدَنَهً وَ أَمَرَ رَسُولُ اللَّهِ أَنْ يُؤْخَذَ مِنْ كُلِّ بَدَنَهٍ مِنْهَا جَذْوَهٌ مِنْ لَحْمٍ ثُمَّ تُطْرَحَ فِى بُرْمَهٍ ثُمَّ تُطْبَخَ فَأَكَلَ رَسُولُ اللَّهِ وَ عَلِى وَ حَسَوَا مِنْ مَرَقِهَا وَ لَمْ يُعْطِيَا الْجَزَّارِينَ جُلُودَهَا وَ لَا جِلَالَهَا وَ لَا قَلَائِدَهَا وَ تَصَدَّقَ بِهِ وَ حَلَقَ وَ زَارَ الْبَيْتَ وَ رَجَعَ إِلَى مِنًى وَ أَقَامَ بِهَا حَتَّى كَانَ الْيَوْمُ الثَّالِثُ مِنْ آخِرِ أَيَّامِ التَّشْرِيقِ ثُمَّ رَمَى الْجِمَارَ وَ نَفَرَ حَتَّى انْتَهَى إِلَى الْأَبْطَحِ فَقَالَتْ لَهُ عَائِشَهُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ! تَرْجِعُ نِسَاؤُكَ بِحَجَّهٍ وَ عُمْرَهٍ مَعاً وَ أَرْجِعُ بِحَجَّهٍ فَأَقَامَ بِالْأَبْطَحِ وَ بَعَثَ مَعَهَا عَبْدَ الرَّحْمَنِ بْنَ أَبِى بَكْرٍ إِلَى التَّنْعِيمِ فَأَهَلَّتْ بِعُمْرَهٍ ثُمَّ جَاءَتْ وَ طَافَتْ بِالْبَيْتِ وَ صَلَّتْ رَكْعَتَيْنِ عِنْدَ مَقَامِ إِبْرَاهِيمَ وَ سَعَتْ بَيْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَهِ ثُمَّ أَتَتِ النَّبِى فَارْتَحَلَ مِنْ يَوْمِهِ وَ لَمْ يَدْخُلِ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ وَ لَمْ يَطُفْ بِالْبَيْتِ وَ دَخَلَ مِنْ أَعْلَى مَكَّهَ مِنْ عَقَبَهِ الْمَدَنِيِّينَ وَ خَرَجَ مِنْ أَسْفَلِ مَكَّهَ مِنْ ذِى طُوًى (الكافى، ج 4، باب حج النبى، ص 244)

[1]. اما حضرت زهرا سلام الله تعالى عليها كه در خدمت پدر بودند، چون سوق هدى نكرده بودند، حجّشان به حجّ تمتّع تبديل شد؛ لذا بعد از ورود به مكّه و طواف و سعى وتقصير، براى ايشان حالت احلال و تحلّل پيدا شد، به طورى كه در روايات فراوان چنين آمده است كه اميرالمؤمنين (ع) در آن سفر از يمن وارد مكه شد، وقتى بر حضرت زهرا سلام الله عليها وارد شد، ملاحظه كرد حضرت زهراسلام الله عليها از حالت احرام بيرون آمده، لباس رنگين پوشيده و طيّب و عطر استعمال كرده است. اميرالمؤمنين (ع) متعجّب شده، فرمودند: چه شده است؟ چطور شما از احرام بيرون آمديد؟ ايشان گفتند: جريان از اين قرار است كه مشروعيّت حجّ تمتّع به وسيله جبرئيل نازل شد و من چون جزو كسانى بودم كه سوق هدى نكرده بودم، وظيفه شرعى اين شد كه عمره تمتع را انجام دهم و بعد از عمره تمتع، از احرام بيرون بيايم. اميرالمؤمنين (ع) خدمت رسول خدا (ص) رسيدند و از ايشان توضيح بيشترى خواستند، حضرت نيز مسأله را بيان كردند. (اين حاشيه از متن بيانات آيت‌الله العضمى فاضل لنكرانى است.)


صفحه 257

در همين حجه الوداع وقتى پيامبر گرامى اسلام (ص) جريان نزول جبرئيل و مسأله مشروعيت حجّ تمتّع و لزوم انتقال به حجّ تمتّع را مطرح كرد، مورد اعتراض بعضى قرار گرفتند: «

فَقَالَ لَهُ (ص) رَجُلٌ‌[1]مِنَ الْقَوْمِ لَنَخْرُجَنَّ حُجَّاجاً وَ رُءُوسُنَا وَ شُعُورُنَا تَقْطُرُ

»؛ ما چطور مى‌توانيم اين معنا را بپذيريم كه در حال حجّ و عبادت خداوند باشيم، از احرام عمره تمتع بيرون آمده با زنان خودمان مجامعت كنيم و غسل جنابت هم انجام دهيم و قطرات آب غسل جنابت از سر و ريش ما ترشح كند؟! چطور مى‌شود اين معنا با عبادت و حجّ جمع شود؟! رسول خدا (ص) در جواب او فرمودند:

«أَمَا إِنَّكَ لَنْ تُؤْمِنَ بِهَذَا أَبَداً

»؛ تو هرگز اين حكم تمتّع را نخواهى پذيرفت.

از اين رو، در عصر خلافت خود با كمال صراحت و وقاحت گفت: «متعتان كانتا محلّلتان فى زمن رسول اللَّه (ص) وأنا أحرّمهما وأعاقب عليهما: متعه الحجّ ومتعه النساء».[2]

[1]. با توجه به آخر روايت و ديگر روايات، ظاهراً منظور خليفه دوم عمر بن الخطاب است.

[2]. اين جمله اشاره به اصول بدعت‌هايى است كه خليفه‌هاى ناحقِ بعد از رحلت پيامبر در ديانت پديد آوردند و بسيارى از قوانين قرآن و مقررات پيامبر اسلام را دگرگون ساختند، و از آن جمله: تصويب نامه‌اى از شوراى اصحاب بود كه عمر در دوران خود آن را مقرر كرده بود و برخى احكام و مقررات را به مشورت صحابه مى‌گذاشت و طبق نظر اكثريت آنها اجرا مى‌كرد و اكثريت هم از ميل و رغبت او پشتيبانى مى‌كردند، عمر در دوران تصدّى امر خلافت از اين گونه مقرّرات بسيار به وجود آورد كه جزء سنّت حكومت اسلامى شد، مانند حكم به بريدن دست دزد از مچ دست و پا از مفصل پا، با اين‌كه پيامبر فقط انگشتان دست را مى‌بريد و انگشتان پا را و خود كف دست و قسمت عقب پاها را بجا مى‌گذاشت، و مانند حكم سه طلاق به يك صيغه، و مانند اين‌كه فروش ام الولد را منع كرد. اگر چه فرزند او بميرد، و خودش گفت: من چنين در نظر گرفتم و اين رأى من است و آن را بر مردم اجرا كرد، و مانند حكم به اين‌كه گواهى موالى يعنى تازه مسلمانان جز نژاد عرب را در محاكم نپذيرند.

و ديگر همين اعلاميه عمر است كه گفت: دو متعه در زمان پيامبرحلال بودند ومن آنها را حرام كردم و بر آنها كيفر مى‌كنم: حج تمتع و متعه زنان. (نهج الحق و كشف الصدق، ص 282 و 525؛ الإرشاد فى معرفه حجج الله على العباد، ج 1، ص 174؛ الكافى، ج 8، ص 61؛ على نقل صحيح مسلم، ج 1، ص 395؛ سنن البيهقى، ج 7، ص 206؛ على ما حكاه الغدير، ج 6، ص 210؛ شرح ابن ابى الحديد، ج 1، ص 182)


صفحه 258

حال آيا اين مسأله مشروعيتِ حجّ تمتّع كه در حجه الوداع مطرح شد، معنايش اين است كه در 22 سال قبل، حجّ تمتّع جزو احكام اسلام نبوده است و يا اين‌كه مصلحت اقتضا نمى‌كرده مشروعيت حجّ تمتّع بيان گردد و بر رسول خدا (ص) وحى نازل شود؟!

اينها همه گوياى اين است كه مصالحى دركار بوده كه اقتضا مى‌كرده احكام الهى به صورت تدريجى پياده شود.

شاهد دوم ما بر اين مطلب، ظهور و بروز بعضى از روايات و احاديث، هنگام ظهور حضرت بقيه الله الاعظم روحى له الفداء، و تبيين و معرفى يك سرى از احكام واقعى اسلام در آن زمان به مردم و مرحله اجرا و پياده كردن آنها است.[1]اين به آن معنا است كه تا پيش از ظهور، جامعه آمادگى درك اين مسائل را ندارد و پذيراى پياده شدن آن نيست؛ ولى زمانى كه حضرت بقيه الله الاعظم عجل الله تعالى فرجه الشريف ظهور كنند، عقول بشر رشد كرده و حقّانيت حضرت كاملًا روشن است و مردم پذيراى همه احكام اسلام هستند.

والسلام عليكم ورحمه الله وبركاته‌

[1]. عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ (ع) قَالَ: إِذَا قَامَ الْقَائِمُ (ع) دَعَا النَّاسَ إِلَى الْإِسْلَامِ جَدِيداً وَ هَدَاهُمْ إِلَى أَمْرٍ قَدْ دُثِرَ فَضَلَّ عَنْهُ الْجُمْهُورُ وَ إِنَّمَا سُمِّى الْقَائِمُ مَهْدِيّاً لِأَنَّهُ يَهْدِى إِلَى أَمْرٍ قَدْ ضَلُّوا عَنْهُ وَ سُمِّى بِالْقَائِمِ لِقِيَامِهِ بِالْحَق. (الإرشاد، ج 2، فصل سيره الإمام المهدى (ع)، ص 382) چون قائم آل محمد ظهور كند مردم را به اسلام تازه دعوت مى‌كند و آنها را به آثارى كه بر اثر ظلم و بيدادگرى از ميان رفته و كهنه شده و مردم از آنها بى‌خبر مانده رهبرى مى‌فرمايد و قائم را از آن نظر مهدى گفته‌اند كه مردم را به آيينى كه مسلمانان از دست داده‌اند هدايت مى‌كند و او را به آن جهت قائم خوانده‌اند كه براى ابراز حق و ظهور آن قيام مى‌كند.

رَوَى أَبُو خَدِيجَهَ عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ (ع) قَالَ: إِذَا قَامَ الْقَائِمُ (ع) جَاءَ بِأَمْرٍ جَدِيدٍ كَمَا دَعَا رَسُولُ اللَّهِ (ص) فِى بُدُوِّ الْإِسْلَامِ إِلَى أَمْرٍ جَدِيد. (همان) چون قائم آل محمد ظهور كند دستور تازه مى‌آورد چنانچه پيامبر اكرم (ص) درآغاز اسلام، دستور تازه آورد.