درس چهل و هشتم[1]حضور و جدّيت در درس
حضور و غياب در درس، مربوط به احساس مسئوليتى است كه منِ طلبه دارم.
من گاهى حالم هيچ مساعد نيست؛ ولى در عين حال فكر مىكنم كه با تعطيل شدن يك جلسه، پانصد ساعت- كمتر يا بيشتر- وقت از مجموع طلاب از بين مىرود.
تا ضرورت خيلى مهمى در كار نباشد حاضر به تعطيلى درس نيستم،[2]البته
[1]. اين درس در جلسه «بيست و پنجم» و «دويست و نود و هشتم» درس خارج اصول معظم له ايراد گرديده است.
[2]. در ايام تحصيل، يكى از نزديكان مرحوم آيت الله العظمى فاضل لنكرانى (ره) دار فانى را وداع گفت كه معظمله حاضر به تعطيلى درس به اندازه معمول آن هم نشدند و پس از حضور در درس چنين فرمودند: روى موازين عرفيه به جهاتى كه بين مردم مرسوم است، ما نبايد به اين زودى در درس و بحث شركت كنيم؛ ولى از يك طرف حتى فكر هم نمىكنم كه ثواب اين درسها از اين مجالس ترحيم كمتر باشد، بلكه قطعاً بيشتر است. ثواب اين درس را از طرف خودم و شما، به روح اين علويه اهدا مىكنيم. اين موانع درسى براى ما فراوان است. اين كه مىگويند: «لكلِّ شَىءٍ آفَهٌ وَ لِلعِلمِ آفاتٌ» واقعاً مطابق با واقع است. شما ببينيد براى اين كه انسان بتواند در يك جلسه درس شركت كند بايد صدها شرايط جمع شود. طبعاً چنين جلسهاى كه بر اجتماع صدها شرط توقف دارد، با توجه به اين كه خدمتى به اسلام و روحانيت است، بايد خيلى ارزش داشته باشد. من تا حدى كه برايم امكان داشته باشد سعى مىكنم درس تعطيل نشود، روى اين جهت بود كه آمديم خدمت شما و از همه شما برادران همكه لطف و محبت كرديد خيلى تشكر مىكنم. اميدوارم خداوند متعال عاقبت همه را ختم به خير كند- ان شاء الله تعالى-. (جلسه يكصد و هشتاد و دوم درس خارج اصول)
حضور در درس هم دليل بر مساعد بودن حالم نيست، بلكه دليل بر اين است كه مشكل به آن حد از ضرورت نرسيده كه بتوانم پانصد ساعت وقت را در مقابل آن از دست بدهم. شركت برادران در درس، هر چند تا اين درجه ضرورى نيست ولى بالأخره بسيار مهم است.
كسى درس را تعطيل كرد، از او سؤال شد: چرا درس نيامدى؟ گفت: كار داشتم. اين كلام به معناى آن است كه درس آمدن مخصوص آدمهاى بيكار است!! بايد به درس اهميت داد و براى آن حساب باز كرد.
شايد اين مطلب را مكرر عرض كرده باشم كه در حالات مرحوم آيت الله اصفهانى (ره)- (محقق كمپانى) كه جداً محقق كمنظير بلكه بىنظيرى بوده است- از قول خودشان نقل شده است: من سيزده سال در درس مرحوم آخوند خراسانى (ره) تعالى شركت كردم و در اين سيزده سال تنها دو مرتبه درس را تعطيل كردم! يك مرتبه به درد چشم بسيار شديد و غيرقابل تحملى مبتلا شده بودم و يك مرتبه هم بارانى سيلآسا مىآمد كه من يقين كردم درس تعطيل است، لذا درس نرفتم، بعد معلوم شد كه درس بوده و يك جلسه درس از دست ما رفته است.
اين واقعاً براى ما درس است. چطور مىشود كسى سيزده سال در يك درسى شركت كند و تنها دو جلسه غيبت داشته باشد! علت مهم براى رشد اين بزرگان اهميت به همين امور بوده است؛ البته استعداد هم كاملا نقش دارد؛ اما اين مهمتر است.
گاهى انسان به شخصيتهاى بزرگ كه برخورد مىكند، تصور مىكند كه تمام رشد و ترقى آنان به خاطر برخوردارى از يك استعداد فوق العاده است، از اين رو خودش را با ايشان مقايسه مىكند و مىبيند آن استعداد در او نيست، طبعاً ديگر خودش را از رسيدن به آن مرتبه مأيوس مىبيند؛ در حالى كه درست است كه استعداد نقش مؤثرى دارد، اما بالاتر از استعداد، پشت كار و اهميت دادن به درس و تحصيل است.
افرادى بودند كه از نظر استعداد خيلى قوى بودند؛ ولى اين قوت استعداد براى آنان غرورى پديد آورده بود و از اين رو خيلى رشد نكردند؛ ولى افراد ديگرى را ديديم كه از نظر استعداد خيلى قوى نبودند؛ ولى با زحمت و پشتكار و فعاليتِ
مداوم به مقامات بسيار بالايى رسيدند، معلوم مىشود كه پشتكار بيشتر نقش دارد.
خطاب من بيشتر به طلاب جوانى است كه تازه درس خارج را شروع كردهاند.
برادران عزيز! هنگامى كه وارد درس خارج مىشويد، ابتداى فعاليّت و جديّت شما است. نبايد تصوّر كنيد كه مراحل علمى را گذرانده و حالا ديگر مىتوانيد با فراغتِ بال به امور علمى در درس خارج رسيدگى كرد خواه به نتيجه برسيد يا نرسيد، اهميت ندارد! خير، چنين نيست.
بنده نسبت به بعضى از آقايان كه نوار مىگيرند يا مطالب را مىنويسند كه تأمل و دقت در مسائل را به بعد موكول مىكنند انتقاد دارم، مگر چقدر از عمر ما باقى مانده است؟! اين همه مسائل و علوم باقى مانده، اين همه گرفتارى و اين همه وظيفه و مسئوليت، به ما اجازه نمىدهد كه بررسى اين مطالب را به تأخير بيندازيم و يا دو- سه دوره اصول بخوانيم.
سفارش من اين است كه حتى اگر برادران خودشان نظرياتى دارند آن را ثبت كنند. اگر طلبهاى هر مطلبى را كه به ذهنش مىآيد ثبت كرد، ممكن است اين نوشتهها در مراجعه بعدى منشأ تكامل بشود؛ ولى اگر آن را ثبت نكند فراموش مىشود؛ به طورى كه تا آخر عمر هم ديگر به ذهن انسان نمىآيد. گاهى در بعضى از نوشتههاى من مطالبى وجود دارد كه وقتى با آنها بر خورد مىكنم، به خاطر اين كه مدتى فاصله شده است به نظر من ناآشنا مىآيد يا اصلًا به ذهنم نمىآيد كه اين مطلب به ذهن من رسيده است؛ در حالى كه مربوط به خودم بوده است.
آنقدر سوال پيش روى ما قرار گرفته است كه به ما اجازه نمىدهد با فراقت و راحتى با مباحث علمى برخورد كنيم. البته گاهى ضرورت اقتضا مىكند كه همه به جبهه بروند[1]يا طلبهاى يكى از پستهاى خالى نظام جمهورى اسلامى را قبول كند.
[1]. اين چند روز تعطيلى رسمى حوزه موقعيت خوبى است تا آقايان سرى به جبهه ها بزنند، خصوصاً با شدت نياز به مبلِّغ كه در جبهههاى جنوب وجود دارد و موقعيت تبليغى جبهه هم در حال حاضر به حسب فراغت و تعداد زياد رزمندگان حائز اهميت است. اميدوارم خداوند تبارك و تعالى ما را در انجام وظايف و مسئوليتها موفق بدارد- ان شاء الله تعالى-.
(اين حاشيه از متن آيت الله العظمى فاضل لنكرانى استفاده شده است. سيرى كامل در اصول فقه، ج 2، ص 184، درس 116)
بحث من در خصوص اين ضرورتهاى كلى و فردى نيست. آنها در هر مرتبه و درجه اى كه باشد وظيفه شرعى است.
آنچه مقصود من است اين است كه مكرر ديده مىشود افراد كوشا و با استعداد به اين فكر مىافتند كه خوب است در كنار درس يك اشتغالى هم داشته باشيم، اگرچه شايد آن موارد هم خالى از جنبههاى علمى نباشد؛ ولى سؤال من اين است كه شما اين وقت را از كجا آوردهايد؟! مگر شما چقدر فرصت داريد؟! شما مىدانيد بررسى يك دوره اصول فقه حداقل هشت سال وقت لازم دارد! در كنار اين اصول چه مقدار بايد با فقه آشنا بشويم؟! مگر طلبه مىتواند با يك سال و دو سال و پنج سال و ده سال با فقه و اصول آشنا شده و خود را مستغنى ببيند؟!
آنچه مقصود اصلى بود اين است كه اولًا؛ حضور در درس را جدى گرفته و به اندك بهانهاى درس را تعطيل نكنيم و ثانياً؛ تحقيق در اين مباحث را به آينده موكول نكنيم؛[1]چراكه معلوم نيست من و شما درآينده باشيم؛ لذا بايد در هر بحثى كه وارد مىشويد كاملًا جميع جوانب آن را بررسى كرده و به آينده موكول نكنيد.
والسلام عليكم ورحمه الله وبركاته
[1]. أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ (ع): إِيَّاكُمْ وَ تَسْوِيفَ الْعَمَلِ بَادِرُوا إِذَا أَمْكَنَكُم. (خصال، ج 2، ص 610) بپرهيزيد از اين كه كارهايتان را به تأخير انداخته و امروز و فردا كنيد، هر وقت امكان برايتان پيدا شد، آنچه در توانتان است به كار گيريد.
درس چهل و نهم[1]فقاهت
عَنْ أَبِىعَبْدِاللَّهِ (ع) قَالَ:
«إِذَا أرَادَ اللَّهُ بِعَبْدٍ خَيْراً فَقَّهَهُ فِى الدِّين».[2]
حضرت صادق (ع) مىفرمايد: اگر عنايت خاص خداوند متوجه بندهاى شود او را در دين فقيه مىگرداند.
اگر خداوند به بندهاى عنايت خاصى كند[3]و او را متعلَّق اراده تكوينيه خود قرار دهد بدون حساب و بىدليل نيست. خداى متعال مىفرمايد: (وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً).[4]انسان اول بايد فضيلت تقوا را در وجود خود پديد آورد،[5]پس از آن:
[1]. اين درس در جلسه يكصد و يازدهم درس خارج اصول معظم له ايراد گرديده است.
[2]. وقتى خداوند خير بندهاى را بخواهد او را دانشمند در دين مىكند. (كافى، ج 1، باب صفه العلم و ...، ص 32)
[3]. در اين خصوص كه «هر گاه خداوند بخواهد خيرى به بندهاش برساند» تعابير زيادى از كلمات ائمه معصومين: وارد شده است كه إِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِعَبْدٍ خَيْراً: نَصَبَ فِى قَلْبِهِ نَائِحَهً مِنَ الْحُزْن، عَجَّلَ عُقُوبَتَهُ فِى الدُّنْيَا، طَيَّبَ رُوحَهُ وَ جَسَدَه، فَتَحَ لَهُ الْعَيْنَيْنِ اللَّتَيْنِ فِى قَلْبِهِ، نَكَتَ فِى قَلْبِهِ نُكْتَهً فَتَرَكَهُ، أَمَرَ مَلَكاً فَأَخَذَ بِعُنُقِهِ حَتَّى أَدْخَلَه فِى هَذَا الْأَمْر، أَلْهَاهُ عَنْ مَحَاسِنِهِ، جَعَلَ لَهُ وَاعِظاً مِنْ قَلْبِه، جَعَلَ ذُنُوبَهُ بَيْنَ عَيْنَيْهِ مُمَثَّلَه، شَرَحَ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَام و تعابير ديگر.
[4]. و هر كس تقواى الهى پيشه كند، خداوند راه نجاتى براى او فراهم مىكند. (طلاق: آيه 2)
[5]. قَالَ الصَّادِقُ (ع): اتَّقِ اللَّهَ وَ كُنْ حَيْثُ شِئْتَ وَ مِنْ أَى قَوْمٍ شِئْتَ فَإِنَّهُ لَا خِلَافَ لِأَحَدٍ فِى التَّقْوَى وَ الْمُتَّقِى مَحْبُوبٌ عِنْدَ كُلِّ فَرِيقٍ وَ فِيهِ جِمَاعُ كُلِّ خَيْرٍ وَ رُشْدٍ وَ هُوَ مِيزَانُ كُلِّ عِلْمٍ وَ حِكْمَهٍ وَ أَسَاسُ كُلِّ طَاعَهٍ مَقْبُولَهٍ وَ التَّقْوَى مَا يَنْفَجِرُ مِنْ عَيْنِ الْمَعْرِفَهِ بِاللَّهِ يَحْتَاجُ إِلَيْهِ كُلُّ فَنٍّ مِنَ الْعِلْمِ وَ هُوَ لَا يَحْتَاجُ إِلَّا إِلَى تَصْحِيحِ الْمَعْرِفَهِ بِالْخُمُودِ تَحْتَ هَيْبَهِ اللَّهِ وَ سُلْطَانِهِ وَ مَزْيَدُ التَّقْوَى يَكُونُ مِنْ أَصْلِ اطِّلَاعِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى سِرِّ الْعَبْدِ بِلُطْفِهِ فَهَذَا أَصْلُ كُلِّ حَقٍّ وَ أَمَّا الْبَاطِلُ فَهُوَ مَا يَقْطَعُكَ عَنِ اللَّهِ مُتَّفَقٌ عَلَيْهِ أَيْضاً عِنْدَ كُلِّ فَرِيقٍ فَاجْتَنِبْ عَنْهُ وَ أَفْرِدْ سِرَّكَ لِلَّهِ تَعَالَى بِلَا عِلَاقَهٍ قَالَ النَّبِىُّ (ص): أَصْدَقُ كَلِمَهٍ قَالَتْهَا الْعَرَبُ كَلِمَهُ لَبِيدٍ: أَلَا كُلُّ شَىْءٍ مَا خَلَا اللَّهَ بَاطِلٌ وَ كُلُّ نَعِيمٍ لَا مَحَالَهَ زَائِلٌ فَالْزَمْ مَا أَجْمَعَ عَلَيْهِ أَهْلُ الصَّفَا وَ الْتُّقَى مِنْ أُصُولِ الدِّينِ وَ حَقَائِقِ الْيَقِينِ وَ الرِّضَا وَ التَّسْلِيمِ وَ لَا تَدْخُلْ فِى اخْتِلَافِ الْخَلْقِ وَ مَقَالاتِهِمْ فَتَصْعُبَ عَلَيْكَ وَ قَدِ اجْتَمَعَتِ الْأُمَّهُ الْمُخْتَارَهُ بِأَنَّ اللَّهَ وَاحِدٌ لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَىْءٌ وَ أَنَّهُ عَدْلٌ فِى حُكْمِهِ يَفْعَلُ ما يَشاءُ وَ يَحْكُمُ ما يُرِيدُ وَ لَا يُقَالُ لَهُ فِى شَىْءٍ مِنْ صُنْعِهِ لِمَ وَ لَا كَانَ وَ لَا يَكُونُ شَىْءٌ إِلَّا بِمَشِيَّتِهِ وَ أَنَّهُ قَادِرٌ عَلَى مَا يَشَاءُ صَادِقٌ فِى وَعْدِهِ وَ وَعِيدِهِ وَ أَنَّ الْقُرْآنَ كَلَامُهُ وَ أَنَّهُ مَخْلُوقٌ وَ أَنَّهُ كَانَ قَبْلَ الْكَوْنِ وَ الْمَكَانِ وَ الزَّمَانِ وَ أَنَّ إِحْدَاثَ الْكَوْنِ وَ الْفَنَاءِ عِنْدَهُ سَوَاءٌ مَا ازْدَادَ بِإِحْدَاثِهِ عِلْماً وَ لَا يَنْقُصُ بِفِنَائِهِ مُلْكُهُ عَزَّ سُلْطَانُهُ وَ جَلَّ سُبْحَانُهُ فَمَنْ أَوْرَدَ عَلَيْكَ مَا يَنْقُضُ هَذَا الْأَصْلَ فَلَا تَقْبَلْهُ وَ جَرِّدْ بَاطِنَكَ لِذَلِكَ تَرَى بَرَكَاتِهِ عَنْ قَرِيبٍ وَ تَفُوزُ مَعَ الْفَائِزِينَ. (بحارالأنوار، ج 67، باب 56، ص 257) تقوا و پرهيزگارى داشته باش هر جا كه باشى و از هر قبيله و عشيرهاى كه باشى كه هيچ كس در ارزش و فضيلت تقوا حرفى ندارد و پرهيزگار در نظر همه محبوب و محترم است و هر خير و خوبى و رشد و سعادت در تقوا است و ارزش و ارزيابى هر گونه دانش و علمى با تقوا است (اگر دانش با تقوا همراه نباشد نه تنها مفيد نيست كه زيانبار و ويرانگر است) و قبولى اطاعت و عبادت به تقوا وابسته است و تقوا از سرچشمه بينش و معرفت به خداوند منشعب مىشود هر علم و دانش و صنعتى نيازمند به تقوا است و در مفيد بودن بايد از پشتيبانى تقوا برخوردار باشد و تقوا جز با معرفت صحيح و شناسايى كامل خداوند و تسليم شدن و كوچك ديدن خود در برابر هيبت و عظمت و سلطنت الهى به هيچ چيز نيازى ندارد و يگانه عامل ازدياد و تقويت تقوا اطلاع كامل و ايمان انسان است به اين كه خداوند به تمامى اسرار و نيات و خاطرات بندهاش آگاهى دارد اين چنين تقوايى ريشه و اساس حق و حقيقت است. و اما باطل به طور كلى هر چه انسان را از خداوند دور كرده و ارتباطش را از او قطع كند از نظر تمام طبقات مذموم و مورد نكوهش است. بنابراين، بايد از آن اجتناب كرده و باطن و قلب و نهان خود را در انحصار خداوند نهاد. رسول خدا (ص) فرمود: راستترين جمله و صحيحترين شعرى كه عرب گفته است شعر لبيد است كه گويد: هر آنچه غير خداوند و غير ارتباط با خداوند است باطل و پوچ است (خداوند و آنچه براى خداوند است باقى و پايدار است) و هر نعمت و لذتى كه در دنيا است سرانجام فانى مىشود آنچه كه اهل تقوا و پاكان بر او اجماع و اتفاق دارند از اصول دين و حقايق و راه و روش يقين و رضا و تسليم است. اين گونه مطالب را بگير و عمل كن و معتقد باش و در مسائل جنجالى و اقوال مختلف و گوناگون داخل مشو كه مشكلات اعتقادى و دينى و وسوسههاى درونى رخ مىدهد و البته امت اسلامى اتفاق دارند بر اين كه خداوند يگانه و واحد است، نظير و مانندى ندارد و در فرمان و حكمش عادل است، آنچه بخواهد مىكند و مطابق اراده حكيمانهاش حكم مىكند و بر هر چه اراده كند توانا است و در وعده و وعيدش صادق است و قرآن سخن او است و او اين سخنان را آفريده و خلق كرده است و پيش از آفرينش و قبل از مكان و زمان بوده و آفريدن
و نابود كردن نزد او يكسان است و با آفريدن اشيا چيزى بر علمش افزوده نمىشود و با نابود كردن آنها از قدرت و ملكش كاسته نمىشود. سلطنتش با عزت است و عظمت و تقدس و پاكى او از نواقص امكان، برتر از تصور و خيال است. بنا بر اين اگر كسى بخواهد تو را در اين عقايد متزلزل ساخته و از اين اصول بكاهد نپذير و باطن و اعماق دل خود را پاك و پاكيزه بدار تا در نتيجه الطاف و بركات زودرس او را احساس كنى و در زمره رستگاران شوى.
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
(يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ)،[1]در بن بست نمىماند و خداوند متعال رزق و روزى او را از راهى كه اميدى به آن ندارد، مىرساند و اين نشان مىدهد كه خداوند حكيم بى جهت نسبت به كسى اراده خير نمىكند.
با توجه به اين روايت، بايد بپذيريم كه چون خداوند خير ما را خواسته است، اين توفيق را به ما داده است تا در راه فقاهت دين گام نهيم.
مقصود از «
فَقَّهَهُ فِى الدِّين
» در اين روايت، جهات شخصى و فردى نيست؛ چرا كه تفقه در دين، تنها آشنايى با مسائل دينىِ مربوط به خود انسان و تقليد نيست؛ بلكه منفعت آن فراتر از منافع شخصى است و به عموم مسلمانان برمىگردد.
خداوند متعال از فرستادن رسولان و نازل كردن كتابهاى آسمانى هدف والايى داشته است. چنان كه مىفرمايد:
(كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّور)؛[2]
ما قرآن را بر تو نازل كرديم تا بدان وسيله، مردم را از تمام تاريكىها و ظلمتها خارج و به وادى نور وارد كنى.
به خاطر همين هدف بزرگى كه خداوند آن را تعقيب مىكند، انسان را مورد عنايت قرار داده و او را به فقاهت در دين- كه براى دستيابى به چنين خواسته مهمى است- مىرساند. از اين رو مرتبه بالاى هدايت و بيان معارف دين مربوط به انبيا: و كتب آسمانى است و مرتبه پايينتر آن مربوط علما و روحانيت است.
از اين روايت استفاده مىشود كه فقاهت در دين، امرى كوچك و بى ارزش نيست. دليل آن، روشن است؛ چرا كه قدرتهاى ضد اسلامى، همواره براى از بين
[1]. و او را از جايى كه گمان ندارد روزى مىدهد. (طلاق: آيه 3)
[2]. إبراهيم، آيه 1.
بردن حوزه ها نقشه و طرح داشتهاند.
در گذشته، طاغوت برنامه خود را با فجيعترين و بدترين وضعيت پياده مىكرد، امروز هم عده اى از روشنفكرهايى كه در باطن با اسلام مخالفند و نمىتوانند مخالفت خود را در ظاهر مطرح كنند، حمله خود را متوجه فقها و روحانيت مىكنند. اين برنامهريزىها و دشمنىها بهترين دليل براى اين است كه كار و مقام علمى علما و روحانيت- كه فقاهت است- بسيار پر ارزش است.
از طرفى هم متأسفانه برخى اشخاص- كه ادعاى بعضى از مقامات علمى را هم دارند- يا حتى برخى از طلاب كه در اول راه يا نيمه راه بوده و هنوز معناى فقاهت را درك نكردهاند و حتى مزه آن را نچشيدهاند- اگر حمل بر صحت كنيم، به علت جهل و ناآگاهى- به خود اجازه مىدهند در رابطه با اين امر مهم، سخنرانى كرده يا قلمفرسايى كنند.
چند سال پيش، در سمينارى كه در مدرسه فيضيه برگزار شد و جمعى از دانشجويانِ دانشگاه هاى تهران در آن حضور داشتند، صحبت كردم. در آنجا به صورتى كه مورد تأييد همه حاضران بود اثبات كردم كه مشكلترين علم ميان علوم، همين علمى است كه ما طلبه ها مشغول تحصيل آن هستيم و دليل آن بسيار روشن و بارز است؛ چقدر وقت لازم است تا يك طلبه خوش استعداد كه همواره مشغول درس و بحث باشد به مرحله اجتهاد برسد؟! آيا امكان دارد كسى كمتر از بيست و پنج سال به اجتهاد برسد؟! اگر در تاريخ ديده ايد فلان شخصيت در سن پانزده سالگى مجتهد شده به اين دليل است كه در آن دوران رسيدن به درجه اجتهاد خيلى آسان بوده است، علاوه اين كه بعضى اشخاص نبوغ خاصى داشتهاند كه در آن سن كم به مرحله اجتهاد رسيدهاند وگرنه معمولًا كسى دركمتر از بيست و پنج سال نمىتواند به مرحله اجتهاد برسد؛ ولى در علوم جديد، شخص پس از دوره دبيرستان بعد از هفت الى هشت سال درس خواندن، به مرحله دكترا مىرسد. در كدام مقاله، مجله و رسانه شنيدهايد كه مثلًا فلان علم، بيست سال وقت لازم دارد؟!
اين علمى كه من و شما با آن سر و كار داريم مشكلترين علوم عالَم است و اين به خاطر ارزش و اهميت اين علم و ارتباطى است كه با آخرين قانون الهى دارد.
در تفسير يك قانون اساسى كه خود بشر وضع مىكند، كارشناسان دچار هزار