درس سوم[1]وظايف عاقل
عَنْ أَبِىعَبْدِاللهِ (ع) قَالَ: فِى حِكْمَهِ آلِ دَاوُدَ: عَلَى الْعَاقِلِ أَن يَكُونَ عَارِفاً بِزَمَانِهِ مُقبِلًا عَلَى شَأنِهِ حَافِظاً لِلِسَانِه.[2]
حضرت صادق عليه آلاف التحيه والثناء مىفرمايد: در حكمت آل داوود على نبينا و آله و عليه السلام- كه ظاهراً كتاب مقدس زبور يا شامل زبور بوده و حكمتها، موعظهها، برنامهها و دستوراتى كه از ايشان و خاندانش صادر و در آن تنظيم شده است- جملهاى ذكر شده است كه:
بر عاقل لازم است كه با وضعيت زمان خود آشنا باشد، تمام توجه او به مسئوليتش بوده
و زبانش را حفظ كند.
حضرت صادق عليه آلاف التحيه والثناء اين جمله را از حضرت داوود على نبينا و آله و عليه السلام بدون كم و كاستى نقل مىكند و اين دليل بر تأييد آن بيان است.
كلمه «على»[3]در اين روايت نشان دهنده اين است كه عمل، قدرى سنگين است؛
[1]. اين درس در جلسه سى و هشتم درس خارج اصول ايراد گرديده است.
[2]. عَنْ أَبِى عَلِى الْأَشْعَرِى عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِى الْكُوفِى عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى عَنْ سَعِيدِبْنِ يَسَارٍعَنْ مَنْصُورِبْنِ يُونُسَ عَنْ أَبِى عَبْدِاللَّه (ع) قَال: ... (كافى، ج 2، باب الصمت و حفظ اللسان، ص 113)
[3]. هرگاه كلمه «عَلى» در چنين مواردى استعمال شود، علامت سنگين و مشكل بودن كار است؛ به همين دليل اين كلمه در وظايف شرعى بسيار استعمال مىشود مانند: (كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ كَما كُتِبَ عَلَى الَّذينَ مِنْ قَبْلِكُمْ). (بقره، آيه 183) يا: (ولِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ). (آلعمران، آيه 97) (اين حاشيه از فرمايشات مرحوم آيت الله العظمى فاضل لنكرانى است).
اما چارهاى هم نيست و بايد به دوش كشيده شود؛ چراكه عقل راه درست را از نادرست به ما نشان مىدهد.[1]از اين رو توضيح فرمايش حضرت اين است: اگر شخصى از موهبت الهى برخوردار شده و نعمت عقل نصيب او گردد و عنوان عاقل بر او منطبق شود،[2]بايد سه مطلب را مورد توجه قرار داده و آن را وظيفه خود دانسته و سنگينى آنها را به دوش بكشد.
عاقلى كه مقتضاى عقلش را رعايت مىكند؛[3]بايد اوّلًا: مقطع و موقعيت زمانى خودش را درك كند و توجه كند كه در چه جوّى و در چه محيطى از زمان قرارگرفته است.
اين نكته جنبه عمومى دارد؛ يعنى يك تاجر و يك غير اهل علم نيز بايد اين معنا را رعايت كند؛ البته در اهل علم درك اين معنا و عمل به آن، اولويت دارد.
طلبه بايد آشنا به وضع زمان باشد، بايد موقعيت خودش را درك كند و بداندكه طلبه اين زمان، طلبه بعد از انقلاب، طلبه در نظام وحكومت اسلام، غير از طلبه بيست سال پيش است؛ چراكه انقلاب اسلامى علاوه بر آنكه نظر جامعه خودمان را به اسلام معطوف داشته- به طورى كه بحمد الله تعالى شاهد هستيم چه تحول اساسى در جامعه ما به وجود آمده است، خصوصاً در نسل جوان كه با اسلام آشنا شده و با انقلاب خو گرفتهاند- فريادش براى دنيا نيز بلند است و على رغم تلاش سنگين ابرقدرتها و
[1]. قَالَ أميرالمؤمنين (ع): كَفَاكَ مِنْ عَقْلِكَ مَا أَوْضَحَ لَكَ سُبُلَ غَيِّكَ مِنْ رُشْدِك. (نهج البلاغه، ح 421، ص 730) از عقل و خرد تو همين برايت بس كه راه رشد و رهايى را از راه گمراهى براى تو روشن سازد.
[2]. قَالَ اميرامؤمنين (ع): لَا مَالَ أَعْوَدُ مِنَ الْعَقْلِ وَ لَا عَقْلَ كَالتَّدْبِيرِ. (بحار الأنوار، ج 1، ص 95) ثروتى سودمندتر از خرد و نعمت عقل و عقلى چونان تدبير نيست.
وعنه (ع): لَا نِعْمَهَ أَفْضَلُ مِنْ عَقْلٍ. (تصنيف غرر الحكم و درر الكلم، ص 51) هيچ نعمتى برتر از عقل نيست.
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ عليه وآله السلام: مَا قَسَمَ اللَّهُ لِلْعِبَادِ شَيْئاً أَفْضَلَ مِنَ الْعَقْلِ .... (الكافى، ج 1، كتاب العقل و الجهل، ص 12) خداوند به بندگانش نعمتى بهتر از عقل نبخشيده است،
[3]. قَالَ أميرالمؤمنين (ع): إِنَّ الشَّقِى مَنْ حُرِمَ نَفْعَ مَا أُوتِى مِنَ الْعَقْلِ وَ التَّجْرِبَه. (نهج البلاغه، نامه 78، ص 618) همانا تيرهروز كسى است كه از عقل و تجربهاى كه نصيب او شده، محروم ماند.
جنايتكارها- كه هدفشان كوبيدن و از بين بردن اسلام است- جوامع بشرى و ملّتها- مخصوصاً مردمى كه حظّ و بهرهاى از دانش و علم داشتهاند-، كاملًا به اسلامِ عزيز توجه پيدا كرده و به سوى آن گرايش دارند.
بنابراين شرايط امروز غير از شرايط بيست سال پيش است، از اين رو طلبه امروز نيز بايد غير از طلبه آن روز باشد، مرجع تقليد امروز بايد غير از مرجع تقليد آن روز باشد.
مرجع تقليد آن روز يك رساله توضيح المسائل داشته و جز پاسخ به استفتائات و أخذ و پخش وجوه شرعيه، مسئوليت ديگرى نداشت؛ اما مرجع تقليد امروز بايد آماده تربيت افرادى باشد كه بتوانند با وسايل و امكاناتِ روز، اسلام را- آن هم با زبان روز و با طرز فكرى كه حاكم بر ملّتها و دانشمندان است- در سراسر جهان مطرح كنند.
از اين روآشنايى به زمان، مطلب بسيار مهم و حساسى است.[1]ثانياً: تمام توجه او مىبايست به جايگاه، شأنيت و مسئوليت خودش باشد. عاقل نبايد همه وقت و فكرش را صرف امور ديگران كند، بلكه به آن مسئوليت و شأنى كه دارد بايد بپردازد، و از وظايفش غافل نشود و وقتى فهميد چه مسئوليتى دارد؛ تمام توجهاش را براى رسيدگى هرچه بهتر به آن مسئوليت قرار دهد.
طلبه بايد توجه داشته باشد كه امروز چگونه مىتوان به تبليغ اسلام پرداخت، و نياز جوامع بشرى و گرايش آنها به اسلام را به چه صورتى پاسخ داد؟
مسئوليت امروز طلبه اين است كه درس بخواند؛ مبادا تحت تأثير حرفهاى جاهلانه يا مغرضانه- نسبت به عدم ضرورت درس خواندن و بيهوده بودن اين
[1]. قَالَ أميرالمؤمنين (ع): فَالنَّاظِرُ بِالْقَلْبِ الْعَامِلُ بِالْبَصَرِيَكُونُ مُبْتَدَأُ عَمَلِهِ أَنْ يَعْلَمَ أَعَمَلُهُ عَلَيْهِام لَهُ فَإِنْ كَانَ لَهُ مَضَى فِيهِ وَإِنْ كَانَ عَلَيْهِ وَقَفَ عَنْهُ فَإِنَّ الْعَامِلَ بِغَيْرِعِلْمٍ كَالسَّائِرِ عَلَى غَيْرِ طَرِيقٍ فَلَا يَزِيدُهُ بُعْدُهُ عَنِ الطَّرِيقِ الْوَاضِحِ إِلَّا بُعْداً مِنْ حَاجَتِهِ وَ الْعَامِلُ بِالْعِلْمِ كَالسَّائِرِ عَلَى الطَّرِيقِ الْوَاضِحِ فَلْيَنْظُرْنَاظِرٌ أَ سَائِرٌ هُوَام رَاجِعٌ. (نهج البلاغه، خ 154، ص 284) پس آن كه با چشم دل بنگرد و با ديده درون كار كند آغاز هركار بايد بينديشد؛ آيا آن عمل به سود او است يا به زيان او؟ اگر به سود او است ادامه دهد و اگر زيانبار است توقف كند؛ زيرا اگر بدون آگاهى عمل كند همانند روندهاى است كه بيراهه مىرود، پس هرچه شتاب نمايد از هدفش دورتر مىماند و آن كه از روى آگاهى عمل كند، همانند روندهاى به راه راست است، پس بايد به درستى بنگرد آيا راه مستقيم را مىپيمايد يا به عقب بازگشت مىكند؟
دروس- واقع شود و وقت گرانقدر خودش را با اين حرفهاى بيجا و پرداختن به مسايل بىفايده تلف كند.[1]روزى در ماشين به راديو گوش مىدادم؛ كه در رابطه با «وقت» مطالبى بيان شد و ضمن آن اشاره شد كه: وقت طلا نيست! نمىشود گفت: وقت طلا است! بلكه وقت بالاتر از طلا است؛ چراكه طلا را مىتوان خريد؛ اما چگونه مىتوان وقت را خريدارى كرد؟ پس ارزش وقت از طلا والاتر و بالاتر است.[2]به همين جهت آيا صحيح است طلبه با توجه به چنين موقعيتى كه دارد فكر، استعداد، نيرو و وقت خودش را در رابطه با امورى غير از مسئوليت خودش صرف كند؟!
حال؛ فرقى ندارد كه چه نوع مسئوليت و وظيفهاى داشته باشد. وظيفه ما- مخصوصاً بعد از پيروزى انقلاب- خيلى زياد و سنگين شده است، به طورى كه اگر يك عمر صد ساله هم داشته باشيم باز نمىتوانيم به تمام وظايف خودمان عمل كنيم[3]و انصافاً اين سخنِ بسيار ارزنده و لطيفى است.
آخرين خصوصيتى كه حضرت بيان مىفرمايد، كمحرفى است.[4]عاقل هنگام گويش، بجز سخن راهگشا و مفيد چيزى نمىگويد.
[1]. قَالَ أميرالمؤمنين (ع): اتَّقُوا اللَّهَ تَقِيَّهَ مَنْ شَمَّرَ تَجْرِيداً وَ جَدَّ تَشْمِيراً وَ كَمَّشَ فِى مَهَلٍ وَ بَادَرَ عَنْ وَجَلٍ وَ نَظَرَ فِى كَرَّهِ الْمَوْئِلِ وَ عَاقِبَهِ الْمَصْدَرِ وَ مَغَبَّهِ الْمَرْجِع. (نهج البلاغه، خ 210، ص 506) حريم خداوند را حفظ كنيد همانند انسان وارستهاى كه خود را آماده كرده و در بهره بردن از فرصتها كوشيده و هراسان در اطاعت خداوند تلاش كرده و در دنياى زودگذر و پايان زندگى و عاقبت كار به درستى انديشيده است!
[2]. قَالَ أميرالمؤمنين (ع): اضَاعَهُ الْفُرْصَهِ غُصَّه. (بحار الأنوار، ج 68، باب 66، ص 209) وعنه (ع): بَادِرِ الْفُرْصَهَ قَبْلَ أَنْ تَكُونَ غُصَّهً. (نهج البلاغه، ص 402) استفاده نكردن و به هدر دادن فرصتها پشيمانى و اندوه مىآورد. در حديث ديگرمى فرمايد: پيش از آن كه فرصت از دست برود و اندوه به بار آورد، از فرصتها استفاده كنيد.
[3]. قَالَ أميرالمؤمنين (ع): الْفُرْصَهُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ فَانْتَهِزُوا فُرَصَ الْخَيْر. (بحار الأنوار، ج 68، باب 81، ص 329) فرصتها چون ابرها مىگذرند، پس فرصتهاى نيك را غنيمت شماريد.
[4]. قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): إِذَا رَأَيْتُمُ الْمُؤْمِنَ صَمُوتاً فَادْنُوا مِنْهُ فَإِنَّهُ يُلْقِى الْحِكْمَهَ وَ الْمُؤْمِنُ قَلِيلُ الْكَلَامِ كَثِيرُ الْعَمَلِ وَ الْمُنَافِقُ كَثِيرُ الْكَلَامِ قَلِيلُ الْعَمَلِ. (بحارالأنوار، ج 75، باب 25، ص 296 و تحف العقول، ص 383) وقتى مؤمن را خاموش يافتيد به او نزديك شويد و همراه او شويد؛ زيرا او حكمت را القا مىكند و مؤمن كمحرف و كثيرالعمل است؛ ولى منافق پرحرف و كمكار است.
عاقل نبايد زبان خود را رها كرده و قبل از اين كه در مورد زواياى سخن خود بينديشد و بسنجد كه چه مطلبى را در چه جايگاهى و براى چه اشخاصى مىخواهد بيان كند، هر حرفى را بزند، خصوصاً نسبت به ما طلبهها كه وظيفه رهبرى دينى جامعه را به عهده داريم و مردم تمامى حرفها و رفتار ما را حرف دين تلقّى مىكنند.
چه بسا يك حرفِ بدون سنجش و تأمّلِ ما، عدهاى را گمراه و حتّى در مواردى نسبت به دين بدبين سازد؛ لذا بايد در گفتارمان حدّاكثر تحفّظ را داشته باشيم و در مورد آن بينديشيم[1].
در وجود انسان نيازها و غرايزى وجود دارد كه- حسب ظاهر- حفظ و مراقبت از آنها مهمتر از حفظ زبان است؛ مانند اين كه شكم خود را از حرام حفظ كند يا شهوت و غرايز جنسىاش را از راه حرام اشباع نكند و در اين رابطه از موارد حرام اجتناب كند؛ از اين رو در ابتدا به نظر مىرسد كه به جاى حفظ اللسان، مىبايست گفته شود: حفظ البطن و حفظ الفرج و ...؛ چرا كه انسان بيشتر با اين موارد سر و كار دارد؛ اما با اين حال چرا روى حفظ زبان اين مقدار تأكيد شده است؟[2]مطمئناً در
[1]. قَالَ أمير المؤمنين (ع): لِسَانُ الْعَاقِلِ وَرَاءَ قَلْبِهِ وَ قَلْبُ الْأَحْمَقِ وَرَاءَ لِسَانِه. قَلْبُ الْأَحْمَقِ فِى فِيهِ وَ لِسَانُ الْعَاقِلِ فِى قَلْبِه. (نهج البلاغه، ح 40 و 41، ص 476) زبان خردمند در پس دل او است و دل نادان پس زبان او و ديگر اينكه: دل بى خرد در دهان او و زبان خردمند در دل او است.
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): لَا يَسْتَقِيمُ إِيمَانُ عَبْدٍ حَتَّى يَسْتَقِيمَ قَلْبُهُ وَ لَا يَسْتَقِيمُ قَلْبُهُ حَتَّى يَسْتَقِيمَ لِسَانُهُ لِأَنَّ لِسَانَ الْمُؤْمِنِ وَرَاءَ قَلْبِهِ إِذَا أَرَادَ أَنْ يَتَكَلَّمَ يَتَدَبَّرُ الْكَلَامَ فَإِذَا كَانَ خَيْراً أَبْدَاهُ وَ إِنْ كَانَ شَرّاً وَارَاهُ وَ الْمُنَافِقُ قَلْبُهُ وَرَاءَ لِسَانِهِ يَتَكَلَّمُ بِمَا أَتَى عَلَى لِسَانِهِ وَ لَا يُبَالِى مَا عَلَيْهِ مِمَّا لَهُ وَ إِنَّ أَكْثَرَ خَطَايَا ابْنِ آدَمَ مِنْ لِسَانِه. (إرشاد القلوب، ج 1، ص 103) ايمان بندهاى استوار و ثابت نمىشود مگر اين كه قلب و دلش آرام باشد و قلبش آرامش نمىگيرد، مگر اين كه زبانش را حفظ كند زبان مؤمن در پشت دل اوست و هنگام سخن گفتن در سخن خود تفكّر و دور انديشى مىكند، زمانى كه ديد آن سخن خير است آن را بيان مىكند و اگر زشت و بد باشد آن را پنهان مىدارد. اما قلب منافق در پشت زبان اوست و هر چه بر زبانش بيايد آن را بدون تأمل مىگويد، و توجّهى به عاقبت آن ندارد و از اين جهت بيشتر گناهان فرزند آدم از زبان اوست.
[2]. جَاءَ رَجُلٌ إِلَى النَّبِىِّ (ص) فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ أَوْصِنِى فَقَالَ: احْفَظْ لِسَانَكَ قَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ أَوْصِنِى قَالَ: احْفَظْ لِسَانَكَ قَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَوْصِنِى قَالَ احْفَظْ لِسَانَكَ وَيْحَكَ وَ هَلْ يُكِبُّ النَّاسَ عَلَى مَنَاخِرِهِمْ فِى النَّارِ إِلَّا حَصَائِدُ أَلْسِنَتِهِم (بحار الأنوار، ج 68، باب 78، ص 274) مردى خدمت پيامبر اكرم (ص) عرض كرد: يا رسول اللَّه! مرا وصيّت و نصيحتى كنيد، رسول اكرم (ص) فرمودند: زبانت را نگهدار. بار ديگر عرض كرد: يا رسول اللَّه مرا نصيحتى فرماييد فرمود: زبانت را نگهدار،. باز گفت مرا سفارشى كنيد. فرمود: زبانت را نگهدار. واى بر تو! آيا مردم را بجز حرفهاى زبانشان در آتش مىاندازد؟
اين مورد نكته ظريفى وجود دارد.
سه علّت در اين خصوص به ذهن مىرسد:
1. استفاده از زبان، به تهيه مقدمات و امور ديگر نياز ندارد.
اگر انسان بخواهد خداى ناكرده مثلًا يك مال حرامى بخورد، نياز به تهيه مقدماتى دارد، بايد غصب، سرقت و مانند اينها تحقق پيدا كند. يا مسايل شهوانى نياز به تهيه مقدمات دارد. انسان نمىتواند بدون مقدمه مرتكب حرام شود؛ ولى در زبان، اين چنين نيست، زبان به هيچ مقدمهاى نياز ندارد و انسان به همين دليل از زبان، به راحتى سوء استفاده زيادى مىكند.
گاهى انسان حتى از سكوت هم خسته مىشود و دلش مىخواهد كسى را بيابد و با او صحبت كند، البته نفس اين حرف زدن براى انسان مطلوب است[1]؛ ولى در گفتار مىبايست مراقبت زيادى كند.[2]
[1]. قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): تَذَاكَرُوا وَ تَلَاقَوْا وَ تَحَدَّثُوا فَإِنَّ الْحَدِيثَ جِلَاءٌ لِلْقُلُوبِ إِنَّ الْقُلُوبَ لَتَرِينُ كَمَا يَرِينُ السَّيْفُ جِلَاؤُهَا الْحَدِيث. (كافى، ج 1، باب سؤال العالم و تذاكره، ص 40) با يكديگر ملاقات، مذاكره وگفتگو كنيد؛ زيرا حديث و گفتگو صيقل دلها است همانا دلها مانند شمشير زنگار مىگيرد و صيقل آنها حديث است.
[2]. عَنْ أَبِى عَبْدِاللَّهِ (ع): قَالَ لُقْمَانُ لِابْنِهِ: يَا بُنَى! إِنْ كُنْتَ زَعَمْتَ أَنَ الْكَلَامَ مِنْ فِضَّه فَإِنَّ السُّكُوتَ مِنْ ذَهَبٍ. (بحارالأنوار، ج 68، باب 78، ص 297)
تبيين يدل على أن السكوت أفضل من الكلام و كأنه مبنى على الغالب و إلا فظاهر أن الكلام خير من السكوت فى كثير من الموارد بل يجب الكلام و يحرم السكوت عند إظهار أصول الدين و فروعه و الأمر بالمعروف و النهى عن المنكر و يستحب فى المواعظ و النصائح و إرشاد الناس إلى مصالحهم و ترويج العلوم الدينيه و الشفاعه للمؤمنين و قضاء حوائجهم و أمثال ذلك فتلك الأخبار مخصوصه بغير تلك الموارد أو بأحوال عامه الخلق فإن غالب كلامهم إنما هو فيما لا يعنيهم أو هو مقصور على المباحات.
از حضرت صادق (ع) روايت شده كه لقمان به پسرش فرمود: اى فرزندم! اگر خيال مىكنى كه سخن ارزش نقره دارد پس مسلماً سكوت و خاموشى ارزش طلا دارد.
توضيح علامه مجلسى (ره): اين روايت دلالت بر اين دارد كه فضيلت سكوت از سخن گفتن بيشتر است ولى اين مطلب بنا بر غالب موارد است يعنى بيشتر اوقات سكوت بهتر است نه اينكه همهجا. زيرا روشن است كه در خيلى از موارد سخن گفتن بهتر است بلكه در بعضى از موارد گفتن واجب و سكوت حرام است، مانند بيان اصول و فروع دين، و امر بمعروف نهى از منكر. و در مورد پند و اندرز و ارشاد مردم به آنچه مصلحت آنها است و ترويج دين و بيان مطالب دينى و شفاعت و واسطه شدن براى مؤمنين و انجام حوائج و نيازهاى آنان كه در اين موارد و امثال آن مستحب است. بنابراين اين گونه اخبار مربوط به غير اين موارد است و يا اينكه مقصود حالات اين مردم عوام است كه اكثر سخنان و حرفهاى مردم مربوط به مطالبى است كه سودى به حال آنان ندارد و يا اينكه اين گونه اخبار مربوط به سخنان مباح است.
زبان چيز عجيبى است و متأسفانه چون هميشه و در همه جا بدون هيچ مقدمهاى در اختيار انسان است از آن سوء استفاده زيادى مىشود.
2. آثار سويى كه بر زبان مترتب مىشود بر هيچ عضوى از اعضاى انسان، بار نمىشود.
انسان با يك جمله، بلكه با يك كلمه، حتى به صورت مزاح و شوخى، ممكن است مرتد شود. عقيده بعضى از علما و بزرگان در مورد مسايل اعتقادى اين است كه بعضى از جملات يا كلمات؛ حتى اگر به صورت مزاح و شوخى مطرح شود؛ موجب كفر است؛ يعنى با گفتن يك جمله، از دايره اسلام خارج و به دايره كفر و ارتداد كشيده مىشود. اين جمله با چه وسيلهاى تحقق پيدا كرد؟! زبان.
از سوى ديگر با اداى شهادتين توسط همين زبان، كافر مسلمان مىشود و آثار اسلام از طهارت و غيرآن بر او مترتب مىشود.[1]3. زبان با ديگران هم سر و كار دارد.
اگر كسى خداى نا كرده در مورد مسأله حفظ شكم و شهوت انحرافى داشته باشد انحرافش موردى است؛ يعنى در يك مالى بدون اذن صاحبش تصرف كرده يا ارتباط نامشروعى داشته است؛ اما زبان اين گونه نيست بلكه ابزارى است كه هميشه در اختيار انسان بوده و منحصر به خود او هم نيست.
از اين رو بايد در رابطه با شئون افراد بسيار مواظب باشيم. گاهى ديده مىشود با يك جمله- كه چه بسا هيچ واقعيتى نداشته است- يك نفر به طور كلّى از حيثيت
[1]. عنْ أَبِى بَصِيرٍ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ 8 يقُولُ: كَانَ أَبُوذَرٍّ يَقُولُ يَا مُبْتَغِى الْعِلْمِ إِنَّ هَذَا اللِّسَانَ مِفْتَاحُ خَيْرٍ وَ مِفْتَاحُ شَرٍّ فَاخْتِمْ عَلَى لِسَانِكَ كَمَا تَخْتِمُ عَلَى ذَهَبِكَ وَ وَرِقِكَ. (بحار الأنوار، ج 68، باب 78، ص 274 و إرشاد القلوب إلى الصواب، ج 1، ص 139) ابو بصير از امام باقر (ع) شنيد كه فرمود: ابوذر مىگفت: اى دانشجوى علم! اين زبان، هم كليد خير است و هم كليد شر، همان طورى كه كيسه پولت را مهر مىزنى زبان و دهنت را هم مهر بزن.
اجتماعى ساقط مىشود.
گاهى انسان مطلبى را درباره كسى مىشنود كه اگر آن را به خود او بگويند ممكن است حالت سكته برايش پيش آيد.
آن شاعر مىگويد: گاهى انسان بعضى چيزها را مىشنود كه آرزوى مىكند اى كاش! زيرِ زمين رفته بود و از كسى چنين جملهاى را نمىشنيد.
معلوم نيست چه عقوبتى در انتظار كسى است كه با يك جمله، فردى را از حيثيت اجتماعى ساقط كرده است و اگر هم واقعيت داشت، غيبت محسوب مىشد و نمىبايست مطرح مىشد.
اين زمانى است كه طرف مقابل انسان، يك شخص است.
اما اگر طرف مقابل، شخصيتى بود كه به مسايل اصلى اسلام و انقلاب و نظام مربوط بود؛ خواه لياقتش را دارد يا ندارد، در باطن معتقد است يا نيست، واقعاً ميان او و اسلام و نظام اسلامى وابستگى وجود دارد يا ندارد؛ اين ارتباطى به ما ندارد؛ چراكه جامعه او را به اسلام و نظام وابسته مىبيند، پس اگر درباره او جملهاى گفته شود كه اين جمله روى اسلام اثر منفى بگذارد و معناى گفتارش اين باشد كه اسلام مديريت ضعيف داشته و در عصر حاضر در مقابل ساير مكتبها لياقت اداره امور جامعه را ندارد و نظام اسلامى در ادعاهاى خود صادق نيست، چنين جملهاى با اين اثرى كه بر آن مترتب مىشود، ديگر نمىتوان گفت كه از ديد اسلام، چه جرم و جنايت بزرگى بر آن مترتب است، حسابش با خود شما.
صدها سلاح و نيزه نمىتواند به اندازه زبان اثر داشته باشد. زبان اين چنين انسان را مشتعل مىكند، افرادى را از مقام و موقعيت ساقط مىكند. اينها پارهاى از آثار سوء زبان است.[1]
[1]. قَالَ اميرالمؤمنين فِى وَصِيَّتِهِ لِابْنِهِ الْحَسَنِ 8: تَلَافِيكَ مَا فَرَطَ مِنْ صَمْتِكَ أَيْسَرُ مِنْإِدْرَاكِكَ مَا فَاتَ مِنْ مَنْطِقِكَ وَ حِفْظُ مَا فِى الْوِعَاءِ بِشَدِّ الْوِكَاء. (بحار الأنوار، ج 68، باب 78، ص 274) أميرالمؤمنين در وصيت خود به فرزندش امام حسن 8 فرمود: اگر در سكوت چيزى را از دست دادى مىتوانى به دست بياورى؛ ولى اگر از زبانت چيزى بيرون آمد ديگر نمىتوانى آن را جبران كنى و اگر بخواهى چيزى در ظرف بماند بايد محكم در آن را ببندى تا محفوظ باشد.
- ابْنِ صَدَقَهَ عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ 8 قَالَ: إِنَّ دَاوُدَ قَالَ لِسُلَيْمَانَ 8 يَا بُنَى إِيَّاكَ وَ كَثْرَهَ الضَّحِكِ فَإِنَّ كَثْرَهَ الضَّحِكِ تَتْرُكُ الْعَبْدَ حَقِيراً يَوْمَ الْقِيَامَهِ يَا بُنَى عَلَيْكَ بِطُولِ الصَّمْتِ إِلَّا مِنْ خَيْرٍ فَإِنَّ النَّدَامَهَ عَلَى طُولِ الصَّمْتِ مَرَّهً وَاحِدَهً خَيْرٌ مِنَ النَّدَامَهِ عَلَى كَثْرَهِ الْكَلَامِ مَرَّاتٍيَا بُنَى لَوْ أَنَّ الْكَلَامَ كَانَ مِنْ فِضَّهٍ يَنْبَغِى لِلصَّمْتِ أَنْ يَكُونَ مِنْ ذَهَبٍ. (بحارالأنوار، ج 68، باب 78، ص 274) ابن صدقه از امام باقر و ايشان از پدربزرگوارش 8 روايت مىكند كه فرمود: داود به سليمان 8 گفت: اى فرزندم! از خنده زياد دورى كن؛ زيرا خنده زياد، روز قيامت آدميان را كوچك مىكند. فرزندم همواره ساكت باش مگر در جايى كه خيرى باشد، پشيمانى براى سكوت يك بار بيشتر نيست؛ ولى پشيمانى براى سخن زياد بيشتر است، اى فرزند! اگر سخن از نقره باشد سكوت از طلا خواهد بود.