عمل او پاك بود، و هر كه نيت او نيكو بود روزى او بيفزايد. هر كه نيكو مردى او تمام بود با اهل بيت خود، يعنى: صلت رحم، در عمر او بيفزايد.
(28) كن مؤمنا عابدا صادقا! الكذب منهىّ عنه حرام، و من فعله فينبغى ان لا يعود اليه و يستغفر[1]اللّه عزّ و جلّ. ترجمه: مؤمن عبادت كننده راست گوى باش! از دروغ نهى كردهاند و حرام است. و هر كه دروغ گفته باشد، بايد كه ديگر باره معاودت نكند، و استغفار كند.
من كلام الحكماء و الدعاة
(29) كلّ شيىء ليستعار ليتجمّل به، سوى اللّسان، فانّه لا يعار فاصلحوا السنتكم بالصّدق! ترجمه: همه چيزى بعاريت خواهند تا بآن آراسته شوند، جز زبان كه آن عاريت نتوان خواست، پس هر كسى را [است كه] زبان خود براست گفتن و ادب بصلاح آورند.
(30) قيل لحكيم: الكلام الّذى كلّمت به لم يكن مقبولا.
[قال: انّى لا اغتمّ لانّه لم يكن مقبولا] و لكن اغتمّ لو لم يكن احسنت القول فيه. ترجمه: حكيمى را گفتندى: سخنى را كه گفتى قبول نكردند. گفت: من از آن غمگين نيستم كه قبول نكردند، غمگين از آن باشم كه من نيك نگويم، يا راست نگويم.
[1]اصل: و يستغفروا.
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
(31) لسان يذكر به اللّه، لا ينبغى ان يذكر به الرّفث. ترجمه:
زبانى كه بآن ذكر خدا گويند، نشايد كه بآن فحش گويند.
(32) البليغ [من] لم يخلط بصدقه كذبا، و الجواد من لم يقصر بعطيّته عن الاغنياء. ترجمه: مردم فصيح و با بلاغت كسى بود كه همه راست گويد، و دروغ بآن آميخته نكند. و جوانمرد آن بود كه عطاى او چنانكه بدرويشان رسد بتوانگران رسد.
(33) انّما شرف الانسان على جميع الحيوان بالنّطق و الفهم، و ان سكت و لم يفهم عاد بهيمة. ترجمه: شرف انسان بر حيوانات ديگر بسخن گفتن و فهم كردن باشد، چون خاموش شود و فهم نكند چهارپاى باشد.
(34) الكذب فضّاح، و الكاذب يستشهد ابدا بالحلف، لسان العلم الصّدق. ترجمه: دروغ رسوا كننده بود، و دروغ زن پيوسته بسوگند استشهاد كند تا سخن او باور دارند زبان علم راست گفتن است.
(35) اجتنب الحلف فى حال الصدق! فامّا الكذب فاجتنبه اصلا! ترجمه: از سوگند بپرهيز در حال راست گفتن! اما دروغ البته خود مگوى در هيچ حال!
(36) البلغة الحلّافة[1]،
الكذوب بالصّدق فيشكّ فيه. ترجمه: گفتى كه در آن گفته سوگند بسيار خورند، دليل بود بر آنكه اهل آن گفت دروغزن باشند. با دروغ زن راست مگوى كه در شك افتد.
(37) من عذب لسانه كثر اخوانه، من لم يكن كلامه موافقا لفعله فانّما يوبّخ نفسه. ترجمه: هر كه خوش زبان بود، او را دوستان بسيار باشند. هر كه سخن او موافق فعل او نبود خود را سرزنش كرده باشد.
(38) احسن الكلام مالا[1]يحتاج معه الى الكلام، انّ الصّدقة بحرف واحد من الحكمة، انفع من الصّدقة بجميع ما فى الدّنيا.
ترجمه: بهترين سخن آن بود كه با آن سخن ديگر احتياج نيفتد، يعنى: تمام بود در باب خود. و صدقه بيك حرف از حكمت نافعتر [است] از هرچه در دنيا باشد.
(39) العالم لا يعيبه شيىء، لانّه يصمت فيسلم، و يخاطب فيفهم، و ينطق فيفهم. ترجمه: بر عالم هيچ چيز عيب نبود، زيرا كه عالم خاموش بود تا سلامت يابد، و چون با او سخن گويند فهم كند، و چون سخن گويد فهم[2]كنند.
(40) ليس من تكلّم فاحسن قدر ان يسكت فيحسن، [و ليس من سكت فاحسن] قدر ان يتكلّم فيحسن. ترجمه: نه هر كه سخن نيكو
[1]اصل: فلا.
[2]اصل: كه فهم.
گويد خاموشى[1]نيك تواند كرد، و نه هر كه خاموشى[1]نيك كند سخن نيك تواند گفت، يعنى: باشد كه بر يكى قادر بود و بر ديگر يك نبود.
(41) ليس شيىء ادنى منزلة من الكذب، و لا خير فى المرء الكذّاب. ترجمه: هيچ چيز فرومايهتر از دروغ نيست، در دروغ زن هيچ چيز نباشد.
(42) فكّر مرارا، ثمّ تكلّم، ثمّ افعل! من اشتغل بتفقّد[2]اللّحن و طلب السّجمع، نسى الحجّة. ترجمه: بارها انديشه كن، پس بگوى، [پس بكن!] هر كه بطلب آواز خوش سجع با هم افكندن مشغول شود، حجت فراموش كند.
(43) ايّاك و الكذب! فانّ الكذب لا يكون الّا من مهانة النّفس، و سخافة الرّاى، و جهالة العواقب. و مضرّة الكذب على صاحبه.
ترجمه: از دروغ بپرهيز! كه دروغ نبود الا از خوارى، و فرومايگى راى، و جهل بعواقب. و مضرت دروغ بر صاحبش [است].
(44) قال احنف بن قيس: سهرت ليلة فى كلمة ليرضى به السّلطان و لا يسخط الرّب، فما وجدتها. ترجمه: احنف بن قيس گفت: شبى بيخوابى بردم تا سخنى بدست آرم كه پادشاه از من خشنود شود، و خدا خشم نگيرد، نيافتم چنان سخنى.
[1]اصل: خواموشى.
[2]اصل: يتفقد.
(45) الكلمة اذا اخرجت من اللّسان لم تجاوز الآذان. ترجمه:
سخن چون از زبان بيرون [آيد،] از گوش درنگذرد.
(46) من صفات العاقل ان لا يتحدّث بما يستطاع تكذيبه.
ترجمه: از صفات عاقل بود كه حديثى نگويد كه او را در آن تكذيب توان كرد.
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
الباب الثانى و العشرون فى فوائد الصمت و حفظ اللسان
الآيات (1)وَ إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا! لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ. ترجمه: چون قرآن خوانند بشنويد و خاموش[1]باشيد! تا بر شما رحمت كنند.
(2)إِنَّ الَّذِينَ يَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ أُولئِكَ الَّذِينَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوى.
(6) البذاء من الجفاء[1]. اخزن لسانك[2]الّا من خير، فانّك بذلك تغلب الشيطان. ترجمه: بسيار گفتن از جفا بود، زبان نگاهدار الا از چيزى كه نتيجه دهد، كه بخاموشى بر شيطان غالب شوى.
(7) قيل: يا رسول اللّه! فيم النّجاة؟ قال: املك عليك لسانك، و ابك على خطيئتك[3]. ترجمه: گفتند: اى پيغمبر خدا! نجات در چيست؟
گفتند: زبان نگاهدار، و بر گناه خود پشيمانى نماى.
(8) سال معاذ بن جبل رسول اللّه، فقال: انؤخذ بما نقول؟ فقال عليه السّلام: ثكلتك امّك يا بن جبل! و هل يكبّ النّاس على مناخرهم الّا حصائد السنتهم[4]. ترجمه: معاذ جبل از پيغمبر پرسيد كه ما را بآنچه ميگوييم مؤاخذت خواهند كرد؟ فرمود: كه مادر بمرگ تو بنشيناد اى پسر جبل! خود هيچ چيز مردم را بر روى نه افكند الا غوايل زبانهاى ايشان.
(9) و ساله واحد، فقال: ما اخوف ما يخاف علىّ؟ فاخذ بلسانه، و قال: هذا. ترجمه: و يكى هم پرسيد كه: از چه بر خويشتن ميبايد ترسيدن؟
زبان بگرفت و گفت: ازين.
(10) و ساله معاذ: يا رسول اللّه! اىّ الاعمال افضل؟ فاخرج عليه السّلام لسانه، ثمّ وضع عليه اصبعه. ترجمه: و هم معاذ پرسيد كه:
[1]مجموعه ورام ص 26.
[2]نهج البلاغه 3: 246: فاخزن لسانك كما تخزن ذهبك و ورقك.
[3]مجموعه ورام ص 93.
[4]همانجا ص 94.
اى پيمبر خدا! كدام عمل فاضلتر؟ حضرت عليه السلام زبان بيرون كرد، و انگشت برو نهاد، يعنى خاموشى[1]فاضلتر.
(11) لا يستقيم ايمان عبد حتّى يستقيم قلبه، و لا يستقيم قلبه حتّى يستقيم لسانه[2]. ترجمه: ايمان هيچ بندهاى مستقيم نشود تا دلش مستقيم نشود، و دلش مستقيم نشود تا زبانش مستقيم نگردد.
(12) ليس شىء من الجسد، الّا يشكوا اللّسان الى اللّه على حدته. ترجمه: هيچ عضوى نباشد از تن مردم، الا كه از زبان شكايتى كند جداگانه با خداى تعالى.
(13) من سرّه ان يسلم، فليلزم الصّمت[2]. ترجمه: هر كه خواهد كه سلامت يابد، بايد كه خاموشى[1]را ملازمت نمايد.
(14) اذا اصبح ابن آدم اصبحت الاعضاء كلّها تذكّر اللّسان بان تقول: اتّق اللّه فينا! فانّك ان استقمت استقمنا، و ان اعوججت اعوججنا. ترجمه: چون فرزند آدم در بامداد آيد، همه اعضاها زبان را با ياد ميدهد كه: از خداى بترس در حق ما! كه اگر تو استقامت كنى ما مستقيم باشيم، و اگر تو كژ شوى ما نيز كژ شويم.
(15) الا اخبركم بايسر العبادات و اهونها! الصّمت و حسن
[1]اصل: خواموشى.
[2]مجموعه ورام ص 94.