(6) البذاء من الجفاء[1]. اخزن لسانك[2]الّا من خير، فانّك بذلك تغلب الشيطان. ترجمه: بسيار گفتن از جفا بود، زبان نگاهدار الا از چيزى كه نتيجه دهد، كه بخاموشى بر شيطان غالب شوى.
(7) قيل: يا رسول اللّه! فيم النّجاة؟ قال: املك عليك لسانك، و ابك على خطيئتك[3]. ترجمه: گفتند: اى پيغمبر خدا! نجات در چيست؟
گفتند: زبان نگاهدار، و بر گناه خود پشيمانى نماى.
(8) سال معاذ بن جبل رسول اللّه، فقال: انؤخذ بما نقول؟ فقال عليه السّلام: ثكلتك امّك يا بن جبل! و هل يكبّ النّاس على مناخرهم الّا حصائد السنتهم[4]. ترجمه: معاذ جبل از پيغمبر پرسيد كه ما را بآنچه ميگوييم مؤاخذت خواهند كرد؟ فرمود: كه مادر بمرگ تو بنشيناد اى پسر جبل! خود هيچ چيز مردم را بر روى نه افكند الا غوايل زبانهاى ايشان.
(9) و ساله واحد، فقال: ما اخوف ما يخاف علىّ؟ فاخذ بلسانه، و قال: هذا. ترجمه: و يكى هم پرسيد كه: از چه بر خويشتن ميبايد ترسيدن؟
زبان بگرفت و گفت: ازين.
(10) و ساله معاذ: يا رسول اللّه! اىّ الاعمال افضل؟ فاخرج عليه السّلام لسانه، ثمّ وضع عليه اصبعه. ترجمه: و هم معاذ پرسيد كه:
[1]مجموعه ورام ص 26.
[2]نهج البلاغه 3: 246: فاخزن لسانك كما تخزن ذهبك و ورقك.
[3]مجموعه ورام ص 93.
[4]همانجا ص 94.
اى پيمبر خدا! كدام عمل فاضلتر؟ حضرت عليه السلام زبان بيرون كرد، و انگشت برو نهاد، يعنى خاموشى[1]فاضلتر.
(11) لا يستقيم ايمان عبد حتّى يستقيم قلبه، و لا يستقيم قلبه حتّى يستقيم لسانه[2]. ترجمه: ايمان هيچ بندهاى مستقيم نشود تا دلش مستقيم نشود، و دلش مستقيم نشود تا زبانش مستقيم نگردد.
(12) ليس شىء من الجسد، الّا يشكوا اللّسان الى اللّه على حدته. ترجمه: هيچ عضوى نباشد از تن مردم، الا كه از زبان شكايتى كند جداگانه با خداى تعالى.
(13) من سرّه ان يسلم، فليلزم الصّمت[2]. ترجمه: هر كه خواهد كه سلامت يابد، بايد كه خاموشى[1]را ملازمت نمايد.
(14) اذا اصبح ابن آدم اصبحت الاعضاء كلّها تذكّر اللّسان بان تقول: اتّق اللّه فينا! فانّك ان استقمت استقمنا، و ان اعوججت اعوججنا. ترجمه: چون فرزند آدم در بامداد آيد، همه اعضاها زبان را با ياد ميدهد كه: از خداى بترس در حق ما! كه اگر تو استقامت كنى ما مستقيم باشيم، و اگر تو كژ شوى ما نيز كژ شويم.
(15) الا اخبركم بايسر العبادات و اهونها! الصّمت و حسن
[1]اصل: خواموشى.
[2]مجموعه ورام ص 94.
الخلق. ترجمه: شما را آگاه كنم از آسانترين عبادتها! و آن خاموشى[1]و خوش خويى است.
(16) من كان يؤمن باللّه و اليوم الآخر، فليقل خيرا و ليصمت.
ترجمه: هر كه بخدا و روز قيامت ايمان داشته باشد، بايد كه خير گويد يا خاموش باشد.
(17) رحم اللّه عبدا قال فغنم، او[2]سكت فسلم. نحن معاشر الانبياء [فينا] بكوّ، اى: قلّة كلام[3]. ترجمه: خداى بر بنده رحمت كناد كه سخنى گويد كه غنيمتى يابد، يا خاموش[4]باشد تا سلامت ماند. ما پيغمبران اندك سخن باشيم.
(18) قال سليمان بن داود: ان [كان] الكلام من فضّة، فالصّمت من ذهب. ترجمه: پيمبر گفت: سليمان داود گفته است: اگر سخن از نقره است، خاموشى از زر است.
(19) اذا رايتم المؤمن صموتا وقورا، فادنوا منه! فانّه يلقّن الحكمة[5]. ترجمه: چون مؤمن را خاموش و باوقار بينيد، باو نزديكى جوييد! كه حكمت فرا دل او دهند.
(20) كثرة الضّحك تميت القلب. من اكثر كلامه كثر خطائه، و من كثر خطائه كثرت ذنوبه، و من كثرت ذنوبه كان النّار اولى به.
[1]اصل: خواموشى.
[2]اصل: اذ.
[3]اصل: بكؤ- نحن معاشر الانبياء فينا بكاء اى قلة الكلام اى قلة الكلام الا فيما يحتاج اليه (نهايه ابن اثير)
[4]اصل: خواموش.
[5]مجموعه ورام ص 94: فانه يلقى الحكمة.
ترجمه: بسيار خنده كردن دل بميراند. و هر كه بسيار گويد خطاى او بسيار بود، و هر كه خطا بسيار كند گناه او بسيار بود، و هر كه گناه او بسيار بود بدوزخ اولى بود.
(21) راى ابن مسعود على الصّفا يقول: يا لسانى! قل خيرا تغنم، و اصمت تسلم من قبل ان تندم. قيل له: هذا شيىء تقوله او سمعته من النّبى؟ قال: لا، بل سمعته، عليه السّلام، يقول: انّ اكثر خطايا ابن آدم من لسانه[1]. ترجمه: عبد اللّه مسعود را ديدند بر كوه صفا ميگفت:
اى زبان خير گوى تا غنيمت يابى، يا خاموش[2]باش تا سلامت يابى پيش از آنكه پشيمان شوى. گفتند: اين از خود ميگويى يا از پيغمبر شنيدهاى؟ گفت: از پيغمبر شنيدهام كه: بيشتر گناههاى فرزند آدم از زبان او باشد.
(22) افضل العبادة الصّمت، و انتظار الفرج. هانت عليه نفسه من امر عليه لسانه. ترجمه: بهترين عبادتها خاموشى[3]بود، و انتظار فرج داشتن. نفس آنكس برو خوار بود كه زبانش برو مسلط باشد.
(23) لسان المرء من خدم عقله. قلب الاحمق فى لسانه، و لسان العاقل فى قلبه[4]. ترجمه: زبان مردم از خادمان عقل است. دل احمق در زبانش بود، و زبان عاقل در دلش.
(24) لسان العاقل وراء قلبه، و قلب الاحمق وراء لسانه[4].
[1]همانجا با اندكى اختلاف.
[2]اصل: سلامت يابى يا خواموش.
[3]اصل:
خواموشى.
[4]نهج 3: 161.
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
المرء مخبوء تحت لسانه. ترجمه: زبان عاقل در پس دل او بود، و دل احمق در پس زبان او. مرد در زير زبان پوشيده باشد، تا سخن نگويد او را نشناسند.
(25) الكلام فى وثاقك ما لم تتكلّم به، فاذا تكلّمت به صرت فى وثاقه[1]. ترجمه: سخن در بند تو باشد تا نگفته باشى، چون بگفتى تو در بند او باشد.
(26) من كثر كلامه كثر خطؤه، و من كثر خطؤه قلّ حياؤه، و من قلّ حياؤه قلّ ورعه، و من قلّ ورعه مات قلبه، و من مات قلبه دخل النّار[2]. ترجمه: هر كه سخن او بسيار بود خطاى او بسيار بود، و هر كه خطاى او بسيار بود شرم او اندك باشد، و هر كه شرم او اندك باشد ورع و پرهيزكارى او اندك بود، و چون چنين بود دلش بميرد، و هر كه دلش بميرد بدوزخ شود.
(27) من علم انّ كلامه من عمله، قلّ كلامه الّا فيما يعنيه.
ترجمه: هر كه داند كه سخن او از اعمال اوست، كم گويد مگر آنچه او را بكار آيد.
(28) صمت كاف خير من كلام شاف. ترجمه: خاموشى كفاف كننده بهتر از سخن شفادهنده.
(29) اذا تمّ العقل نقص الكلام. لا خير فى الصّمت عن الحكمة[3]،
بود. خاموشى[1]از حكمت بكار نيايد، چنانكه سخن گفتن با جهل بكار نيايد.
(30) اتوب اليك من كلّ ما خالف ارادتك او زال عن محبّتك.
ترجمه: توبه ميكنم خدايا از آنچه مخالف خواست تو باشد، يا خلاف محبت تو.
(31) من خطرات قلبى، و لحظات عينى و حكايات لسانى[2].
ترجمه: دور افكن انديشههاى دل من، و نگرستنهاى چشم من، و سخنهاى زبان من.
(32) غضّوا العيون، و كفّوا الاسنة! اغمدوا السنتكم! فانّها امضى من السّيوف على اعناقكم. ترجمه: چشمها خوابانيده داريد، و زبانها از گفتن باز داريد! زبانها در نيام كنيد! كه زبان بر گردن شما از شمشير گذرانتر باشد.
من كلام الحكماء و الدعاة
(33) عيب سقراط بقلّة الكلام، فقال: انّ اللّه خلق لى اذنين و لسانا لاسمع ضعفى ما اقول، و انتم تتكلّمون باكثر ممّا تسمعون.
ترجمه: سقراط را باندك سخنى عيب كردند. گفت: خداى مرا دو گوش و يك زبان بداده است، تا دوبار چندانكه بگويم بشنوم، و شما بيش از آنكه ميشنويد ميگوييد.
[1]خواموشى. (مانند پيش)
[2]بندهاى 30 و 31 يك جمله ناتمامى است از صحيفه كامله (دعاؤه فى ذكر التوبة و طلبها ص 162) اصل: تؤمن من خطرات ...
(34) الآفة تعرض لغير الانسان من الحيوانات لعدمه الكلام، و تعرض الانسان من كثرة الكلام. ترجمه: آفت ديگر حيوانات از آنست كه سخن گوى نيستند، و آفت مردم از آنست كه بسيار ميگويند.
(35) لو سكت من لا يعلم، لسقط الاختلاف. الصّمت منام العقل، و المنطق يقظته. ترجمه: اگر كسى ندانستى و خاموش بودى، خلاف از ميان برخاستى. خاموشى خواب عقل بود، و سخن گفتن بيدارى او.
(36) خساسة الانسان يعرف بشيئين: بان يكثر كلامه فيما لا ينتفع به، و يخبر بما لا يسأل عنه. ترجمه: خساست مردم بدو چيز بشناسند: بآنچه بسيار گويد در آنچه او را نفع نبود، و بآنكه خبر دهد از چيزى كه ازو نپرسند.
(37) اذا اردت ان تنظر هل يضبط الانسان شهواته، فانظر كيف ضبطه لنطقه. ترجمه: چون خواهى كه بدانى كه مردمى كه شهوتهاى خود در ضبط دارد، بنگر تا سخن خود را ضبط دارد يا نه.
(38) لا تحرص بافتتاح الكلام فى المجالس قبل كلّ احد.
ربّ كلمة يقول: دعنى! ترجمه: حريص مباش بافتتاح سخن در محفلها پيش از ديگران! بسا سخنها كه ميگويد دست از من بدار.
(39) انّما حمد النّاس السّكوت، لانّه وعاء الاختيار. ترجمه:
مردمان خاموشى را از آن ميشناسند كه وعاء اختيار باشد.
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
(40) حدّث قوم فى مجلس الاوزاعىّ، و معهم اعرابىّ من بنى عليم لا يتكلّم، فقالوا له: بحق ما سمّيتم «خرس