ترجمه: مباشيد عيب كنندگان، و نه مدح گويندگان، و نه طعنه زنندگان، و نه وقار نمايندگان بدروغ!
(7) الا اخبركم باحبّكم الىّ و اقربكم مجالس منّى يوم القيمة؟
احاسنكم اخلاقا، الموطئون اكتافا، الّذين يالفون و يؤلفون. الا اخبركم بابغضكم الّى، و ابعدكم منّى مجالس يوم القيمة؟ اساوئكم اخلاقا، الثّرثارون المتفيقهون[1]. ترجمه: شما را خبر دهم بكسانى كه ايشان را دوستتر دارم، [و] روز قيامت بمن نزديكتر باشند؟ كسانى كه خوش خوى باشند، و تحمل زيادت كنند، و هم ايشان با مردم الفت گيرند، و هم مردم با ايشان الفت گيرند. شما را خبر دهم بكسانى كه ايشان را دشمنتر دارم و بقيامت از من دورتر باشند؟ بدخوى تران شما باشند، و بسيار گويان، و فراخ دهنان، كه هرچه در دل آرند گويند.
(8) طوبى لمن انفق الفضل من ماله، و امسك الفضل من مقاله ترجمه: خنك كسى كه افزونى مال بدهد، و افزونى سخن نگاه دارد.
(9) لا تحاسدوا، و لا تباغضوا، و لا يغتب بعضكم بعضا.
ترجمه: بر يكديگر حسد مبريد، و با يكديگر دشمنى مكنيد، و يكديگر را غيبت مكنيد!
(10) ايّاك و الغيبة! فانّ الغيبة اشدّ من الزّنا. انّ الرّجل قد يزنى، فيتوب اللّه عليه و انّ صاحب الغيبة لا يغفر له، حتّى يغفر له صاحبه[2].
[1]مجازات نبويه ص 118.
[2]بند 9 و 10 در مجموعه ورام (باب الغيبة ص 103) ديده ميشود.
ترجمه: از غيبت بپرهيزيد! كه غيبت از زنا بدتر، چه مرد باشد كه زنا كند، و خدا او را توبه دهد و صاحب غيبت را نيامرزد، تا صاحبش ازو خشنود نشود.
(11) من لا يكتم الحديث و مشى بالنّميمة دلّ على انّه ولد الزّنا، لقوله تعالى:هَمَّازٍ مَشَّاءٍ بِنَمِيمٍ، مَنَّاعٍ لِلْخَيْرِ، مُعْتَدٍ، أَثِيمٍ، عُتُلٍّ، بَعْدَ ذلِكَ زَنِيمٍ.
النّمّام ثارا، و لا محا عارا. ترجمه: كسى كه سعايت كند بر آنكس كه [باو سعايت كند] ظالم باشد، و با آنكس كه بنزديك او سعايت كند خاين. سخن چين نه كينه باز خواهد، و نه هيچ عار محو كند.
(15) ازدحام الكلام مشغلة الافهام. ما اضمر احد شيئا الّا ظهر فى فلتات لسانه او صفحات وجهه. ترجمه: سخن بسيار فهمها را از ادراك باز دارد. در ضمير نيارد كسى از شما چيزى، الا بر سخنهاى ناگاه و كنارهاى روى او پيدا شود.
(16) اللّسان سبع، ان خلّى منه عقر. لسانى سبع، ان ارسلته اكلنى. ترجمه: زبان من سبعى است اگر او را بگذارم در گذد[1]. زبان من سبعىست كه اگر او را فرو گذارم مرا بخورد.
(17) ربّ كلمة سلبت نعمة و جلبت نقمة. المزاح ياكل الهيبة.
ترجمه: بسا سخنانى كه نعمتى ببرد، و كينه بياورد. و مزاح كردن هيبت مردم ببرد.
(18) المزاح يورث الضّغائن، و يظهر الدّفائن، ما مزح امرؤ مزحة الّا مجّ من عقله مجّة. ترجمه: مزاح كينهها آورد، و پوشيدهها از دلها ظاهر گرداند. هيچكس مزاح نكند الا كه قدرى از عقل بيفكنده باشد.
[1]گويا جمله نخستين عربى اين بند چنين بوده است:«لسانىسبع ان خليت منه عقر» تا با ترجمه فارسى برابر باشد.
(19) و اجعل ما اجرى على لسانى من لفظة فحش او هجر او شتم عرض او شهادة باطل او اغتياب غائب او سبّ حاضر و ما اشبه ذلك نطقا بالحمد لك و اغراقا فى الثّناء عليك[1]. ترجمه: خدايا چيزى كه بر زبان من خواهد رفت از لفظى فحش، يا بيهوده، يا دشنام عرضى، يا گواهى باطلى، يا غيبتى، يا دشنام حاضرى، يا آنچه بدين ماند، آن را با شكر خود گردان، و يا آنكه بجاى آن در ثناى تو مبالغت كنم.
(20) ايّاكم و الغيبة! فانّها[2]ادام كلاب النّاس. و فى نسخة:
لعوق كلاب النّار. ترجمه: از غيبت بپرهيز! كه آن نان خورش سگان مردم بود، يعنى: مردم سگ طبع. و در نسخهاى: از آن سگان دوزخ.
(21) متى نسب الى عامّة آل رسول اللّه، فضلا عن خاصّتهم او الى خاصّتهم، فضلا عن ائمّتهم و سادتهم السّفه و الخنى[3]و البذاء و خفّة الحلوم؟! ترجمه: كى با عوام آل پيغمبر حواله كردند، تا بخواص ايشان چه رسد يا بخواص حواله كردند، تا بائمه و سادات ايشان چه رسد سفاهت و فحش بسيار گفتن و سبكسارى؟! يعنى: در بندگان ايشان اين خصلتها نباشد.
(22) توبة المفترى ان يكذّب نفسه، و يذكر ذلك للنّاس،
[1]صحيفه كامله (دعاؤه فى مكارم الاخلاق ص 106)- در متن ما بگواهى ترجمه يابد«مااجرى» را بطريق مجهول خواند ولى در صحيفه فعل«اجرى»معلوم است و فاعل آن شيطان.
[2]اصل: فاكها.
[3]اصل: الخناء.
ليعلم انّه كان كاذبا. ترجمه: توبه دروغ زن آن بود كه خود را تكذيب كند و با مردمان گويد، تا رسوا شود، و مردم بدانند كه او دروغزن بوده است.
من كلام الحكماء و الدعاة
(23) مرّ فيثاغورس برجل عرّيض عبّيث[1]،
يقبح فيها. ترجمه: تمام عيبى است در غمز و سعايت، آنكه نيكوترين چيزها كه آن راست گفتن است، در آن معنى زشت ميباشد.
(26) جاء رجل الى ابن عبّاس، و هو عامل البصرة، بسعاية شخص.
فقال ابن عبّاس: اتيتنا بحديث ان اردت نتفحّص عنه: فان صدقت ابغضناك، و ان كذبت عذّبناك. و ان اردت اقلناك بشرط ان لا تعاود الى عبد اللّه. ترجمه: آمد مردى بسوى ابن عباس، كه او عامل بصره بود، از قبل مولانا على، و كسى را غمز كرد. عبد اللّه گفت: حديثى آوردى، اگر ميخواهى تفحص كنيم: اگر راست گفته باشى تو را دشمن باشيم، و اگر دروغ گفته باشى تو را عذاب كنيم. و اگر خواهى از سر اين گناه برخيزيم بشرط آنكه چنين نكنى.
گفت: بلكه ميخواهم كه عفو كنى و سلامت يابم.
(27) مقتل الرّجل بين فكّيه. يهلك النّاس فى شيئين: فضول المقال، و فضول الاموال. ترجمه: موضع قتل مردم ميان دو كام اوست، يعنى:
زبان. مردم بدو چيز هلاك ميشوند: سخن افزونى، و مال افزونى.
(28) و سئل بعضهم: متى يذمّ الصّدق! فقال: اذا كان غيبة.
قيل: و متى يحمدك الكذب؟ فقال، اذا قرّب بين المتقاطعين. ترجمه:
از بزرگى پرسيدند كه: راست گفتن كجا مذموم بود؟ گفت: آنجا كه غيبت كسى باشد. گفتند: دروغ گفتن كجا محمود بود؟ گفت: آنجا كه دو برادر كه از يكديگر بريده باشند بدان صلح دهند.
(29) سعى ساع الى الاسكندر برجل من اصحابه. فقال الاسكندر: تحبّ ان يقبل قولك فيه، و قوله فيك؟ قال: لا. قال:
فكفّ عن الشّرّ! ليكفّ الشّرّ[1]عنك. ترجمه: يكى سعايت شخصى از كسان اسكندر بنزديك او آورد. اسكندر گفت: ميخواهى كه سخن تو بر او بشنوم، و سخن او بر تو؟ گفت: نه. پس گفت: دست از شر بدار! تا شر دست از تو بدارد.
(30) جاء منه ايضا رجل، فجعل يثلب صاحبا، و يهتكه، و يسعى به. فاصغى اليه للاستماع باذن واحدة. فقال له: ايّها الملك! تسمع باذن واحدة؟! فقال: تركت الاخرى لاسمع بها من خصمك. فعلم السّاعى انّ خصمه ان جاء سمع منه، فكفّ. ترجمه: مردى بنزديك اسكندر آمد، و يكى را از اصحاب او عيب ميگفت، و بدى او ظاهر ميكرد. اسكندر يك گوش بگرفت و بديگر گوش آن ميشنيد. گفت: اى پادشاه! بيك گوش ميشنوى؟! گفت: ديگر گوش بگذاشتم تا سخن او نيز در حق تو بشنوم. آن مرد بدانست كه اگر خصم او همين خواهد گفت بخواهد شنيد، از آن باز ايستاد.
(31) و قيل ايضا منه: فلان يبغضك و يثلبك، و يعيبك، فلو عاقبته على ذلك! قال هو بعد ذلك العقاب اعذر فى بغضى و ثلبى.
ترجمه: و هم اسكندر را گفتند: فلانى تو را دشمن ميدارد، و عيب تو ميكند، اگر بر آن عقوبت كنى باز ايستد، و اعتبار ديگران بود. گفت: اگر بعد از عقوبت
[1]اصل: عن الشر.
گويد معذورتر باشد در دشمنى و عيب من.
(32) لا تعدّ الملك الكاذب ملكا، و لا النّاسك المخادع ناسكا، و لا الاخ الخاذل اخا! ترجمه: پادشاه دروغزن بپادشاه مدار، و زاهد فريبنده را زاهد مشناس، و برادرى كه تو را فرو گذارد برادر مشمر!