ليعلم انّه كان كاذبا. ترجمه: توبه دروغ زن آن بود كه خود را تكذيب كند و با مردمان گويد، تا رسوا شود، و مردم بدانند كه او دروغزن بوده است.
من كلام الحكماء و الدعاة
(23) مرّ فيثاغورس برجل عرّيض عبّيث[1]،
يقبح فيها. ترجمه: تمام عيبى است در غمز و سعايت، آنكه نيكوترين چيزها كه آن راست گفتن است، در آن معنى زشت ميباشد.
(26) جاء رجل الى ابن عبّاس، و هو عامل البصرة، بسعاية شخص.
فقال ابن عبّاس: اتيتنا بحديث ان اردت نتفحّص عنه: فان صدقت ابغضناك، و ان كذبت عذّبناك. و ان اردت اقلناك بشرط ان لا تعاود الى عبد اللّه. ترجمه: آمد مردى بسوى ابن عباس، كه او عامل بصره بود، از قبل مولانا على، و كسى را غمز كرد. عبد اللّه گفت: حديثى آوردى، اگر ميخواهى تفحص كنيم: اگر راست گفته باشى تو را دشمن باشيم، و اگر دروغ گفته باشى تو را عذاب كنيم. و اگر خواهى از سر اين گناه برخيزيم بشرط آنكه چنين نكنى.
گفت: بلكه ميخواهم كه عفو كنى و سلامت يابم.
(27) مقتل الرّجل بين فكّيه. يهلك النّاس فى شيئين: فضول المقال، و فضول الاموال. ترجمه: موضع قتل مردم ميان دو كام اوست، يعنى:
زبان. مردم بدو چيز هلاك ميشوند: سخن افزونى، و مال افزونى.
(28) و سئل بعضهم: متى يذمّ الصّدق! فقال: اذا كان غيبة.
قيل: و متى يحمدك الكذب؟ فقال، اذا قرّب بين المتقاطعين. ترجمه:
از بزرگى پرسيدند كه: راست گفتن كجا مذموم بود؟ گفت: آنجا كه غيبت كسى باشد. گفتند: دروغ گفتن كجا محمود بود؟ گفت: آنجا كه دو برادر كه از يكديگر بريده باشند بدان صلح دهند.
(29) سعى ساع الى الاسكندر برجل من اصحابه. فقال الاسكندر: تحبّ ان يقبل قولك فيه، و قوله فيك؟ قال: لا. قال:
فكفّ عن الشّرّ! ليكفّ الشّرّ[1]عنك. ترجمه: يكى سعايت شخصى از كسان اسكندر بنزديك او آورد. اسكندر گفت: ميخواهى كه سخن تو بر او بشنوم، و سخن او بر تو؟ گفت: نه. پس گفت: دست از شر بدار! تا شر دست از تو بدارد.
(30) جاء منه ايضا رجل، فجعل يثلب صاحبا، و يهتكه، و يسعى به. فاصغى اليه للاستماع باذن واحدة. فقال له: ايّها الملك! تسمع باذن واحدة؟! فقال: تركت الاخرى لاسمع بها من خصمك. فعلم السّاعى انّ خصمه ان جاء سمع منه، فكفّ. ترجمه: مردى بنزديك اسكندر آمد، و يكى را از اصحاب او عيب ميگفت، و بدى او ظاهر ميكرد. اسكندر يك گوش بگرفت و بديگر گوش آن ميشنيد. گفت: اى پادشاه! بيك گوش ميشنوى؟! گفت: ديگر گوش بگذاشتم تا سخن او نيز در حق تو بشنوم. آن مرد بدانست كه اگر خصم او همين خواهد گفت بخواهد شنيد، از آن باز ايستاد.
(31) و قيل ايضا منه: فلان يبغضك و يثلبك، و يعيبك، فلو عاقبته على ذلك! قال هو بعد ذلك العقاب اعذر فى بغضى و ثلبى.
ترجمه: و هم اسكندر را گفتند: فلانى تو را دشمن ميدارد، و عيب تو ميكند، اگر بر آن عقوبت كنى باز ايستد، و اعتبار ديگران بود. گفت: اگر بعد از عقوبت
[1]اصل: عن الشر.
گويد معذورتر باشد در دشمنى و عيب من.
(32) لا تعدّ الملك الكاذب ملكا، و لا النّاسك المخادع ناسكا، و لا الاخ الخاذل اخا! ترجمه: پادشاه دروغزن بپادشاه مدار، و زاهد فريبنده را زاهد مشناس، و برادرى كه تو را فرو گذارد برادر مشمر!
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
الباب الرابع و العشرون فى حسن الخلق و مكارم الاخلاق
الآيات (1)وَ لا تَسْتَوِي الْحَسَنَةُ وَ لَا السَّيِّئَةُ، ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ! فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَداوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ، وَ ما يُلَقَّاها إِلَّا الَّذِينَ صَبَرُوا وَ ما يُلَقَّاها إِلَّا ذُو حَظٍّ عَظِيمٍ. ترجمه: و يكسان نباشد نيكى و بدى، دفع بوجه احسن كن! تا آنكس كه دشمن تو باشد مانند دوستى شود خويشاوند، و توفيق ندهد درين جز صابران را و خداوندان بهره تمام را.
(2)قَوْلٌ مَعْرُوفٌ وَ مَغْفِرَةٌ خَيْرٌ مِنْ صَدَقَةٍ يَتْبَعُها أَذىً،وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ.
سَلامٌ عَلَيْكُمْ! ترجمه: و دفع ميكنند بنيكى بدى را، و از آنچه ايشان را روزى دادهايم نفقه ميكنند. و چون نافرجام شنوند[1]از آن اعراض كنند، و گويند[2]:
ما راست عمل ما و شما را عمل شما، سلامت باد شما را! يعنى: بخوش خويى از آن در گذرند[3].
(5) حسن الخلق نماء. لا حسب كحسن الخلق. انّ احسن الحسن الخلق الحسن، البرّ حسن الخلق. من سعادة المرء حسن الخلق. ترجمه:
خوى خوش سبب فزودن باشد. هيچ حسب و هنر چون خوى خوش نبود. بهترين چيزى خوى خوش بود. نيكويى خوش خويى است. از نيكويى مرد باشد خوش خويى او.
(6) تخلّقوا باخلاق اللّه! انّ اكثر النّاس [يدخلون] الجنّة بتقوى[4]اللّه و حسن الخلق[5]. ترجمه: خلق خدا گيريد در كارها! بيشترين مردم را كه در بهشت برد پرهيزكاريست و خوش خويى.
(7) قال اللّه تعالى: هذا دين ارتضيته لنفسى، و لا يصلحه الّا السّخاء و حسن الخلق، فاكرموه بهما ما صحبتموه[6]! ترجمه: خداى ميگويد: اين دينى است كه براى خود[7]اختيار كردهام، و آن را اصلاح نياورد الا خوش خويى و جوانمردى، پس اين را بدين دو چيز گرامى داريد تا برين دين باشيد!
[1]اصل: شنويد.
[2]اصل: گوييد.
[3]اصل: درگذريد.
[4]اصل: تقوى.
[5]متن نادرست است و گويا چنين بايد باشد: و ما يدخل اكثر الناس الجنة، تقوى اللّه و حسن الخلق.
[6]اصل: صحبتموها.
[7]اصل: تو.
(8) انّما بعثت لاتمّم مكارم الاخلاق. لن تسعوا النّاس باموالكم فسعوهم باخلاقكم! ترجمه: مرا فرستادهاند تا مكارم اخلاق باتمام رسانم، و آن را بكمال برم. شما نتوانيد كه با مردمان بمالها نيكوئى كنيد، پس بايشان نيكويى كنيد باخلاق خويش!
(9) لا تجلسوا على ظهور الطّرق، فان ابيتم فغضّوا الابصار، و ردّوا السّلام، و اهدوا الضّالة، و اعينوا الضّعيف! ترجمه: بر راهها منشينيد، اگر لابد خواهيد نشست چشم نگاه داريد، و جواب سلام دهيد، و گمراه را راه نماييد، و ضعيفان را يارى كنيد!
(10) انّ اللّه جواد، يحبّ معالى الاخلاق، و يكره سفسافها.
ترجمه: خداى جواد است، و جوانمرد را دوست دارد، و خويهاى لئيم و دنى را دشمن دارد[1].
(11) انّ للّه[2]وجوها من خلقه لحوائج النّاس، يرغبون فى الاجر، يعدّون الجود مجدا. و اللّه يحبّ مكارم الاخلاق. ترجمه:
خداى را رويهايى است از خلق، يعنى: مردانى كه براى برآوردن حاجات باشند، رغبت كنند در مزد[3]،
كنوز الارزاق. ترجمه: هر كه در مكارم راغب بود از محارم پرهيز كند. در خوش خويى گنجهاى روزى بود.
(13) سوء الخلق يفسد العمل، كما يفسد الصّبر العسل. نعم التّخلّق الكرم. ترجمه: خوى بد عمل را تباه كند، چنانكه صبر عسل را تباه كند. نيك خويى باشد كرم.
(14) حسن الخلق خير قرين، و الادب خير معين. اكرم الحسب حسن الخلق. عليكم بمكارم الاخلاق! فانّها رفعة. و ايّاكم و الاخلاق الدّنيّة! فانّها يضع الشّرف، و يهدم المجد. ترجمه: [نيكخويى بهترين همدم است، و ادب بهترين يارى كننده. گرامىترين هنر نيكخويى است] بر شما باد بمكارم اخلاق! كه آن بزرگوارى و رفعت باشد. و بپرهيزيد از اخلاق فرومايه و دنى! كه آن شرف را نيست كنند، و مجد را خراب.
(15) كفى بالقناعة ملكا، و بحسن الاخلاق نعيما. من ظنّ [بك] خيرا، فصدّق[1]ظنّه! ترجمه: تمام ملكى باشد [قناعت]، و تمام نعمتى خوش خويى. هر كه بتو ظن نيك برد، او را تصديق كن، و ظن او راست گردان!
(16) اساءة الكريم احسان اللّئيم، لانّ الكريم اذا اساء منع اذاه، و اللّئيم اذا احسن كفّ اذاه. ترجمه: بدى كريم احسان لئيم بود،
[1]اصل: تصدق.