بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 246

(29) سعى ساع الى الاسكندر برجل من اصحابه. فقال الاسكندر: تحبّ ان يقبل قولك فيه، و قوله فيك؟ قال: لا. قال:

فكفّ عن الشّرّ! ليكفّ الشّرّ[1]عنك. ترجمه: يكى سعايت شخصى از كسان اسكندر بنزديك او آورد. اسكندر گفت: ميخواهى كه سخن تو بر او بشنوم، و سخن او بر تو؟ گفت: نه. پس گفت: دست از شر بدار! تا شر دست از تو بدارد.

(30) جاء منه ايضا رجل، فجعل يثلب صاحبا، و يهتكه، و يسعى به. فاصغى اليه للاستماع باذن واحدة. فقال له: ايّها الملك! تسمع باذن واحدة؟! فقال: تركت الاخرى لاسمع بها من خصمك. فعلم السّاعى انّ خصمه ان جاء سمع منه، فكفّ. ترجمه: مردى بنزديك اسكندر آمد، و يكى را از اصحاب او عيب ميگفت، و بدى او ظاهر ميكرد. اسكندر يك گوش بگرفت و بديگر گوش آن ميشنيد. گفت: اى پادشاه! بيك گوش ميشنوى؟! گفت: ديگر گوش بگذاشتم تا سخن او نيز در حق تو بشنوم. آن مرد بدانست كه اگر خصم او همين خواهد گفت بخواهد شنيد، از آن باز ايستاد.

(31) و قيل ايضا منه: فلان يبغضك و يثلبك، و يعيبك، فلو عاقبته على ذلك! قال هو بعد ذلك العقاب اعذر فى بغضى و ثلبى.

ترجمه: و هم اسكندر را گفتند: فلانى تو را دشمن ميدارد، و عيب تو ميكند، اگر بر آن عقوبت كنى باز ايستد، و اعتبار ديگران بود. گفت: اگر بعد از عقوبت‌

[1]اصل: عن الشر.


صفحه 247

گويد معذورتر باشد در دشمنى و عيب من.

(32) لا تعدّ الملك الكاذب ملكا، و لا النّاسك المخادع ناسكا، و لا الاخ الخاذل اخا! ترجمه: پادشاه دروغ‌زن بپادشاه مدار، و زاهد فريبنده را زاهد مشناس، و برادرى كه تو را فرو گذارد برادر مشمر!


صفحه 248

جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری

الباب الرابع و العشرون فى حسن الخلق و مكارم الاخلاق‌

الآيات (1)وَ لا تَسْتَوِي الْحَسَنَةُ وَ لَا السَّيِّئَةُ، ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ! فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَداوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ، وَ ما يُلَقَّاها إِلَّا الَّذِينَ صَبَرُوا وَ ما يُلَقَّاها إِلَّا ذُو حَظٍّ عَظِيمٍ‌. ترجمه: و يكسان نباشد نيكى و بدى، دفع بوجه احسن كن! تا آنكس كه دشمن تو باشد مانند دوستى شود خويشاوند، و توفيق ندهد درين جز صابران را و خداوندان بهره تمام را.

(2)قَوْلٌ مَعْرُوفٌ وَ مَغْفِرَةٌ خَيْرٌ مِنْ صَدَقَةٍ يَتْبَعُها أَذىً،وَ إِنَّكَ لَعَلى‌ خُلُقٍ عَظِيمٍ‌.


صفحه 249

سَلامٌ عَلَيْكُمْ‌! ترجمه: و دفع ميكنند بنيكى بدى را، و از آنچه ايشان را روزى داده‌ايم نفقه ميكنند. و چون نافرجام شنوند[1]از آن اعراض كنند، و گويند[2]:

ما راست عمل ما و شما را عمل شما، سلامت باد شما را! يعنى: بخوش خويى از آن در گذرند[3].

(5) حسن الخلق نماء. لا حسب كحسن الخلق. انّ احسن الحسن الخلق الحسن، البرّ حسن الخلق. من سعادة المرء حسن الخلق. ترجمه:

خوى خوش سبب فزودن باشد. هيچ حسب و هنر چون خوى خوش نبود. بهترين چيزى خوى خوش بود. نيكويى خوش خويى است. از نيكويى مرد باشد خوش خويى او.

(6) تخلّقوا باخلاق اللّه! انّ اكثر النّاس [يدخلون‌] الجنّة بتقوى‌[4]اللّه و حسن الخلق‌[5]. ترجمه: خلق خدا گيريد در كارها! بيشترين مردم را كه در بهشت برد پرهيزكاريست و خوش خويى.

(7) قال اللّه تعالى: هذا دين ارتضيته لنفسى، و لا يصلحه الّا السّخاء و حسن الخلق، فاكرموه بهما ما صحبتموه‌[6]! ترجمه: خداى ميگويد: اين دينى است كه براى خود[7]اختيار كرده‌ام، و آن را اصلاح نياورد الا خوش خويى و جوانمردى، پس اين را بدين دو چيز گرامى داريد تا برين دين باشيد!

[1]اصل: شنويد.

[2]اصل: گوييد.

[3]اصل: درگذريد.

[4]اصل: تقوى.

[5]متن نادرست است و گويا چنين بايد باشد: و ما يدخل اكثر الناس الجنة، تقوى اللّه و حسن الخلق.

[6]اصل: صحبتموها.

[7]اصل: تو.


صفحه 250

(8) انّما بعثت لاتمّم مكارم الاخلاق. لن تسعوا النّاس باموالكم فسعوهم باخلاقكم! ترجمه: مرا فرستاده‌اند تا مكارم اخلاق باتمام رسانم، و آن را بكمال برم. شما نتوانيد كه با مردمان بمالها نيكوئى كنيد، پس بايشان نيكويى كنيد باخلاق خويش!

(9) لا تجلسوا على ظهور الطّرق، فان ابيتم فغضّوا الابصار، و ردّوا السّلام، و اهدوا الضّالة، و اعينوا الضّعيف! ترجمه: بر راهها منشينيد، اگر لابد خواهيد نشست چشم نگاه داريد، و جواب سلام دهيد، و گمراه را راه نماييد، و ضعيفان را يارى كنيد!

(10) انّ اللّه جواد، يحبّ معالى الاخلاق، و يكره سفسافها.

ترجمه: خداى جواد است، و جوانمرد را دوست دارد، و خويهاى لئيم و دنى را دشمن دارد[1].

(11) انّ للّه‌[2]وجوها من خلقه لحوائج النّاس، يرغبون فى الاجر، يعدّون الجود مجدا. و اللّه يحبّ مكارم الاخلاق. ترجمه:

خداى را رويهايى است از خلق، يعنى: مردانى كه براى برآوردن حاجات باشند، رغبت كنند در مزد[3]،


صفحه 251

كنوز الارزاق. ترجمه: هر كه در مكارم راغب بود از محارم پرهيز كند. در خوش خويى گنجهاى روزى بود.

(13) سوء الخلق يفسد العمل، كما يفسد الصّبر العسل. نعم التّخلّق الكرم. ترجمه: خوى بد عمل را تباه كند، چنانكه صبر عسل را تباه كند. نيك خويى باشد كرم.

(14) حسن الخلق خير قرين، و الادب خير معين. اكرم الحسب حسن الخلق. عليكم بمكارم الاخلاق! فانّها رفعة. و ايّاكم و الاخلاق الدّنيّة! فانّها يضع الشّرف، و يهدم المجد. ترجمه: [نيكخويى بهترين همدم است، و ادب بهترين يارى كننده. گرامى‌ترين هنر نيكخويى است‌] بر شما باد بمكارم اخلاق! كه آن بزرگوارى و رفعت باشد. و بپرهيزيد از اخلاق فرومايه و دنى! كه آن شرف را نيست كنند، و مجد را خراب.

(15) كفى بالقناعة ملكا، و بحسن الاخلاق نعيما. من ظنّ [بك‌] خيرا، فصدّق‌[1]ظنّه! ترجمه: تمام ملكى باشد [قناعت‌]، و تمام نعمتى خوش خويى. هر كه بتو ظن نيك برد، او را تصديق كن، و ظن او راست گردان!

(16) اساءة الكريم احسان اللّئيم، لانّ الكريم اذا اساء منع اذاه، و اللّئيم اذا احسن كفّ اذاه. ترجمه: بدى كريم احسان لئيم بود،

[1]اصل: تصدق.


صفحه 252

چه كريم كه بد بود آن بود كه بدى نكند و اين ازو كفايت نبود پس بد كرده باشد، و غايت نيكو كارى لئيم نيز همان بود كه بدى نكند.

(17) قدر الرّجل على قدر همّته، و صدقه على قدر مروّته، و شجاعته على قدر انفته، و عفّته على قدر غيرته. ترجمه: قدر و اندازه مرد بر قدر همت‌[1]او بود، و صدق او بر قدر مروت او، و شجاعت او بر قدر حميت او، و پرهيزكارى [او] بر قدر غيرت او.

(18) لو ميّزت الاشياء، لعلمت: انّ الكذب مع الجبن، و الصّدق مع الشّجاعة، و الرّاحة مع اليأس، و التّعب مع الطّمع، و الحرمان مع الحرص، و الذّلّ مع الدّين و بكثرة الصّمت تكون الهيبة، و بالنّصفة يكثر الواصلون، و بالافضال يعظم الاقدار، و بالتّواضع يتمّ النّعمة، و باحتمال المؤنة يجب التّودّد، و بالسّيرة العادلة يقهر المناوى‌ء، و بالحلم عن السّفيه يكثر الانصار عليه. ترجمه: اگر ميان چيزها تميز كنى، بدانى كه دروغ با بد دلى باشد، و راست گفتن با شجاعت، و راحت با نوميدى، و رنج باطمع، و حرمان با حرص، و خوارى با وام و هيبت بخاموشى‌[2]بسيار باشد، و بانصاف مردمان بكسى پيوندد، و بافضال اندازه‌ها بزرگ گردد، و بتواضع نعمت تمام شود، و بتحمل مؤنت دوستى واجب گردد، و بسيرت عادل خصمان و دشمنان را قهر توان كرد، و بحلم نمودن از بيخردان ياوران بسيار جمع شوند و تو را برو يارى كنند.

[1]اصل: و همت.

[2]اصل: خواموشى.


صفحه 253

(19) كان لى فيما مضى اخ فى اللّه، و كان يعظمه فى عينى صغر الدّنيا فى عينه، و كان خارجا من سلطان بطنه، فلا يشتهى ما لا يجد، و لا يكثر اذا وجد، و كان اكثر دهره صامتا، فان قال بدّ القائلين، و نقع غليل السّائلين، و كان ضعيفا مستضعفا، فان جاء الجدّ فهو ليث غاد[1]و صلّ واد، [و] لا يدلى بحجّة حتّى ياتى قاضيا، و كان لا يلوم احدا على ما يجد العذر فى مثله، حتّى يسمع اعتذاره، و كان لا يشكو وجعا الّا عند برئه، و كان يقول ما يفعل، و كان و لا يقول ما لا يفعل، و كان ان غلب على الكلام لم يغلب على السّكوت، و كان على ان يسمع احرص منه على ان يتكلّم، و كان اذا بدهه امران ينظر ايّهما اقرب الى الهوى فخالفه. فعليكم بهذه الخلائق، فالزموها، و تنافسوا فيها! فان لم تستطيعوها، فاعلموا: انّ اخذ القليل خير من ترك الكثير[2]! ترجمه: پيش ازين مرا برادرى بود در راه خداى، كه او را در چشم من قدر و بزرگى از آن بود كه دنيا در چشم او خوار و خورد بود، و از تحت تصرف‌[3]و تسلط شكم بيرون آمده بود، و آرزو نخواستى چيزى كه حاضر نبودى و بيافتى، و چون بيافتى بسيار نخورى، و در بيشتر احوال خاموش‌[4]بودى، اما چون در سخن آمدى بر ديگر گويندگان غلبه كردى، و

[1]نهج: غاب (: بيشه).

[2]نهج البلاغة 3: 223.

[3]اصل:

و تصرف.

[4]اصل: خواموش.