جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
و نيكويى بعادت كنيد[1]،
نفس[1]آن كمال را. و كمال نفس حكمت بود و مكارم اخلاق.
(27) من امتنع عليه ابراز فعله الخاصّ به، فقد صار وجوده مضاهيا لعدمه[2]. ترجمه: هر كه از اظهار فعل خاص خود امتناع كند، وجود او مقابل[3]عدم او باشد.
(28) احقّ النّاس بالمعاشرة من وافقك على الاخلاق الحميدة.
ترجمه: سزاوارترين مردمان بمعاشرت، كسى بود كه با تو بر اخلاق ستوده موافقت كند.
(29) حافظ على احسن ما عرفت به عند اهل العقل و المعرفة، و تزيّد فيه! و ايّاك ان تتعرّض لامر مذموم بدالة ما سبق لك الى النّاس من عمل محمود، و [لا] تظنّ ان حسناتك تستغرق سيّئاتك! فانّ القليل من الاساءة يمحق كثيرا من الحسنات. ترجمه: ببهتر كارى كه تو را بآن شناسند اهل عقل و تميز مواظبت كن، و در آن كوش كه آن در زيادت باشد! و بپرهيز از تعرض كارى مذموم بدليرى عملى محمود كه مردمان از تو بدانسته باشند! و مپندار كه سيئات تو در حسنات مستغرق شود! كه اندك كارى بد، بسيار حسنات را نيست كند.
(30) الحكمة باسرها و قلّها و كثرها و صاعها و مدّها و
[1]اصل: تا از روى نفس- پيداستكه خواجه در خواندن اين بند ترديد داشت و احتمال«سوق»و«شوق»هر دو ميداد.
[2]اصل: مظاهيا بعدمه.
[3]مقابل در اينجا بمعنى برابر و مانند است نه بمعناى مخالف و ضد.
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
ضحضاحها[1]و عدّها[2]،
و لطف الكلام لمن[1]دونه و فوقه[2]. ترجمه: خوش خويى ده چيز بود:
خلاف كم كردن، و انصاف بدادن، و عيب ناطلبيدن، و گناه مردمان بوجهى نيكو برگرفتن، و طلب عذر كردن، و تحمل رنج كردن، و ملامت راجع با خود كردن، و عيب خود جستن نه عيب مردم، و خوش رويى با همه كس، و سخن لطيف گفتن با كم از خود يا بيشتر از خود. شعر:
هى النّفس ان تهمل تلازم خساسة
و ان تنبعث نحو الفضائل تلهج[3]
[1]اصل: من.
[2]در پايان شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد در شمار كلمات قصار على (قعح 2: 499) آمده:«مكارمالاخلاق عشر خصال: السخاء و الحياء و الصدق و اداء الامانة و التواضع و الغيرة و الشجاعة و الحلم و الصبر و الشكر» در مجموعه ورام (ص 88) نشانههاى نيكخويى تا به بيست و شش نيز رسانده شده است.
[3]اين بيت را طوسى در اخلاق ناصرى (فصل 4 قسم 1 مقاله 1 ص 25) آورده است.
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
الباب الخامس و العشرون فى الحلم و العفو و كظم الغيظ
الآيات (1)وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ، وَ الْعافِينَ عَنِ النَّاسِ، وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ. ترجمه: در وصف مؤمنان گويد كه: خشم فروخورندگان، و از مردمان عفو كنندگان، و خدا نيكوكاران را دوست دارد.
(2)خُذِ الْعَفْوَ،وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ،وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِينَ،وَ لْيَعْفُوا وَ لْيَصْفَحُوا.
و اگر تو درشت و سطبر دل بودى مردم از گرداگرد تو بپراكندى.
(5) العلم بالتّعلّم، و الحلم بالتّحلّم. اطلبوا العلم، و اطلبوا مع العلم السّكينة و الحلم[1]! ترجمه: علم بآموختن حاصل آيد، حلم بآنكه حلم فرا خود آورند. علم طلب كنيد، و بعلم سكينه و حلم!
(6) اللّهمّ لا يدركنى و لا ادركه: زمان لا يتّبعون فيه العليم و لا يستحيون فيه من الحليم. ترجمه: خدايا منما مرا كه دريابد [و دريابم]:
روزگارى [را] كه در آن روزگار متابعت عالم نكنند و از حليم شرم ندارند!
(7) خلقان يحبّهما اللّه: الحلم و الاناة. انّ اللّه يحب الحليم [الحيىّ] الغنىّ المتعفّف[2]. ترجمه: دو خلق باشد كه خدا دوست دارد:
حلم و آهستگى [را]. خدا دوست دارد مردى حليم شرمگين توانگر پرهيزكار را.
(8) من يكظم غيظه ياجره اللّه، من يغفر[3]يغفر اللّه له، و من يعف يعف اللّه عنه. ترجمه: مرد عفو نكند از مظلمه غيرى الا كه خدا عزت او بيفزايد[4].
(9) ما اعزّ اللّه بجهل قطّ، و لا اذلّ بحلم قطّ. من كظم غيظا
(1)- جمله اخير در مجموعه ورام ص 162 چنين آمده: تعلموا العلم و تعلموا للعلم السكينة و الحلم.
اخلاق محتشمي متن 262 الباب الخامس و العشرون فى الحلم و العفو و كظم الغيظ
(2)-اصل: الحليم الغنى و الحمى المتعفف- روضة الواعظين فتال ص 317: الحيى الحليم الغنى المتعفف- مجموعه ورام ص 111 مانند متن در اين جمله، و جمله نخستين نيز بطرزى ديگر در آن هست.
[3]اصل: يغفره.
[4]اصل:
نيفزايد- ترجمه ترجمه همه متن نيست.
و هو يقدر على انفاذه، ملاء اللّه قلبه امنا و ايمانا. ترجمه: خدا هيچكس را بجهل عزيز نكرده است، و بحلم خوار نكرده است. هر كه خشمى كه بتواند راند فرو خورد، خدا دل او پر ايمنى و ايمان گرداند.
(10) العفو لا يزيد العبد الّا عزّا، فاعفوا! يعزّكم اللّه[1]. ترجمه:
عفو نيفزايد بنده را الا عزت، پس عفو كنيد! كه خدا شما را عزيز گرداند.
(11) ثلث من لم تكن فيه واحدة، فلا يعتدّنّ بشيىء من عمله:
تقوى يحجزه عن معاصى اللّه، و حلم يكفّ به السّفه[2]،
گناه بزرگ بيامرزد. حلم دهن بند بيخرد باشد.
(14) الحلم و الاناة توأمان ينتجهما علوّ الهمّة. السّخط عار، و الغضب نار. ترجمه: حلم و آهستگى دو همشكماند، كه از علو همت زايند.
ناخشنودى عار بود، و خشم سبب عذاب.
(15) الحدّة نوع من الجنون، لانّ صاحبها يندم، و ان لم يندم فجنونه مستحكم. ترجمه: تيزى نوعى از ديوانگى باشد، از جهت آنكه صاحبش پشيمان شود، پس اگر پشيمان نشود ديوانگى [او] مستحكم باشد.
(16) الحلم[1]عشيرة، الحلم عطاء ساتر. لا شيىء امقت من الغضب. ترجمه: حلم بجاى خويش و عشيرت بود، حلم پوشنده عيبها بود.
هيچ مردم را دشمن روى نگرداند مگر خشم.
(17) اوّل عوض الحليم من حلمه انّ النّاس انصاره على الجاهل.
ترجمه: اول عوض حليم از حلم او آن بود كه مردمان يارى او كنند بر جاهل.
(18) العفو زكوة الظّفر. اذا قدرت على عدوّك، فاجعل العفو شكرا لقدرتك! ترجمه: عفو زكوة ظفر است. چون بر دشمن ظفر يابى، عفو را شكر قدرت خود كن!
(19) الجود حارس الاعراض، و السلوّ غرضك ممّن غدر، و الاستشارة عين الهداية. ترجمه: جود پاسبان عرضها بود، و تسلى غرض تو از آنكه غدر كنند، و مشاورت عين راه راست يافتن.
[1]اصل: الحليم.