جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
(22) انّ الحلم زينة، و الوفاء مروّة، و الصّلة نعمة، و الاستكبار صلف، و العجلة سفه، و السّفه ضعف[1]،
و الا خدا مزد نيكوكاران ضايع نگذارد.
من كلام الحكماء و الدّعاة
(25) قيل لحكيم: كيف يحتال الانسان لئلّا يغضب؟ فقال:
ليكن ذاكرا فى كلّ وقت: انّه ليس يجب ان يخدم فقط بل و ان [يخدم، و انّه ليس يجب ان يحتمل بل و ان] يحتمل، و انّه ليس يجب ان يصبر عليه بل و ان يصبر هو ايضا من النّاس و ان يعلم:
انّ اللّه يراه دائما فانّه اذا فعل ذلك بحقائقها لم يغضب. ترجمه:
حكيمى را گفتند: چه حيلت كند[1][انسان] تا خشم برو مستولى نشود؟ گفت:
بايد كه پيوسته بر خاطر او باشد كه: واجب نيست كه پيوسته خدمت او كنند[2]بلكه او را نيز خدمت بايد كرد، و واجب نيست كه همه كس طاعت او دارند بلكه او را نيز طاعتى ميبايد داشت، و واجب نيست كه پيوسته ازو تحمل كنند بلكه او را نيز تحمل بايد كرد، و واجب نيست كه بر بدخويى او صبر كنند بلكه او را نيز با ديگران صبر بايد كرد، و بايد داند كه پيوسته خدا او را مىبيند كه چون اين معانى بحقيقت نزديك او مقرر شود خشم نگيرد[3].
(26) بالمقدرة يمتحن النّاس و يعرف همّهم فمن كفّ اذاه
[1]اصل: كنند.
[2]اصل: كند.
[3]در مجموعه ورام (باب الغضب ص 110) و طهارة الاعراق (مقاله 7 ص 459) و السعادة و الاسعاد (ص 123 و 449) در هر يك درباره درمان اين درد دستورهاى جداگانهاى ديده ميشود.
عن النّاس، و هو على ذلك قادر، فهو الموصوف بكبر الهمّة و القدر فى نفسه. ترجمه: مردمان را بقدرت امتحان كنند، و همتهاى ايشان بآن شناسند[1]. هر كه رنج خود از مردمان باز دارد، و او قادر باشد، موصوف بود ببزرگى همت، و بلندى قدر در نفس خود.
(27) ايّاك و عزّة الغضب فانّها مفضية بك الى ذلّ الاعتذار.
ترجمه: بپرهيز از عزت خشم كه آن [تو را] بمذلت عذر خواستن [ميكشاند و] لا محاله خوارى بايد نمود.
(28) دعا فيثاغورس جماعة من اصدقائه الى طعامه، فصادف خادمه قد تهاون بالامر، و لم يعدّ شيئا ممّا يحتاج اليه، و حضر القوم، فلم يغضب الحكيم، و لكنّه ضحك و قال: لقد استفدنا[2]اليوم ما هو افضل ممّا اجمعنا له، و هو كظم الغيظ، و ملك الغضب، و الظّفر بالصّبر، و التحصّن بالحلم. ترجمه: فيثاغورس قومى [از] دوستان را بمهمانى خواند، تا ايشان را طعامى دهد. چون وقت آن رسيد كه ايشان جمع آمدند، خدمتكارى كه داشت غفلت كرده بود، و طعام نساخته، و ميهمانان بخانه او جمع آمده بودند. حكيم خشم نگرفت، و بنزديك ميهمانان آمد و خندان، و با ايشان گفت:
امروز چيزى فايده گرفتم بهتر از آنچه بجهت آن جمع آمده بوديم، و آن خشم فرو خوردن است، و غضب را ماليدن، و بر صبر ظفر يافتن، و بحلم استوارى نمودن.
[1]اصل: شناسيد.
[2]اصل: استعدنا.
(29) سئل حكيم: من ادنى النّاس؟ فقال: من لا يثق[1]باحد، و لا يثق به احد. قيل: و من الئم[2]النّاس؟ فقال من سئل العفو، فلم يعف. ترجمه: از حكيمى پرسيدند كه از مردمان كه دنىتر باشد؟ گفت:
كسى كه بهيچ كس واثق نبود، و هيچكس باو واثق نباشد. گفتند كه: از مردمان كه لئيم [تر]؟ گفت: كسى كه ازو عفو خواهند [و] عفو نكند.
(30) جعل لرجل جعل على ان يشتم سقراط و ينتقصه، فلقيه فى ملاء من النّاس، فاغرق فى سبّه، فما سمع من سقراط جوابا، و لا راى[3]منه انكارا، ثمّ لقيه من غد فى طريق، فقال له: يا خليلى! ان كان ههنا وجه آخر تظنّ انّك تنتفع بنا فيه فلا تمتنع من ذلك.
ترجمه: مردى را بمزد گرفتند، تا سقراط را دشنام دهد بر ملا و عيب او گويد.
در ميان مردمان باو رسيد، در دشنام مبالغت كرد. سقراط هيچ جواب نگفت و هيچ انكار نكرد. پس ديگر روز او را ديد تنها، گفت: اى دوست من! اگر وجهى ديگر ميدانى كه بدان از سبب من منفعتى بتو رسد، تا از آن امتناعى نكنم، و تفاوتى نيست.
(31) اذا حصل عدوّك فى قدرتك، خرج من جملة اعدائك، و دخل فى حشمك. ترجمه: چون دشمنى در تحت قدرت تو آمد، از حساب دشمنان بيرون شد، و در حساب خدم و حشم آمد.
[1]اصل: يبق.
[2]اصل: الامر.
[3]اصل: ارى.
(32) انّ الاسكندر لمّا فتح بعض المدن الحّ عليها بالسّيف بعد الظّفر بها. فكتب اليه ارسطاطاليس: اخطات فى هذا الفعل، لانّ القوم كانوا لك اعداء فى الحرب، فلمّا ظفرت بهم صاروا خولا، و قبيح بالانسان ان يسىء بخوله، فينبغى اذا ظفرت ان تضع اوزار الغضب مع اوزار الحرب. ترجمه: اسكندر چون شهرى از شهرها بگرفت، بسيارى از اهل آن شهر بكشت، بعد از آنكه بريشان ظفر يافته بود.
ارسطاطاليس باو نوشت كه: خطا كردى درين كار، از جهت آنكه ايشان دشمنان تو بودند در حرب، چون ظفر يافتى خدم و خول شدند، و زشت باشد كه مردم با زير دستان بدى كنند، مىبايست كه چون ظفر يافتى با [ا] وزار حرب، يعنى:
سلاح، اوزار خشم نيز بنهادى.
(33) ما غضبى على من املك، و ما غضبى على من لا املك[1].
چه خشم گيرم بر كسى كه مالك او باشم، و چه خشم گيرم بر كسى كه مالك او نباشم، پس خشم بهيچ حال محمود نيست.
(34) اتى الاسكندر بعدوّ له، قد كان متظاهرا بعداوته و ثلبه، فعفا الاسكندر عنه. فقال بعض ندمائه: لو كنت انا انت لقتلته.
فقال الاسكندر: و اذ لست انا انت فلا اقتله[2]. ترجمه: دشمنى را از
[1]اصل:«ماغضبنى على ما املك و ما غضبنى على ما لا املك» در الحكمة الخالدة (ص 127) اين بند آمده و از معاويه دانسته شده است.
[2]در طهارة الاعراق مشكويه رازى (مقاله 7 ص 464) و اخلاق ناصرى (ف 10 ق 2 م 1 ص 112) مانند اين ديده ميشود.
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
آن اسكندر كه بدشمنى و بد گفتن او مشهور بود بگرفتند، و بنزديك او آوردند، اسكندر ازو عفو كرد. بعضى نديمان اسكندر گفتند: اگر من[1]تو بودمى او را بكشتمى. اسكندر گفت: چون من تو نيستم او را نميكشم.
(35) قال خالد بن صفوان: رايت رجلا يشتم عمرو بن عبيد، فما بقّى شيئا. فلمّا سكت، قال له عمرو: آجرك اللّه على الصّواب، و غفر لك الخطاء! قال خالد: ما حسدت على شيىء حسدى له على حلمه و كلمتيه[2]. ترجمه: خالد بن صفوان گويد: مردى را ديدم كه عمرو عبيد را دشنام ميداد، چنانكه هيچ باقى نگذاشت. چون خاموش شد، عمر گفت خدا تو را بر صواب مزد دهاد، و خطاى تو بيامرزاد! خالد گفت: بر هيچ چيز حسد نبردم چنانكه بر حلم او و آن دو كلمه كه بگفت.
(36) اذا كان الانسان مغضبا لم يردّ عنه اللّسان الّا الخطاء، كما انّ البحر الهائج لا يسلم عنه من السّفن الّا الواحد بعد الواحد.
ترجمه: چون مردم خشم گيرد زبان از او ادا نكند الا خطا، چنانكه از درياى آشفته خلاص نيابد هيچ كس الا بنادر يكى بعد از يكى.
(37) قيل: حبس صديق لديوجانس، فدخل على الاسكندر و قال: ان كان فلان مسيئا فهب ذنبه لى[3]،
محرضة[1]على الذّنب. قال: صدقت، و كذلك العقاب مبعثة[2]على الضّغن. قال الاسكندر: فما ذا اذن؟ قال: عقاب، لئلّا يوثق بالعفو، و عفو، لئلا يؤيس من الكرم. قال: احسنت! و خلّى صاحبه. ثمّ قال الاسكندر: للّه درّ يونان! مجانيننا حكماء، و عقلاؤنا ملائكة! و ليس امّة فى الارض لها هذه الفضيلة، و عندها هذه الوديعة! ترجمه: دوستى از آن ديوجانس را حبس كردند، بشفاعت نزديك اسكندر شد، و گفت اگر اين مرد گناهى كرده است بمن بخش! و اگر نكرده است تو اوليترى باطلاق او، گفت: اى ديو جانس عفو مردم را بر گناه احراض[3]ميكند. ديو- جانس گفت: چنين است: و همچنين نيز مردم را عقاب بر كينه و عداوت باعث باشد.
اسكندر گفت: پس حيلت چيست؟ ديو جانس گفت: وقتى عقاب ميكنى تا بعفو واثق نشوند، و وقتى عفو ميكنى تا از كرم نوميد نشوند. گفت: نيكو گفتى، و آن مرد را رها كرد. پس اسكندر گفت: خدا يونان را نگاه دارد! ديوانگان ما حكيمانند، و عاقلان ما فرشته! و هيچ گروه را بر روى زمين اين فضيلت نيست، و بنزديك ايشان اين وديعت [نه]، يعنى: حكمت كه بنزديك ما هست.
تناس ذنوب قومك انّ حفظ الذّ
نوب اذا قدمن من الذّنوب[4]
[1]اصل: مضراه.
[2]اصل: ميعة.
[3]اصل: ا ص حرا (؟).
[4]الحكمة الخالدة ص 204: حفظ الذنوب اذا قدمن ذنوب.
شعر
و من لا يغمّض عينه عن عدوّه
و عن بعض ما فيه يمت[1]و هو عائب
و من يتّبع جاهدا كلّ عثرة
يجدها و لا يسلم له الدّهر صاحب
[1]اصل: يميت.