جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
آن اسكندر كه بدشمنى و بد گفتن او مشهور بود بگرفتند، و بنزديك او آوردند، اسكندر ازو عفو كرد. بعضى نديمان اسكندر گفتند: اگر من[1]تو بودمى او را بكشتمى. اسكندر گفت: چون من تو نيستم او را نميكشم.
(35) قال خالد بن صفوان: رايت رجلا يشتم عمرو بن عبيد، فما بقّى شيئا. فلمّا سكت، قال له عمرو: آجرك اللّه على الصّواب، و غفر لك الخطاء! قال خالد: ما حسدت على شيىء حسدى له على حلمه و كلمتيه[2]. ترجمه: خالد بن صفوان گويد: مردى را ديدم كه عمرو عبيد را دشنام ميداد، چنانكه هيچ باقى نگذاشت. چون خاموش شد، عمر گفت خدا تو را بر صواب مزد دهاد، و خطاى تو بيامرزاد! خالد گفت: بر هيچ چيز حسد نبردم چنانكه بر حلم او و آن دو كلمه كه بگفت.
(36) اذا كان الانسان مغضبا لم يردّ عنه اللّسان الّا الخطاء، كما انّ البحر الهائج لا يسلم عنه من السّفن الّا الواحد بعد الواحد.
ترجمه: چون مردم خشم گيرد زبان از او ادا نكند الا خطا، چنانكه از درياى آشفته خلاص نيابد هيچ كس الا بنادر يكى بعد از يكى.
(37) قيل: حبس صديق لديوجانس، فدخل على الاسكندر و قال: ان كان فلان مسيئا فهب ذنبه لى[3]،
محرضة[1]على الذّنب. قال: صدقت، و كذلك العقاب مبعثة[2]على الضّغن. قال الاسكندر: فما ذا اذن؟ قال: عقاب، لئلّا يوثق بالعفو، و عفو، لئلا يؤيس من الكرم. قال: احسنت! و خلّى صاحبه. ثمّ قال الاسكندر: للّه درّ يونان! مجانيننا حكماء، و عقلاؤنا ملائكة! و ليس امّة فى الارض لها هذه الفضيلة، و عندها هذه الوديعة! ترجمه: دوستى از آن ديوجانس را حبس كردند، بشفاعت نزديك اسكندر شد، و گفت اگر اين مرد گناهى كرده است بمن بخش! و اگر نكرده است تو اوليترى باطلاق او، گفت: اى ديو جانس عفو مردم را بر گناه احراض[3]ميكند. ديو- جانس گفت: چنين است: و همچنين نيز مردم را عقاب بر كينه و عداوت باعث باشد.
اسكندر گفت: پس حيلت چيست؟ ديو جانس گفت: وقتى عقاب ميكنى تا بعفو واثق نشوند، و وقتى عفو ميكنى تا از كرم نوميد نشوند. گفت: نيكو گفتى، و آن مرد را رها كرد. پس اسكندر گفت: خدا يونان را نگاه دارد! ديوانگان ما حكيمانند، و عاقلان ما فرشته! و هيچ گروه را بر روى زمين اين فضيلت نيست، و بنزديك ايشان اين وديعت [نه]، يعنى: حكمت كه بنزديك ما هست.
تناس ذنوب قومك انّ حفظ الذّ
نوب اذا قدمن من الذّنوب[4]
[1]اصل: مضراه.
[2]اصل: ميعة.
[3]اصل: ا ص حرا (؟).
[4]الحكمة الخالدة ص 204: حفظ الذنوب اذا قدمن ذنوب.
شعر
و من لا يغمّض عينه عن عدوّه
و عن بعض ما فيه يمت[1]و هو عائب
و من يتّبع جاهدا كلّ عثرة
يجدها و لا يسلم له الدّهر صاحب
[1]اصل: يميت.
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
الباب السادس و العشرون فى آفات الحسد و الحقد و العداوة
الآيات (1)أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ.
تا حسد مىبرند بر مردمان بر آنچه خداى از فضل خود بايشان داده- كفار و منافقان را گويد.
(2)لا تَتَمَنَّوْا ما فَضَّلَ اللَّهُ بِهِ بَعْضَكُمْ عَلى بَعْضٍ.
تَسُؤْهُمْ، وَ إِنْ تُصِبْكُمْ سَيِّئَةٌ يَفْرَحُوا بِها. وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا، لا يَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئاً. ترجمه: منافقان را ميگويد: چون بشما رسند گويند كه ايمان آورديم، و چون با يكديگر خالى باشند از خشم خدا انگشت بدندان ميگزند. كه بميريد از خشم كه بر شما مستولى است، خدا آگاهست بآنچه در دلها و سينهها باشد. اگر نيكى بشما رسد ايشان را ناخوش آيد، و اگر رنجى بشما رسد شادمان شوند. و اگر صبر كنيد و بپرهيزيد، مكر ايشان شما را زيان ندارد، و بشما گزند نتواند رسانيد.
(6) كاد الحسد ان يغلب القدر. انّ الحسد لياكل الحسنات كما تاكل النّار الحطب[1]. ترجمه: ميخواهد حسد كه بر تقديرى كه كردهاند غلبه كند، يعنى: آنچه تقدير ديگرى را باشد حاسد خود را خواهد[2].
حسد حسنات را نيست كند چنانكه آتش هيزم را.
(7) و قال: قال اللّه: الحاسد عدوّ لنعمتى، متسخّط لقضائى، غير راض بقسمتى الّتى قسمت بين عبادى. ترجمه: پيمبر گفت كه گفت خداى تعالى: حاسد [دشمن] نعمت من است، و از قضاى من خشم گرفته است، بقسمت من راضى نيست كه در بندگان خود كردهام.
(8) و قال: انّ لنعم اللّه اعداءا. قيل: و من هم؟ قال: الّذين يحسدون على ما آتيهم اللّه من فضله. ترجمه: گفت: بحقيقت نعمتهاى
[1]مجموعه ورام ص 13.
[2]اصل: خواهند.
خدا را دشمناناند. گفتند: ايشان كيستند؟ گفت: آنانكه بر مردمان حسد ميبرند بچيزهايى كه خدا از فضل خود بايشان داده است.
(9) سيصيب امّتى داء الامم. قالوا: و ما داء الامم؟ قال:
الاشر و البطر و التّكاثر و التّنافس و التّباعد و التّحاسد، حتّى يكون البغى ثم الهزج. ترجمه: زود باشد كه بامت من همان علت رسد كه بديگر امتان رسيد. گفتند: علت ديگر امتان چه بوده است؟ گفت: بطر، و مغرور شدن، و بمال مفاخرت كردن، و در دنيا رغبت نمودن، و از يكديگر دورى جستن، و حسد و دشمنى با يكديگر، تا بغى كنند، پس مزح و مزاح حادث شود.
(10) دبّ[1]اليكم داء الامم من قبلكم: الحسد و البغضاء، و الّذى نفس محمّد بيده! لا تدخلون الجنّة حتّى تؤمنوا، و لن تؤمنوا حتّى تحابّوا[2]. ترجمه: بشما سرايت كرد همان علت كه بديگر امتان رسيد پيش از اين، و آن حسد و بغض است، بخداى كه جان محمد بفرمان او است كه در بهشت نشويد تا ايمان نياوريد، و ايمان نياورده باشيد تا با يكديگر دوستى و نيكخواهى نكنيد.
(11) لا تقاطعوا، و لا تحاسدوا، و لا تدابروا، و لا تباغضوا، و كونوا عباد اللّه اخوانا! ترجمه: از يكديگر مبريد، و بر يكديگر حسد مبريد، و دشمنى و مخالفت مكنيد، اى بندگان خدا برادران يكديگر باشيد!
[1]اصل: رب.
[2]مجموعه ورام ص 114- المجازات النبويه ص 112
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
(12) لا تظهر الشّماتة باخيك، فيعافيه اللّه و يبتليك. لا راحة مع الحسد. ترجمه: اظهار شماتت مكن بر برادر خود، كه خدا او را عافيت دهد و تو را مبتلا كند. با حسد راحت نبود.
(13) ستّة يدخلون النّار قبل الحساب بستّة: الامراء بالجور، و العرب بالعصبيّة، و الدّهاقين بالتّكبّر، و التّجار بالخيانة، و اهل الرّستاق بالجهالة، و العلماء بالحسد. ترجمه: شش كس در دوزخ شوند پيش از حساب بشش چيز: اميران بجور و ستم، و عرب به تعصب، و دهاقين و رؤسا به تكبر، و تجار بخيانت، و اهل روستا بجهل و نادانى، و عالمان بحسد بردن.
(14) الا اخبركم بشراركم: من اكل وحده، و منع رفده و ضرب عبده. الا اخبركم بشرّ من ذلكم: من لا يقبل عثرة[1]،
لحسود، و لا وفاء لملوك. ترجمه: حسد رنج و اندوه آورد، و علتها در تن پديد كند. حسود را راحت نبود، و ملوك وفا نكنند[1].
(16) لا يرضى عنك الحاسد حتّى يموت احدكما. العجب لغفلة الحسّاد عن سلامة الاجساد. ترجمه: حاسد از تو خشنود نشود تا از دو يكى بنميريد. عجب است تا حاسدان از تندرستى مردمان چرا غافلند.
(17) الحرص و الكبر و الحسد دواع الى التّقحّم فى الذّنوب، الشّر جامع لمساوى العيوب. ترجمه: حرص و تكبر و حسد داعى بسيارى گناهاناند، شر جامع همه عيبهاى بد است.
(18) للّه درّ الحسد، ما اعدله! يقتل[2]الحاسد قبل ان يصل الى المحسود. العداوة يشغل القلب. ترجمه: خدا يار حسد باد، چگونه عادل است[3]! نگاه ميدارد حسد [كننده] را در رنج پيش از آنكه بمحسود رسد، يعنى: بمقصود خود. دشمنى دل را مشغول ميدارد.
(19) اكبر الاعداء اخفاهم مكيدة، الحاسد يظهر ودّه فى اللّقاء و بغضه فى المغيب. ترجمه: بزرگترين دشمنان كسى بود كه مكر او پوشيدهتر بود. حاسد دوستى نمايد بروى و دشمنى كند در غيبت.
(20) من عاد [ى] النّاس لم يخل [من] عداوة عاقل او جاهل، فليحذر حيلة العاقل، و ليجتنب شرّ الجاهل. ترجمه: هر كه با مردمان
[1]اصل: ملول وفا نكند.
[2]اصل: يقبل.
[3]اصل: عدالست.