شعر
و من لا يغمّض عينه عن عدوّه
و عن بعض ما فيه يمت[1]و هو عائب
و من يتّبع جاهدا كلّ عثرة
يجدها و لا يسلم له الدّهر صاحب
[1]اصل: يميت.
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
الباب السادس و العشرون فى آفات الحسد و الحقد و العداوة
الآيات (1)أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ.
تا حسد مىبرند بر مردمان بر آنچه خداى از فضل خود بايشان داده- كفار و منافقان را گويد.
(2)لا تَتَمَنَّوْا ما فَضَّلَ اللَّهُ بِهِ بَعْضَكُمْ عَلى بَعْضٍ.
تَسُؤْهُمْ، وَ إِنْ تُصِبْكُمْ سَيِّئَةٌ يَفْرَحُوا بِها. وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا، لا يَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئاً. ترجمه: منافقان را ميگويد: چون بشما رسند گويند كه ايمان آورديم، و چون با يكديگر خالى باشند از خشم خدا انگشت بدندان ميگزند. كه بميريد از خشم كه بر شما مستولى است، خدا آگاهست بآنچه در دلها و سينهها باشد. اگر نيكى بشما رسد ايشان را ناخوش آيد، و اگر رنجى بشما رسد شادمان شوند. و اگر صبر كنيد و بپرهيزيد، مكر ايشان شما را زيان ندارد، و بشما گزند نتواند رسانيد.
(6) كاد الحسد ان يغلب القدر. انّ الحسد لياكل الحسنات كما تاكل النّار الحطب[1]. ترجمه: ميخواهد حسد كه بر تقديرى كه كردهاند غلبه كند، يعنى: آنچه تقدير ديگرى را باشد حاسد خود را خواهد[2].
حسد حسنات را نيست كند چنانكه آتش هيزم را.
(7) و قال: قال اللّه: الحاسد عدوّ لنعمتى، متسخّط لقضائى، غير راض بقسمتى الّتى قسمت بين عبادى. ترجمه: پيمبر گفت كه گفت خداى تعالى: حاسد [دشمن] نعمت من است، و از قضاى من خشم گرفته است، بقسمت من راضى نيست كه در بندگان خود كردهام.
(8) و قال: انّ لنعم اللّه اعداءا. قيل: و من هم؟ قال: الّذين يحسدون على ما آتيهم اللّه من فضله. ترجمه: گفت: بحقيقت نعمتهاى
[1]مجموعه ورام ص 13.
[2]اصل: خواهند.
خدا را دشمناناند. گفتند: ايشان كيستند؟ گفت: آنانكه بر مردمان حسد ميبرند بچيزهايى كه خدا از فضل خود بايشان داده است.
(9) سيصيب امّتى داء الامم. قالوا: و ما داء الامم؟ قال:
الاشر و البطر و التّكاثر و التّنافس و التّباعد و التّحاسد، حتّى يكون البغى ثم الهزج. ترجمه: زود باشد كه بامت من همان علت رسد كه بديگر امتان رسيد. گفتند: علت ديگر امتان چه بوده است؟ گفت: بطر، و مغرور شدن، و بمال مفاخرت كردن، و در دنيا رغبت نمودن، و از يكديگر دورى جستن، و حسد و دشمنى با يكديگر، تا بغى كنند، پس مزح و مزاح حادث شود.
(10) دبّ[1]اليكم داء الامم من قبلكم: الحسد و البغضاء، و الّذى نفس محمّد بيده! لا تدخلون الجنّة حتّى تؤمنوا، و لن تؤمنوا حتّى تحابّوا[2]. ترجمه: بشما سرايت كرد همان علت كه بديگر امتان رسيد پيش از اين، و آن حسد و بغض است، بخداى كه جان محمد بفرمان او است كه در بهشت نشويد تا ايمان نياوريد، و ايمان نياورده باشيد تا با يكديگر دوستى و نيكخواهى نكنيد.
(11) لا تقاطعوا، و لا تحاسدوا، و لا تدابروا، و لا تباغضوا، و كونوا عباد اللّه اخوانا! ترجمه: از يكديگر مبريد، و بر يكديگر حسد مبريد، و دشمنى و مخالفت مكنيد، اى بندگان خدا برادران يكديگر باشيد!
[1]اصل: رب.
[2]مجموعه ورام ص 114- المجازات النبويه ص 112
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
(12) لا تظهر الشّماتة باخيك، فيعافيه اللّه و يبتليك. لا راحة مع الحسد. ترجمه: اظهار شماتت مكن بر برادر خود، كه خدا او را عافيت دهد و تو را مبتلا كند. با حسد راحت نبود.
(13) ستّة يدخلون النّار قبل الحساب بستّة: الامراء بالجور، و العرب بالعصبيّة، و الدّهاقين بالتّكبّر، و التّجار بالخيانة، و اهل الرّستاق بالجهالة، و العلماء بالحسد. ترجمه: شش كس در دوزخ شوند پيش از حساب بشش چيز: اميران بجور و ستم، و عرب به تعصب، و دهاقين و رؤسا به تكبر، و تجار بخيانت، و اهل روستا بجهل و نادانى، و عالمان بحسد بردن.
(14) الا اخبركم بشراركم: من اكل وحده، و منع رفده و ضرب عبده. الا اخبركم بشرّ من ذلكم: من لا يقبل عثرة[1]،
لحسود، و لا وفاء لملوك. ترجمه: حسد رنج و اندوه آورد، و علتها در تن پديد كند. حسود را راحت نبود، و ملوك وفا نكنند[1].
(16) لا يرضى عنك الحاسد حتّى يموت احدكما. العجب لغفلة الحسّاد عن سلامة الاجساد. ترجمه: حاسد از تو خشنود نشود تا از دو يكى بنميريد. عجب است تا حاسدان از تندرستى مردمان چرا غافلند.
(17) الحرص و الكبر و الحسد دواع الى التّقحّم فى الذّنوب، الشّر جامع لمساوى العيوب. ترجمه: حرص و تكبر و حسد داعى بسيارى گناهاناند، شر جامع همه عيبهاى بد است.
(18) للّه درّ الحسد، ما اعدله! يقتل[2]الحاسد قبل ان يصل الى المحسود. العداوة يشغل القلب. ترجمه: خدا يار حسد باد، چگونه عادل است[3]! نگاه ميدارد حسد [كننده] را در رنج پيش از آنكه بمحسود رسد، يعنى: بمقصود خود. دشمنى دل را مشغول ميدارد.
(19) اكبر الاعداء اخفاهم مكيدة، الحاسد يظهر ودّه فى اللّقاء و بغضه فى المغيب. ترجمه: بزرگترين دشمنان كسى بود كه مكر او پوشيدهتر بود. حاسد دوستى نمايد بروى و دشمنى كند در غيبت.
(20) من عاد [ى] النّاس لم يخل [من] عداوة عاقل او جاهل، فليحذر حيلة العاقل، و ليجتنب شرّ الجاهل. ترجمه: هر كه با مردمان
[1]اصل: ملول وفا نكند.
[2]اصل: يقبل.
[3]اصل: عدالست.
دشمنى كند خالى نباشد از عداوت عاقلى يا جاهلى، پس بايد كه از حيلت عاقل حذر كند، و از شر جاهل بپرهيزد.
(21) صحّة الجسد من قلّة الحسد، عقوبة الحاسد من نفسه. الحاسد يغتاظ على من لا ذنب له. ترجمه: تندرستى از كم حسدى بود، يعنى: حسود رنجور بود، و بىحسد از آن رنج ايمن. عقوبت حاسد هم از نفس اوست، حاسد بر بىگناه خشم گرفته باشد.
(22) حسد الصّديق من سقم المودّة. من نظر فى عيب نفسه، اشتغل عن عيوب غيره. ترجمه: حسد دوستان را از بيمارى دوستى بود[1].
هر كه در عيب خود نظر كند، از عيب ديگران باز ماند.
(23) و ارزقنى سلامة الصّدر[2]من الحسد، حتّى لا احسد احدا من خلقك. ترجمه: مرا سلامت سينه از حسد روزى كن، تا بر هيچكس از خلق تو حسد نبرم.
(24) اللّهم ابدلنى من بغضة اهل الشّنآن المحبّة، و من حسد اهل البغى المودّة[3]! ترجمه: خدايا مرا از بغض اهل عداوت دوستى بدل ده، و از حسد اهل ستم مودت عوض بخش!
[1]ترجمه جمله نخستين در اين بند در نسخه پس از ترجمه جمله دوم آمده است.
[2]اصل: الصدق.
[3]صحيفه كامله (دعاؤه فى مكارم الاخلاق ص 102).
(25) ايّاك و معادات الرّجال! فانّها لن يعدمك مكر حلم او مفاجاة لئيم. ترجمه: از دشمنى مردمان بپرهيز! كه با وجود دشمنى از مكر حليمى يا از ناگاه قصدى كه لئيمى كند [ايمن نمانى].
(26) اربعة اشياء القليل منها كثير: النّار، و العداوة، و الفقر، و المرض. ترجمه: چهار چيز است كه اندك او بسيار بود: آتش، و دشمنى، و درويشى، و بيمارى.
(27) امور الدّنيا يحتمل التّحاسد و التّباغض، و ليس ذلك من شأن[1]المؤمن. ترجمه: كارهاى دنيا محتمل حسد بردن بر[2]يكديگر، و دشمنى كردن با يكديگر باشد، و آن نه كار مؤمنان است.
من كلام الحكماء و الدعاة
(28) اذا رات[3]العامّة منازل[4]الخاصّة حسدتها و تمنّت امثالها، و اذا رات مصارعها بدالها. كانّ القائل اخذ ذلك من القرآن قوله تعالى فى قصّة قارون:«قالَالَّذِينَ يُرِيدُونَ الْحَياةَ الدُّنْيا: يا لَيْتَ لَنا مِثْلَ ما أُوتِيَ قارُونُ، إِنَّهُ لَذُو حَظٍّ عَظِيمٍ. وَ قالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ: وَيْلَكُمْ ثَوابُ اللَّهِ خَيْرٌ، الى قوله تعالى:وَ أَصْبَحَ الَّذِينَ
[1]اصل: شنآن.
[2]اصل: وبر.
[3]اصل: رايت.
[4]اصل: و منازل.