من الخير، و لا يخلوا العالم ممّن انعم اللّه عليه. ترجمه: از حكيمى پرسيدند كه چرا حاسدان پيوسته اندوهگين باشند؟ گفت: زيرا كه ايشان اندوه نه تنها بر رنجى برند كه بايشان رسد، بلكه بهر چيزى كه بمردمان رسد اندوهگين[1]شوند، و هرگز عالم از اهل خير و نعمت خالى نبود.
(32) و سئل حكيم اىّ شىء اعون للحسود على ترك الحسد؟
فقال: ان يعلم انّ ذلك اذى يحمّله على نفسه، و انّه لا حجّة له فى نقله نعمة عن موضعها، و انّه لا ينتقص بحسده الّا نفسه. قيل:
فهل يقدر الحاسد ان يضرّ بالمحسود؟ قال: كيف يقدر على ذلك، و هو لا يصل الى ذلك الّا بشرّ يصل الى نفسه، و ان زالت نعمة المحسود لم يصل اليه. ترجمه: از حكيمى پرسيدند كه چه چيز حسود را يارى بيش دهد بر ترك حسد؟ گفت: آنكه بداند كه حسد رنجى است كه او تحمل آن ميكند و بخود ميرساند كه بىفايده [است]، و او را بر زايل كردن نعمتى از اهل آن هيچ دست و حجت نخواهد بود، و بحسد او نقصان جز بنفس او راه نخواهد يافت. گفتند: حاسد تواند كه بآنكس كه برو حسد ميبرد رنجى رساند؟ گفت:
چگونه تواند، كه او با دل رنج بخود ميرساند، و محسود بىخبر، و اگر نعمت از محسود زايل شود او را سودى نخواهد داشت. يعنى: در همه احوال حاسد را رنج خواهد بود بىراحت.
[1]اصل: اندوهگين.
(33) ابغض النّاس عيشا الحسود. لا يستطيع ان يتّق اللّه من يبغض النّاس. ترجمه: ناخوشترين عيش مردم حسود بود. نتواند كه از خداى بپرهيزد كسى كه مردمان را دشمن دارد.
(34) ليس صلاح العدو ممّا يوثق به العدوّ اذا صالحته، فاحترز منه، كما تحترز من الحيّة اذا حملتها فى كمّك. ترجمه: بر صلاح دشمن اعتماد نتوان كرد، و بسبب صلاح ازو ايمن نتوان بود. چون با دشمن صلح كنى ازو احتراز كن، چنانكه از مار احتراز كنى، اگرچه او را در آستين نهاده باشى.
(35) اربعة اشياء لا ينبغى اى يستقلّ قليلها: الذنب الصّغير، و الدّين اليسير، و العدوّ الحقير، و الحرص القليل. ترجمه: چهار چيز است كه اندك آن خورد[1]نتوان شمرد، و از آن احتراز بايد كرد: گناه خورد كه خورد شمردن گناه گناهى بزرگ بود، و قرض كه از اندك همان مذلت لازم آيد كه از بزرگ، و دشمن حقير كه بوقت فرصت همان نكايت كند كه دشمن بزرگ، و حرص اندك كه چون رخصت آن داده شود بيفزايد.
(36) لا ينبغى للعاقل ان يزرع العداوة اتّكالا على قوّته، كما لا يجب لصاحب التّرياق ان يشرب السّمّ اتّكالا على ترياقه. ترجمه:
نشايد كه عاقل دشمنى كارد باعتمادى كه بر قوت خود كرده باشد، چنانكه نشايد كه كسى ترياق داشته باشد زهر خورد از روى اعتماد بر ترياق.
(37) المحبّة و البغضة تعدلان بالفكر عن الاصابة. الجاهل
[1]اصل: خرد.
عدوّ نفسه، فكيف يكون صديقا لغيره! ترجمه: دوستى و دشمنى فكر مردم را از راست ديدن باز دارد، چنانكه گويند: «حبّك
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
الباب السابع و العشرون فى الحثّ[1]على التواضع و خفض الجناح
الآيات (1)وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ. ترجمه:
مراعات و مدارات كن با متابعان خويش از مؤمنان.
(2)وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً.
التّواضع لا يزيد العبد الّا رفعة، فتواضعوا! يرفعكم اللّه[1].
ترجمه: تواضع نيفزايد بنده را الا بلندى، پس تواضع كنيد! تا خدا شما را بلند گرداند.
(6) من تواضع للّه رفعه اللّه، و من تكبّر وضعه اللّه. من حمل سلعته فقد برىء من الكبر. ترجمه: هر كه بسوى خدا تواضع كند خدا او را بلند گرداند، و هر كه تكبر كند خدا او را وضيع[2]گرداند. هر كه بار خود برگيرد از تكبر بيزار شده باشد.
(7) طوبى لمن تواضع فى غير منقصة، و ذلّ فى نفسه من غير مسكنة. ترجمه: خنك آنكس كه تواضع كند بىنقصان و بىعيبى و حاجتى، و خويش را رام و خوار دارد بىاحتياجى.
(8) الا ادلّكم على اهل الجنّة؟ كل ضعيف متضعّف لو اقسم على ربّه لابرّه. الا ادلّكم على اهل النّار؟ كلّ متكبّر خوّات[3].
ترجمه: شما را دلالت كنم بر اهل بهشت؟ هر ضعيفى باشد ضعيف نماينده، يعنى:
متواضع، كه اگر سوگند بر خداى دهد حاجت او را برآورد. شما را دلالت كنم بر اهل دوزخ؟ هر متكبرى باشد متكبر بدخوى.
(9) المؤمنون هيّنون ليّنون، يدرون من يحرم على النّار: كلّ هيّن
[1]مجموعه ورام ص 189- در ترجمه الادب الوجيز للولد الصغير ابن مقفع از خواجه طوسى اين حديث از«صاحبشريعت» دانسته شده و چنين ترجمه گرديد:«تواضعمردم را داعيه مزيد رفعت است، تواضع عادت كنيد! خداى بر شما رحمت كناد!»
[2]اصل: وضع.
[3]اصل: حواظ (الخوات: گستاخ).
ليّن سهل قريب. ترجمه: مؤمنان نرم جانب باشند، ميدانند كه كيست بر دوزخ حرام: هر نرمى آسان جانبى كه رضاى او نزديك باشد.
(10) الرّفق يمن، و الخرق شؤم. اذا احبّ اللّه عبدا الهمه التّواضع و خفض الجناح. ترجمه: رفق مبارك بود، و احمقى شوم. چون خدا بندهاى را دوست دارد او را تواضع و نرمى جانب الهام دهد.
(11) التّواضع سلّم الشّرف، نعم القرين الرّفق، و بئس القرين الخرق. ترجمه: تواضع نردبان و وسيلت شرف باشد، نيك قرينى بود چرب و نرمى، و بد قرينى بود حماقت.
(12) اشترى بالكوفة تمرا فحمله فى طرف ردائه، فتبادره النّاس، و قالوا: يا امير المؤمنين! نحمل عنك. فقال عليه السّلام:
ربّ العيال احقّ. ترجمه: مولانا على عليه السلام خرما خريده و بر ردا كرد و برگرفت، مردمان بتعجيل بشتافتند تا ازو بستانند، گفت: صاحب عيال اوليتر آنكه بار خود بر گيرد. و آن از غايت تواضع او بود.
(13) لو رخّص اللّه فى الكبر لاحد من عباده لرخّص فيه لخاصة انبيائه، و لكنّه سبحانه كرّه اليهم التّكبّر و رضى لهم التّواضع، فالصقوا بالارض خدودهم و عفروا فى التّراب وجوههم و خفضوا للمؤمنين اجنحتهم. ترجمه: اگر خدا رخصت دادى در كبر بندهاى از بندگان
خود رخصت پيمبران را دادى، و ليكن او از دوستان خود تكبر نپسنديده است.
پس ايشان روى بر زمين مىنهند، و در خاك مىمالند در پيش معبود خود، و با مؤمنان مدارات و تواضع ميكنند.
(14) و قال فى صفة المتّقين[1]: بعده عمّن تباعد عنه زهد، [و نزاهة]، و دنوّه ممّن دنا منه لين و رحمة، ليس تباعده بكبر و عظمة، و لا دنوّه بمكر و خديعة[2]. ترجمه: در صفت متقيان فرمود كه دورى او از هر كه دورى كند از جهت زهد باشد در دنيا [و پاكى]، و نزديكى او بهر كه نزديكى جويد نرمى و رحمت بود. نه دورى او از تكبر و عظمت باشد، و نه نزديكى او بمكر و فريب.
(15) و قال، و قد لقيه عند مسيره الى الشّام دهاقين الانبار، فترجّلوا له، و اشتدّوا بين يديه، فقال: ما هذا الّذى صنعتموه؟ فقالوا خلق منّا نعظّم به[3]امراءنا. فقال و اللّه ما ينتفع بهذا امراؤكم [و] انّكم لتشقّون به على انفسكم [فى دنياكم]، و تشقون به فى آخرتكم. و ما اخسر[4]المشقّة وراءها العقاب، و اربح الدّعة معها الامان من النّار[5]. ترجمه: در آن وقت كه مولانا على بشام ميشد دهقانان انبار- يعنى: رئيسان، كه در آن وقت دهقان را رئيس گفتندى- پيش او آمدند، پياده شدند، و در پيش اسب او ميدويدند، فرمود كه: اين چرا ميكنيد؟ گفتند:
[1]اصل: المتقى.
[2]نهج البلاغه. من وصف على للمتقين لهمام 2: 187
[3]اصل: ينتفع نعظم امراءنا.
[4]اصل: احسن.
[5]نهج البلاغه 3: 160
عادت اهل اين ولايت چنين بود كه برين وجه تعظيم پادشاهان كنند. گفتند: بخدا كه اميران شما را درين منفعتى نيست، و شما را رنج ميرسد در دنيا، و زيان ميدارد در آخرت، و چه زيانمند بود مشقتى كه بعد از آن عذاب كنند، و چگونه سودمند باشد آسايشى تا[1]بعد از آن امان باشد از عذاب!
(16) اللّهمّ لا ترفعنى فى النّاس درجة الّا حططتنى عند نفسى مثلها، و لا تجدّد[2]لى عزّا ظاهرا الّا احدثت لى ذلّة باطنة [عند نفسى] بقدرها[3]. ترجمه: خدايا مرا در ميان مردمان درجه بلند مكن الا كه بنزديك نفس من هم چندان فروتر آورده باشى، و هيچ عز بتازگى ظاهر مكن الا ذلى بقدر آن در باطن من آورده باشى!
(17) لا يستعلينّ مسلم على مسلم، و لا يعترضنّ عليه فى دينه و عقيدته[4]. ترجمه: بايد كه هيچ مسلمان بر هيچ مسلمان بلندى نجويد، و بر دين و اعتقاد او اعتراض نكند.
(18) و من سجلّاته: و لمّا امر لذكره السّلام برفع تقبيل الارض و الرّكاب و اليد و حظره و كتب سجلا فى ذلك فذكر فيه: انّ امير المؤمنين ينهيكم ايّها النّاس! جميعا عن تقبيل التّراب و غيره عند المتناول[5]بالحضرة، و التّعرّض لركاب او يد فى مواكب الخلافة،
[1]در اصل بىنقطه است و گويا درستتر«كه»است مانند پيش.
[2]صحيفه تحدث.
[3]صحيفه كامله (دعاؤه فى مكارم الاخلاق ص 100).
[4]اصل:
عقده.
[5]اصل: المساول.