عادت اهل اين ولايت چنين بود كه برين وجه تعظيم پادشاهان كنند. گفتند: بخدا كه اميران شما را درين منفعتى نيست، و شما را رنج ميرسد در دنيا، و زيان ميدارد در آخرت، و چه زيانمند بود مشقتى كه بعد از آن عذاب كنند، و چگونه سودمند باشد آسايشى تا[1]بعد از آن امان باشد از عذاب!
(16) اللّهمّ لا ترفعنى فى النّاس درجة الّا حططتنى عند نفسى مثلها، و لا تجدّد[2]لى عزّا ظاهرا الّا احدثت لى ذلّة باطنة [عند نفسى] بقدرها[3]. ترجمه: خدايا مرا در ميان مردمان درجه بلند مكن الا كه بنزديك نفس من هم چندان فروتر آورده باشى، و هيچ عز بتازگى ظاهر مكن الا ذلى بقدر آن در باطن من آورده باشى!
(17) لا يستعلينّ مسلم على مسلم، و لا يعترضنّ عليه فى دينه و عقيدته[4]. ترجمه: بايد كه هيچ مسلمان بر هيچ مسلمان بلندى نجويد، و بر دين و اعتقاد او اعتراض نكند.
(18) و من سجلّاته: و لمّا امر لذكره السّلام برفع تقبيل الارض و الرّكاب و اليد و حظره و كتب سجلا فى ذلك فذكر فيه: انّ امير المؤمنين ينهيكم ايّها النّاس! جميعا عن تقبيل التّراب و غيره عند المتناول[5]بالحضرة، و التّعرّض لركاب او يد فى مواكب الخلافة،
[1]در اصل بىنقطه است و گويا درستتر«كه»است مانند پيش.
[2]صحيفه تحدث.
[3]صحيفه كامله (دعاؤه فى مكارم الاخلاق ص 100).
[4]اصل:
عقده.
[5]اصل: المساول.
او التّخلّق باخلاق الشّرك فى الانحناء و الايماء الى الارض، و امر ان يرفض تقبيل الارض و الرّكاب و اليد، فانّ ذلك من سيماء الجبّارين و اخلاق المتكبّرين. ترجمه: چون مولانا حاكم شد اشارت فرمود بآنكه بوسه دادن بزمين و ركاب و دست[1]برگيرند، و حرام كرد آن را، و در آن باب سجل فرمود نبشتن، نبشت كه: امير المومنين، يعنى: مولانا لذكره السلام، شما را اى مردمان! نهى ميكند از بوسه دادن خاك و غير خاك، در آن وقت كه بحضرت او ميرسيد[2]،
شهوة و لا نقيصة، و الصّلف وصفه نفسه بمنزلة لا يستحقّها. ترجمه:
تواضع آن بود كه مردم خود را بمنزلتى فرود آورد دون منزلتى كه دارد بىاحتياجى و نقصانى، و لاف زدن آن بود كه نفس را بمنزلتى فرود آورى كه مستحق آن نباشى.
(21) التّواضع هو رضاء الانسان بمنزلة دون ما يستحقّه بفضله[1]و منزلته. ترجمه: تواضع آن بود كه مردم خشنود شود بمنزلتى، دون آنچه مستحق آن بود بفضل و منزلت خود.
(22) قيل لبزرجمهر: هل تعرف نعمة لا يحسد صاحبها عليها، و بلاء لا يرحم صاحبه عليه؟ فقال: نعم، امّا النّعمة فالتّواضع، و امّا البلاء فالكبر[2]. ترجمه: از بزرجمهر پرسيدند كه: هيچ نعمت ميشناسى كه بر صاحب آن [نعمت حسد نبرند، و هيچ بلا كه بر صاحب آن] بلا كه بدان مبتلا باشد رحمت نكنند؟ گفت: آن نعمت تواضع بود، و آن بلا تكبر.
(23) التّواضع مع الجهل و البخل احمد عند الحكماء من التّكبر مع الادب و السّخاء. ترجمه: تواضع با جهل و بخل بنزديك حكما بهتر دارند از تكبر باسخاوت و ادب.
(24) كان جعفر البرمكىّ دون الفضل اخيه فى السّخاء، و كان مع ذلك احبّ الى النّاس و اكثر صيتا و ذكرا، و ذلك لتواضع
[1]اصل: و فضله.
[2]مجموعه ورام ص 77.
كان فيه و تكبّر كان فيه اخيه. ترجمه: جعفر برمكى از برادر خود فضل در سخا كمتر بودى، و مردمان او را دوستتر داشتندى، وصيت و ذكر او بيش، و آن از جهت تواضع او بود و تكبر فضل.
(25) كن متواضعا! ليفرح لك بالخير. التّكبّر على الاغنياء تواضع. ترجمه: متواضع باش! تا بخير تو شادمان شوند. تكبر بر توانگران تواضع بود.
(26) قيل لانوشروان: ما القناعة، و ما التّواضع؟ قال: امّا القناعة فالرضاء بالقسم، و سخاء النفس عمّا لا ينبغى الرّغبة فيه. و امّا التّواضع فاحتمال الاذى من كلّ احد، و لين الجانب لمن[1]هو دونه.
قيل: و ما ثمرتهما؟ قال: ثمرة القناعة الرّاحة، و ثمرة التواضع محبّة الناس. قيل: و ما العجب، و ما الرّياء؟ قال: العجب ان يظنّ المرء بنفسه ما ليس عنده، و الرّياء ان يتصنّع للنّاس و يظهر لهم الصّلاح و هو خلو منه. قيل: فايّهما اشدّ اضرارا؟ قال: امّا على نفسه فالعجب و امّا على غيره فالرّياء[2]. ترجمه: از انوشيروان پرسيدند كه قناعت چيست؟
و تواضع چيست؟ گفت: قناعت رضا دادن باشد بقسمت، و سخاوت نفس در آنچه بدان رغبت نبايد كرد. فاما تواضع تحمل رنج بود از همه كس و نرمى جانب كسى را كه از تو فروتر
[1]اصل: من.
[2]الحكمة الخالده ص 50.
باشد. گفتند: ثمره هر دو چيست؟ گفت: ثمره قناعت راحت، و ثمره تواضع آنكه مردمان صاحبش را دوست دارند. گفتند: عجب و ريا چيست؟ گفت: عجب آن بود كه مردم در خود صورتى كنند كه نباشد، و ريا آن بود كه حيلت كنند با مردمان و صلاحى كه درو نباشد فرا نمايد. گفتند: كدام زيان كارتر؟ گفت: آنكس را كه در نفس خود باشد عجب، و مردمان را ربا.
(27) اصحب السّلطان بالحذر، و الصّديق بالتّواضع، و العدوّ بالحجّة، و العامّة بالبشر الحسن، و نفسك برفض الهوى، و ربّك بالاستسلام! ترجمه: با پادشاه مصاحبت كن بآنكه ازو حذر كنى، و با دوست بتواضع، و با دشمن بحجت، و با عوام بگشاده رويى، و با خود بفرو گذاشتن هواى نفس، و با خداوند خود بگردن نهادن فرمان او را.
(28) المنظر محتاج الى القبول، و الحسب محتاج الى الادب، و السّرور محتاج الى الامن، و القربى محتاج الى المودّة، و المعرفة محتاج الى التّجارب، و الشّرف محتاج الى التّواضع. ترجمه: منظر[1]نيكو محتاج بود بقبول از دلها، و نسب بلند محتاج بود بادب نفس، و شادمانى محتاج بود بامن، و خويشى محتاج بود بدوستى، و شناخت چيزها محتاج بتجارب، و شرف و رفعت محتاج بود بتواضع، يعنى: بى اين شرايط بكمال نرسند.
(29) قيل للاسكندر: بم نلت هذه الدّرجة؟ قال: بتعظيمى كلّ من حسبته ارفع درجة منّى، و بتواضعى لكلّ من حسبته كفوا
[1]اصل: نظر.
لى، و بشفقتى على كلّ من حسبته دونى. ترجمه: اسكندر را گفتند:
بچه يافتى اين درجه؟ گفت: بآنكه هر كرا از خود بلندتر يافتم در درجه، تعظيم او كردم، و هر كه را مانند خود يافتم با او تواضع نمودم، و هر كرا فروتر يافتم برو شفقت داشتم.
(30) المتواضع[1]من طلّاب العلم اكثرهم علما، كما انّ المكان المنخفض اكثر البقاع ماءا. ترجمه: متواضع از طالبان علم، علم بيشتر حاصل كند، چنانكه جاى در شيب از بقعهها، آب بيشتر ميگيرد.
(31) قيل لحكيم من القدماء: باىّ شىء تفتخر؟ فقال: بدوام التّعلّم. فروى هذا عند ابى سليمان المنطقىّ، و قيل له: هذا يحتمل ضروبا من الجواب، فبما ذا تفتخر انت! قال: بقولى فى اللّه ما اعلم، و سكوتى عنه فيما لا اعلم. ثمّ قيل لابى النّفيس[2]: فانت باىّ شيىء تفتخر؟ فقال: باغماضى عن زهرة الحيوة الدّنيا، و اطّلاعى[3]على ما وراءها من الكرامة و الزّلفى. و قيل لآخر: باىّ شيىء تفتخر؟ فقال: بمفرّى[4]من الهيولى بقدر الطّاقة، و اتّصالى بالصّورة باحسن اللّباقة. و قيل لابى زكريّا: فانت باىّ شيىء تفتخر؟
[1]اصل: التواضع.
[2]از ابو النفيس رياضى در امتاع و مؤانسه (3: 138) و البصائر و الذخائر (1: 32 و 257) و منتخب صوان الحكمة (ش 494 بشير آغا ص 185) ياد شده است.
[3]اصل: اطلاع.
[4]اصل: يهزى.
فقال: بتسليطى الفكر على العلم، و استعانتى بالعلم على العمل، و شوقى الى من قيّض[1]لى هذه الحال، و اهّلنى لهذا الفضل و الكمال.
ثمّ قيل للنّوشجا [نّى]، و قد اعجب بهذه الفقر، و كان متواضعا:
فما تقول انت! فقال: و انّى[2]لى المقال؟! قيل: لا تحرّمنا فضل علمك بفرط تواضعك! فقال: امّا اذا ابيتم، فانّى افتخر فى هذه العاجلة بانّى[3]لا افتخر لا بها[4]و لا على اهلها، و افتخر بعد هذا فى الآجلة بانّى[5]كنت لا افتخر فى العاجلة. ترجمه: حكيمى را از پيشينگان گفتند: بچه فخر كنى؟ گفت: بآنكه پيوسته علم آموزم[6]. اين سخن در پيش ابو سليمان منطقى گفتند، و او را گفتند: اين سئوال محتمل جوابهاى بسيار است، تو بچه فخر كنى؟ گفت بآنكه در توحيد آن گويم كه دانم، و از آنچه ندانم خاموش باشم. پس ابو النفيس را گفتند: تو بچه فخر كنى؟ گفت: بآنكه چشم از لذات دنيا فرا كردهام، و بر آنچه بعد از دنيا خواهد بود از كرامت و قربت اطلاع يافتهام. حكيمى ديگر را گفتند: تو بچه فخر كنى؟ گفت: بآنكه بقدر طاقت از هيولى ميگريزم، و [با] نيكوترين اشتياقى[7]بصورت مىپيوندم. از بو زكريا پرسيدند كه: تو بچه فخر كنى؟ گفت: بآنكه فكر بر تحصيل علوم مسلط كردهام، و بعلم بر عمل استعانت ميكنم، و بآرزو و شوقى كه مرا هست بآنكس [كه]
[1]اصل: فيض- قيض اى قدر.
[2]اصل: انا.
[3]اصل: بامى.
[4]اصل: لابيها.
[5]اصل: بانا.
[6]اصل: آموزند.
[7]اصل:
اساقى.
مرا باين حال انگيخته گردانيده است، و اهل اين فضيلت و كمال[1]كرده. پس اين سخنها در پيش نوشجانى گفتند، و او حكيمى متواضع بود، و او را اين سخنهاى نيكو خوش آمد، او را گفتند: بچه فخر كنى؟ گفت: مرا سخن از كجا رسيد[2]؟!