لى، و بشفقتى على كلّ من حسبته دونى. ترجمه: اسكندر را گفتند:
بچه يافتى اين درجه؟ گفت: بآنكه هر كرا از خود بلندتر يافتم در درجه، تعظيم او كردم، و هر كه را مانند خود يافتم با او تواضع نمودم، و هر كرا فروتر يافتم برو شفقت داشتم.
(30) المتواضع[1]من طلّاب العلم اكثرهم علما، كما انّ المكان المنخفض اكثر البقاع ماءا. ترجمه: متواضع از طالبان علم، علم بيشتر حاصل كند، چنانكه جاى در شيب از بقعهها، آب بيشتر ميگيرد.
(31) قيل لحكيم من القدماء: باىّ شىء تفتخر؟ فقال: بدوام التّعلّم. فروى هذا عند ابى سليمان المنطقىّ، و قيل له: هذا يحتمل ضروبا من الجواب، فبما ذا تفتخر انت! قال: بقولى فى اللّه ما اعلم، و سكوتى عنه فيما لا اعلم. ثمّ قيل لابى النّفيس[2]: فانت باىّ شيىء تفتخر؟ فقال: باغماضى عن زهرة الحيوة الدّنيا، و اطّلاعى[3]على ما وراءها من الكرامة و الزّلفى. و قيل لآخر: باىّ شيىء تفتخر؟ فقال: بمفرّى[4]من الهيولى بقدر الطّاقة، و اتّصالى بالصّورة باحسن اللّباقة. و قيل لابى زكريّا: فانت باىّ شيىء تفتخر؟
[1]اصل: التواضع.
[2]از ابو النفيس رياضى در امتاع و مؤانسه (3: 138) و البصائر و الذخائر (1: 32 و 257) و منتخب صوان الحكمة (ش 494 بشير آغا ص 185) ياد شده است.
[3]اصل: اطلاع.
[4]اصل: يهزى.
فقال: بتسليطى الفكر على العلم، و استعانتى بالعلم على العمل، و شوقى الى من قيّض[1]لى هذه الحال، و اهّلنى لهذا الفضل و الكمال.
ثمّ قيل للنّوشجا [نّى]، و قد اعجب بهذه الفقر، و كان متواضعا:
فما تقول انت! فقال: و انّى[2]لى المقال؟! قيل: لا تحرّمنا فضل علمك بفرط تواضعك! فقال: امّا اذا ابيتم، فانّى افتخر فى هذه العاجلة بانّى[3]لا افتخر لا بها[4]و لا على اهلها، و افتخر بعد هذا فى الآجلة بانّى[5]كنت لا افتخر فى العاجلة. ترجمه: حكيمى را از پيشينگان گفتند: بچه فخر كنى؟ گفت: بآنكه پيوسته علم آموزم[6]. اين سخن در پيش ابو سليمان منطقى گفتند، و او را گفتند: اين سئوال محتمل جوابهاى بسيار است، تو بچه فخر كنى؟ گفت بآنكه در توحيد آن گويم كه دانم، و از آنچه ندانم خاموش باشم. پس ابو النفيس را گفتند: تو بچه فخر كنى؟ گفت: بآنكه چشم از لذات دنيا فرا كردهام، و بر آنچه بعد از دنيا خواهد بود از كرامت و قربت اطلاع يافتهام. حكيمى ديگر را گفتند: تو بچه فخر كنى؟ گفت: بآنكه بقدر طاقت از هيولى ميگريزم، و [با] نيكوترين اشتياقى[7]بصورت مىپيوندم. از بو زكريا پرسيدند كه: تو بچه فخر كنى؟ گفت: بآنكه فكر بر تحصيل علوم مسلط كردهام، و بعلم بر عمل استعانت ميكنم، و بآرزو و شوقى كه مرا هست بآنكس [كه]
[1]اصل: فيض- قيض اى قدر.
[2]اصل: انا.
[3]اصل: بامى.
[4]اصل: لابيها.
[5]اصل: بانا.
[6]اصل: آموزند.
[7]اصل:
اساقى.
مرا باين حال انگيخته گردانيده است، و اهل اين فضيلت و كمال[1]كرده. پس اين سخنها در پيش نوشجانى گفتند، و او حكيمى متواضع بود، و او را اين سخنهاى نيكو خوش آمد، او را گفتند: بچه فخر كنى؟ گفت: مرا سخن از كجا رسيد[2]؟!
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
الباب الثامن و العشر [ون] فى ذم التكبّر و التجبّر و الافتخار
الآيات (1)أَ لَيْسَ فِي جَهَنَّمَ مَثْوىً لِلْمُتَكَبِّرِينَ،فَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرِينَ. ترجمه: آيا[1]نه در دوزخ است جاى متكبران؟! بد مقام گاهى كه متكبران را باشد!
(2)كَذلِكَ يَطْبَعُ اللَّهُ عَلى كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبَّارٍ.وَ خابَ كُلُّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ.
(5) انّما هلاك النّاس باتّباع الهوى و حبّ الثّناء. لا وحدة اوحش من العجب، و لا حسب كالتّواضع. ترجمه: هلاك مردمان بمتابعت هوا و دوستى ثنا بود. هيچ وحدت و تنهايى مستوحشتر از عجب نباشد، و هيچ حسب و هنر مانند تواضع نبود.
(6) آفة الجمال الخيلاء، و آفة الحسب الفخر. ترجمه: آفت نيكويى تكبر بود، و آفت حسب فخر بود.
(7) ايّاك و المخيلة! قيل: يا رسول اللّه! و ما المخيلة؟ قال:
سبل الازار[1]. ترجمه: پيمبر گفتند: پرهيزيد از تكبر! گفتند: اى رسول خدا! تكبر چيست؟ گفت: آنكه كنده آزار فرو گذارى هم از تكبر بود.
(8) من تعظّم فى نفسه، و اختال فى مشيه لقى اللّه و هو غضبان[2].
ترجمه: هر كه خود را بزرگ نمايد، و در رفتن تكبر نمايد، يعنى: ميخرامد كه ميرود، چون بخدا رسد خدا با او بخشم بود.
(9) من سرّه ان مثل له عباد اللّه قياما فليتبوّء مقعده من النّار.
[1]در روضة الواعظين فتال نيشابورى (مجلس فى ذكر حسن التواضع و ذم التكبر ص 318) آمده:«اوصىالنبى ص الى رجل من بنى تميم فقال له: اياك و اسبال الازار و القميص فان ذلك من المخيلة و اللّه لا يحب المخيلة» نيز«قالان الذى يجر ثوبه من الخبال لا ينظر اللّه اليه يوم القيمة». در مجموعه ورام (ص 187- بيان ذم الكبر) آمده:
«قالالنبى ص لا ينظر اللّه الى رجل يجر ازاره بطرا- لا ينظر اللّه الى رجل يجر ازاره خيلاء- من جر ثوبه خيلاء لم ينظر اللّه اليه يوم القيمة»- فيه خيلاء و مخيلة اى كبر (نهاية ابن اثير- ورام 369).
[2]مجموعه ورام ص 187.
ترجمه: هر كه خواهد كه بندگان خداى در پيش او برپاى بايستند، گو جاى خود آتش دوزخ را ساخته كن!
(10) لو لم تذنبوا لخشيت[1]عليكم اشدّ من ذلك: العجب [العجب][2]. ترجمه: اگر گناه نكنيد من ميترسم بر شما از چيزى بتر از گناه، و آن عجب بود عجب.
(11) اوّل من يدخل النّار امير مسلّط لم يعدل، و ذو ثروة من المال لم يعط المال حقّه، و فقير فخور. ترجمه: اول كسى كه در دوزخ شود پادشاهى مسلط بود كه عدل نكند، و توانگر كه حق مال خود بندهد، و درويشى كه با درويشى فخر كند.
(12) عجبت[3]للمتكبّر الّذى كان بالامس نطفة و يكون غدا جيفة[4]. ترجمه: عجب دارم از متكبرى كه ديروز نطفه[5]بود و فردا جيفه خواهد بود.
(13) اوّله نطفة هذرة، و اوسطه حمّالة عذرة، و آخره جيفة
[1]اصل: لخشيته.
[2]اين حديث نبوى در شهاب الاخبار قضاعى (باب 5) و فصل عجب ربع مهلكات احياء العلوم غزالى (3: 359 چاپ 1358) آمده و خواجه طوسى نيز در تعليقى كه بر گفتار ابن ميمون قرطبى نوشته آن را آورده است (بنگريد به گفتار نگارنده بعنوان«خواجهطوسى و ابن ميمون اسرائيلى» در مجله دانشكده ادبيات تبريز شماره 3 سال 8).
[3]اصل: عجيب.
[4]روضة الواعظين ص 318 از على.
[5]اصل: مظفر.
قذرة[1]. ترجمه: اوليش نطفه ناخوش بوى است، و در ميانه حمالى پليد، و بآخر جيفهاى متنفر، پس تكبر چگونه كند!
(14) من اعجب برايه فقد ضلّ، و من استغنى بعقله زلّ، و من تكبّر على النّاس ذلّ. ترجمه: هر كه براى خود معجب باشد گمراه شود، و هر كه بعقل خود بىنيازى نمايد بلغزد، و هر كه بر مردمان تكبر نمايد خوار شود.
(15) لا تفاخروا بالآباء، و لا تنابزوا بالالقاب، و لا تمادحوا، و لا تمازحوا، و لا تباغضوا! ترجمه: بر پدران مفاخرت مكنيد، و يكديگر را بلقب بد مخوانيد، و يكديگر را مدح مگوييد، و مزاح بسيار مكنيد، و يكديگر را دشمن مگيريد!
(16) الاعجاب ضدّ الصّواب، و آفة الالباب. ترجمه: عجب ضد صواب[2]بود، و آفت عقلها باشد.
(17) لا تفتنّى بالبطر، و اعزّنى، و لا تبتلينّى بالكبر، و عبّدنى لك، و لا تفسد عبادتى بالعجب، و اجر للنّاس على يدى الخير، و لا تمحقه بالمنّ، و هب لى معالى الاخلاق، و اعصمنى من الفخر[3]! ترجمه: خدايا مرا [به] بطر در فتنه ميفكن، [و عزيزم گردان،] و بتكبر مبتلا مگردان، و مرا به بندگى خود گير و رام گردان، و عبادت مرا بعجب تباه مكن،
[1]غرر الحكم آمدى ص 232: ... و هو بين ذلك تحمل العذرة- در مجموعه ورام ص 187 آمده: اولك نطفة قذرة، و آخرك جيفة مدرة، و انت بين ذلك تحمل عذرة.
[2]اصل: ثواب.
[3]صحيفه كامله (دعاؤ فى مكارم الاخلاق ص 100).
اخلاق محتشمي متن 301 الباب الثامن و العشر[ون] فى ذم التكبر و التجبر و الافتخار
و بر دست من خير بمردمان رسانيدن تقدير كن، و آن را بمنت كه بر ايشان نهم باطل مكن، و مرا اخلاق بلند بخش، و از فخر كردن نگاهدار!
(18) من سجلّ[1][مولانا الحاكم]: ان احقّ ما اعتمده فى سيرة عدله و قضيّة فصله[2]مجانبة ما يدّرعه ملوك العصر من سرابيل التّكبّر، و التّبرىّ الى اللّه عزّ و جلّ ممّا يستشعرونه من التّعظّم[3]و التّجبّر. ترجمه: در سجلى كه مولانا حاكم فرموده است نبشتن: بهترين چيزى كه مولانا بر آن اعتماد فرموده است در سيرت عدل و قضيت فصل[4]خود، آنست كه اجتناب مينمايد از آنچه پادشاهان روزگار مىپوشند از جامه تكبر، و بيزار ميشود با خداى از آنچه ايشان در دل گرفتهاند از بزرگى نمودن و جبارى.
(19) ما يفلح جبّار و لا متكبّر. ترجمه: هرگز هيچ جبارى و متكبرى رستگارى نيابد.
من كلام الحكماء و الدّعاة
(20) الكبر يضع، كما انّ التّواضع يرفع، و هو مجلبة[5]للمعصية و اللّائمة و المقت. ترجمه: تكبر خوار كند، چنانكه تواضع عزيز كند، و تكبر معصيت خدا باشد، و سبب ملامت مردم و دشمنى رويى.
(21) راى حكيم حدثا جاهلا معجبا بنفسه عظيم الكبر، فقال
[1]اصل: محل.
[2]اصل: فضله.
[3]اصل: التعظيم.
[4]اصل: فضل.
[5]اصل: مجبلة.