بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 294

لى، و بشفقتى على كلّ من حسبته دونى. ترجمه: اسكندر را گفتند:

بچه يافتى اين درجه؟ گفت: بآنكه هر كرا از خود بلندتر يافتم در درجه، تعظيم او كردم، و هر كه را مانند خود يافتم با او تواضع نمودم، و هر كرا فروتر يافتم برو شفقت داشتم.

(30) المتواضع‌[1]من طلّاب العلم اكثرهم علما، كما انّ المكان المنخفض اكثر البقاع ماءا. ترجمه: متواضع از طالبان علم، علم بيشتر حاصل كند، چنانكه جاى در شيب از بقعه‌ها، آب بيشتر ميگيرد.

(31) قيل لحكيم من القدماء: باىّ شى‌ء تفتخر؟ فقال: بدوام التّعلّم. فروى هذا عند ابى سليمان المنطقىّ، و قيل له: هذا يحتمل ضروبا من الجواب، فبما ذا تفتخر انت! قال: بقولى فى اللّه ما اعلم، و سكوتى عنه فيما لا اعلم. ثمّ قيل لابى النّفيس‌[2]: فانت باىّ شيى‌ء تفتخر؟ فقال: باغماضى عن زهرة الحيوة الدّنيا، و اطّلاعى‌[3]على ما وراءها من الكرامة و الزّلفى. و قيل لآخر: باىّ شيى‌ء تفتخر؟ فقال: بمفرّى‌[4]من الهيولى بقدر الطّاقة، و اتّصالى بالصّورة باحسن اللّباقة. و قيل لابى زكريّا: فانت باىّ شيى‌ء تفتخر؟

[1]اصل: التواضع.

[2]از ابو النفيس رياضى در امتاع و مؤانسه (3: 138) و البصائر و الذخائر (1: 32 و 257) و منتخب صوان الحكمة (ش 494 بشير آغا ص 185) ياد شده است.

[3]اصل: اطلاع.

[4]اصل: يهزى.


صفحه 295

فقال: بتسليطى الفكر على العلم، و استعانتى بالعلم على العمل، و شوقى الى من قيّض‌[1]لى هذه الحال، و اهّلنى لهذا الفضل و الكمال.

ثمّ قيل للنّوشجا [نّى‌]، و قد اعجب بهذه الفقر، و كان متواضعا:

فما تقول انت! فقال: و انّى‌[2]لى المقال؟! قيل: لا تحرّمنا فضل علمك بفرط تواضعك! فقال: امّا اذا ابيتم، فانّى افتخر فى هذه العاجلة بانّى‌[3]لا افتخر لا بها[4]و لا على اهلها، و افتخر بعد هذا فى الآجلة بانّى‌[5]كنت لا افتخر فى العاجلة. ترجمه: حكيمى را از پيشينگان گفتند: بچه فخر كنى؟ گفت: بآنكه پيوسته علم آموزم‌[6]. اين سخن در پيش ابو سليمان منطقى گفتند، و او را گفتند: اين سئوال محتمل جوابهاى بسيار است، تو بچه فخر كنى؟ گفت بآنكه در توحيد آن گويم كه دانم، و از آنچه ندانم خاموش باشم. پس ابو النفيس را گفتند: تو بچه فخر كنى؟ گفت: بآنكه چشم از لذات دنيا فرا كرده‌ام، و بر آنچه بعد از دنيا خواهد بود از كرامت و قربت اطلاع يافته‌ام. حكيمى ديگر را گفتند: تو بچه فخر كنى؟ گفت: بآنكه بقدر طاقت از هيولى ميگريزم، و [با] نيكوترين اشتياقى‌[7]بصورت مى‌پيوندم. از بو زكريا پرسيدند كه: تو بچه فخر كنى؟ گفت: بآنكه فكر بر تحصيل علوم مسلط كرده‌ام، و بعلم بر عمل استعانت ميكنم، و بآرزو و شوقى كه مرا هست بآنكس [كه‌]

[1]اصل: فيض- قيض اى قدر.

[2]اصل: انا.

[3]اصل: بامى.

[4]اصل: لابيها.

[5]اصل: بانا.

[6]اصل: آموزند.

[7]اصل:

اساقى.


صفحه 296

مرا باين حال انگيخته گردانيده است، و اهل اين فضيلت و كمال‌[1]كرده. پس اين سخنها در پيش نوشجانى گفتند، و او حكيمى متواضع بود، و او را اين سخنهاى نيكو خوش آمد، او را گفتند: بچه فخر كنى؟ گفت: مرا سخن از كجا رسيد[2]؟!


صفحه 297

جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری

الباب الثامن و العشر [ون‌] فى ذم التكبّر و التجبّر و الافتخار

الآيات (1)أَ لَيْسَ فِي جَهَنَّمَ مَثْوىً لِلْمُتَكَبِّرِينَ،فَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرِينَ‌. ترجمه: آيا[1]نه در دوزخ است جاى متكبران؟! بد مقام گاهى كه متكبران را باشد!

(2)كَذلِكَ يَطْبَعُ اللَّهُ عَلى‌ كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبَّارٍ.وَ خابَ كُلُّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ.


صفحه 298

(5) انّما هلاك النّاس باتّباع الهوى و حبّ الثّناء. لا وحدة اوحش من العجب، و لا حسب كالتّواضع. ترجمه: هلاك مردمان بمتابعت هوا و دوستى ثنا بود. هيچ وحدت و تنهايى مستوحش‌تر از عجب نباشد، و هيچ حسب و هنر مانند تواضع نبود.

(6) آفة الجمال الخيلاء، و آفة الحسب الفخر. ترجمه: آفت نيكويى تكبر بود، و آفت حسب فخر بود.

(7) ايّاك و المخيلة! قيل: يا رسول اللّه! و ما المخيلة؟ قال:

سبل الازار[1]. ترجمه: پيمبر گفتند: پرهيزيد از تكبر! گفتند: اى رسول خدا! تكبر چيست؟ گفت: آنكه كنده آزار فرو گذارى هم از تكبر بود.

(8) من تعظّم فى نفسه، و اختال فى مشيه لقى اللّه و هو غضبان‌[2].

ترجمه: هر كه خود را بزرگ نمايد، و در رفتن تكبر نمايد، يعنى: ميخرامد كه ميرود، چون بخدا رسد خدا با او بخشم بود.

(9) من سرّه ان مثل له عباد اللّه قياما فليتبوّء مقعده من النّار.

[1]در روضة الواعظين فتال نيشابورى (مجلس فى ذكر حسن التواضع و ذم التكبر ص 318) آمده:«اوصىالنبى ص الى رجل من بنى تميم فقال له: اياك و اسبال الازار و القميص فان ذلك من المخيلة و اللّه لا يحب المخيلة» نيز«قالان الذى يجر ثوبه من الخبال لا ينظر اللّه اليه يوم القيمة». در مجموعه ورام (ص 187- بيان ذم الكبر) آمده:

«قالالنبى ص لا ينظر اللّه الى رجل يجر ازاره بطرا- لا ينظر اللّه الى رجل يجر ازاره خيلاء- من جر ثوبه خيلاء لم ينظر اللّه اليه يوم القيمة»- فيه خيلاء و مخيلة اى كبر (نهاية ابن اثير- ورام 369).

[2]مجموعه ورام ص 187.


صفحه 299

ترجمه: هر كه خواهد كه بندگان خداى در پيش او برپاى بايستند، گو جاى خود آتش دوزخ را ساخته كن!

(10) لو لم تذنبوا لخشيت‌[1]عليكم اشدّ من ذلك: العجب [العجب‌][2]. ترجمه: اگر گناه نكنيد من ميترسم بر شما از چيزى بتر از گناه، و آن عجب بود عجب.

(11) اوّل من يدخل النّار امير مسلّط لم يعدل، و ذو ثروة من المال لم يعط المال حقّه، و فقير فخور. ترجمه: اول كسى كه در دوزخ شود پادشاهى مسلط بود كه عدل نكند، و توانگر كه حق مال خود بندهد، و درويشى كه با درويشى فخر كند.

(12) عجبت‌[3]للمتكبّر الّذى كان بالامس نطفة و يكون غدا جيفة[4]. ترجمه: عجب دارم از متكبرى كه ديروز نطفه‌[5]بود و فردا جيفه خواهد بود.

(13) اوّله نطفة هذرة، و اوسطه حمّالة عذرة، و آخره جيفة

[1]اصل: لخشيته.

[2]اين حديث نبوى در شهاب الاخبار قضاعى (باب 5) و فصل عجب ربع مهلكات احياء العلوم غزالى (3: 359 چاپ 1358) آمده و خواجه طوسى نيز در تعليقى كه بر گفتار ابن ميمون قرطبى نوشته آن را آورده است (بنگريد به گفتار نگارنده بعنوان«خواجهطوسى و ابن ميمون اسرائيلى» در مجله دانشكده ادبيات تبريز شماره 3 سال 8).

[3]اصل: عجيب.

[4]روضة الواعظين ص 318 از على.

[5]اصل: مظفر.


صفحه 300

قذرة[1]. ترجمه: اوليش نطفه ناخوش بوى است، و در ميانه حمالى پليد، و بآخر جيفه‌اى متنفر، پس تكبر چگونه كند!

(14) من اعجب برايه فقد ضلّ، و من استغنى بعقله زلّ، و من تكبّر على النّاس ذلّ. ترجمه: هر كه براى خود معجب باشد گمراه شود، و هر كه بعقل خود بى‌نيازى نمايد بلغزد، و هر كه بر مردمان تكبر نمايد خوار شود.

(15) لا تفاخروا بالآباء، و لا تنابزوا بالالقاب، و لا تمادحوا، و لا تمازحوا، و لا تباغضوا! ترجمه: بر پدران مفاخرت مكنيد، و يكديگر را بلقب بد مخوانيد، و يكديگر را مدح مگوييد، و مزاح بسيار مكنيد، و يكديگر را دشمن مگيريد!

(16) الاعجاب ضدّ الصّواب، و آفة الالباب. ترجمه: عجب ضد صواب‌[2]بود، و آفت عقلها باشد.

(17) لا تفتنّى بالبطر، و اعزّنى، و لا تبتلينّى بالكبر، و عبّدنى لك، و لا تفسد عبادتى بالعجب، و اجر للنّاس على يدى الخير، و لا تمحقه بالمنّ، و هب لى معالى الاخلاق، و اعصمنى من الفخر[3]! ترجمه: خدايا مرا [به‌] بطر در فتنه ميفكن، [و عزيزم گردان،] و بتكبر مبتلا مگردان، و مرا به بندگى خود گير و رام گردان، و عبادت مرا بعجب تباه مكن،

[1]غرر الحكم آمدى ص 232: ... و هو بين ذلك تحمل العذرة- در مجموعه ورام ص 187 آمده: اولك نطفة قذرة، و آخرك جيفة مدرة، و انت بين ذلك تحمل عذرة.

[2]اصل: ثواب.

[3]صحيفه كامله (دعاؤ فى مكارم الاخلاق ص 100).

اخلاق محتشمي متن 301 الباب الثامن و العشر[ون‌] فى ذم التكبر و التجبر و الافتخار


صفحه 301

و بر دست من خير بمردمان رسانيدن تقدير كن، و آن را بمنت كه بر ايشان نهم باطل مكن، و مرا اخلاق بلند بخش، و از فخر كردن نگاه‌دار!

(18) من سجلّ‌[1][مولانا الحاكم‌]: ان احقّ ما اعتمده فى سيرة عدله و قضيّة فصله‌[2]مجانبة ما يدّرعه ملوك العصر من سرابيل التّكبّر، و التّبرىّ الى اللّه عزّ و جلّ ممّا يستشعرونه من التّعظّم‌[3]و التّجبّر. ترجمه: در سجلى كه مولانا حاكم فرموده است نبشتن: بهترين چيزى كه مولانا بر آن اعتماد فرموده است در سيرت عدل و قضيت فصل‌[4]خود، آنست كه اجتناب مينمايد از آنچه پادشاهان روزگار مى‌پوشند از جامه تكبر، و بيزار ميشود با خداى از آنچه ايشان در دل گرفته‌اند از بزرگى نمودن و جبارى.

(19) ما يفلح جبّار و لا متكبّر. ترجمه: هرگز هيچ جبارى و متكبرى رستگارى نيابد.

من كلام الحكماء و الدّعاة

(20) الكبر يضع، كما انّ التّواضع يرفع، و هو مجلبة[5]للمعصية و اللّائمة و المقت. ترجمه: تكبر خوار كند، چنانكه تواضع عزيز كند، و تكبر معصيت خدا باشد، و سبب ملامت مردم و دشمنى رويى.

(21) راى حكيم حدثا جاهلا معجبا بنفسه عظيم الكبر، فقال‌

[1]اصل: محل.

[2]اصل: فضله.

[3]اصل: التعظيم.

[4]اصل: فضل.

[5]اصل: مجبلة.