بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 299

ترجمه: هر كه خواهد كه بندگان خداى در پيش او برپاى بايستند، گو جاى خود آتش دوزخ را ساخته كن!

(10) لو لم تذنبوا لخشيت‌[1]عليكم اشدّ من ذلك: العجب [العجب‌][2]. ترجمه: اگر گناه نكنيد من ميترسم بر شما از چيزى بتر از گناه، و آن عجب بود عجب.

(11) اوّل من يدخل النّار امير مسلّط لم يعدل، و ذو ثروة من المال لم يعط المال حقّه، و فقير فخور. ترجمه: اول كسى كه در دوزخ شود پادشاهى مسلط بود كه عدل نكند، و توانگر كه حق مال خود بندهد، و درويشى كه با درويشى فخر كند.

(12) عجبت‌[3]للمتكبّر الّذى كان بالامس نطفة و يكون غدا جيفة[4]. ترجمه: عجب دارم از متكبرى كه ديروز نطفه‌[5]بود و فردا جيفه خواهد بود.

(13) اوّله نطفة هذرة، و اوسطه حمّالة عذرة، و آخره جيفة

[1]اصل: لخشيته.

[2]اين حديث نبوى در شهاب الاخبار قضاعى (باب 5) و فصل عجب ربع مهلكات احياء العلوم غزالى (3: 359 چاپ 1358) آمده و خواجه طوسى نيز در تعليقى كه بر گفتار ابن ميمون قرطبى نوشته آن را آورده است (بنگريد به گفتار نگارنده بعنوان«خواجهطوسى و ابن ميمون اسرائيلى» در مجله دانشكده ادبيات تبريز شماره 3 سال 8).

[3]اصل: عجيب.

[4]روضة الواعظين ص 318 از على.

[5]اصل: مظفر.


صفحه 300

قذرة[1]. ترجمه: اوليش نطفه ناخوش بوى است، و در ميانه حمالى پليد، و بآخر جيفه‌اى متنفر، پس تكبر چگونه كند!

(14) من اعجب برايه فقد ضلّ، و من استغنى بعقله زلّ، و من تكبّر على النّاس ذلّ. ترجمه: هر كه براى خود معجب باشد گمراه شود، و هر كه بعقل خود بى‌نيازى نمايد بلغزد، و هر كه بر مردمان تكبر نمايد خوار شود.

(15) لا تفاخروا بالآباء، و لا تنابزوا بالالقاب، و لا تمادحوا، و لا تمازحوا، و لا تباغضوا! ترجمه: بر پدران مفاخرت مكنيد، و يكديگر را بلقب بد مخوانيد، و يكديگر را مدح مگوييد، و مزاح بسيار مكنيد، و يكديگر را دشمن مگيريد!

(16) الاعجاب ضدّ الصّواب، و آفة الالباب. ترجمه: عجب ضد صواب‌[2]بود، و آفت عقلها باشد.

(17) لا تفتنّى بالبطر، و اعزّنى، و لا تبتلينّى بالكبر، و عبّدنى لك، و لا تفسد عبادتى بالعجب، و اجر للنّاس على يدى الخير، و لا تمحقه بالمنّ، و هب لى معالى الاخلاق، و اعصمنى من الفخر[3]! ترجمه: خدايا مرا [به‌] بطر در فتنه ميفكن، [و عزيزم گردان،] و بتكبر مبتلا مگردان، و مرا به بندگى خود گير و رام گردان، و عبادت مرا بعجب تباه مكن،

[1]غرر الحكم آمدى ص 232: ... و هو بين ذلك تحمل العذرة- در مجموعه ورام ص 187 آمده: اولك نطفة قذرة، و آخرك جيفة مدرة، و انت بين ذلك تحمل عذرة.

[2]اصل: ثواب.

[3]صحيفه كامله (دعاؤ فى مكارم الاخلاق ص 100).

اخلاق محتشمي متن 301 الباب الثامن و العشر[ون‌] فى ذم التكبر و التجبر و الافتخار


صفحه 301

و بر دست من خير بمردمان رسانيدن تقدير كن، و آن را بمنت كه بر ايشان نهم باطل مكن، و مرا اخلاق بلند بخش، و از فخر كردن نگاه‌دار!

(18) من سجلّ‌[1][مولانا الحاكم‌]: ان احقّ ما اعتمده فى سيرة عدله و قضيّة فصله‌[2]مجانبة ما يدّرعه ملوك العصر من سرابيل التّكبّر، و التّبرىّ الى اللّه عزّ و جلّ ممّا يستشعرونه من التّعظّم‌[3]و التّجبّر. ترجمه: در سجلى كه مولانا حاكم فرموده است نبشتن: بهترين چيزى كه مولانا بر آن اعتماد فرموده است در سيرت عدل و قضيت فصل‌[4]خود، آنست كه اجتناب مينمايد از آنچه پادشاهان روزگار مى‌پوشند از جامه تكبر، و بيزار ميشود با خداى از آنچه ايشان در دل گرفته‌اند از بزرگى نمودن و جبارى.

(19) ما يفلح جبّار و لا متكبّر. ترجمه: هرگز هيچ جبارى و متكبرى رستگارى نيابد.

من كلام الحكماء و الدّعاة

(20) الكبر يضع، كما انّ التّواضع يرفع، و هو مجلبة[5]للمعصية و اللّائمة و المقت. ترجمه: تكبر خوار كند، چنانكه تواضع عزيز كند، و تكبر معصيت خدا باشد، و سبب ملامت مردم و دشمنى رويى.

(21) راى حكيم حدثا جاهلا معجبا بنفسه عظيم الكبر، فقال‌

[1]اصل: محل.

[2]اصل: فضله.

[3]اصل: التعظيم.

[4]اصل: فضل.

[5]اصل: مجبلة.


صفحه 302

له: وددت انّى بالحقيقة مثلك فى ظنّك، و انّ اعدائى مثلك فى الحقيقة.

ترجمه: حكيمى جوانى جاهل معجب را ديد كه تكبر بسيار ميكرد، و گفت من خواستمى كه بحقيقت در آن منزلت بودمى كه تو مى‌پندارى كه هستى، و دشمنان من همچون تو بودندى در حقيقت، يعنى: از فضيلت خالى و بعجب مغرور.

(22) قال الاسكندر بحضرة معلّمه: من رفع نفسه فوق قدره استجلب مقت النّاس الى نفسه. فقال معلّمه: من رفع نفسه فوق قدره ردّه النّاس الى قدره. ترجمه: اسكندر روزى با معلم خود گفت: هر كه خود را از اندازه خود بزرگتر شمرد، مردمان او را دشمن دارند. معلمش گفت: هر كه خود را از اندازه خود بزرگتر شمرد، مردمان او را بقهر با اندازه او نشانند.

(23) خير النّاس من نفع النّاس، و شرّ النّاس من باهى‌[1]على النّاس.

ترجمه: بهترين مردمان كسى بود كه نفعى بمردم رساند، و بدترين كسى بود كه بر ايشان تكبر كند.

(24) اكثر النّاس غمّا من طلب رتبة فوق رتبته. الكبر من صغر القدر، و الغدر[1]من صغر القدر. ترجمه: از مردمان بيشتر غم كسى بود كه مرتبه‌اى طلبد بالاى مرتبه خود تكبر و غدر از خردى قدر و قيمت باشد.

(25) اعسر العيوب صلاحا العجب و اللّجاجة. ترجمه: از عيبها دورتر از صلاح عجب و لجاج بود.

[1]اصل: القدر.


صفحه 303

جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری

(26) ايّاك و الفخر! لعلمك بالّذى كنت منه، و معرفتك بالّذى اليه تصير. ترجمه: از فخر پرهيز! چون ميدانى كه چه بوده‌اى، يعنى: نطفه، و ميشناسى كه چه خواهى شدن، يعنى مردار.

(27) راى حكيم غنيّا يفاخر بثرائه و زينته، فقال له: ان افتخرت بآبائك الفاضلين، فالفضل لهم دونك، و الفضيلة كانت فيهم لآفيك‌[1]


صفحه 304

(28) انت معذور اذا غلطت فى غيرك، لبعد ما بينك و بينه بالشّكل و الخلقة و السّنّ و العادة و البلد و الصّناعة و السّيرة و الطّريقة، فاىّ عذر لك اذا[1]غلطت فى نفسك! ترجمه: تو معذورى چون در غيرى غلط كنى، زيرا كه از او دور بوده‌اى هم در شكل و هم در آفرينش و هم در سال و هم در عادت و هم در شهر و هم در پيشه و هم در سيرت، و هم در طريقت، اما چه عذر دارى چون در خود غلط كنى! چون تكبر كنى! چه متكبر در خود بغلط بود، و همچنين معجب.

(29) و خرج بعضهم الى عيد فى اطمار رثّة، فقال له بعض من حضر هناك: اين الزّينة؟ فقال: انا اجلّ الزينة عن ملابسة الطّينة، و احقر الطّينة عن مظاهرة الزّينة، اما تعلم انّ زينة النّفس فوق زينة اللّبس. ترجمه: بعضى از بزرگان بعيدگاه رفت با جامه‌هاى كهنه و خلق، يكى از حاضران گفت: زينت تو كجا است؟ گفت: من زينت را از آن بزرگتر ميدارم كه بطينت بدخواه آميخته كنم، و طينت خود را حقيرتر از آن ميدانم كه زينتى برو بندم، تو نميدانى كه زينت نفس از زينت لباس بزرگتر و بلندتر بود!

(30) المفتخرون بآبائهم فى بلدانهم كالدّراهم المضروبة بطابع بعض الملوك، و كانت تنفذ فى دار مملكته، و يتعامل بها رعيّته. فلمّا خرجت من سلطانه، و جاوزت طرفا من اطرافه، صارت‌

[1]اصل: و اذا.


صفحه 305

بهرجة لا تجوز، و زائفة لا تقبل. هكذا المفتخرون بآبائهم اذا سافروا الى البلدان النائية، و عاشروا الامم الجاهلة بفضل آبائهم، بقوا صفارا من الفخر، و عراة من الشّرف، فتحيّروا، كانّ الفخر سرق منهم او تخلّف، فى الرحال‌[1]عنهم. ترجمه: كسانى كه بر پدران خود فخر كردند در شهرهاى خود، مانند درمها باشند كه بمهر بعضى از پادشاهان زده باشند، تا كه در آن مملكت روان باشند[2]،


صفحه 306

كه: بجان من كه تو اولى كه آن اول را آخرى نيست، يعنى: پدران تو كه از سلف نيك‌اند، و تو خلف بد ايشان را.

(33) سئل حكيم: ما بال الاغنياء يتيهون و يتكبّرون، و العلماء لا يفعلون ذلك؟! و قال: لمعرفة العلماء بانّ ذلك لا يليق بهم، و انّ العلم الّذى به بانوا[1]منتهاهم فيه الى اللّه، و اللّه لا يماجد و لا يفاخر و لا يجاود و لا يكاثر. ترجمه: از حكيمى پرسيدند كه: چرا توانگران تكبر كنند و عالمان تكبر نكنند؟! گفت: زيرا كه عالمان دانند كه آن لايق ايشان نيست، و آن علم كه ايشان بآن متميزاند نهايت ايشان بآن علم با خدا بود، و خدا از آن بزرگتر است كه با او بزرگى كنند و مفاخرت كنند و بجود[2]نورد كنند، و بمال مباهات كنند. پس چون نهايت كار ايشان با كسيست كه ازين شوايب و نقصانها منزه باشد، ايشان ازين معايب اجتناب نمايند.

شعر:

النّاس من جهة التّمثال اكفاء

ابوهم آدم و الامّ حوّاء

فان يكن لهم فى اصلهم شرف‌

يفاخرون به فالطّين و الماء

[1]اصل: يأتو.

[2]اصل: و بخود.