و بر دست من خير بمردمان رسانيدن تقدير كن، و آن را بمنت كه بر ايشان نهم باطل مكن، و مرا اخلاق بلند بخش، و از فخر كردن نگاهدار!
(18) من سجلّ[1][مولانا الحاكم]: ان احقّ ما اعتمده فى سيرة عدله و قضيّة فصله[2]مجانبة ما يدّرعه ملوك العصر من سرابيل التّكبّر، و التّبرىّ الى اللّه عزّ و جلّ ممّا يستشعرونه من التّعظّم[3]و التّجبّر. ترجمه: در سجلى كه مولانا حاكم فرموده است نبشتن: بهترين چيزى كه مولانا بر آن اعتماد فرموده است در سيرت عدل و قضيت فصل[4]خود، آنست كه اجتناب مينمايد از آنچه پادشاهان روزگار مىپوشند از جامه تكبر، و بيزار ميشود با خداى از آنچه ايشان در دل گرفتهاند از بزرگى نمودن و جبارى.
(19) ما يفلح جبّار و لا متكبّر. ترجمه: هرگز هيچ جبارى و متكبرى رستگارى نيابد.
من كلام الحكماء و الدّعاة
(20) الكبر يضع، كما انّ التّواضع يرفع، و هو مجلبة[5]للمعصية و اللّائمة و المقت. ترجمه: تكبر خوار كند، چنانكه تواضع عزيز كند، و تكبر معصيت خدا باشد، و سبب ملامت مردم و دشمنى رويى.
(21) راى حكيم حدثا جاهلا معجبا بنفسه عظيم الكبر، فقال
[1]اصل: محل.
[2]اصل: فضله.
[3]اصل: التعظيم.
[4]اصل: فضل.
[5]اصل: مجبلة.
له: وددت انّى بالحقيقة مثلك فى ظنّك، و انّ اعدائى مثلك فى الحقيقة.
ترجمه: حكيمى جوانى جاهل معجب را ديد كه تكبر بسيار ميكرد، و گفت من خواستمى كه بحقيقت در آن منزلت بودمى كه تو مىپندارى كه هستى، و دشمنان من همچون تو بودندى در حقيقت، يعنى: از فضيلت خالى و بعجب مغرور.
(22) قال الاسكندر بحضرة معلّمه: من رفع نفسه فوق قدره استجلب مقت النّاس الى نفسه. فقال معلّمه: من رفع نفسه فوق قدره ردّه النّاس الى قدره. ترجمه: اسكندر روزى با معلم خود گفت: هر كه خود را از اندازه خود بزرگتر شمرد، مردمان او را دشمن دارند. معلمش گفت: هر كه خود را از اندازه خود بزرگتر شمرد، مردمان او را بقهر با اندازه او نشانند.
(23) خير النّاس من نفع النّاس، و شرّ النّاس من باهى[1]على النّاس.
ترجمه: بهترين مردمان كسى بود كه نفعى بمردم رساند، و بدترين كسى بود كه بر ايشان تكبر كند.
(24) اكثر النّاس غمّا من طلب رتبة فوق رتبته. الكبر من صغر القدر، و الغدر[1]من صغر القدر. ترجمه: از مردمان بيشتر غم كسى بود كه مرتبهاى طلبد بالاى مرتبه خود تكبر و غدر از خردى قدر و قيمت باشد.
(25) اعسر العيوب صلاحا العجب و اللّجاجة. ترجمه: از عيبها دورتر از صلاح عجب و لجاج بود.
[1]اصل: القدر.
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
(26) ايّاك و الفخر! لعلمك بالّذى كنت منه، و معرفتك بالّذى اليه تصير. ترجمه: از فخر پرهيز! چون ميدانى كه چه بودهاى، يعنى: نطفه، و ميشناسى كه چه خواهى شدن، يعنى مردار.
(27) راى حكيم غنيّا يفاخر بثرائه و زينته، فقال له: ان افتخرت بآبائك الفاضلين، فالفضل لهم دونك، و الفضيلة كانت فيهم لآفيك[1]
(28) انت معذور اذا غلطت فى غيرك، لبعد ما بينك و بينه بالشّكل و الخلقة و السّنّ و العادة و البلد و الصّناعة و السّيرة و الطّريقة، فاىّ عذر لك اذا[1]غلطت فى نفسك! ترجمه: تو معذورى چون در غيرى غلط كنى، زيرا كه از او دور بودهاى هم در شكل و هم در آفرينش و هم در سال و هم در عادت و هم در شهر و هم در پيشه و هم در سيرت، و هم در طريقت، اما چه عذر دارى چون در خود غلط كنى! چون تكبر كنى! چه متكبر در خود بغلط بود، و همچنين معجب.
(29) و خرج بعضهم الى عيد فى اطمار رثّة، فقال له بعض من حضر هناك: اين الزّينة؟ فقال: انا اجلّ الزينة عن ملابسة الطّينة، و احقر الطّينة عن مظاهرة الزّينة، اما تعلم انّ زينة النّفس فوق زينة اللّبس. ترجمه: بعضى از بزرگان بعيدگاه رفت با جامههاى كهنه و خلق، يكى از حاضران گفت: زينت تو كجا است؟ گفت: من زينت را از آن بزرگتر ميدارم كه بطينت بدخواه آميخته كنم، و طينت خود را حقيرتر از آن ميدانم كه زينتى برو بندم، تو نميدانى كه زينت نفس از زينت لباس بزرگتر و بلندتر بود!
(30) المفتخرون بآبائهم فى بلدانهم كالدّراهم المضروبة بطابع بعض الملوك، و كانت تنفذ فى دار مملكته، و يتعامل بها رعيّته. فلمّا خرجت من سلطانه، و جاوزت طرفا من اطرافه، صارت
[1]اصل: و اذا.
بهرجة لا تجوز، و زائفة لا تقبل. هكذا المفتخرون بآبائهم اذا سافروا الى البلدان النائية، و عاشروا الامم الجاهلة بفضل آبائهم، بقوا صفارا من الفخر، و عراة من الشّرف، فتحيّروا، كانّ الفخر سرق منهم او تخلّف، فى الرحال[1]عنهم. ترجمه: كسانى كه بر پدران خود فخر كردند در شهرهاى خود، مانند درمها باشند كه بمهر بعضى از پادشاهان زده باشند، تا كه در آن مملكت روان باشند[2]،
كه: بجان من كه تو اولى كه آن اول را آخرى نيست، يعنى: پدران تو كه از سلف نيكاند، و تو خلف بد ايشان را.
(33) سئل حكيم: ما بال الاغنياء يتيهون و يتكبّرون، و العلماء لا يفعلون ذلك؟! و قال: لمعرفة العلماء بانّ ذلك لا يليق بهم، و انّ العلم الّذى به بانوا[1]منتهاهم فيه الى اللّه، و اللّه لا يماجد و لا يفاخر و لا يجاود و لا يكاثر. ترجمه: از حكيمى پرسيدند كه: چرا توانگران تكبر كنند و عالمان تكبر نكنند؟! گفت: زيرا كه عالمان دانند كه آن لايق ايشان نيست، و آن علم كه ايشان بآن متميزاند نهايت ايشان بآن علم با خدا بود، و خدا از آن بزرگتر است كه با او بزرگى كنند و مفاخرت كنند و بجود[2]نورد كنند، و بمال مباهات كنند. پس چون نهايت كار ايشان با كسيست كه ازين شوايب و نقصانها منزه باشد، ايشان ازين معايب اجتناب نمايند.
شعر:
النّاس من جهة التّمثال اكفاء
ابوهم آدم و الامّ حوّاء
فان يكن لهم فى اصلهم شرف
يفاخرون به فالطّين و الماء
[1]اصل: يأتو.
[2]اصل: و بخود.
ما الفخر الّا لاهل العلم انّهم
على الهدى لمن استهدى ادلّاء
و قيمة المرء ما قد كان يحسنه
و الجاهلون لاهل العلم اعداء[1]
[1]از ديوان على است ولى در بزم ثانى تذكره خرابات ص 383 از على قيروانى دانسته شده است (از يادداشتهاى آقاى مينوى).
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
الباب التاسع و العشرون فى فضائل السخاء و الكرم و الايثار
الآيات (1)وَ لا يَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ مِنْكُمْ وَ السَّعَةِ أَنْ يُؤْتُوا أُولِي الْقُرْبى وَ الْمَساكِينَ وَ الْمُهاجِرِينَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ! ترجمه: تقصير مكنيد از خداوندان فضل و توانگرى، در آنكه خويشان و درويشان و كسانى را كه در راه خدا هجرت كرده باشند، مال دهيد[1]!
(2)ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ فَلِأَنْفُسِكُمْ، وَ ما تُنْفِقُونَ إِلَّا ابْتِغاءَ وَجْهِ اللَّهِ.
ترجمه: هر مالى كه نفقه ميكنيد بجهت خود ميكنيد، و بدان رضاى خدا اكتساب ميكنيد.
(3)وَ يُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ.وَ آتُوهُمْ مِنْ مالِ اللَّهِ الَّذِي آتاكُمْ!