(17) من عشق فعفّ فكتم فمات فهو شهيد. ترجمه: هر كه عاشق شود و عفت نمايد و بپوشد تا بميرد شهيد باشد.
(18) من كلامه: عبد الشّهوة اذلّ من عبد الرّقّ. ترجمه: بنده شهوت از بنده بندگى خوارتر بود.
(19) الرّشد فى خلاف النّفس و الشّهوة. ترجمه: راه راست از مخالفت نفس و آرزوها يابند.
(20) الهوى عدوّ العقل. ترجمه: هواى نفس دشمن عقل بود.
(21) العقل وزير ناصح، و الهوى وكيل فاضح. ترجمه: عقل وزير نيكخواه بود، و هواى نفس وكيلى رسوا كننده.
(22) العقل صديق مقطوع، و الهوى عدوّ متبوع. ترجمه:
عقل دوستى است ازو ببريده، و هواى نفس دشمنى متابعت كننده.
(23) و من كتاب له: الا و انّ امامكم قد اكتفى من دنياه بطمريه، و يشدّ فورة جوعه بقرصيه. الا و انّكم لا تقدرون على ذلك، و لكن اعينونى بورع و اجتهاد! فو اللّه ما كنزت من دنياكم تبرا، و لا ادّخرت من غنائمها وفرا، و لا اعددت لبالى ثوبى طمرا. و لو شئت لاهتديت الطّريق الى مصفّى هذا العسل، و لباب هذا القمح و نسائج هذا القزّ. و لكن هيهات ان يغلبنى هواى، و يقودنى جشعى
الى تخيّر الاطعمة، و لعلّ بالحجاز او باليمامة من لا طمع له فى القرص، و لا عهد له بالشّبع او ابيت مبطانا[1]و حولى بطون غرثى و اكباد حرّى، فاكون كما قال القائل:
و حسبك داء ان تبيت ببطنة
و حولك اكباد تحنّ الى القدّ
أ أقنع من نفسى بان يقال: امير المؤمنين، و لا اشاركهم فى مكاره الدهر؟! او اكون اسوة لهم فى جشوبة[2]العيش، فما خلقت ليشغلني اكل الطّيبات كالبهيمة المربوطة، همّها علفها، او المرسلة شغلها تقمّمها، تكترش[3]من اعلافها، و تلهوا عمّا يراد بها. و ايم اللّه يمينا استثنى فيها بمشيئة اللّه لا روضنّ نفسى رياضة تهشّ معها الى القرص اذا قدرت عليه مطعوما، و تقنع بالملح مأدوما! اتمتلىء السّائمة من رعيها فتبرك، و تشبع الرّبيضة من عشبها فتربض، و ياكل علىّ من زاده فيهجع؟! قرّت اذا عينه اذا اقتدى بعد السّنين المتطاولة بالبهيمة الهاملة و السّائمة المرعيّة[4]!
[1]اصل: بطانا.
[2]اصل: خشونة.
[3]اصل: تكرش.
[4]اين بند از نهج البلاغة (3: 78) گزين شده نيز مجموعه ورام ص 139 و اصل پر است از غلط. در اوصاف الاشراف ص 24 آمده: ذى طمرين.
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
ترجمه: بمولانا و سيدنا و مقتدانا على عليه السلام رسيد كه: سهل حنيف كه عامل او بود در بصره بمهمانى رفته است، او را ملامتها نوشت. فصلى از آن نامه اينست:
بدانكه امام شما بدو خلقان از دنيا كفايت كرده است، و سختى گرسنگى خود را بدو قرص علاج ميكند. بدانيد كه: شما بدين قادر نباشيد، ليكن مرا يارى دهيد بپرهيزكارى و مجاهدت كردن، كه بخدا كه از دنياى شما زر ساوى[1]در گنج ننهادهام، و از غنيمتهاى دنيا مال بسيار بذخيره ننهادهام، و اين جامه كهنه خود را پاره ساختهام كه بر آنجا دوزم. و ليكن هيهات كه هوى بر من غالب شود، و حرص مرا بر اختيار طعامها دارد، و باشد كه در حجاز و يمامه درويشى بود گرسنه كه او را طمع آن باشد كه قرصى باو رسد، با ياد ندارد كه سير خورده است يا نه! يعنى: در ملك من درويشى بود گرسنه. يا چگونه شب گذارم با شكمى پر و حوالى من شكمهاى گرسنه و جگرهاى تشنه، تا چنان باشم كه شاعر گويد: «تمام
نفس خود را رياضتى فرمايم كه چنان شود كه اگر قرصى يابد خوشدل گردد چون خود را بر آن قادر يابد، و در باب نان خورش بنمكى قانع باشد. سير بخورد چهار پاى چريده از چريدن خود، پس فروخسبد، و گوسفند در مرغزار شكم پر كند پس بخفتد، و على از زاد خود چون ايشان بخورد و بخسبد؟! روشن باد چشم او اگر بعد از سالهاى دراز بچهارپايان فرو گذاشته و ستوران سر بداده اقتدا خواهد كرد!
(24) و اكسر شهوتى عن كلّ محرّم و ازو حرصى عن كلّ ماثم.
ترجمه: شهوت مرا بشكن از آنچه منع كرده باشى، و حرص مرا در نوردان از هر وبالى و بزه.
(25) قد الهاهم سماع المغنّيات[1]و اتّباع الشّهوات، و جعلوا مكان السّهر فى الجهاد و الكون على متون الجباد المنام[2]على المهاد. ترجمه: در صفت اهل دنيا و نفاق ميگويد كه شنيدن آواز مطربان و متابعت شهوات ايشان را مشغول گردانيده است. و بجاى بىخوابى در جهاد، و بودن بر پشت اسبان، در مهدهاى خوش مىخسبند و غافل روزگار ميگذرانند.
(26) استهينوا بالموت كيلا تموتوا، و اميتوا الشّهوات تخلدوا، و الزموا العدل يلزمكم النّجاة! ترجمه: خوار و حقير شمريد مرگ را تا بنميريد، و بميرانيد شهوتها را تا هميشه بمانيد، و ملازمت عدل كنيد تا نجات يابيد!
[1]اصل: الغنيات. گويا نيز: القينات.
[2]اصل: و الثناء.
(27) داوا الغضب بالصّمت، و داوا الشّهوة بالغضب! فانّ من غضب على نفسه من تناول المساوى شغل عنها[1]. ترجمه: خشم را بخاموشى مداوا كنيد، [و شهوت را بخشم]! كه هر كه بر نفس خود خشم گيرد از تناول كارهاى بد، از آن مشغول شود، و بدان التفات ننمايد.
(28) ليس العجب ممّن طفئت[2]عنه الشّهوات ان يصير فاضلا، و لكنّ العجب ممن تجاذبته الشّهوات و هو فاضل. ترجمه: عجب نيست از كسى كه از شهوات معترض (؟) نباشد و فاضل گردد، عجب از كسيست كه شهوات او را از جهات مختلف ميكشد و او فاضل شود، يعنى: فضايل حاصل كند.
(29) احذر الشّهوات! فانّها مذهلة لعقلك، مهجنة لرايك، شانئة لعرضك، شاغلة لك عن عظيم امرك. ترجمه: از شهوات حذر كن كه آن عقل تو را مشغول كند، و راى را فرومايه و ركيك گرداند، و عرض را معيوب كند، و تو را از كار مهتر بازگرداند.
(30) قال حكماء الهند: اثنان من النّاس ينبغى ان يتباعد منهما:
احدهما الّذى يقول: لا ثواب و لا عقاب و لا معاد و لا برّ و لا اثم و الآخر الّذى لا يملك شهوته، و لا يستطيع ان يصرف قلبه و بصره عن شهوته[3]. ترجمه: حكماى هند گفتهاند: از دو كس دور بايد بود: يكى
[1]الحكمة الخالدة ص 213، جاويدان خرد فارسى ص 314.
[2]اصل:
طغيت.
[3]الحكمة الخالدة ص 91، جاويدان خرد فارسى ص 407.
آنكه بثواب و عقاب ايمان ندارد، و بمعاد بنگويد، و نيكوكار و بزه كار را يكسان شمرد و ديگر آنكه مالك شهوت خود نباشد، و دل و چشم خود را از آرزوى خود بنتواند گردانيد.
(31) اذا اتّسعت القدرة قلّت الشهوة. ترجمه: چون قدرت دست دهد شهوت با كم آيد.
(32) ما اصعب على [كثير] الشّهوات ان يكون فاضلا! ترجمه: كسى كه بسيار شهوت بود دشوار بفضايل رسد!
(33) من كانت همّته ما يدخل فى بطنه، فقيمته ما يخرج من بطنه.
ترجمه: هر كه همت او آن بود كه در شكم او شود، قيمت او آن بود كه از شكمش بيرون آيد.
(34) قيل لسقراط فى مرضه: الا نذبح لك طائرا؟ فقال: قلوب المغرقين فى المعرفة بالحقائق، منابر الملائكة و بطون المتلذّذين بالشّهوات، مقابر الحيوانات الهالكة. ترجمه: سقراط را در بيمارى گفتند: بسوى تو مرغى بكشيم؟ گفت دلهاى كسانى كه در باب معرفت حقايق غرقه باشد، و در معرفت مبالغت كنند، منبرهاى فرشتگان بود و شكم كسانى كه از شهوات لذت طلبند، گورستان حيوانات هلاك شده باشد.
(35) اذا ابصرت العين الشهوة، عمى القلب عن الاختيار.
ترجمه: چون چشم شهوت ببيند، دل كور شود و از اختيار باز ماند.
(36) شهوات الدّنيا تتحرّك بقدر. ترجمه: شهوات دنيا بحكم و تقديرش در حركت آيد.
(37) اذا اقبلت الحكمة خدمت الشّهوات العقول، و اذا ادبرت خدمت العقول الشّهوات. ترجمه: چون حكمت روى نمايد شهوات خدمت عقلها كند، و چون پشت بگرداند عقلها خدمت شهوات كند.
(38) انّما بعدت الانفس من البارئ تعالى، من اجل ايثارها الشّهوات، و وقوعها فى الخطايا. ترجمه: دورى نفسها از خداى تعالى از آن بود كه شهوات و لذات را ايثار كنند، و از آن سبب در خطا و گناهان افتند.
(39) انّ اللّه لم يخلق الانسان للفناء و لا للبقاء، و لكن خلقه و خلق العقل له ليستعمله فى[1]فضائل النفس او شهوات البدن. فمن اختار شهوات البدن ناله تغيّر البدن، و من اختار فضائل النفس نال البقاء و الخلود. ترجمه: خداى تعالى خلق را براى فنا نيافريده است و نه براى بقا، و ليكن مردم را بيافريد و عقلش بداد تا آنرا در جاى طلب فضايل نفس بكار دارد يا در دفع شهوات از بدن. پس كسى كه اختيار كند شهوات بدنى را آسيب تغير بدن بدو رسد، و هر كه فضايل نفس اختيار كند ببقاى جاودانه رسد.
[1]اصل: و.
شعر:
و انت اذا اعطيت بطنك سؤله
و فرجك نالا منتهى الشّر اجمعا