شعر:
و انت اذا اعطيت بطنك سؤله
و فرجك نالا منتهى الشّر اجمعا
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
الباب الثالث و الثلثون فى الخلّة و الصّداقة
الآيات (1)وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ، إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً، فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ، فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً. ترجمه: ياد كنيد نعمت خدا بر شما، كه شما دشمنان بوديد، ميان دلهاى شما تاليف داد، تا بنعمت او برادران گشتيد.
(2)الْأَخِلَّاءُ يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلَّا الْمُتَّقِينَ.
الاخبار (7) المؤمن مألفة، و لا خير فيمن لا يألف و لا يؤلف.
ترجمه: مؤمن الفگيرنده بود، و خير نباشد در كسى كه ألف نگيرد و با او ألف نگيرند.
(8) المؤمن اخو المؤمن. ترجمه: مؤمن برادر مؤمن بود.
(9) قال اللّه: وجبت محبّتى للمتحابّين فىّ، و المتجالسين فىّ، و المتباذلين فىّ، و المتزاورين فىّ. ترجمه: خداى گفت: واجب شد دوستى من كسانى را كه براى من با يكديگر دوستى كنند، و براى من با يكديگر مجالست كنند، و يكديگر را عطا دهند، و بزيارت يكديگر روند.
(10) و سمع واحدا يقول فى دعائه: اللّهم لا تحوجنى الى احد من خلقك! فقال له: مهلا! انّ اللّه خلق الخلق، و لم يغن بعضهم عن بعض. ترجمه: پيغمبر عليه السلام از يكى شنيد كه ميگفت: خدايا مرا بهيچكس محتاج مكن از خلق خود! فرمود كه: آهسته باش! و درنگ كن! كه خدا خلق را بيافريد، و از يكديگر بىنيازى نداد.
(11) رأس العقل بعد الايمان، التّودّد الى النّاس. ترجمه: اصل عقل بعد از ايمان بخداى، دوستى نمودن با مردمان بود.
(12) المرء مع من احبّ، المرء على دين خليله. ترجمه: مرد با كسى بود كه دوست او بود، مرد بر دين دوست بود.
(13) حبّك الشّىء يعمى و يصمّ. ترجمه: دوستى تو چيزى را كورى و كرى آورد، تا معايب او نشنوى و نبينى.
(14) المؤمن مرآة المؤمن[1]. ترجمه: مؤمن آيينه مؤمن بود.
(15) الارواح جنود مجنّدة، فما تعارف منها ائتلف، و ما تناكر منها اختلف[2]. ترجمه: جانها لشكرهايى بودهاند گروه گروه، هر چه يكديگر ميشناسند الف ميگيرند، و هرچه باز نميشناسند مختلف ميشوند.
(16) القلوب تتشاهد. ترجمه: دلها بر يكديگر گواهى دهند.
(17) افضل الصّدقة اصلاح ذات البين. ترجمه: بهترين صدقهها باصلاح آوردن ميان مردمان بود.
(18) مداراة النّاس صدقة. ترجمه: مدارا با مردمان صدقه بود.
(19) انّ من موجبات المغفرة ادخال[3]السّرور على قلب اخيك المؤمن. ترجمه: از چيزهايى كه آمرزش واجب كند شادى بدل برادر مؤمن رسانيدن بود.
(20) المؤمن للمؤمن كالبنيان يشدّ بعضه بعضا. ترجمه: مؤمن مر مؤمن را چون بنا است كه بعضى ببعضى استوار شود.
(21) لا يحلّ لمسلم ان يهجر اخاه فوق ثلث. ترجمه: حلال نيست
[1]مجازات نبويه 49.
[2]مصباح الشريعه باب 59: قال امير المومنين على بن ابى طالب عليه السلام ...
[3]اصل: المغفرة على ادخال.
كه مسلمان از برادر زيادت از سه روز هجرت كند.
(22) اذا احبّ احدكم اخاه فليعلمه. ترجمه: چون يكى از شما برادر مؤمن را دوست داريد بايد كه او را آگاه كنيد.
(23) الحبّ يتوارث و البغض يتوارث. ترجمه: دوستى ميراث است، و دشمنى ميراث است كه بفرزندان رسد.
(24) احبّ حبيبك هونا ما، عسى ان يكون بغيضك[1]يوما [مّا] و ابغض بغيضك هونا ما، عسى ان يكون حبيبك [يوما ما][2].
ترجمه: آهسته باش در دوستى دوست كه شايد روزى دشمن شود، و آهسته باش در دشمنى دشمن كه شايد روزى دوست گردد.
(25) احبب من احببت، فانّك مفارقه. ترجمه: هر كه را خواهى دوست دار، كه بآخر مفارقت خواهى كرد.
(26) اكثر من الاخوان، تعش فى اكنافهم. ترجمه: برادران بسيار گيريد، تا در حمايت ايشان بتوان زيستن.
(27) من كلامه (ع) اعجز النّاس من عجز عن اكتساب الاخوان، و اعجز منه من ضيّع من ظفر به منهم. ترجمه: عاجزترين مردم كسى بود كه از اكتساب برادران عاجز بود، و عاجزتر ازو كسى بود كه چون دوستى بدست آرد ضايع گرداند.
[1]اصل: يبغضك.
[2]نهج البلاغة 3: 217.
(28) من لانت كلمته، وجبت محبّته. ترجمه: هر كه سخن او خوش بود، واجب بود محبت او.
(29) البشاشة مخّ المودّة. ترجمه: خوش رويى محض دوستى بود.
(30) سئل عن النّذالة، فقال: الجرءة على الصّديق و النّكول على العدوّ. ترجمه: پرسيدند كه ناكسى چيست، گفت: دليرى نمودن بر دوستان و روى بگردانيدن از دشمنان.
(31) ثلثة لا يعرف الّا فى ثلثة مواضع: لا يعرف الشّجاع الّا فى الحرب، و لا الحليم الّا عند الغضب، و لا الصّديق الّا عند الحاجة.
ترجمه: سه كس را نتوان شناخت الا در سه موضع: شجاع را الا در حرب، و حليم را الا در وقت غضب، و دوست را الا بوقت حاجت.
(32) و تمثّل فى صديق له بقوله:
فتى كان يدنيه الغنى من صديقه
اذا ما هو استغنى و يبعده الفقر
ترجمه: در دوستى اين بيت تمثل آورد كه: او جوانى است كه توانگرى او را بدوست نزديك كند چون توانگر شود، و چون درويش شود دور شود از دوست.
(33) بالصّدّ ينقض محكم الودّ. ترجمه: دوستى محكم بهجران باطل شود.
(34) الصّدود آية المقت. ترجمه: از دوست بگشتن نشان دشمنى بود.
(35) البشاشة حبالة المودّة. ترجمه: تازه رويى دام دوستى بود.
(36) من اطاع التّوانى ضيّع الحقوق، و من اطاع الواشى ضيّع الصّديق. ترجمه: هر كه سستى كند حقها ضايع گذارد، و هر كه سخن ساعى بشنود دوست ضايع گذارد.
(37) عدوّ صديقك عدوّك. ترجمه: دشمن دوست [تو] دشمن تو بود.
(38) من استقصى قلّ صديقه، و من سهل اعشب طريقه. ترجمه:
هر كه در كارها استقصا كند دوست او اندك باشد، و هر كه آسان فرا گيرد در راحت بود.
(39) المودّة قرابة مستفادة. ترجمه: دوستى خويشى مستفاد باشد.
(40) صداقة الآباء قرابة الابناء. ترجمه: دوستى پدران خويشى پسران بود.
(41) من احبّك نهاك، و من ابغضك اغراك. ترجمه: دوست تو را نهى كند از بدى، و دشمن تو را تحريص كند.
(42) كثرة الوفاق نفاق و كثرة الخلاف شقاق. ترجمه: بسيارى موافقت نفاق بود، و بسيارى مخالفت خصومت.
(43) حسن الوفاء عقد الاخاء. ترجمه: از وفاى نيك عقد برادرى بسته شود.
(44) علامة الصّديق اذا اراد ان يهجرك ان يؤخّر الجواب، و لا يبتدىء بالكتاب. ترجمه: نشان دوست كه از تو خواهد بريد آن بود كه جواب نامه دير نويسد، و بابتدا نامه ننويسد.
(45) فقد الاخوان هدّ[1]الاركان. ترجمه: نايافتن دوستان شكستن اركان بود.
(46) كثرة العتاب يورث الضّغينة و يولد البغضة. ترجمه:
عتاب بسيار كينه آورد، و دشمنى از آن تولد كند.
(47) اوّل القطيعة التّجنّى. ترجمه: اول بريدن تجنى[2]بود.
(48) لا تصرم اخاك على ارتياب، و لا تقطعه دون استعتاب! ترجمه: بتهمت از برادر مبر، و ازو دورى مكن الا در طلب آشتى.
(49) لا تضيّع حقّ اخيك اتّكالا على ما بينك و بينه، فانّه ليس باخ لك من ضيّعت حقّه. ترجمه: حق برادر خود ضايع مگردان از روى تكيه بر آنچه ميان تو و او است، كه برادر نبود كسى كه حق او ضايع گذارى.
(50) لا يكون الصّديق[3]صديقا حتّى يحفظ اخاه فى ثلث:
نكبته: و غيبته، و وفاته. ترجمه: دوست دوست نبود تا تو را در سه حال نگاه ندارد: در نكبت، و در غيبت، و بعد از وفات.
[1]اصل: هذا (گويا درست نيست زيرا گرچه«هذأ»بمعناى بريدن و تباهى آمده ولى«هد»درباره ساختمان و بمعناى ويران ساختن بكار برده شده است).
[2]تجنى كسى را بگناهى كه نكرده است نسبت دادن.
[3]اصل: تصديق.