(34) الصّدود آية المقت. ترجمه: از دوست بگشتن نشان دشمنى بود.
(35) البشاشة حبالة المودّة. ترجمه: تازه رويى دام دوستى بود.
(36) من اطاع التّوانى ضيّع الحقوق، و من اطاع الواشى ضيّع الصّديق. ترجمه: هر كه سستى كند حقها ضايع گذارد، و هر كه سخن ساعى بشنود دوست ضايع گذارد.
(37) عدوّ صديقك عدوّك. ترجمه: دشمن دوست [تو] دشمن تو بود.
(38) من استقصى قلّ صديقه، و من سهل اعشب طريقه. ترجمه:
هر كه در كارها استقصا كند دوست او اندك باشد، و هر كه آسان فرا گيرد در راحت بود.
(39) المودّة قرابة مستفادة. ترجمه: دوستى خويشى مستفاد باشد.
(40) صداقة الآباء قرابة الابناء. ترجمه: دوستى پدران خويشى پسران بود.
(41) من احبّك نهاك، و من ابغضك اغراك. ترجمه: دوست تو را نهى كند از بدى، و دشمن تو را تحريص كند.
(42) كثرة الوفاق نفاق و كثرة الخلاف شقاق. ترجمه: بسيارى موافقت نفاق بود، و بسيارى مخالفت خصومت.
(43) حسن الوفاء عقد الاخاء. ترجمه: از وفاى نيك عقد برادرى بسته شود.
(44) علامة الصّديق اذا اراد ان يهجرك ان يؤخّر الجواب، و لا يبتدىء بالكتاب. ترجمه: نشان دوست كه از تو خواهد بريد آن بود كه جواب نامه دير نويسد، و بابتدا نامه ننويسد.
(45) فقد الاخوان هدّ[1]الاركان. ترجمه: نايافتن دوستان شكستن اركان بود.
(46) كثرة العتاب يورث الضّغينة و يولد البغضة. ترجمه:
عتاب بسيار كينه آورد، و دشمنى از آن تولد كند.
(47) اوّل القطيعة التّجنّى. ترجمه: اول بريدن تجنى[2]بود.
(48) لا تصرم اخاك على ارتياب، و لا تقطعه دون استعتاب! ترجمه: بتهمت از برادر مبر، و ازو دورى مكن الا در طلب آشتى.
(49) لا تضيّع حقّ اخيك اتّكالا على ما بينك و بينه، فانّه ليس باخ لك من ضيّعت حقّه. ترجمه: حق برادر خود ضايع مگردان از روى تكيه بر آنچه ميان تو و او است، كه برادر نبود كسى كه حق او ضايع گذارى.
(50) لا يكون الصّديق[3]صديقا حتّى يحفظ اخاه فى ثلث:
نكبته: و غيبته، و وفاته. ترجمه: دوست دوست نبود تا تو را در سه حال نگاه ندارد: در نكبت، و در غيبت، و بعد از وفات.
[1]اصل: هذا (گويا درست نيست زيرا گرچه«هذأ»بمعناى بريدن و تباهى آمده ولى«هد»درباره ساختمان و بمعناى ويران ساختن بكار برده شده است).
[2]تجنى كسى را بگناهى كه نكرده است نسبت دادن.
[3]اصل: تصديق.
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
(51) و اجعل لنا فى صدور المؤمنين ودّا، و لا تجعل الحيوة علينا كدّا. ترجمه: خدايا ما را در دلهاى مؤمنان دوستى افكن، و حيات بر ما سبب رنج مگردان.
(52) الّذين انعم اللّه عليهم هم المؤمنون الفائزون المتآخون فى اللّه، لقوله تعالى:فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً.
فى غير جسمك. ترجمه: دوست تو كسى بود كه دل او تو را همان خواهد [كه دل تو]، الا آنكه آن دل در تنى ديگر بود.
(56) لا تكن مودّتكم مستحيلة مختلفة كاختلاف ضوء القمر! و كونوا كالشّمس الّتى نورها فيها دائم لا يزيد و لا ينقص. ترجمه:
دوستى شما گردنده و مختلف مبادا! چون اختلاف نور ماه، بلكه چون آفتاب باشد، كه نور او هميشه يكسان باشد، نه بيفزايد و نه بكاهد.
(57) ينبغى ان تكون سيرتك مع اصدقائك سيرة لا تحوجك الى حاكم، و مع اعدائك سيرة تفلح فى الحكم. ترجمه: بايد كه سيرت تو با دوستان سيرتى بود كه بحكم حاكم محتاج نباشد، و با دشمنان سيرتى كه اگر بحاكم شوى ظفر تو را بود.
(58) اذا اردت ان تواخى انسانا، فاغضبه قبل ذلك، ثمّ عامله! فان انصفك، و الّا فاحذر! ترجمه: چون خواهى كه با مردى برادرى كنى، اول او را بخشم آور، پس با او معاملت كن! اگر در هر دو جانب انصاف تو بدهد، و اگر نه ازو حذر كن.
(59) سئل انوشروان عن رجل بلى بقطيعة اخوانه: ما علّة ذاك؟
[قال: قد يكون] من قلّة وفائه و ترك ايجابه لهم ما[1]او جبوه له،
[1]اصل: و ما.
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
و قد يكون من قلّة احتماله دالّة[1]اخوانه. ترجمه: از انوشروان پرسيدند كه: مردى بهجر دوستان مبتلا شده است، علت آن چه تواند بود؟ گفت:
يا از آن[2]بود كه وفا نكند با ايشان، و خود تحمل آن نكند ازيشان كه ايشان ازو تحمل كنند و يا از آن بود كه وثوق و اعتماد ايشان را احتمال نكند.
(60) ما كتمته من عدوّك فلا[3]تظهر عليه صديقك. ترجمه:
آنچه از دشمن بپوشى بر دوست ظاهر مكن.
(61) لا تثقنّ بمودّة اتتك بغتة. ترجمه: بر دوستى كه ناگاه خيزد اعتماد مكن.
(62) الضّرب من صديقك خير لك من القبلة من عدوّك. ترجمه:
زدن دوست تو را بهتر از بوسه دادن دشمن.
(63) ليس تحسّر العاقل على الصّديق، لانّه [ان] كان فاضلا يزيّن به، و ان كان جاهلا راض حلمه من جهله. ترجمه: عاقل هرگز بر دوست زيان نكند، از جهت آنكه اگر دوست فاضل بود بدو آراسته شود، و اگر جاهل بود حلم او بجهل او مرتاض ميشود.
(64) و انّما[4]نظر فيثاغورس الى رجلين لا يكادان يفترقان، فقال: اىّ قرابة[5]بينهما؟! قيل له ليس بينهما قرابة، و لكنّهما[6]متصاقبان. قال: فلم صار احدهما فقيرا و الآخر غنيّا[7]؟
و فيه قال الشّاعر:
عجبت لبعض النّاس يمنح ودّه
و يمنع ما ضمّت عليه الاصابع
اذا انا اعطيت الخليل مودّتى
فليس لمالى بعد ذلك مانع
و يصدّق ذلك قول مولانا الباقر لذكره السّلام: ايدخل احدكم يده فى كم صاحبه[1]فيأخذ حاجته من الدّراهم و الدّنانير؟
قالوا: لا. قال: فلستم اذا باخوان. ترجمه: فيثاغورس بدو شخص نگريست كه از يكديگر جدا نميشدند، گفت: ميان ايشان چه[2]خويشى است؟! گفتند: ميان ايشان خويشى نيست، و ليكن دوست يكديگرند. گفت: پس چرا يكى درويش است و يكى توانگر؟! يعنى: اگر دوستاند بمال چرا مضايقت ميكنند.
و شاعر درين معنى گفته است: عجب دارم از بعضى مردمان كه دوستى كنند و مال از يكديگر منع كنند! من بارى چون دوستى كنم مال منع نكنم.
و مولانا باقر عليه السلام فرمودهاند كه: شما چنان هستيد كه از شما يكى در جيب دوست خود دست كند[3]،
او يكديگر را دوست خوانده بودند، گفت: شما چنان هستيد كه اگر يكى را بچيزى احتياج بود بخانه ديگرى شود، او را حاضر نيابد، با اهل سراى او گويد: كيسه او بيرون دهيد؟ كيسه او بياورند[1]،
الباب الرابع و الثلثون فى مجالسة العلماء و الاخيار
اخلاق محتشمي متن 364 الباب الرابع و الثلثون فى مجالسة العلماء و الاخيار
يات (1)وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ، وَ لا تَعْدُ عَيْناكَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا.
ترجمه: و نفس خود را با آنانكه خداى را ميخوانند بامداد و شبانگاه، و رضاى او ميخواهند بدار، يعنى: با ايشان مخالطت كن، و چشم ازيشان در مگذران براى آرايش زندگانى اين جهان.
(2)يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ.