فى غير جسمك. ترجمه: دوست تو كسى بود كه دل او تو را همان خواهد [كه دل تو]، الا آنكه آن دل در تنى ديگر بود.
(56) لا تكن مودّتكم مستحيلة مختلفة كاختلاف ضوء القمر! و كونوا كالشّمس الّتى نورها فيها دائم لا يزيد و لا ينقص. ترجمه:
دوستى شما گردنده و مختلف مبادا! چون اختلاف نور ماه، بلكه چون آفتاب باشد، كه نور او هميشه يكسان باشد، نه بيفزايد و نه بكاهد.
(57) ينبغى ان تكون سيرتك مع اصدقائك سيرة لا تحوجك الى حاكم، و مع اعدائك سيرة تفلح فى الحكم. ترجمه: بايد كه سيرت تو با دوستان سيرتى بود كه بحكم حاكم محتاج نباشد، و با دشمنان سيرتى كه اگر بحاكم شوى ظفر تو را بود.
(58) اذا اردت ان تواخى انسانا، فاغضبه قبل ذلك، ثمّ عامله! فان انصفك، و الّا فاحذر! ترجمه: چون خواهى كه با مردى برادرى كنى، اول او را بخشم آور، پس با او معاملت كن! اگر در هر دو جانب انصاف تو بدهد، و اگر نه ازو حذر كن.
(59) سئل انوشروان عن رجل بلى بقطيعة اخوانه: ما علّة ذاك؟
[قال: قد يكون] من قلّة وفائه و ترك ايجابه لهم ما[1]او جبوه له،
[1]اصل: و ما.
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
و قد يكون من قلّة احتماله دالّة[1]اخوانه. ترجمه: از انوشروان پرسيدند كه: مردى بهجر دوستان مبتلا شده است، علت آن چه تواند بود؟ گفت:
يا از آن[2]بود كه وفا نكند با ايشان، و خود تحمل آن نكند ازيشان كه ايشان ازو تحمل كنند و يا از آن بود كه وثوق و اعتماد ايشان را احتمال نكند.
(60) ما كتمته من عدوّك فلا[3]تظهر عليه صديقك. ترجمه:
آنچه از دشمن بپوشى بر دوست ظاهر مكن.
(61) لا تثقنّ بمودّة اتتك بغتة. ترجمه: بر دوستى كه ناگاه خيزد اعتماد مكن.
(62) الضّرب من صديقك خير لك من القبلة من عدوّك. ترجمه:
زدن دوست تو را بهتر از بوسه دادن دشمن.
(63) ليس تحسّر العاقل على الصّديق، لانّه [ان] كان فاضلا يزيّن به، و ان كان جاهلا راض حلمه من جهله. ترجمه: عاقل هرگز بر دوست زيان نكند، از جهت آنكه اگر دوست فاضل بود بدو آراسته شود، و اگر جاهل بود حلم او بجهل او مرتاض ميشود.
(64) و انّما[4]نظر فيثاغورس الى رجلين لا يكادان يفترقان، فقال: اىّ قرابة[5]بينهما؟! قيل له ليس بينهما قرابة، و لكنّهما[6]متصاقبان. قال: فلم صار احدهما فقيرا و الآخر غنيّا[7]؟
و فيه قال الشّاعر:
عجبت لبعض النّاس يمنح ودّه
و يمنع ما ضمّت عليه الاصابع
اذا انا اعطيت الخليل مودّتى
فليس لمالى بعد ذلك مانع
و يصدّق ذلك قول مولانا الباقر لذكره السّلام: ايدخل احدكم يده فى كم صاحبه[1]فيأخذ حاجته من الدّراهم و الدّنانير؟
قالوا: لا. قال: فلستم اذا باخوان. ترجمه: فيثاغورس بدو شخص نگريست كه از يكديگر جدا نميشدند، گفت: ميان ايشان چه[2]خويشى است؟! گفتند: ميان ايشان خويشى نيست، و ليكن دوست يكديگرند. گفت: پس چرا يكى درويش است و يكى توانگر؟! يعنى: اگر دوستاند بمال چرا مضايقت ميكنند.
و شاعر درين معنى گفته است: عجب دارم از بعضى مردمان كه دوستى كنند و مال از يكديگر منع كنند! من بارى چون دوستى كنم مال منع نكنم.
و مولانا باقر عليه السلام فرمودهاند كه: شما چنان هستيد كه از شما يكى در جيب دوست خود دست كند[3]،
او يكديگر را دوست خوانده بودند، گفت: شما چنان هستيد كه اگر يكى را بچيزى احتياج بود بخانه ديگرى شود، او را حاضر نيابد، با اهل سراى او گويد: كيسه او بيرون دهيد؟ كيسه او بياورند[1]،
الباب الرابع و الثلثون فى مجالسة العلماء و الاخيار
اخلاق محتشمي متن 364 الباب الرابع و الثلثون فى مجالسة العلماء و الاخيار
يات (1)وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ، وَ لا تَعْدُ عَيْناكَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا.
ترجمه: و نفس خود را با آنانكه خداى را ميخوانند بامداد و شبانگاه، و رضاى او ميخواهند بدار، يعنى: با ايشان مخالطت كن، و چشم ازيشان در مگذران براى آرايش زندگانى اين جهان.
(2)يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ.
ان لم يحرقك من شرار ناره علّقك من نتنه. ترجمه: مثل همنشين نيك مثل عطار بود، اگر تو را عطر ندهد بوى خوش او بتو بازگيرد. و مثل همنشين بد مثل آهنگر بود، اگر آتش او تو را نسوزد بوى ناخوش [او] در تو گيرد.
(5) اطلبوا الفضل عند الرّحماء من امّتى، تعيشوا فى اكنافهم.
ترجمه: فضل از رحيمان امت من طلبيد، تا در پناه ايشان زندگانى كنيد.
(6) اذا احبّ اللّه عبدا، القى محبّته فى الماء، فلا يشربه احد الّا احبّه. و اذا ابغض عبدا، القى بغضه فى الماء، فلا يشربه احد الّا ابغضه. ترجمه: چون خداى بندهاى را دوست دارد، دوستى او در آب اندازد، هيچكس آب نخورد الا كه او را دوست دارد. و چون بندهاى را دشمن دارد، دشمنى او در آب افكند، هيچكس آب نخورد الا كه او را دشمن دارد.
(7) احبّ للنّاس[1]ما تحبّ لنفسك تكن مؤمنا، و احسن مجاورة من جاورك تكن مسلما! ترجمه: بمردمان آن خواه كه بخود خواهى تا مؤمن باشى، و با كسى كه در جوار تو باشد نيكويى كن تا مسلمان باشى!
(8) التمس الجار قبل شراء الدّار، و الرّفيق قبل الطّريق. ترجمه:
اول همسايه طلب كن بعد از آن سراى بخر، و اول همراه طلب كن پس راه پيش گير.
[1]اصل: الناس.
(9) افضل الحسنات تكرمة الجلساء. ترجمه: بهترين حسنات گرامى داشتن همنشينان بود.
(10) من اكثر مذاكرة العلماء لم ينس ما علم، و استفاد ما لم يعلم. ترجمه: هر كه با علما مذاكره بسيار كند، آنچه داند فراموش نكند، و آنچه نداند بياموزد.
(11) اخوان الصّدق زينة فى الرّخاء و عدّة فى البلاء. ترجمه:
برادران براستى آرايش باشند[1]در آسانى، و عدّه و استظهار در بلا.
(12) ابناء الادب آنس بك [من] ابناء النّسب. ترجمه: اهل ادب با تو مستأنستر باشند[1]از خويشان تو.
(13) قارن اهل الخير تكن منهم، و فارق اهل الشّرّ تبن عنهم[2].
ترجمه: با اهل خير باش تا ازيشان باشى، و از اهل شر دور باش تا ازيشان جدا شوى.
(14) تلامذة العالم يحيون آثاره، و ينشرون اخباره. ترجمه:
شاگردان عالم آثار او زنده دارند، و اخبار او نشر كنند.
(15) و اجعلنى فى فوج الفائزين، و اعمر بى[3]مجالس الصّالحين.
ترجمه: خدايا مرا از گروه رستگاران گردان، و مجالس صالحان بمن معمور كن.
(16) وافقوا اهل الحقّ، و لا تخالفوهم، و اتّبعوهم، و لا
[1]اصل: باشد.
[2]اصل: بين عنه.
[3]اصل: و اعمرنى.
تسابقوهم، و تمسّكوا بهم، و لا تفارقوهم، و اطيعوهم كى لا تضلّوا، و لا تعصوهم فتزلّوا. ترجمه: با اهل حق موافقت كنيد، و مخالفت ايشان نكنيد، و متابعت ايشان كنيد، و بر ايشان پيشى مگيريد، و تمسك بايشان كنيد، و از ايشان جدا مشويد، و طاعت ايشان داريد تا گمراه نشويد، و نافرمانى ايشان مكنيد تا بنخسبيد[1].
من كلام الحكماء و الدّعاة
(17) جالس الالبّاء اصدقاء كانوا او اعداء[2]! فانّ العقول تلقح العقول. ترجمه: با عاقلان نشينيد اگر دوست باشند و اگر دشمن! كه عقلها از عقلها آبستن شوند. يعنى: عقل از آن بيفزايد، و بياموزد طريق معيشت، و طلب نجات در معاد است[3]
(18) قال حكيم[4]الفرس: رأيت صلاح الاخلاق بمعاشرة الكرام، و فسادها بمخالطة اللّئام. و رايت الخلق انّما يستمرّ و يجرى على ما يساس به[5]. ترجمه: حكيم فرس گفت: صلاح اخلاق بمعاشرت كريمان يافتم، و فسادش از مخالطت لئيمان. و چنان يافتم كه خوى برود و مستمر گردد بر آنچه صاحبش را بران دارند.
[1]اصل: بنه خسبيد.
[2]اصل: الاصدقاء و كانوا و اعداء.
[3]شايد از متن عربى چيزى افتاده باشد.
[4]اصل: الحكيم.
[5]الحكمة الخالدة ص 84.