(27) انّ من وردت عليه امور العامّة، و اراد ان يستمع منها، او يرتأى فيها لم تكفه اذناه و عيناه و جسد و نفس واحدة.
فان غنم اخوانا ذوى ثقة اقترب[1]عليه طريقه، و اطّلع من ادنى امره على بعده، و علم ما فى الغائب عنه مشاهدا[2]له. و انّى يوجد من فيه هذه الخاصّيّة من الاخوان، و كيف يحتفظ اذا اقتنى؟! ترجمه: هر كه كار [ها] ى عوام بنزديك او آورند، و خواهد كه سخن ايشان بشنود، و بر مصلحت ايشان راى بيند، يعنى: كسى كه حاكم مردم باشد او را دو چشم و دو گوش و يك تن و يك دل كفايت نبود. پس اگر او را يارانى و برادرانى [با] اعتمادى باشد و دست دهد طريق اين معنى برو آسان شود، و از نزديك بر كارهاى دور وقوف يابد، و بر غايب[3]اطلاع يابد چنانكه گويى مشاهده ميكند، يعنى: بتوسط ايشان. و ليكن از كجا يابد اين خاصيت از برادران، يعنى: دشوار بدست آيد و چگونه نگاه دارند اگر بدست آرند، كه رعايت آن بواجبى كم ميسر شود؟!
[1]اصل: اقرب.
[2]اصل: مشاهد.
[3]اصل: برعايت.
الباب الخامس و الثلثون فى الاجتناب عن مجالسة الاشرار و الجهّال
الآيات (1)يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا بِطانَةً مِنْ دُونِكُمْ لا يَأْلُونَكُمْ خَبالًا وَدُّوا ما عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ الْبَغْضاءُ مِنْ أَفْواهِهِمْ وَ ما تُخْفِي صُدُورُهُمْ أَكْبَرُ. ترجمه: اى مؤمنان دوستان خالص مگيريد از غير اهل دين خويش، كه چنان دوستان در فساد شما تقصير نكنند، و خواهند كه شما در رنج افتيد، دشمنى از دهانهاى ايشان ظاهر ميشود، و آنچه در سينههاى ايشان بود از دشمنى بدتر و بيشتر بود.
(2) و قد نزّل عليكم فى الكتاب: ان اذا سمعتم آيات اللّه يكفر بها، و يستهزء بها، فلا تقعدوا معهم، حتّى تخوضوا فى حديث غيره، انّكم اذا مثلهم. ترجمه: بر شما فرستادهاند در كتاب كه: چون شنويد كه با آيات خدا استهزاء ميكنند و بآن كافر مىشوند، با ايشان منشينيد، تا آنگاه كه در سخن ديگر خوض كنيد، و الا شما نيز چون ايشان باشيد.
(3)يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَكُمْ هُزُواً وَ لَعِباً، مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ، وَ الْكُفَّارَ، أَوْلِياءَ
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ! ترجمه: اى مؤمنان كسانى كه دين شما بافسوس ميدارند، و با آن بازى ميكنند، از جهودان و ترسايان و كافران، بدوست مگيريد[1]
(9) مثل الجليس السوء مثل صاحب الكيران [ان] لم يحرقك شرار ناره علقك من نتنه[1]. ترجمه: مثل همنشين بد چون آهنگر بود، كه اگر آتش او تو را نسوزد، بوى ناخوش او در تو گيرد.
(10) اللّهمّ انّى اعوذ بك من الجار[2]السّوء فى دار المقامة فانّ الجار[2]يتحوّل. ترجمه: خدايا پناه بتو ميگيرم از همسايه بد در سراى مقام، يعنى: در آن جهان، كه همسايه زود تحويل كند.
(11) اترعبون[3]عن ذكر الفاجر، اذكروه بما فيه! يحذره النّاس. ترجمه: ميترسيد از ذكر فاسق، ياد كنيد او را بآنچه دروست از شر! تا مردمان ازو بپرهيزند.
(12) يغضب الرّبّ و يهتزّ العرش اذا ذكر الفاسق. من تشبّه بقوم فهو منهم. ترجمه: بغضب در ميآورد پروردگار را، و در جنبش ميآورد عرش را ياد فاسق. هركس شبيه بقومى باشد او از آن قوم است.
(13) لكلّ غادر لواء و لواؤه بقدر غدرته. ترجمه: هر غدر كنندهاى را نشانى بود، [و نشان او] بقدر غدر او [بود.]
(14) قال له رجل: يا رسول اللّه! لى جار ينصب القدر و لا يطعمنى. فقال: ما آمن هذا بى. ترجمه: مردى گفت: اى پيمبر خداى!
[1]بنگر به بند 4 باب 34.
[2]اصل: جار.
[3]اصل: ا ترعون.
من همسايهاى دارم كه ديك بر بار مىنهد و مرا نميدهد. گفت: آنكس بمن ايمان نياورده.
(15) لا تواخ الفاجر! فانّه يزيّن لك فعله، و يحبّ لو انّك مثله، و يحسن لك اسوء خصاله، و مخرجه من عندك و مدخله عليك شين و عار، و لا الاحمق! فانّه يجهد لك نفسه و لا ينفعك، و ربّما اراد ان ينفعك فضرّك، فسكوته خير من نطقه، و بعده خير من قربه، و موته خير من حبوته و لا الكذّاب! فانّه لا ينفعك معه عيش، ينقل حديثك، و ينقل الحديث اليك، حتّى أنّه ليحدّث بالصّدق فلا يصدّق. ترجمه: فاسق را ببرادرى مگيريد! كه كار خود را بر چشم تو آراسته كند، و خواهد كه تو چون او باشى، و خصلتهاى بد خود در چشم تو نيكو فرا نمايد، و آمد و شد او بنزديك تو عيبى و عارى باشد. و احمق را ببرادرى مگيريد! كه خود را رنج رساند و نفعى بتو نرسد، و باشد كه خواهد نفع رساند و از آن مضرت بتو رسد، پس خاموشى او بهتر از سخنش، و بعدش بهتر از قرب، و مرگش بهتر از حيات. و دروغزن را ببرادرى مگير [يد]، كه با او از عيش تمتعى نبود، حديث تو نقل كند، و حديث بتو آورد، تا بجانبى كه اگر راست گويد باورش ندارند.
(16) كفر النّعمة لؤم، و صحبة الاحمق شؤم. قطيعة الجاهل تعدل صحبة العاقل. ترجمه: كفران نعمت لئيمى بود، و صحبت احمق شوم
بود. از جاهل بريدن بجاى صحبت عاقل.
(17) صحبة الاشرار تورث سوء الظنّ بالاخيار. لا خير فى معين مهين و لا فى صديق ضنين. ترجمه: صحبت بدان بد گمانى نيكان نتيجه دهد.
خيرى نبود در ياورى خوار، و نه در دوستى بخيل.
(18) معاداة العاقل اسلم من مواخاة الجاهل. ترجمه: دشمنى عاقل بهتر از برادرى جاهل.
(19) و قال عليه السّلام نظما:
من لم يردك فخلّه لمراده
و لا تحزننّ لهجره و بعاده
ترجمه: هر كه تو را نخواهد او را با مراد او گذار! بهجر و دورى او اندوهگين مباش!
(20) و البس قلبى الوحشة من شرار خلقك، و هب لى الانس بك و باوليائك و باهل طاعتك، و لا تجعل لفاجر و لا كافر على نعمة، و لا له عندى يدا، و لا بى اليهم حاجة[1]. ترجمه: دل مرا لباس وحشت پوش از بدان خلق خود، و مرا انس بخش با دوستان خود و مطيعان خود، و هيچ آفريده فاسق و كافر را بر من دست نعمتى و منتى منه، و مرا با ايشان هيچ حاجت مكن!
[1]صحيفه كامله (دعاؤه اذا حزنه امر ص 117)
(21) العداوة فى الدّيانة نسب لا يتّصل، كما انّ المودّة فيها[1]سبب لا ينفصل. ترجمه: دشمنى در ديانت نسبى پاشد كه (نه) پيوندد، چنانكه دوستى در آن سببى باشد[2]كه جدا نشود.
(22) اىّ حظّ لكم فيمن يصرف بعضكم ببعض صرف العين بالورق، و ينطوى لك و تنطوى له على قلب متحفّظ حنق[3]! ترجمه: چه بهرهيى[4]شما را در آنكس كه شما را بهم برآورده، چنانكه زر با نقره بهم بياميزد، و او در دل از تو و تو ازو در دل كينه داشته باشد!
(23) لا تصحب الشّرير فانّ طبعك يسرق من طبعه و انت لا تدرى. ترجمه: با شرير مصاحبت مكن كه طبع تو از طبع او خصال او بدزدد و تو از آن غافل باشى.
(24) من لم يعرف معدن الشّر لم يقدر على النّجاة منه.
ترجمه: هر كه معدن شر نشناسد از آن نجات نتواند يافت.
(25) الشّرير عدوّ لنفسه، فكيف يكون صديقا لغيره. ترجمه:
شرير عدو نفس خود باشد، چگونه دوست ديگرى تواند بود.
(26) كما[5]انّ الذّباب يتتبّع مواضع الجرح فيبلوها[6]
[1]اصل: فيما.
[2]اصل: دوستى و راستى باشد.
[3]اصل: المخفظ الحنق.
[4]اصل: بهتر.
[5]اصل: تجتنب كما.
[6]اصل: فيبكوها.
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
و يجتنب المواضع[1]الصّحيحة فلا يقربها، كذلك الاشرار يتتبّعون معائب النّاس فيبثّونها[2]و يدفنون المحاسن فلا يذكرونها.
ترجمه: چنانكه مگس تتبع مواضع جراحت كند تا آن را رنج رساند، و از مواضع درست اجتناب نمايد همچنان بدان تتبع معايب مردمان كنند، تا آن را آشكارا كنند، و نيكى را بپوشند، و ذكر آن نكنند.
(27) اعيى[3]ما يكون الحكيم اذا خاطب سفيها. ترجمه:
حكيم آن وقت در سخن درماند كه با سفيهى سخن گويد.
(28) من ذا الّذى جاور النّساء فلم يفتتن، و طلب الى اللّئام فلم يهن، و واصل الاشرار فلم يندم. ترجمه: كيست آنكس كه بازنان مجاورت كند و در فتنه نيفتد، و حاجت بلئيمان بردارد و خوار نشود، و با بدان مواصلت كند و پشيمان نگردد.
(29) ربّ طبع صالح افسدته منادمة الاشرار و عشرة السّفلة و معاداة اهل السّخف. على انّ الجوهر يعود الى اصله اذا كان صالحا، حين ينبّه من غفلته، و يعالج من درن تلك الاغراض بلطف الادب و رقّة المواعظ و الرّفق بالرّياضة. ترجمه: بسا نفس شايسته كه بمنادمت بدان تباه شود، و بمباشرت ناكسان از استعداد بيفتد[4]،