من همسايهاى دارم كه ديك بر بار مىنهد و مرا نميدهد. گفت: آنكس بمن ايمان نياورده.
(15) لا تواخ الفاجر! فانّه يزيّن لك فعله، و يحبّ لو انّك مثله، و يحسن لك اسوء خصاله، و مخرجه من عندك و مدخله عليك شين و عار، و لا الاحمق! فانّه يجهد لك نفسه و لا ينفعك، و ربّما اراد ان ينفعك فضرّك، فسكوته خير من نطقه، و بعده خير من قربه، و موته خير من حبوته و لا الكذّاب! فانّه لا ينفعك معه عيش، ينقل حديثك، و ينقل الحديث اليك، حتّى أنّه ليحدّث بالصّدق فلا يصدّق. ترجمه: فاسق را ببرادرى مگيريد! كه كار خود را بر چشم تو آراسته كند، و خواهد كه تو چون او باشى، و خصلتهاى بد خود در چشم تو نيكو فرا نمايد، و آمد و شد او بنزديك تو عيبى و عارى باشد. و احمق را ببرادرى مگيريد! كه خود را رنج رساند و نفعى بتو نرسد، و باشد كه خواهد نفع رساند و از آن مضرت بتو رسد، پس خاموشى او بهتر از سخنش، و بعدش بهتر از قرب، و مرگش بهتر از حيات. و دروغزن را ببرادرى مگير [يد]، كه با او از عيش تمتعى نبود، حديث تو نقل كند، و حديث بتو آورد، تا بجانبى كه اگر راست گويد باورش ندارند.
(16) كفر النّعمة لؤم، و صحبة الاحمق شؤم. قطيعة الجاهل تعدل صحبة العاقل. ترجمه: كفران نعمت لئيمى بود، و صحبت احمق شوم
بود. از جاهل بريدن بجاى صحبت عاقل.
(17) صحبة الاشرار تورث سوء الظنّ بالاخيار. لا خير فى معين مهين و لا فى صديق ضنين. ترجمه: صحبت بدان بد گمانى نيكان نتيجه دهد.
خيرى نبود در ياورى خوار، و نه در دوستى بخيل.
(18) معاداة العاقل اسلم من مواخاة الجاهل. ترجمه: دشمنى عاقل بهتر از برادرى جاهل.
(19) و قال عليه السّلام نظما:
من لم يردك فخلّه لمراده
و لا تحزننّ لهجره و بعاده
ترجمه: هر كه تو را نخواهد او را با مراد او گذار! بهجر و دورى او اندوهگين مباش!
(20) و البس قلبى الوحشة من شرار خلقك، و هب لى الانس بك و باوليائك و باهل طاعتك، و لا تجعل لفاجر و لا كافر على نعمة، و لا له عندى يدا، و لا بى اليهم حاجة[1]. ترجمه: دل مرا لباس وحشت پوش از بدان خلق خود، و مرا انس بخش با دوستان خود و مطيعان خود، و هيچ آفريده فاسق و كافر را بر من دست نعمتى و منتى منه، و مرا با ايشان هيچ حاجت مكن!
[1]صحيفه كامله (دعاؤه اذا حزنه امر ص 117)
(21) العداوة فى الدّيانة نسب لا يتّصل، كما انّ المودّة فيها[1]سبب لا ينفصل. ترجمه: دشمنى در ديانت نسبى پاشد كه (نه) پيوندد، چنانكه دوستى در آن سببى باشد[2]كه جدا نشود.
(22) اىّ حظّ لكم فيمن يصرف بعضكم ببعض صرف العين بالورق، و ينطوى لك و تنطوى له على قلب متحفّظ حنق[3]! ترجمه: چه بهرهيى[4]شما را در آنكس كه شما را بهم برآورده، چنانكه زر با نقره بهم بياميزد، و او در دل از تو و تو ازو در دل كينه داشته باشد!
(23) لا تصحب الشّرير فانّ طبعك يسرق من طبعه و انت لا تدرى. ترجمه: با شرير مصاحبت مكن كه طبع تو از طبع او خصال او بدزدد و تو از آن غافل باشى.
(24) من لم يعرف معدن الشّر لم يقدر على النّجاة منه.
ترجمه: هر كه معدن شر نشناسد از آن نجات نتواند يافت.
(25) الشّرير عدوّ لنفسه، فكيف يكون صديقا لغيره. ترجمه:
شرير عدو نفس خود باشد، چگونه دوست ديگرى تواند بود.
(26) كما[5]انّ الذّباب يتتبّع مواضع الجرح فيبلوها[6]
[1]اصل: فيما.
[2]اصل: دوستى و راستى باشد.
[3]اصل: المخفظ الحنق.
[4]اصل: بهتر.
[5]اصل: تجتنب كما.
[6]اصل: فيبكوها.
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
و يجتنب المواضع[1]الصّحيحة فلا يقربها، كذلك الاشرار يتتبّعون معائب النّاس فيبثّونها[2]و يدفنون المحاسن فلا يذكرونها.
ترجمه: چنانكه مگس تتبع مواضع جراحت كند تا آن را رنج رساند، و از مواضع درست اجتناب نمايد همچنان بدان تتبع معايب مردمان كنند، تا آن را آشكارا كنند، و نيكى را بپوشند، و ذكر آن نكنند.
(27) اعيى[3]ما يكون الحكيم اذا خاطب سفيها. ترجمه:
حكيم آن وقت در سخن درماند كه با سفيهى سخن گويد.
(28) من ذا الّذى جاور النّساء فلم يفتتن، و طلب الى اللّئام فلم يهن، و واصل الاشرار فلم يندم. ترجمه: كيست آنكس كه بازنان مجاورت كند و در فتنه نيفتد، و حاجت بلئيمان بردارد و خوار نشود، و با بدان مواصلت كند و پشيمان نگردد.
(29) ربّ طبع صالح افسدته منادمة الاشرار و عشرة السّفلة و معاداة اهل السّخف. على انّ الجوهر يعود الى اصله اذا كان صالحا، حين ينبّه من غفلته، و يعالج من درن تلك الاغراض بلطف الادب و رقّة المواعظ و الرّفق بالرّياضة. ترجمه: بسا نفس شايسته كه بمنادمت بدان تباه شود، و بمباشرت ناكسان از استعداد بيفتد[4]،
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
بگردد. با آنكه جوهر نفس با اصل خود گرايد چون شايسته بوده باشد، هرگاه او را از آن غفلت تنبيه دهند، و از چرك آن اغراض معالجه كنند، با لطف[1]ادب و مواعظ نيك[2]و رفق در رياضت.
(30) قال زاهد: ان صحبت من [هو] دونى آذانى بجهله، و ان صحبت من هو مثلى آذانى بحسده[3]،
(32) لا يؤمننّك شرّ الجاهل قرابة و لا جوار و لا الف، فانّ اخوف ما يكون حريق النّار اقرب ما يكون اليها. ترجمه: از شر جاهل تو را ايمن مكناد خويشى او يا مجاورت او يا آشنايى و الفت او، كه از آتش چندانكه[1]نزديكتر باشى خايفتر باشى و بسوختن اولى[1].
(33) و قالت حكماء الهند: ثلثة يضيّعون ما آتيهم اللّه: الرّجل الّذى يلبس الثّياب السّريّة[2]و يجالس الصّاغة و الحدّادين، و الرّجل التّاجر الّذى يتزوّج المرأة الحسناء الشّابّة ثمّ يغترب عنها فى اسفاره و تجارته، و الرّجل الفهم الذّكىّ الّذى يجالس اصحاب الرّيب و اهل المكر و الفواحش و محبّى الخداع و الآثام[3]. ترجمه: حكماى هند گفتهاند سه كس باشند كه نعمتى كه خدا بايشان داده ضايع ميكنند: مردى كه جامه فاخر پوشيده است و مجالست زرگران و آهنگران كند، و بازرگانى كه زنى نيكوروى جوان دارد و او را بگذارد و بغربت و سفر ميرود، و مردى زيرك تيز فهم كه با اصحاب تهمت و اهل مكر و فريب و خداوندان خديعت و كارهاى زشت نشيند[4]تا ازيشان آن خصال فرا گيرد.
(34) ستّة يشتدّ معاشرتهم: الملك الفظّ و القاضى المرتشى
[1]اين عبارت در هامش با نشانه (بدل ... صح) آمده و در متن دارد: كه نزديك باو ترسناكتر است از نزديك بآتش (روى اين عبارت نشانه«نسخه...الى» آمده است).
[2]اصل: التمرية.
[3]اين بند در الحكمة الخالدة (جاويدان خرد) ص 91 چاپ بدوى ديده ميشود نيز در ترجمه فارسى چاپ 1294 ص 407.
[4]اصل: نشينند.
و الخليط المخادع و الخادم الخبّ و المرأة الورهاء و العون المحبّ للبطالة[1]. ترجمه: شش كس بود كه معاشرت با ايشان سخت دشوار بود:
پادشاه درشتخوى، و قاضى رشوه ستان، و كسى كه با او مخالطت كنند و او فريبنده بود، و خدمتكار گريزنده، و زن احمق، و ياورى كه بطالت و كاهلى نمايد و دوست دارد.
شعر
عن المرء لا تسأل و ابصر قرينه
فانّ القرين بالمقارن يقتدى[2]
[1]اصل: البطاله- اين بند در الحكمة الخالدة (ص 100) آمده است.
[2]اين بيت از عدى بن زيد است (فى الصديق و الصداقة از ابى حيان توحيدى ص 33).
الباب السادس و الثلثون فى خصائل السادات و صفات اهل[1]الخير
الآيات (1)إِنَّ الَّذِينَ هُمْ مِنْ خَشْيَةِ رَبِّهِمْ مُشْفِقُونَ، وَ الَّذِينَ هُمْ بِآياتِ رَبِّهِمْ يُؤْمِنُونَ،وَ الَّذِينَ يُؤْتُونَ ما آتَوْا، وَ قُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلى رَبِّهِمْ راجِعُونَ، أُولئِكَ يُسارِعُونَ فِي الْخَيْراتِ وَ هُمْ لَها سابِقُونَ. ترجمه: آنانكه از خوف خدا هراسان باشند، و بآيات او مصدق، و بخدا شرك نيارند، و آنانكه ميدهند آنچه ميدهند و ميكنند آنچه ميكنند، و دلهاى ايشان هراسان از آنكه با نزديك خداوند خود خواهند رسيدن، ايشان باشند كه در خيرات مسارعت نموده باشند و در آن سبقت يافته.
(2) انّ بنى هاشم فضّلوا النّاس بستّة خصال: هم اعلم النّاس، و هم اسمح النّاس، و هم اصبح النّاس، و هم افضل النّاس، و هم اشجع النّاس، و هم احبّ النّاس الى نسائهم. ترجمه: بنى هاشم از مردمان فاضلتر بشش چيز: ايشان عالمتر، و جوانمردتر، و نيكوروىتر، و فاضلتر، و شجاعتر از همه خلق باشند، و زنان ايشان را دوستتر دارند از آنكه زنان ديگر ديگران را.
[1]اصل در اينجا«اهل»نيامده ولى در فهرست آمده است.