و الخليط المخادع و الخادم الخبّ و المرأة الورهاء و العون المحبّ للبطالة[1]. ترجمه: شش كس بود كه معاشرت با ايشان سخت دشوار بود:
پادشاه درشتخوى، و قاضى رشوه ستان، و كسى كه با او مخالطت كنند و او فريبنده بود، و خدمتكار گريزنده، و زن احمق، و ياورى كه بطالت و كاهلى نمايد و دوست دارد.
شعر
عن المرء لا تسأل و ابصر قرينه
فانّ القرين بالمقارن يقتدى[2]
[1]اصل: البطاله- اين بند در الحكمة الخالدة (ص 100) آمده است.
[2]اين بيت از عدى بن زيد است (فى الصديق و الصداقة از ابى حيان توحيدى ص 33).
الباب السادس و الثلثون فى خصائل السادات و صفات اهل[1]الخير
الآيات (1)إِنَّ الَّذِينَ هُمْ مِنْ خَشْيَةِ رَبِّهِمْ مُشْفِقُونَ، وَ الَّذِينَ هُمْ بِآياتِ رَبِّهِمْ يُؤْمِنُونَ،وَ الَّذِينَ يُؤْتُونَ ما آتَوْا، وَ قُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلى رَبِّهِمْ راجِعُونَ، أُولئِكَ يُسارِعُونَ فِي الْخَيْراتِ وَ هُمْ لَها سابِقُونَ. ترجمه: آنانكه از خوف خدا هراسان باشند، و بآيات او مصدق، و بخدا شرك نيارند، و آنانكه ميدهند آنچه ميدهند و ميكنند آنچه ميكنند، و دلهاى ايشان هراسان از آنكه با نزديك خداوند خود خواهند رسيدن، ايشان باشند كه در خيرات مسارعت نموده باشند و در آن سبقت يافته.
(2) انّ بنى هاشم فضّلوا النّاس بستّة خصال: هم اعلم النّاس، و هم اسمح النّاس، و هم اصبح النّاس، و هم افضل النّاس، و هم اشجع النّاس، و هم احبّ النّاس الى نسائهم. ترجمه: بنى هاشم از مردمان فاضلتر بشش چيز: ايشان عالمتر، و جوانمردتر، و نيكوروىتر، و فاضلتر، و شجاعتر از همه خلق باشند، و زنان ايشان را دوستتر دارند از آنكه زنان ديگر ديگران را.
[1]اصل در اينجا«اهل»نيامده ولى در فهرست آمده است.
(3) من بذل معروفه، و كفّ اذاه، فذلك السّيّد. ترجمه: هركه نيكويى كند، و مال بذل كند، و رنج باز دارد، مهتر و سيد او باشد.
(4) من عامل النّاس فلم يظلمهم، و حدّثهم، فلم يكذبهم، و وعدهم فلم يخلفهم فهو ممّن كملت مروّته، و ظهرت عدالته، و وجبت اخوّته، و حرمت غيبته. ترجمه: هر كه با مردمان معامله كند و در معامله ظلم نكند، و حديث كند و دروغ نگويد، و با ايشان وعده كند و خلاف نكند از جمله كسانى بود كه مروت ايشان تمام بود، و عدالت او ظاهر، و اخوت او واجب، و غيبتش حرام.
(5) انّ اللّه يسأل العبد عن جاهه، كما يسأله عن ماله و عمره، فيقول: جعلت لك جاها فهلّا نصرت به مظلوما، او قمعت به ظالما، او اعنت به مكروبا. ترجمه: خداى بنده را از جاه بپرسد چنانكه از مال و از عمر، گويد تو را جاه دادم چرا بدان مظلومى را نصرت نكردى، يا ظالمى را دفع نكردى، يا اندوهگينى را يارى ندادى.
(6) خصّصنا بخمس: فصاحة، [و صباحة]، و سماحة، و نجدة، و حظوة عند النّساء. ترجمه: ما را يعنى بنى هاشم را به پنج چيز مخصوص كردهاند: فصاحت، و نيكورويى، و جوانمردى، و شجاعت، و بهرهمندى از زنان.
(7) انّما يستحقّ السّيادة من لا يصانع[1]و لا يخادع و لا
[1]اصل: يضائع.
تغرّه المطامع. ترجمه: مستحق مهترى كسى بود كه حيلت نكند، و فريب نياورد، و طمع او را مغرور نكند.
(8) من ساس نفسه بالصّبر على جهل النّاس، صلح لان يكون سائسا. ترجمه: هر كه بصبر خويشتن را نگاه دارد بر جهل مردمان، شايستگى ضبط و سياست مردم داشته باشد.
(9) السّيّد من عمّت يده و رجى غده. آلة الرّياسة سعة الصدر، و كتمان البرّ. ترجمه: سيد كسى بود كه نعمت او عام بود، و فرداى او اميدوار.
آلت مهترى فراخى دل و پوشيدن نيكوكارى باشد.
(10) من غلب لسانه امّره قومه. من كثرت نعم اللّه عليه كثرت حوائج النّاس اليه. ترجمه: هر كه زبان نگاه دارد قوم او او را امير خود كنند. هر كه نعمت خدا برو بسيار بود حاجات مردم بدو بسيار بود.
(11) الشّرف بالعلم و الادب، لا بالاصل و النّسب. ترجمه:
شرف بعلم و ادب بود، نه باصل و نسب.
(12) لا سودة مع انتقام. ترجمه: مهترى با كينه كشيدن جمع نيايد.
(13) التّبرّع بالمعروف و الاعطاء قبل السؤال من اكبر السّؤدد.
ترجمه: نيكويى كردن بىطلب عوضى، و عطا دادن پيش از سئوال، از بزرگترين مهتريها بود.
(14) وفّقهم لاقامة سنّتك، و الاخذ بمحاسن ادبك، فى ارفاق ضعيفهم، و سدّ خلّتهم، و تفقّد غائبهم، و عيادة مريضهم، و هداية مسترشدهم، و مناصحة مستشيرهم، و تعهّد قادمهم، و كتمان اسرارهم، و ستر عوراتهم، و نصرة مظلومهم، و حسن مواساتهم بالماعون، و العود عليهم بالجدة، و الافضال عليهم بالنّوال، و اعطاء ما يجب لهم قبل السؤال. و اجعلنى اللّهمّ اجزى بالاحسان مسيئهم، و اعرض بالتّجاوز عن ظالمهم، و استعمل حسن الظّن فى كافّتهم، و اتولّى بالبرّ عامّتهم، و اغضّ بصرى عنهم عفّة، و الين جانبى لهم تواضعا، و ارق لاهل البلاء منهم رحمة، و اسرّ لهم بالغيب مودّة، و احبّ بقاء النّعمة عندهم نصحا، و اوجب لهم ما اوجب لحامّتى، و ارعى لهم ما ارعى لخاصّتى. [و] اهدى منهم من عدل عنك[1]،
توفيق ده تا بر سنت تو روند، و ادبهاى نيكوى تو فرا گيرند: در آنكه با ضعيفان برفق زيند، و دوستى ايشان كفايت كنند، و بعطا و تفقد غايب، و عيادت بيمار، و هدايت راه راست جوينده كنند، و نيكوخواهى مشاوره [كننده] كنند، و تعهد كسى كه از راه رسد، و پوشيدن اسرار و عيبها، و نصرت مظلومان، و مواساة نيكو، و بعاريت دادن قماش و متاع، و پيوسته دادن عطا، و دادن پيش از سؤال بجاى آورند.
مرا توفيق ده تا با بدكار ايشان نيكويى كنم، و از جرم ظالم در گذرم، و بهمه نيكو ظن باشم، و با همه نيكويى كنم، و چشم بعفت ازيشان بگردانم، و جانب خود بتواضع با ايشان نرم دارم، و بر اهل بلا رحمت كنم، در نهان دوست دارم، و بقاء نعمت ايشان خواهم بنيكو خواهى، و با ايشان همان كنم كه با خويشان و خاصه خود، و راه نمايم كسى را كه از راه راست تو بگردد، و ارشاد كنم بدوستى اولياى تو، و حجتان تو بر بندگان امامان حق، كسى را كه از راه بيفتد.
(15) من انصف من نفسه رضى حكما لغيره. ترجمه: هر كه از خود انصاف بدهد بحكم او ديگران رضا دهند.
(16) انّك لمّا ندبت[1]الوساطة، و حملت اعباء الوزارة و الحياطة رفضت[2]المنام، و ايقظت النوّام، و حفظت بالسّياسة النّظام، و استنهضت فى المصالح الصوارم و الاقلام. ترجمه:
مستنصر وزير خود ابى القاسم على بن احمد را فرموده كه: تو چون متوسط و سرور مردم شدى، و تكليف وزارت و احتياط قبول كردى، خواب بگذاشتى، و خفتگان
[1]اصل: ندبته.
[2]اصل: و رفضت.
را بيدار كردى، و بسياست نظام نگاهداشتى، و شمشيرها و قلم را در رعايت مصالح خلق روان گردانيدى.
(17) انهض نهوض من يدعوا ربّه خوفا و طمعا، و يكدّ نفسه زهدا و ورعا، و يتخلق الاخلاق الرّوحانيّة، و يميت الطباع الشّهوانيّة، فيظهر فى وجهه سيماء الخير، و ينطق عن ظاهر شخصه و شكله سيماء البرّ، و يؤتى مسترشديه خفض الجناح، و يحرّضهم على دواعى الصّلاح و النّجاح، و يدعوا الى امام زمانه بافصح الكلم، و يهدى الى فرض طاعته بابلغ الحكم. ترجمه: يكى از دعاة را ميفرمايد كه: برخيز مانند كسى كه خداوند خود را بخواند از خوف و طمع، [و] خويش را برنجاند از روى زهد و ورع، و اخلاق روحانى بعادت كرده، و طبايع شهوانى را بميراند، تا در روى ايشان خير ظاهر شود، و از شكل و شخص او علامت بر پيدا گردد، و نيكويى كند با مسترشدان بتواضع نمودن، و ايشان را بر صلاح و نجاح تحريص كند، و با امام روزگار دعوت كند بفصيحترين كلمهاى، و بفرض طاعت او راه نمايد ببليغترين حكمتى.
من كلام الحكماء و الدعاة
(18) كتب ملك الى ملك: بم انتظمت مملكتك و استقامت[1]
[1]اصل: بم انتظمت مملكتك و انتظمت و استقامة.
لك رعيّتك؟ فقال: بثمانية خصال: لم اهزل فى امر و لا نهى، و لا اخلفت وعدا و لا وعيدا، و عاقبت للجرم لا للحقد، و ولّيت للكفاية[1]لا للهوى، و استملت[2]قلوب الرّعيّة من غير كره، و سهّلت الاذن من غير ضعف، و عمّمت بالقوت، و حسمت الفضول.
ترجمه: پادشاهى نوشت بپادشاهى كه: نظام مملكت و استقامت رعيت تو بچه حاصل آمد؟ گفت: بهشت خصلت: هيچ امر و نهى بهزل نكردم، و هيچ وعد و وعيد را خلاف نكردم، و عقاب بر جرم كردم نه بر حقد و كينه، و ايالت بكفايت بكسى دادم نه بهوا و ميل، و استمالت دلها كردم نه باكراه، يعنى: به نيكوكارى، و بار بسيار دادم بىآنكه قصور ضعفى باشد كسى را، و قوتها فراخ داشتم، و اهل فضول را از شر منع كردم.
(19) تفقّد من الحاكم اربع خصال: و هى ان يكون حييا، و ان يكون عالما، و ان يكون ورعا، و كمال امره فى استغنائه عن الرّعية. ترجمه: در حاكم چهار خصلت طلب كن: بايد كه شرمگين بود، و بايد كه عالم بود، و پرهيزكار بود، و كمال امر او در آنست كه از رعيت مستغنى بود.
(20) سئل حكيم عن السّؤدد. فقال: اصطناع العشيرة، و احتمال
[1]اصل: للغناء.
[2]اصل و اشتملت.