تغرّه المطامع. ترجمه: مستحق مهترى كسى بود كه حيلت نكند، و فريب نياورد، و طمع او را مغرور نكند.
(8) من ساس نفسه بالصّبر على جهل النّاس، صلح لان يكون سائسا. ترجمه: هر كه بصبر خويشتن را نگاه دارد بر جهل مردمان، شايستگى ضبط و سياست مردم داشته باشد.
(9) السّيّد من عمّت يده و رجى غده. آلة الرّياسة سعة الصدر، و كتمان البرّ. ترجمه: سيد كسى بود كه نعمت او عام بود، و فرداى او اميدوار.
آلت مهترى فراخى دل و پوشيدن نيكوكارى باشد.
(10) من غلب لسانه امّره قومه. من كثرت نعم اللّه عليه كثرت حوائج النّاس اليه. ترجمه: هر كه زبان نگاه دارد قوم او او را امير خود كنند. هر كه نعمت خدا برو بسيار بود حاجات مردم بدو بسيار بود.
(11) الشّرف بالعلم و الادب، لا بالاصل و النّسب. ترجمه:
شرف بعلم و ادب بود، نه باصل و نسب.
(12) لا سودة مع انتقام. ترجمه: مهترى با كينه كشيدن جمع نيايد.
(13) التّبرّع بالمعروف و الاعطاء قبل السؤال من اكبر السّؤدد.
ترجمه: نيكويى كردن بىطلب عوضى، و عطا دادن پيش از سئوال، از بزرگترين مهتريها بود.
(14) وفّقهم لاقامة سنّتك، و الاخذ بمحاسن ادبك، فى ارفاق ضعيفهم، و سدّ خلّتهم، و تفقّد غائبهم، و عيادة مريضهم، و هداية مسترشدهم، و مناصحة مستشيرهم، و تعهّد قادمهم، و كتمان اسرارهم، و ستر عوراتهم، و نصرة مظلومهم، و حسن مواساتهم بالماعون، و العود عليهم بالجدة، و الافضال عليهم بالنّوال، و اعطاء ما يجب لهم قبل السؤال. و اجعلنى اللّهمّ اجزى بالاحسان مسيئهم، و اعرض بالتّجاوز عن ظالمهم، و استعمل حسن الظّن فى كافّتهم، و اتولّى بالبرّ عامّتهم، و اغضّ بصرى عنهم عفّة، و الين جانبى لهم تواضعا، و ارق لاهل البلاء منهم رحمة، و اسرّ لهم بالغيب مودّة، و احبّ بقاء النّعمة عندهم نصحا، و اوجب لهم ما اوجب لحامّتى، و ارعى لهم ما ارعى لخاصّتى. [و] اهدى منهم من عدل عنك[1]،
توفيق ده تا بر سنت تو روند، و ادبهاى نيكوى تو فرا گيرند: در آنكه با ضعيفان برفق زيند، و دوستى ايشان كفايت كنند، و بعطا و تفقد غايب، و عيادت بيمار، و هدايت راه راست جوينده كنند، و نيكوخواهى مشاوره [كننده] كنند، و تعهد كسى كه از راه رسد، و پوشيدن اسرار و عيبها، و نصرت مظلومان، و مواساة نيكو، و بعاريت دادن قماش و متاع، و پيوسته دادن عطا، و دادن پيش از سؤال بجاى آورند.
مرا توفيق ده تا با بدكار ايشان نيكويى كنم، و از جرم ظالم در گذرم، و بهمه نيكو ظن باشم، و با همه نيكويى كنم، و چشم بعفت ازيشان بگردانم، و جانب خود بتواضع با ايشان نرم دارم، و بر اهل بلا رحمت كنم، در نهان دوست دارم، و بقاء نعمت ايشان خواهم بنيكو خواهى، و با ايشان همان كنم كه با خويشان و خاصه خود، و راه نمايم كسى را كه از راه راست تو بگردد، و ارشاد كنم بدوستى اولياى تو، و حجتان تو بر بندگان امامان حق، كسى را كه از راه بيفتد.
(15) من انصف من نفسه رضى حكما لغيره. ترجمه: هر كه از خود انصاف بدهد بحكم او ديگران رضا دهند.
(16) انّك لمّا ندبت[1]الوساطة، و حملت اعباء الوزارة و الحياطة رفضت[2]المنام، و ايقظت النوّام، و حفظت بالسّياسة النّظام، و استنهضت فى المصالح الصوارم و الاقلام. ترجمه:
مستنصر وزير خود ابى القاسم على بن احمد را فرموده كه: تو چون متوسط و سرور مردم شدى، و تكليف وزارت و احتياط قبول كردى، خواب بگذاشتى، و خفتگان
[1]اصل: ندبته.
[2]اصل: و رفضت.
را بيدار كردى، و بسياست نظام نگاهداشتى، و شمشيرها و قلم را در رعايت مصالح خلق روان گردانيدى.
(17) انهض نهوض من يدعوا ربّه خوفا و طمعا، و يكدّ نفسه زهدا و ورعا، و يتخلق الاخلاق الرّوحانيّة، و يميت الطباع الشّهوانيّة، فيظهر فى وجهه سيماء الخير، و ينطق عن ظاهر شخصه و شكله سيماء البرّ، و يؤتى مسترشديه خفض الجناح، و يحرّضهم على دواعى الصّلاح و النّجاح، و يدعوا الى امام زمانه بافصح الكلم، و يهدى الى فرض طاعته بابلغ الحكم. ترجمه: يكى از دعاة را ميفرمايد كه: برخيز مانند كسى كه خداوند خود را بخواند از خوف و طمع، [و] خويش را برنجاند از روى زهد و ورع، و اخلاق روحانى بعادت كرده، و طبايع شهوانى را بميراند، تا در روى ايشان خير ظاهر شود، و از شكل و شخص او علامت بر پيدا گردد، و نيكويى كند با مسترشدان بتواضع نمودن، و ايشان را بر صلاح و نجاح تحريص كند، و با امام روزگار دعوت كند بفصيحترين كلمهاى، و بفرض طاعت او راه نمايد ببليغترين حكمتى.
من كلام الحكماء و الدعاة
(18) كتب ملك الى ملك: بم انتظمت مملكتك و استقامت[1]
[1]اصل: بم انتظمت مملكتك و انتظمت و استقامة.
لك رعيّتك؟ فقال: بثمانية خصال: لم اهزل فى امر و لا نهى، و لا اخلفت وعدا و لا وعيدا، و عاقبت للجرم لا للحقد، و ولّيت للكفاية[1]لا للهوى، و استملت[2]قلوب الرّعيّة من غير كره، و سهّلت الاذن من غير ضعف، و عمّمت بالقوت، و حسمت الفضول.
ترجمه: پادشاهى نوشت بپادشاهى كه: نظام مملكت و استقامت رعيت تو بچه حاصل آمد؟ گفت: بهشت خصلت: هيچ امر و نهى بهزل نكردم، و هيچ وعد و وعيد را خلاف نكردم، و عقاب بر جرم كردم نه بر حقد و كينه، و ايالت بكفايت بكسى دادم نه بهوا و ميل، و استمالت دلها كردم نه باكراه، يعنى: به نيكوكارى، و بار بسيار دادم بىآنكه قصور ضعفى باشد كسى را، و قوتها فراخ داشتم، و اهل فضول را از شر منع كردم.
(19) تفقّد من الحاكم اربع خصال: و هى ان يكون حييا، و ان يكون عالما، و ان يكون ورعا، و كمال امره فى استغنائه عن الرّعية. ترجمه: در حاكم چهار خصلت طلب كن: بايد كه شرمگين بود، و بايد كه عالم بود، و پرهيزكار بود، و كمال امر او در آنست كه از رعيت مستغنى بود.
(20) سئل حكيم عن السّؤدد. فقال: اصطناع العشيرة، و احتمال
[1]اصل: للغناء.
[2]اصل و اشتملت.
الجريرة. و عن الشّرف. فقال: كفّ الأذى، و بذل النّدى. و عن المجد. فقال: حمل المغارم، و ابتناء المكارم. ترجمه: از حكيمى پرسيدند كه: مهترى چيست؟ گفت: نيكويى با قوم خود، و تحمل گناه. گفتند:
شر چيست؟ گفت: رنج باز داشتن، و عطا دادن. گفتند: مجد و بزرگوارى چيست؟
گفت: غرامت كشيدن: و كرم بنا نهادن.
(21) اذا ملك الملك الابدان بالقسر، ينبغى ان يتخطّاها الى القلوب. ترجمه: چون پادشاه مالك ابدان شود بقهر، بايد كه دلها را نيز مالك شود بنيكويى.
(22) حركة الاقبال بطيئة، و حركة الادبار سريعة، لأنّ المقبل كالصّاعد و المدبر كالهاوى. ترجمه: حركت اقبال دير بود، و حركت ادبار زود، زيرا كه مقبل چون كسى بود كه بر بالا شود، و مدبر چون كسى بود كه فرو افتد.
(23) من جمع الى شرف الاصل شرف النّفس، فقد استحقّ التّفضيل بالحقّ و الحجّة. و من اغفل نفسه و اعتمد شرف آبائه فقد عقّهم و لم يستحقّ التّقدّم على غيره. ترجمه: هر كه با شرف اصل شرف نفس جمع كند، مستحق آن باشد كه او را بحق و حجت تفضيل نهند بر ديگران.
و هر كه از اكتساب شرف نفس تغافل كند، و بر شرف پدران اعتماد كند، عقوق
پدران كرده باشد. و استحقاق تقدم بر غير نبود او را.
(24) سئل عالم، من السّيّد؟ فقال: الذّليل فى نفسه، الاحمق فى ماله، المعنىّ[1]بامر قومه، النّاظر للعامّة. و قد يقال: انّ هذا الكلام من الاخبار النّبوية. ترجمه: از عالمى پرسيدند كه: سيد كيست؟ گفت:
آنكه متواضع باشد بنفس خود، و احمق نمايد در مال، يعنى در جمع آن زيركى نبرزد، و غمخوار كار قوم باشد، و با همه كس نيكويى كند. و اين سخن در اخبار [پيامبر] نيز بياوردهاند.
(25) من طلب الرّياسة صبر على مضض[2]السّياسة. ترجمه:
هر كه رياست طلب كند او را بر رنج سياست و تدبير صبر بايد كرد.
(26) سئل بعضهم: بم ينتقم الانسان من عدوّه؟ قال: بان يزداد فضلا فى نفسه. ترجمه: از بزرگى پرسيدند كه: مردم بچه از دشمن انتقام كشد؟ گفت: بآنكه خود فاضلتر شود، تا دشمن او ازو باز پس ماند و مقهور گردد.
(27) الحرّ يرتفع بجميع من عرفه، و النّذل يرتفع بنفسه.
ترجمه: آزاد مرد چون مرتفع شود آشنايان را با خود در رفعت شركت دهد، و فرومايه تنها مرتفع گردد.
[1]اصل: المغشى.
[2]اصل: امضض.
(28) قيل لملك حاول محاربة قوم لا تقاتلهم [فانّهم] كثير! فقال: من اراد ان يرؤس الكثير فلا بدّ له من محاربة الكثير.
ترجمه: پادشاهى قصد محاربت قومى كرد. او را گفتند: با ايشان كارزار مكن، كه ايشان بسيارند. گفت: هر كه خواهد كه قومى بسيار را سرورى كند، لابد او را با قوم بسيار كارزار بايد كرد.
(29) الملك محتاج من النّاس الى كثير منهم، و هم محتاجون منه الى واحد. و من ههنا وجب ان يوازن حلمه احلامهم، و يوازى فهمه افهامهم، و ان يعمّهم بعدله و يغمرهم بفضله. ترجمه: پادشاه بمردم بسيار محتاج باشد، و مردمان را يك پادشاه كفايت بود. و ازينجاست كه بر پادشاه واجب بود كه حلم او با حلم همه رعيت، و فهم او با فهم همه رعيت برابرى كند، و عدل او همه را عام بود و شامل، و فضل او بهمه برسد.
(30) الملك احقّ باصطفاء رجاله منه باصطفاء امواله، لانّ كلّ درهم يسّد مكان اخيه، و ما كلّ رجل يسّد مكان اخيه.
و مثله فى احتياجه الى الكثرة و وجوب رعاية الجميع عليه، مثل المسافر فى الطّريق البعيدة، الّذى يحقّ عليه ان تكون عنايته بالفرس المجنوب، مثل عنايته بالفرس المركوب. ترجمه: پادشاه بآنكه مردان برگزيند سزاوارتر است از آنكه مالها برگزيند، زيرا كه هر درمى بجاى درمى