جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
داريد، كه آن عار بود در[1]ميان اعقاب، و عذاب روز حساب، و بخوشدلى از سر حيات برخيزيد، و روى بمرگ كنيد.
(16) الهمنى معرفة الاختيار، و اجعل ذلك ذريعة الى الرّضاء بما قضيت لنا و التّسليم لما حكمت. ترجمه: خدايا مرا معرفت اختيار در كارها الهام ده! و آن را وسيلتى گردان بخشنودى تو بآنچه[2]قضا كرده باشى و تسليم بحكم تو!
(17) انّى لاسارع الى حاجة عدوّى خوفا [من] ان أردّه[3]فيستغنى عنّى. ترجمه: من تعجيل كنم در بر آوردن حاجات دشمن از خوف آنكه اگر او را رد كنم از من مستغنى شود.
(18) استعمل امورك على مقادير الزّمان، يصلح لك و بك الاحوال. ترجمه: كارها بر اندازه روزگار كن، تا تو را و بتو حالها بصلاح باز آيد.
(19) و لم تزل بتدبيرك الصّواب و رأيك الصّحيح تداوى الادواء و تدوؤ الاعداء[4]،
تحصّنت الاعمال، و تشدّدت الاحوال، و ثبتت[1]الهيبة حتّى امتلاءت منه الصّدور، و انكفأ[2]الزّعرة حتّى ضاقت عليه السّهول و الوعور.
ترجمه: مولانا مستنصر وزير خود را ميگويد: هميشه بتدبير صواب و راى درست خود درمان دردها ميكردى، و دشمنان را بدرد مىآوردى، و نيكبختان را نگاه ميداشتى، و دوران را نزديك ميگردانيدى، تا فاسد باصلاح آمد، و اهل عناد ميل بتو كردند، و رميده باز آمد، و گريخته جمع شد، و اعمال استوار شد، و حالها راست شد، و هيبت در دلها افتاد، و خوف برخاست، و همه جهان ايمن شد[3].
من كلام الحكماء و الدعاة
(20) الحازم[4]فيما اشكل عليه من الرّأى بمنزلة من اضلّ[5]لؤلوءة فجمع ما حول مسقطها من التّراب فنخله حتّى وجدها، و كذلك الحازم[6]يجمع جميع الرأى فى الامر[7]المشكل، ثمّ يخلّصه و يحصّله. ترجمه: كسى كه حزم كند در رأيى كه برو مشكل شده باشد، مانند كسى بود كه مرواريدى گم كرده، پس آنچه گرداگرد آن موضع بود از خاك جمع كند و ببيزد، تا بيابد و همچنين حازم همه وجوه راى جمع كند در
[1]اصل: و اثبتت.
[2]اصل: و انكفت.
[3]ترجمه در اينجا با متن نميسازد.
[4]اصل: الجازم.
[5]اصل: اذل.
[6]اصل: الجازم.
[7]اصل: امر.
كار مشكل، پس آنچه فاسد باشد ازو دور ميكند، تا برأى صايب برسد.
(21) و سئل عالم عن الحزم. فقال: ان لا تأمن و انت تجد للحذر موضعا. ترجمه: از عالمى پرسيدند كه حزم چيست؟ گفت: آنكه در هيچ وقت از حذر غافل نباشى.
(22) اذا ازدحم الرّأى خفى الصّواب. دار عدوّك لامرين: امّا لصداقة[1]تؤمنك او لفرصة تمكنك. ترجمه: چون رأى بسيار شود صواب پوشيده بماند. با دشمن مدارا كن بجهت دو كار: يا دوستى[2]تا ايمن شوى از وى، يا فرصتى كه ازو بيابى.
(23) ثلثة اخلاق لا يوجد الّا فى لبيب: التّقدّم فى الحزم، فان بدء فالاجتهاد فى الاحتيال، و ان قصر فحسن العزاء. ترجمه:
سه خلق باشد كه جز در عاقل نباشد: پيش حزم بجاى آوردن، پس اگر بر او سبقت يابند جهد نمودن در حيلت، چنانكه دو ماهى حازم كه در كليله ذكر ايشان آمده است، پس اگر از آن بازماند صبر نيك نمودن.
(24) اهل المشاورة كلّ من يكون ذانبل، كبير الهمّة، عزيز النّفس، ذا عقل و لبّ، لا يذيع سرّا. ترجمه: اهل مشاوره كسى باشد
[1]اصل: الصداقة.
[2]اصل: دو دستى.
كه بزرگوار باشد، و بزرگ همت، و عزيز نفس، و با عقل و خرد، و نگاه دارنده اسرار.
(25) قضاء حقّ المحسن ادب للمسيىء، و عقوبة المسيىء حسن جزاء المحسن. ترجمه: حق گذاردن نيكو كار ادب بد كردار بود، و عقوبت بدكردار حق گذاردن نيكوكار.
(26) انفس ما يتباذل النّاس بينهم ثلثة: المال عند الحاجة، و الرأى عند المشورة، و بذل النّفس عند اليأس. ترجمه: نفيسترين چيزى كه مردمان با يكديگر بذل كنند سه چيز است: مال در وقت حاجت، و راى در وقت مشاورت، و بذل نفس در جهاد و سختى.
(27) اسعد الحزمة بثمرة الحزم من جمع الى حزمه عزما.
الحزم حفظ ما كلّفت و ترك ما كفيت. ترجمه: نيكبختترين حازمان از ثمره حزم خود، كسى بود كه با حزم بهم عزم جمع كند. و حزم حفظ آن چيز بود كه بدان مكلف باشى، و ترك آنچه كفايت كردهاى.
(28) ان ابتليت مجاورة عدوّك فعليك بالحذر فى عملك.
و املأ قلبك جرءاة. و عليك ان تصادق اصدقاءه، و تواخى اخوانه، [و تعادى اعدائه، حتّى] تعرف غرائزه. ترجمه:
چون بحرب دشمن مبتلا شوى، بر تو باد كه حذر كنى از كار خود. و دل پر از دليرى دارى. و [بر تو باد كه] با دوستان او دوستى كنى، [و با برادران او برادرى]
و با دشمنان او دشمنى، تا بر خوى و سيرت او واقف شوى.
(29) ان كان سلطانك على جدة دولة، فاريت امرا استقام بغير رأى، و عملا استثبتّ بغير حزم، و اعوانا اجزأوا[1]بغير نيل، فلا يغرّنك ذلك، و لا تستنم[2]اليه، فانّ الامور تصير الى حقائقها و اصولها، و بنى منها على غير اصل وثيق و دعائم محكمة اوشك ان يتداعى[3]و يتصدّع[4]. ترجمه: اگر غلبه و پادشاهى تو بر دولت تو باشد، و كارى بينى راست بىرايى، و عملى مستقيم كه حزمى [با آن نباشد]، و يارانى كه جهد ميكنند بىمنفعتى بايشان[5]مغرور مشو، و بآن آرام مگير، كه كارها با اصل و حقيقت گرايد و آنچه نه بر اصلى استوار بنا كرده باشد، و آن را دعايمها استوار نبود، زود باشد كه درهم افتد، و خراب و شكافته گردد يعنى:
بر آنچه مقتضى عقل باشد اعتماد نشايد كردن كه بزودى زايل گردد.
(30) سأل الاسكندر حكيما بماذا يصلح الملك، و يستقيم امر المملكة؟ فقال: اذا اطاعت الرّعيّة ملكها، و عمل الملك بالسّياسة و العدل فيها فقد يستقيم المملكة، و يصلح الملك.
ترجمه: اسكندر از حكيمى پرسيد كه پادشاهى بچه باصلاح آيد، و امر مملكت
[1]اصل: اجرءوا، رسائل: جروا.
[2]اصل: يستييمن.
[3]اصل:
يتعادى.
[4]از آداب كبير ابن مقفع (الحكمة الخالدة ص 298- رسائل البلغا ص 50) است با اندكى جدائى.
[5]اصل: كه بايشان.
بچه مستقيم شود؟ گفت: چون رعيت مطيع پادشاه باشد، و پادشاه بسياست و عدل كار كند ملك باصلاح آيد، و مملكت مستقيم شود.
(31) سئل ابو مسلم: ما كان سبب خروج الدّولة عن بنى امّية؟
فقال: ذلك لانّهم ابعدوا اولياءهم ثقة بهم، و ادنو اعدائهم تألّفا لهم، فلم يصر العدوّ بالدّنوّ[1]صديقا، و صار الصّديق بالبعاد[2]عدوّا. ترجمه: ابو مسلم را گفتند: سبب خروج دولت از بنى اميه چه بود؟ گفت:
ايشان دوستان را دور كردند از خود از روى اعتمادى كه بريشان داشتند، و دشمنان را نزديك داشتند تا الف گيرند، پس دشمن بنزديكى دوست نشد، و دوست از دور كردن دشمن شد، دولت برگشت.
(32) كان بعض قدماء الملوك اذا اراد محاربة ملك، وجّه[3]من يبحث عن اخباره و اخبار رعيّته، قبل ان يظهر محاربته، و يامره بالبحث عن [ثلث] خصال من امره: و هو ان يبحث عمّا يرد عليه من اخبار رعيّته هل هى على حقائقها او يختدعه اصحاب الاخبار عنها و يكذّبه فيها، و يبحث عن الغنى فى اىّ صنفى حاشيته: فى اهل الشّرف ام فى الانذال، و يبحث عن المشاورة هل يستعملها فى اموره ام يمضى الامور على هواه. فان قالوا: انّ الامور و الاخبار ترد على حقائقها،
[1]اصل: الذنوب.
[2]اصل: العباد.
[3]اصل: وجبه.
و انّ الغنى من اهل الشّرف و التكرّم، و انّه يستعمل المشاورة كفّ عن محاربته و عن الطّمع فى[1]مملكته[2]. ترجمه: يكى از پادشاهان چون خواستى كه بمحاربت پادشاه ديگر شود، كسى را بفرستادى تا تفحص اخبار او و اخبار رعيت او بكند پيش از محاربت، و از سه كار بحث و تصرف فرمودى:
يكى آنكه اخبار رعيت باو چگونه آنها ميكنند: براستى [و] حقيقت يا بدروغ و تلبيس او را ميفريبند، و چنانكه ميخواهند بسمع او ميرسانند[3]،
تبقى[1]الامور باهل الرّاى ما صلحت
فان تولّت فبالاشرار تنقاد[2]
لا يصلح النّاس فوضى لاسراة[3]لهم
و لا سراة اذا جهّالهم سادوا[4]
[1]اصل: تهدى.
[2]اصل: تنفاد.
[3]اصل: يقضى الاسراء.
[4]اين بيت در السعادة و الاسعاد (ص 378) از زياد بن ابيه دانسته شده ولى همه اين بيتها از قصيدهايست از افوه اودى كه در امالى قالى (چاپ دار الكتب 2: 221) آمده است و در آن بيت سوم پس از چهارمى است. در اين جستجويى كه شده است از كمك آقاى مجتبى مينوى سپاسگزارم.