بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 400

و با دشمنان او دشمنى، تا بر خوى و سيرت او واقف شوى.

(29) ان كان سلطانك على جدة دولة، فاريت امرا استقام بغير رأى، و عملا استثبتّ بغير حزم، و اعوانا اجزأوا[1]بغير نيل، فلا يغرّنك ذلك، و لا تستنم‌[2]اليه، فانّ الامور تصير الى حقائقها و اصولها، و بنى منها على غير اصل وثيق و دعائم محكمة اوشك ان يتداعى‌[3]و يتصدّع‌[4]. ترجمه: اگر غلبه و پادشاهى تو بر دولت تو باشد، و كارى بينى راست بى‌رايى، و عملى مستقيم كه حزمى [با آن نباشد]، و يارانى كه جهد ميكنند بى‌منفعتى بايشان‌[5]مغرور مشو، و بآن آرام مگير، كه كارها با اصل و حقيقت گرايد و آنچه نه بر اصلى استوار بنا كرده باشد، و آن را دعايمها استوار نبود، زود باشد كه درهم افتد، و خراب و شكافته گردد يعنى:

بر آنچه مقتضى عقل باشد اعتماد نشايد كردن كه بزودى زايل گردد.

(30) سأل الاسكندر حكيما بماذا يصلح الملك، و يستقيم امر المملكة؟ فقال: اذا اطاعت الرّعيّة ملكها، و عمل الملك بالسّياسة و العدل فيها فقد يستقيم المملكة، و يصلح الملك.

ترجمه: اسكندر از حكيمى پرسيد كه پادشاهى بچه باصلاح آيد، و امر مملكت‌

[1]اصل: اجرءوا، رسائل: جروا.

[2]اصل: يستييمن.

[3]اصل:

يتعادى.

[4]از آداب كبير ابن مقفع (الحكمة الخالدة ص 298- رسائل البلغا ص 50) است با اندكى جدائى.

[5]اصل: كه بايشان.


صفحه 401

بچه مستقيم شود؟ گفت: چون رعيت مطيع پادشاه باشد، و پادشاه بسياست و عدل كار كند ملك باصلاح آيد، و مملكت مستقيم شود.

(31) سئل ابو مسلم: ما كان سبب خروج الدّولة عن بنى امّية؟

فقال: ذلك لانّهم ابعدوا اولياءهم ثقة بهم، و ادنو اعدائهم تألّفا لهم، فلم يصر العدوّ بالدّنوّ[1]صديقا، و صار الصّديق بالبعاد[2]عدوّا. ترجمه: ابو مسلم را گفتند: سبب خروج دولت از بنى اميه چه بود؟ گفت:

ايشان دوستان را دور كردند از خود از روى اعتمادى كه بريشان داشتند، و دشمنان را نزديك داشتند تا الف گيرند، پس دشمن بنزديكى دوست نشد، و دوست از دور كردن دشمن شد، دولت برگشت.

(32) كان بعض قدماء الملوك اذا اراد محاربة ملك، وجّه‌[3]من يبحث عن اخباره و اخبار رعيّته، قبل ان يظهر محاربته، و يامره بالبحث عن [ثلث‌] خصال من امره: و هو ان يبحث عمّا يرد عليه من اخبار رعيّته هل هى على حقائقها او يختدعه اصحاب الاخبار عنها و يكذّبه فيها، و يبحث عن الغنى فى اىّ صنفى حاشيته: فى اهل الشّرف ام فى الانذال، و يبحث عن المشاورة هل يستعملها فى اموره ام يمضى الامور على هواه. فان قالوا: انّ الامور و الاخبار ترد على حقائقها،

[1]اصل: الذنوب.

[2]اصل: العباد.

[3]اصل: وجبه.


صفحه 402

و انّ الغنى من اهل الشّرف و التكرّم، و انّه يستعمل المشاورة كفّ عن محاربته و عن الطّمع فى‌[1]مملكته‌[2]. ترجمه: يكى از پادشاهان چون خواستى كه بمحاربت پادشاه ديگر شود، كسى را بفرستادى تا تفحص اخبار او و اخبار رعيت او بكند پيش از محاربت، و از سه كار بحث و تصرف فرمودى:

يكى آنكه اخبار رعيت باو چگونه آنها ميكنند: براستى [و] حقيقت يا بدروغ و تلبيس او را ميفريبند، و چنانكه ميخواهند بسمع او ميرسانند[3]،


صفحه 403

تبقى‌[1]الامور باهل الرّاى ما صلحت‌

فان تولّت فبالاشرار تنقاد[2]

لا يصلح النّاس فوضى لاسراة[3]لهم‌

و لا سراة اذا جهّالهم سادوا[4]

[1]اصل: تهدى.

[2]اصل: تنفاد.

[3]اصل: يقضى الاسراء.

[4]اين بيت در السعادة و الاسعاد (ص 378) از زياد بن ابيه دانسته شده ولى همه اين بيتها از قصيده‌ايست از افوه اودى كه در امالى قالى (چاپ دار الكتب 2: 221) آمده است و در آن بيت سوم پس از چهارمى است. در اين جستجويى كه شده است از كمك آقاى مجتبى مينوى سپاسگزارم.


صفحه 404

الباب الثامن و الثلثون فى طلب السعادة و ذكر الخير

الآيات: (1)وَ أَمَّا الَّذِينَ سُعِدُوا فَفِي الْجَنَّةِ خالِدِينَ فِيها ما دامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ إِلَّا ما شاءَ رَبُّكَ عَطاءً غَيْرَ مَجْذُوذٍ. ترجمه: اما آنانكه نيكبختان آمده‌اند در بهشت باشند هميشه، تا كه آسمانها و زمينها باشد، مگر آنچه خدا خواهد عطاى نابريده.

(2)وَ اجْعَلْ لِي لِسانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ.وَ رَفَعْنا لَكَ ذِكْرَكَ.

وَ جَعَلْناهُمْ أَحادِيثَ‌. ترجمه: مرا ذكرى ستوده براستى بخش بر آيندگان، بر محمد منت مى‌نهند كه: ما ذكر تو بلند كرديم. و كفار را ميگويد: ايشان را حديث گردانيديم، يعنى نيست كرديم.

الاخبار: (3) السّعيد من وعظ بغيره. السّعيد من سعد فى بطن أمّه، و الشّقى من شقى فى بطن أمّه. ترجمه: نيكبخت كسى بود كه پند از ديگران گيرد. نيكبخت كسى بود كه در شكم مادر [نيكبخت‌] شده باشد، و همچنين بدبخت. بعضى گويند: شكم مادر، گور است، كه زمين مادر است.


صفحه 405

(4) سعادة كلّ السّعادات طول العمر فى عبادة اللّه. ترجمه: سعادت همه سعادتها درازى عمر بود در عبادت خداى.

(5) كفى بالمرء سعادة ان يوثق به فى امر دينه و دنياه.

ترجمه: تمام سعادتى بود مردم را، كه در كار دين و دنيا باو واثق باشند، و او را امين دانند.

(6) انّ اللّه اذا انعم على عبد احب ان يرى عليه. ترجمه: چون خدا خواهد كه بر بنده نعمتى كند، خواهد كه برو ظاهر شود.

(7) من كانت له سريرة صالحة او سيّئة نشر اللّه منها عليه رداءا يعرف به. ترجمه: هر كرا سرى پاك بود يا پليد، خدا آواز آن بگستراند، تا او را بآن نشناسند.

(8) من سنّ سنّة حسنة كان له اجره و اجر من عمل به الى يوم القيامة، و من سنّ سنّة سيّئة كان له اثمه و اثم من عمل به الى يوم القيمة. ترجمه: هر كه رسمى نيكو نهد، او را بود مزد آن و مزد هر كه بآن كار كند تا بقيامت. [و هر كه رسمى بد نهد، او را بود كيفر آن و كيفر هر كه بآن كار كند تا بقيامت.]

(9) المؤمن اذا مدح فى وجهه ربا الايمان فى قلبه. احثوا فى وجوه المدّاحين التّراب. ترجمه: مؤمن را در روى مدح گويند ايمان‌


صفحه 406

در دلش بيفزايد، يعنى غره نشود. در روى مداحان خاك پاشيد!

(10) السّعيد من خاف الوعيد. نسأل اللّه منازل الشّهداء و معايشة السعداء. ترجمه: نيكبخت آن بود كه از وعيد بترسد. از خدا ميخواهم منزل شهدا، و عيش در دنيا چون عيش نيكبختان،

(11) و لسان الصّدق يجعله اللّه للمرء فى النّاس خير له من المال يورثه غيره. ترجمه: ذكر بخير و راست كه خداى مردم را بارزانى دارد در ميان مردمان، بهتر از مالى بود كه بنهند تا بوارث رسد.

(12) اصطنعوا المعروف تكسبوا الحمد. لا ثناء مع كبر.

ترجمه: نيكويى كنيد تا ستايش يابيد! با تكبر ثنا مقارن نبود.

(13) الثّناء اكثر من الاستحقاق ملق، و التقصير فى الاستحقاق عىّ او حسد. ترجمه: ثنا زيادت از استحقاق چاپلوسى بود، و كم از استحقاق يا از نقصان قدرت سخن بود يا از حسد باشد.

(14) من آتاه اللّه مالا فليصل به القرابة، و ليحسن منه الضّيافة، و ليفكّ به الأسير و العانى، و ليعط منه الفقير و الغارم، فانّ الفوز بهذه الخصال شرف مكارم الاخلاق [فى‌] الدّنيا و درك فضائل الآخرة. ترجمه: هر كه خداى او را مال دهد بايد كه بآن صله رحم كند، و ميهمانى نيكو كند، و اسير و درمانده را باز خرد، و درويش را عطا دهد. چون باين فضلها


صفحه 407

متحلى شود هم شرف مكارم دنيا يافته باشد، يعنى ثنا و ذكر ستوده، و هم فضايل آخرت، يعنى ثواب.

(15) خالطوا النّاس مخالطة ان متّم معها بكوا عليكم و ان عشتم حثّوا اليكم. ترجمه: با مردمان مخالطت كنيد، چنانكه اگر بميريد بر شما بگريند، و اگر بزييد بشما مايل شوند.

(16) اعلموا انّ المعروف مكسب حمدا، و معقّب مجدا.

ترجمه: بدانيد كه نيكويى ستايش آرد، و بزرگوارى در عقب بگذارد.

(17) بلّغنى مبالغ من عنيت [به‌]، فانعمت عليه، و رضيت عنه، و اعشته حميدا، و توفّيته سعيدا. ترجمه: مرا بجاى كسانى رسان كه معنى باشى بكار ايشان، و نعمت كرده باشى بريشان، و ازيشان راضى شده، پس ستوده زندگانى داده، و سعيد وفات كرده.

(18) كن لى كما تكون للصّالحين، و حلّنى لديك حلية المؤمنين، و اجعل لى لسان صدق فى الغابرين، و ذكرا ناميا فى الآخرين! ترجمه: با من چنان باش خدايا كه با صالحان باشى، و مرا بحليت مؤمنان متحلى كن، و مرا ذكرى بخير بخش در ميان مردمان كه بعد ازين باشند.

(19) فهم الفائزون بالعواقب الحسنى فى الآخرة و الاولى.