ايمن و آراميده، كه روزى اهل ده فراخ از هر جانبى بايشان رسيدى، ايشان ناشكرى كردند آن نعمتهاى خداى را، ايشان را جامه گرسنگى و خوف پوشانيد از فعل ايشان.
(4)يا أَيُّهَا النَّاسُ! ضُرِبَ مَثَلٌ، فَاسْتَمِعُوا: لَهُ إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُباباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ، وَ إِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئاً لا يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ، ضَعُفَ الطَّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ.
(7) مثل المؤمن فى توادّهم و تراحمهم مثل الجسد اذا اشتكى بعضه تداعى سائره بالسّهر و الحمّى[1]. ترجمه: مثل مؤمنان در دوستى و رحمت بر يكديگر مثل تن بود، كه هرگاه كه بعضى ازو مشتكى شود باقى به بيخوابى و تب مبتلا باشد.
(8) ما الدّنيا فى الآخرة الّا كمثل ما يجعل احدكم اصبعة السّبّابة فى اليمّ فلينظر بم يرجع. ترجمه: دنيا در جنب آخرت نيست الا آنكه يكى از شما انگشت در دريا زند پس بنگرد تا چه قدر با انگشت او نشسته است.
(9) كن فى الدّنيا كأنّك غريب، و اعمل فيها كأنّك عابر سبيل، و عدّ نفسك من أصحاب القبور. ترجمه: در دنيا مانند غريبى باش و عمل دنيا كن چنانكه گويى رهگذرى آيى، و خود را از اهل گورها شمر.
(10) يا ابن آدم لست ببالغ املك، و بدافع اجلك، و لا بمدفوع عن رزقك، فبما ذا تشقى نفسك يا شقىّ يا شقىّ يا شقىّ.
ترجمه: اى فرزند آدم! نه بامل خود خواهى رسيد، و [نه] اجل از خود دفع توانى كرد، و نه روزى تو از تو باز توان داشت، پس خود را آخر بدبخت ميكنى اى بدبخت اى بدبخت، اى بدبخت!
(11) اكثروا ذكر الموت فانّه هادم اللّذّات. ترجمه: بسيار ذكر مرگ كنيد كه او شكننده لذتها بود.
[1]اينجا شعر سعدى«بنىآدم اعضاى يكديگرند ...»بياد ميآيد.
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
(12) المؤمن مرآة اخيه، لقاء الأخوة[1]مسلاة. تضايقى تنفرجى! ترجمه: مؤمن آيينه مؤمن بود، ديدار دوستان غمگسار بود. تنگ شو اى محنت تا گشاده شوى!
(13) اشتدّى أزمة[2]تنفرجى! قيّدها و توكّل! علّق سوطك حيث يراه اهلك! ترجمه: سخت شو اى بلا تا فرج پديد آيد! ببند شتر را پس توكل كن! تازيانه آنجا بياويز كه مردم تو آن را بينند!
(14) تهادوا تحابّوا[3]،
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
(18) لو تكاشفتم ما تدافنتم. النّاس على دين ملوكهم. ترجمه:
اگر با يكديگر بگوييد آنچه در دل آيد كينه نگيريد از يكديگر. مردمان بررسم پادشاهان باشند.
(19) ابدأ بنفسك ثمّ بمن تعول. سيّد القوم خادمهم. ترجمه:
ابتدا بخود كن پس بكسى كه در عيال تست[1]. مهتر قوم كسى بود كه خدمت همه كند.
(20) كرمة الكتاب ختمه. ملاك الامر خواتمه. اخبر ثقله[2]،
(23) اغض على القذى[1]و الّا لم ترض ابدا! اتّق العثار بحسن الاعتبار! ترجمه: برخاشه چشم فراز كن و اگر نه هرگز خشنود نشوى از آنكه بسر درايى بترس باعتبار نيك كه برگيرى.
(24) احصد الشرّ من صدر غيرك بقطعه من صدرك. ترجمه:
شر از سينه دگران بدرو بآنكه از سينه خود بريده گردانى.
(25) كن مقدّرا و لا تكن مقتّرا. اكفف هواك يطب مثواك ترجمه: بتقدير زندگانى كن و روزى تنگ فرا مگير. از هواى نفس باز ايست تا عاقبت تو نيك بود.
(26) اطع اخاك و ان عصاك، و صله و ان جفاك. ترجمه:
برادر را اطاعت دار اگرچه او طاعت تو ندارد، و با او پيوند كن اگرچه او جفاى تو كند.
(27) ذروا المراء و الخصام، يكن[2]لكم المروّة و الحرمة.
ترجمه: دست از مرا و خصومت بداريد تا مروت و حرمت شما را باشد.
(28) تبذّل و لا تشهر، و وار شخصك لا تذكر، اسكت تسلم! ترجمه: جامه كهنه دار تا مشهور نشوى، و خود را بپوش تا مذكور نشوى، خاموش [باش] تا سلامت يابى.
[1]نهج البلاغه 3: 201.
[2]اصل: يلم.
(29) المرء مخبوء تحت لسانه[1]. النّاس أبناء ما يحسنون.
ترجمه: مرد در زير زبان پوشيده باشد. مردمان فرزندان نيكويى باشند كه كنند.
(30) قيمة كلّ امرء ما يحسنه. النّاس بزمانهم اشبه منهم بآبائهم. من اشبه اباه فما ظلم. الغمر من ركن الى العمر. ترجمه:
قيمت هر كسى آن بود كه نيكو تواند كرد آن را. مردمان[2]بروزگار بهتر مانند از آنكه با پدران. هر كه به پدر تشبه كند ظلم نكرده باشد. غمر[3]كسى بود كه بعمر ميل كند.
(31) الظّريف هو العفيف. العاقل من رفض الباطل. ترجمه:
ظريف پارسا بود. عاقل كسى بود كه باطل فرو گذارد.
(32) القلم أحد اللّسانين. من طاوع[4]طرفه (؟) تابع حتفه.
ترجمه: قلم يكى از دو زبان بود. هر كه طاعت خشم دارد هلاك شود.
(33) من احبّك نهاك، و من ابغضك اغراك. ترجمه: هر كه تو را دوست دارد تو را از بدى باز دارد، و هر كه تو را دشمن دارد تو را اغرا كند.
(34) من نال استطال، من كثرت نعم اللّه عليه كثرت حوائج النّاس اليه. ترجمه: هر كه مال يابد تكبر كند، هر كه مال خداى برو بسيار بود حاجات مردم برو بسيار بود.
[1]نهج البلاغة 3: 189 و 248.
[2]اصل: مردمان را.
[3]خام و ناپخته.
[4]اصل: طوع.
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
(35) من ابدى صفحته للحقّ هلك. من ترك قول: «لا
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
اهل دنيا چون نامهاند كه چون بعضى باز كنند بعضى درنوردند.
(41) مسكين ابن آدم: مكتوم الأجل، مكنون العلل، محفوظ العمل، تؤلمه البقّة، و تقتله الشّرقة و تنتنه العرقة[1]. ترجمه:
بيچاره فرزند آدم: اجلش پوشيده است، و علتهاى او پنهان، و عملهاى او محفوظ، پشه او را برنجاند، و آبى كه در گلو گيرد او را بكشد، و از عرقى گنده شود.
(42) فى كلّ جرعة شرقة، و مع كلّ أكلة غصّة[2]. ترجمه:
در هر آبخوردنى آبى در حلق گيرد، و در هر طعامى لقمهاى گلوگيرست.
(43) انظر الى الأمم الخالية، و الملوك الفانية، و القرون الماضية كيف يفنيهم الأيّام، و افناهم الحمام، فانمحت من الدّنيا آثارهم، و بقى فيها أخبارهم، فأصبحوا رميما فى التّراب، و أقفرت المجالس منهم، و عطّلت المقاصير منهم[3]،