جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
اهل دنيا چون نامهاند كه چون بعضى باز كنند بعضى درنوردند.
(41) مسكين ابن آدم: مكتوم الأجل، مكنون العلل، محفوظ العمل، تؤلمه البقّة، و تقتله الشّرقة و تنتنه العرقة[1]. ترجمه:
بيچاره فرزند آدم: اجلش پوشيده است، و علتهاى او پنهان، و عملهاى او محفوظ، پشه او را برنجاند، و آبى كه در گلو گيرد او را بكشد، و از عرقى گنده شود.
(42) فى كلّ جرعة شرقة، و مع كلّ أكلة غصّة[2]. ترجمه:
در هر آبخوردنى آبى در حلق گيرد، و در هر طعامى لقمهاى گلوگيرست.
(43) انظر الى الأمم الخالية، و الملوك الفانية، و القرون الماضية كيف يفنيهم الأيّام، و افناهم الحمام، فانمحت من الدّنيا آثارهم، و بقى فيها أخبارهم، فأصبحوا رميما فى التّراب، و أقفرت المجالس منهم، و عطّلت المقاصير منهم[3]،
در سرايى فرود آمدند كه يكديگر را زيارت نتوانند كرد و از كجا بود ساكنان گور را زيارت!
(44) القرآن ظاهره انيق و باطنه عميق. ترجمه: ظاهر قرآن خوش بود، و باطنش ژرف و دور.
(45) صلاح شان التّعايش و التّعاشر ملء مكيّال: ثلثاه فطنة و ثلثه تغافل. ترجمه: صلاح كار مردمان در زيستن با يكديگر و معاشرت مكيالى است. دو بهر زيركى و سيكى تغافل.
(46) جاحظ گفت صلاح كارها جمله درين دو كلمه است: مضى أمس بما مضى، و جاء اليوم بما اقتضى. ترجمه: دى رفت و ببرد با خود [آنچه برد]، امروز آمد و آنچه بايست آورد.
(47) انّ الخطب اذا عظم أساسه اشتدّ مراسه. ترجمه: چون كار را اساس او استوار [گردد] ممارست او سخت باشد.
و من كلام الحكماء و الدعاة
(48) جلد النّمر لم يترك على النّمر فكيف يترك على صاحب السّرج. ترجمه: پوست پلنگ بر پلنگ بنگذاشتند بر صاحب زين چگونه بگذارند.
(49) مثل صاحب السّلطان كمثل راكب الأسد يهابه النّاس و هو لمركبه أهيب. ترجمه: مثل صاحب سلطان چون مثل كسى بود كه بر شير نشيند: مردمان ازو ترسند و او از مركب خود بيشتر ترسد.
(50) الأسد يثب بجميع قوّته على الأرنب كما يثب على الثّور.
ترجمه: شير بهمه قوت خود بر خرگوش جهد چنانكه بر گاو جهد.
(51) الطّاووس مع حسنه و زينة ظاهره [و] تناسب صورته يأكل الحيّات و يغتذى بالحشرات، و النّسر على عظمة و الجودة سلاحه لا يأكل الّا الميتة. ترجمه: طاووس با حسن [خود] و زينت ظاهر خود و تناسب صورت [خود] مار خورد و غذا از حشرات يابد، و گر كس با نيكويى و بزرگى سلاح [خود] جز مردار نخورد.
(52) القرد و ان سمن لم يذهب قبحه. طال ما ذبح السّمن و ترك المهزول. ترجمه: كلّى اگرچه فربه شود زشتى او بنرود. ديريست تا فربه را ميكشند و لاغر را ميگذارند.
(53) لا تخف ممّن تحذر، و لكن احذر ممّن تامن! تأنّ من تجفوا! فقلّ من يصفوا. ترجمه: مترس از كسى كه ازو حذر كنى و ليكن حذر كن از كسى كه ازو ايمن باشى! آهستگى كن با كسى كه جفا ميكنى! كه كم كسى يابى كه صافى بود از عيبها.
(54) هل ضمن لك الزّمان ان ينصف فلا يحيف، او يؤمن فلا يخيف. ترجمه: روزگار هيچ ضمان كرده است تو را كه هيچ انصاف بدهد و حيف نكند، يا ايمن گرداند چنانكه نترساند.
(55) من اشتدّ شرهه ظهر سفهه، من رضى عن نفسه كثر السّاخطون عليه. ترجمه: هر كه شره او سخت بود سفاهت او ظاهر بود، هر كه از خود راضى باشد بسيار كس ازو ناخشنود بود.
(56) الاعتبار يجلوا عن البصر ظلمة الاغترار. الغنى ترك المنى.
ترجمه: اعتبار تاريكى اغترار [از] ديده بزدايد، توانگرى ترك آرزو باشد.
(57) من ذكر المنيّة نسى الأمنيّة. الفضائل ما شهدت به الأعداء. ترجمه: هر كه از مرگ ياد كند آرزو فراموش كند. فضيلتها آن بود كه دشمنان بر آن گواهى دهند.
(58) اذا كنت فى قوم فاحلب فى انائهم. من حرم التّواضع منع أكرم الطبائع. ترجمه: چون در ميان قومى باشى در اناء ايشان شير ميدوش هر كه را از تواضع محروم گردانيده باشند از بهترين طبيعتها باز داشته باشند.
(59) دولة الجاهل عبرة للعاقل. من اكتفى بالكفاف اكتسى بالعفاف. ترجمه: دولت نادان عبرت دانا بود. هر كه بكفاف كفايت كند
پارسايى پوشيده باشد.
(60) ربّ حجّة يأتى على مهجة، ربّ حرف ادّى الى حتف.
ترجمه: بسا حجتها كه جانى ببرد، بسا حرفى كه بهلاكتى ادا كند.
(61) ربّ فرصة تؤدّى الى غصّة، كم دم سفكه فم. ترجمه:
بسا فرصت كه با غصه گردد، بسا خونى كه دهانى او را بريزد.
(62) كم من انسان اهلكه لسان. زوال الدّول باصطناع السّفل. ترجمه: بسا مردمانى كه زبانى او را هلاك سازد. زوال دولتها نيكى كردن باشد با دونان.
(63) من اغترّ بحاله قصّر فى احتياله. من زرع الاحن حصد المحن. ترجمه: هر كه بحال خود مغرور شود حيلت با [خود] كم كند. هر كه كينهها كارد محنتها درود.
(64) ربّ عطب تحت طلب. الدّنيا أمد و الآخرة أبد. ترجمه:
بسا هلاكتها [كه] در زير طلبى باشد. دنيا غايتى و آخرت هميشگى.
(65) لم يفت من لم يمت. عرّض للكريم و صرّح للئيم! ترجمه: فايت نشود هر كه نميرد. با كريم بتعريض گوى و با لئيم صريح!
(66) عينى عرفت فذرفت. الخرقاء بجدّها، و الصّناع بجدّها.
ترجمه: چشم بشناخت پس آب بريخت. زن احمق ببخت خود بود، و چرب دست بجد در كار،
(67) مع كلّ حبرة عبرة، مع كلّ فرحة ترحة. فى الجريرة يشترك العشيرة[1]. ترجمه: با هر شادى اشكى بود، با هر شادى اندوهى بود.
در گناه همه قبيله مشارك باشند.
(68) اذا انتصف المظلوم لم يبق ملوم. الموت مستعجل يأتى على مهل. ترجمه: چون انصاف مظلوم بدهيد بر كسى ملامت نرسد. مرگ تعجيل كنندهايست كه آهسته ميآيد.
(69) انّ اللّه يمهل و لا يهمل[2]. بالبشر يدفع الشّر. ترجمه:
خدا مهلت دهد و فرو نگزارد. بگشادهرويى دفع شر كنند.
(70) الحقّ من السّماء ارفع، و من الارض اوسع. من ترك ما يعنيه دفع الى ما يفنيه، و من ترك ما لا يعنيه دفع الى ما يغنيه.
اخلاق محتشمي متن 427 و من كلام الحكماء و الدعاة ..... ص : 423
جمه: حق از آسمان بزرگتر است و از زمين فراختر. هر كه او را آنچه بكار آيد بگذارد، بهلاكت رسد و هر كه او را آنچه بكار نيايد، بگذارد بتوانگرى رسد.
(71) ربّ حيلة انفع من قتلة. ستساق الى ما انت لاق. ترجمه:
بسا حيلتها كه از هلاك كردنى سودمندتر بود. تو را زود بآن رسانند[3]كه خواهى ديد.
[1]اصل: العمرة.
[2]اصل: يمهل و لا يمهل (ثلاثى مجرد).
[3]اصل: رساند.
(72) روّ بحزم[1]،
مثله. ترجمه: چون تو بمال جوانمردى نكنى روزگار جوانمردى كند، تو را نيست الا آنچه كه همچند آن بر تو است[1].
(76)شعر:
فى كلّ شيىء يرتجى مخافة
ما عيش من آفته بقاؤه
در هرچه اميدى باشد خوفى بود. چند باشد كه عيش كسى كه آفت او از بقاء اوست. يعنى: از پيرى.
(77) بقدر ما تعلوا يكون الهوى- أشدّ الجهاد جهاد الهوى.
ترجمه: چندانكه بلند شوى بقدر آن فروافتى. سختترين جهاد جهاد هوى بود.
(78) ربّ جدّ جرّه اللّعب- أذلّ الحرص أعناق الرّجال. ترجمه:
بسا جد كه از بازى خيزد. [آز] گردنهاى مردان را خوار كند.
(79) صدّ الملوك خلاف صدّ العاتب[2]. و لا خير فى ودّ يكون بشافع. ترجمه: بگشتن ملوك خلاف گشتن كسى بود كه عتاب كند. و دوستى بشفاعت بكار نيايد.
(80) و ما كذب الّذى قد قال قبلى: اذا مر يوم مرّ بعضى. ترجمه:
[1]اصل: ترا اينست كه الا هم چندان بر تو است.
[2]اصل: ضد (در هر دو)- الصدود: بگشتن (بند 34 باب 33).