(49) مثل صاحب السّلطان كمثل راكب الأسد يهابه النّاس و هو لمركبه أهيب. ترجمه: مثل صاحب سلطان چون مثل كسى بود كه بر شير نشيند: مردمان ازو ترسند و او از مركب خود بيشتر ترسد.
(50) الأسد يثب بجميع قوّته على الأرنب كما يثب على الثّور.
ترجمه: شير بهمه قوت خود بر خرگوش جهد چنانكه بر گاو جهد.
(51) الطّاووس مع حسنه و زينة ظاهره [و] تناسب صورته يأكل الحيّات و يغتذى بالحشرات، و النّسر على عظمة و الجودة سلاحه لا يأكل الّا الميتة. ترجمه: طاووس با حسن [خود] و زينت ظاهر خود و تناسب صورت [خود] مار خورد و غذا از حشرات يابد، و گر كس با نيكويى و بزرگى سلاح [خود] جز مردار نخورد.
(52) القرد و ان سمن لم يذهب قبحه. طال ما ذبح السّمن و ترك المهزول. ترجمه: كلّى اگرچه فربه شود زشتى او بنرود. ديريست تا فربه را ميكشند و لاغر را ميگذارند.
(53) لا تخف ممّن تحذر، و لكن احذر ممّن تامن! تأنّ من تجفوا! فقلّ من يصفوا. ترجمه: مترس از كسى كه ازو حذر كنى و ليكن حذر كن از كسى كه ازو ايمن باشى! آهستگى كن با كسى كه جفا ميكنى! كه كم كسى يابى كه صافى بود از عيبها.
(54) هل ضمن لك الزّمان ان ينصف فلا يحيف، او يؤمن فلا يخيف. ترجمه: روزگار هيچ ضمان كرده است تو را كه هيچ انصاف بدهد و حيف نكند، يا ايمن گرداند چنانكه نترساند.
(55) من اشتدّ شرهه ظهر سفهه، من رضى عن نفسه كثر السّاخطون عليه. ترجمه: هر كه شره او سخت بود سفاهت او ظاهر بود، هر كه از خود راضى باشد بسيار كس ازو ناخشنود بود.
(56) الاعتبار يجلوا عن البصر ظلمة الاغترار. الغنى ترك المنى.
ترجمه: اعتبار تاريكى اغترار [از] ديده بزدايد، توانگرى ترك آرزو باشد.
(57) من ذكر المنيّة نسى الأمنيّة. الفضائل ما شهدت به الأعداء. ترجمه: هر كه از مرگ ياد كند آرزو فراموش كند. فضيلتها آن بود كه دشمنان بر آن گواهى دهند.
(58) اذا كنت فى قوم فاحلب فى انائهم. من حرم التّواضع منع أكرم الطبائع. ترجمه: چون در ميان قومى باشى در اناء ايشان شير ميدوش هر كه را از تواضع محروم گردانيده باشند از بهترين طبيعتها باز داشته باشند.
(59) دولة الجاهل عبرة للعاقل. من اكتفى بالكفاف اكتسى بالعفاف. ترجمه: دولت نادان عبرت دانا بود. هر كه بكفاف كفايت كند
پارسايى پوشيده باشد.
(60) ربّ حجّة يأتى على مهجة، ربّ حرف ادّى الى حتف.
ترجمه: بسا حجتها كه جانى ببرد، بسا حرفى كه بهلاكتى ادا كند.
(61) ربّ فرصة تؤدّى الى غصّة، كم دم سفكه فم. ترجمه:
بسا فرصت كه با غصه گردد، بسا خونى كه دهانى او را بريزد.
(62) كم من انسان اهلكه لسان. زوال الدّول باصطناع السّفل. ترجمه: بسا مردمانى كه زبانى او را هلاك سازد. زوال دولتها نيكى كردن باشد با دونان.
(63) من اغترّ بحاله قصّر فى احتياله. من زرع الاحن حصد المحن. ترجمه: هر كه بحال خود مغرور شود حيلت با [خود] كم كند. هر كه كينهها كارد محنتها درود.
(64) ربّ عطب تحت طلب. الدّنيا أمد و الآخرة أبد. ترجمه:
بسا هلاكتها [كه] در زير طلبى باشد. دنيا غايتى و آخرت هميشگى.
(65) لم يفت من لم يمت. عرّض للكريم و صرّح للئيم! ترجمه: فايت نشود هر كه نميرد. با كريم بتعريض گوى و با لئيم صريح!
(66) عينى عرفت فذرفت. الخرقاء بجدّها، و الصّناع بجدّها.
ترجمه: چشم بشناخت پس آب بريخت. زن احمق ببخت خود بود، و چرب دست بجد در كار،
(67) مع كلّ حبرة عبرة، مع كلّ فرحة ترحة. فى الجريرة يشترك العشيرة[1]. ترجمه: با هر شادى اشكى بود، با هر شادى اندوهى بود.
در گناه همه قبيله مشارك باشند.
(68) اذا انتصف المظلوم لم يبق ملوم. الموت مستعجل يأتى على مهل. ترجمه: چون انصاف مظلوم بدهيد بر كسى ملامت نرسد. مرگ تعجيل كنندهايست كه آهسته ميآيد.
(69) انّ اللّه يمهل و لا يهمل[2]. بالبشر يدفع الشّر. ترجمه:
خدا مهلت دهد و فرو نگزارد. بگشادهرويى دفع شر كنند.
(70) الحقّ من السّماء ارفع، و من الارض اوسع. من ترك ما يعنيه دفع الى ما يفنيه، و من ترك ما لا يعنيه دفع الى ما يغنيه.
اخلاق محتشمي متن 427 و من كلام الحكماء و الدعاة ..... ص : 423
جمه: حق از آسمان بزرگتر است و از زمين فراختر. هر كه او را آنچه بكار آيد بگذارد، بهلاكت رسد و هر كه او را آنچه بكار نيايد، بگذارد بتوانگرى رسد.
(71) ربّ حيلة انفع من قتلة. ستساق الى ما انت لاق. ترجمه:
بسا حيلتها كه از هلاك كردنى سودمندتر بود. تو را زود بآن رسانند[3]كه خواهى ديد.
[1]اصل: العمرة.
[2]اصل: يمهل و لا يمهل (ثلاثى مجرد).
[3]اصل: رساند.
(72) روّ بحزم[1]،
مثله. ترجمه: چون تو بمال جوانمردى نكنى روزگار جوانمردى كند، تو را نيست الا آنچه كه همچند آن بر تو است[1].
(76)شعر:
فى كلّ شيىء يرتجى مخافة
ما عيش من آفته بقاؤه
در هرچه اميدى باشد خوفى بود. چند باشد كه عيش كسى كه آفت او از بقاء اوست. يعنى: از پيرى.
(77) بقدر ما تعلوا يكون الهوى- أشدّ الجهاد جهاد الهوى.
ترجمه: چندانكه بلند شوى بقدر آن فروافتى. سختترين جهاد جهاد هوى بود.
(78) ربّ جدّ جرّه اللّعب- أذلّ الحرص أعناق الرّجال. ترجمه:
بسا جد كه از بازى خيزد. [آز] گردنهاى مردان را خوار كند.
(79) صدّ الملوك خلاف صدّ العاتب[2]. و لا خير فى ودّ يكون بشافع. ترجمه: بگشتن ملوك خلاف گشتن كسى بود كه عتاب كند. و دوستى بشفاعت بكار نيايد.
(80) و ما كذب الّذى قد قال قبلى: اذا مر يوم مرّ بعضى. ترجمه:
[1]اصل: ترا اينست كه الا هم چندان بر تو است.
[2]اصل: ضد (در هر دو)- الصدود: بگشتن (بند 34 باب 33).
دروغ نگفت كسى كه پيش از من بود كه: چون روزى بگذرد بعضى از من گذشته باشد.
من كلام الحكماء و الدعاة
(81) كما أنّ قوام البدن بالطّبيعة، و قوام الطّبيعة بالنّفس، و قوام النفس بالعقل كذلك قوام المدن بالملك، و قوام الملك بالشّريعة و السّياسة، و قوام الشّريعة و السّياسة بالحكمة. فمتى ظهرت الفاحشة فى المدينة فارقتها الحكمة، و متى فارقتها الحكمة خذلت الشّريعة و السّياسة، [و متى خذلت الشّريعة و السّياسة] زالت زينة الملك، [و متى زالت زينة الملك] حطّت الفتنة أعلام المروّة و عثرت بذوى النّعم عواثر النقم[1]. ترجمه: چنانكه قوام بدن بطبيعت [است]، و قوام طبيعت بنفس، و قوام نفس بعقل همچنان قوام شهرها بملك [است]، و قوام ملك بشريعت و سياست، و قوام شريعت و سياست بحكمت.
پس چون در شهر فاحشه ظاهر شود حكمت مفارقت كند، و چون حكمت مفارقت كند شريعت و سياست فرو گذارند، و چون شريعت و سياست فرو گذارند زينت ملك برود، و [چون زينت ملك برود] فتنه نشانههاى [مروت] بيفكند، و خداوندان نعمت بآفات كينهها مبتلا شوند.
[1]الحكمة الخالده ص 371 از سخنان عامرى.
(82) قيل لثعلب طلبه كلب فلم يلحقه: ما كان اشدّ عدوّك حتّى فتىء الكلب! فقال: انّ الكلب يعدو بأجرة، و انا أعدو لنفسى. ترجمه: روباهى را سگ ميطلبيد و بدو نرسيد، گفتند: سخت بدويدى تا از سگ دور شدى! گفت: سگ سوى مزدى ميدويد كه از غيرى بستاند و من بجهت خود ميدويدم.
(83) الطّبيعة خرقاء و النفس صنّاع، و العقل مستعان، و اللّه معشوق. فخرق الطّبيعة يتلافى بحذق النّفس، و الاستعانة بالعقل تمهيد للعشق، و فى العشق كمال العاشقين. ترجمه: طبيعت احمق است، و نفس چرب دست، و عقل يارى خواسته، و خداى معشوق. پس آنچه طبيعت بحماقت بزيان آرد بزيركى نفس دريافته شود، و يارى خواستن از عقل گسترانيدن عشق بود. و در عشق است كمال عاشق.
(84) قال هرمس لتلميذ له، و عنده موسيقار: حرّك صورة الشجاعة! افهمت؟ قال: نعم. قال: فلم لا ارى اثر الفهم؟ قال:
و كيف ذاك؟ قال: الدّليل على الفهم السّرور، و لست اراك مسرورا[1]. ترجمه: هرمس شاگردى را گفت از آن خود، و آنجا موسيقارى بود، كه: صورت شجاعت را بجنبان! و گفت فهم كردى؟ گفت: آرى. گفت:
[1]آداب الفلاسفه حنين.