اى فاطمه، بدان كه اين اول طعامى است كه از سه روز باز در دهن پدر تو ميرسد.
(5) و روى انّ رسول اللّه بعث أبا عبيدة الجرّاح، فجاء بمال من البحرين، فسمعت الانصار بقدومه، فوافوا صلوة الفجر مع رسول اللّه، فلمّا صلّى انصرف، فتعرّضوا له، فتبسّم رسول اللّه حين رآهم، ثمّ قال: اظنّكم سمعتم أن أبا عبيدة قدم بشيىء؟ قالوا:
اجل يا رسول اللّه. فابشروا و املوا ما يسرّكم! فو اللّه ما الفقر اخشى عليكم، و لكن اخشى عليكم ان تبسط عليكم الدّنيا كما بسطت على من كان قبلكم، فتنافسوها كما تنافسوها، فتهلككم كما اهلكتهم. ترجمه: پيمبر عليه السلم ابو عبيده جراح را به بحرين فرستاد، تا مالى از آنجا بياورد، و چون بمدينه رسيد انصار بشنيدند كه ابو عبيده در رسيده است، بنماز بامداد حاضر آمدند با پيمبر. چون نماز بكردند، و بازگشت، انصار پيش پيمبر آمدند. پيمبر چون ايشان را بديد بخنديد، پس گفت: مىپندارم كه شنيديد كه ابو عبيد مالى آورده است؟ گفتند: آرى اى پيمبر خدا. گفت: شاد باشيد، و اميد داريد چيزى كه شما را شاد كند! بخدا كه از درويشى نمىترسم از شما، از آن ميترسم كه دنيا بر شما فراخ شود، چنانكه بر كسانى كه پيش از شما بودند، پس شما مانند ايشان در دنيا رغبت كنيد، تا همچنانكه ايشان را هلاك كرد شما را نيز هلاك كند.
(6) و روى انّه عليه السّلام وعد ابا الهيثم التّيهان خادما، فاتى
بثلث من السّبى، فاعطى اثنين، و بقيت واحدة، فجاءت فاطمة، و طلبت منه خادما، و هى تقول: الا ترى اثر الرّحى يا رسول اللّه فى يدىّ؟ فذكر موعده لابى الهيثم، فجعل يقول: كيف بموعدى لابى الهيثم؟ فآثره بها على فاطمة لما سبق من موعده له، مع انّها كانت تدير الرّحى بيدها. ترجمه: روايت كردهاند كه پيمبر ابو الهيثم بن التيهان را خادمى وعده داده بود كه باو بخشد. از غزوى[1]او را سه برده آوردند، دو ببخشيد، كنيزكى بماند. فاطمه بيامد و بخواست، و دست بنمود، گفت: مىبينى نشان دست آس؟ پيمبر را وعده ابو الهيثم باياد آمد، متردد شد، ميگفت: با وعده ابو الهيثم چه كنم؟ اگر اين كنيزك را بر فاطمه ايثار كنم سخن خلاف ميكنم. پس ابو الهيثم را بر فاطمه ايثار كرد، تا وعده او خلاف نشود.
(7) و كان خوّات بن جبير جالسا الى نسوة من بنى كعب بطريق مكّة، فاطلع عليه رسول اللّه فقال: يا ابا عبد اللّه مالك مع النّسوة؟ [قال:] يفتّلن ضفيرا لجمل[2]لى شرود. قال: فمضى رسول اللّه لحاجته، ثمّ طلع فقال: يا ابا عبد اللّه اما ترك ذاك الجمل الشّراد بعد؟! قال: فسكتّ و استحييت. قال: فكنت بعد ذلك اتعزّز منه و لمّا رأيته حياء منه حتّى قدمت المدينة، و بعد ما قدمت
[1]اصل: از غروين.
[2]اصل: تقبلن ظفيرا لجميل.
المدينة، حتّى طلع يوما علىّ و انا اصلّى فى المسجد، فجلس الى، فطوّلت، فقال: لا تطوّل فانّى انتظرك. فلمّا فرغت قال:
يا ابا عبد اللّه، اما ترك ذاك الجمل الشّراد بعد!؟ قال: فسكتّ و استحييت، فقام، فكنت اتعزّز منه حتّى لحقنى و هو على حمار و قد جعل رجليه من شقّ واحد، فقال: يا ابا عبد اللّه اما ترك ذلك الشّراد بعد؟! قال: فقلت: و الّذى بعثك بالحقّ ما شرد منذ اسلمت.
قال: اللّه اكبر! اللّهم اهد ابا عبد اللّه! قال: فحسن اسلامه[1].
ترجمه: خوات بن جبير با جماعتى زنان نشسته بود از قبيله بنى كعب در راه مكه، ناگاه پيمبر بايشان رسيد، خوات را گفت: اى ابو عبد اللّه تو را با زنان چكار است!؟
گفت: بجهت شترى رمنده ريسمانى ميتابند پس پيمبر بكارى ميرفت. بعد از آن خوات گويد پيمبر بمن رسيد گفت اى ابو عبد اللّه آن شتر هنوز رمندگى در باقى نكرد؟! خوات گويد: من خجل شدم، و شرم داشتم، خاموش شدم. گويد: من بعد از آن ازو جدا شدمى، و پنهان شدمى هرگاه كه او را ديدمى از شرم و خجلت، و او هر گاه بمن رسيدى همين گفتى، تا بمدينه آمدم، روزى در مسجد بودم، نماز ميكردم، پيمبر پديد آمد و بيامد و نزديك من بنشست، من نماز دراز كردم، گفت: نماز دراز مكن كه من منتظر توام! چون نماز بكردم، گفت: اى ابو عبد اللّه
[1]اسد الغابه چاپ 1280 مصر 2: 126 و در الاصابة (چاپ مصر 1358 ج 1:
451)باين داستان اشارتى شده است.
هنوز آن شتر رمندگى در باقى نكرده است! من شرم داشتم و هيچ نگفتم، و هم بر عادت ازو ميگريختم، تا روزى ناگاه بمن رسيد بر خرى نشسته دو پاى از يك جانب فرو گذاشته و آويخته، گفت: اى ابو عبد اللّه آن شتر هنوز رمندگى در باقى نكرده است!؟ من گفتم: بدان خداى كه تو را به پيغمبرى بخلق فرستاده كه تا اسلام آوردهام رمندگى نكرده است. گفت اللّه اكبر! خدايا ابو عبد اللّه را هدايت كن! راوى گويد خداى ابو عبد اللّه را هدايت كرد، و از نيكمردان شد، و اين غايت لطف پيمبر بود در مناصحت و تنبيه او.
(8) و كان نعيمن الانصارىّ رجلا مزّاحا و كان يشرب الخمر، فيؤتى به الى النّبى فيضربه بنعليه و يأمر اصحابه فيضربونه بالنّعال.
فلمّا كثر ذلك منه قال رجل من اصحاب النّبى: لعنك اللّه! فقال له النّبى عليه السّلام: لا تفعل! فانّه يحبّ اللّه و رسوله[1]. ترجمه:
نعيمن الانصارى مردى بازى كن بوده است، شراب خوردى، و هر روزى چند او را بنزديك پيمبر آوردندى پيمبر او را بنعلين خود بزدى، و بفرمودى: تا اصحاب نيز او را بنعلين خود بزدندى. چون اين فعل ازو بسيار شد يكى از ياران گفت: لعنت خدا بر تو باد! گفت پيمبر: مگوى چنين! كه دوست دار خدا و رسول خدا است.
(9) و قيل: انّ ابليس ظهر ليحيى فرأى عليه معاليق، قال:
ما هذه المعاليق؟ قال هذه الشّهوات الّتى اصيب بها الأمم. قال:
فهل لى فيها شيىء؟ قال: ربّما شبعت فثقّلناك عن الطّاعة و الذّكر. قال:
[1]الاصابة 3: 540.
هل غير ذلك؟ قال: لا. قال: للّه [علىّ] ان لا املاء بطنى من طعام ابدا. قال ابليس: و للّه علىّ ان لا انصح بنى آدم ابدا.
ترجمه: گويند كه: اول بار كه ابليس بر يحيى ظاهر شد او را ديد با معلاقهاى بسيار از هر چيزى. يحيى گفت: اى ابليس اين معلاقها چيست؟ گفت: اين شهوات و آرزوها است كه بآن بر هر گروهى دست يابم. گفت بر من بكدام دست يافتى؟
گفت: گاه باشد كه سير بخورى و از طاعت و ذكر كاهل شوى، بر تو بسير خوردن دست يابم. يحيى گفت: بهيچ ديگر بغير ازين دست يابى؟ گفت: نه. يحيى گفت:
خدا بر من است كه هرگز ديگر سير نخورم. ابليس گفت: خدا بر منست كه ديگر با فرزند آدم راست نگويم و نيكخواهى نكنم.
(10) قدم عامل اذربيجان على علىّ عليه السّلام باموالها فى شهر رمضان و هو بالكوفة. فلمّا صلّى بالنّاس صلوة المغرب تولّى بنفسه قسمة[1]اللّحم و الثّريد على الفقراء و سائر اهل المسجد. و كان يأمر كلّ يوم بنحر جزور لذلك، و لا يرجع الى منزله الّا بعد الفراغ من الصّلوتين و قسمة جميع ذلك بيده عليه السّلام عليهم.
قال: فقال للعامل: خذ نصيبا من هذه اللّحم و الثّريد و افطر عليه! فقال العامل: انا افطر عند امير المؤمنين، و كان فى نفسه
[1]اصل: و قسمه.
انّه يصيب طعاما خيرا من ذلك. فلمّا فرغ و رجع الى المنزل و معه العامل، اتى بقرص من الخشكار و شيىء من السّويق و وزّع.
فقال عليه السّلام للعامل: كل! و اخذ هو يأكل. فقال العامل:
انّى تركت لحم الجزور و الثّريد طمعا فى شيىء اجود منه! فقال عليه السّلام: اما تعلم انّ المتولّى لامور النّاس لا ينبغى ان يكون طعامه خيرا من طعامهم. ثمّ قال لقنبر رضوان اللّه عليه: اذهب الى الحسن، و انظر هل تجد عنده طعاما لضيفنا هذا! قال فذهب و اتى برغيفين و شىء من الثّريد، و قال: قال الحسن: ما بقى عندنا غير هذا، فوضع، و اكل العامل. ثمّ لمّا اصبح علىّ عليه السّلام عليه (؟)، القصّة. [ترجمه: عامل آذربايجان نزد على آمده بود با مالهاى آن، در ماه رمضان كه او در كوفه بوده است. چون نماز شام را با مردم خواند بدست خويش گوشت و ثريد بر بيچارگان و ديگر اهل مسجد قسمت كرد. او هر روزى ميفرمود تا شترى را براى اين بكشند، و خود او بخانه نمىرفت مگر پس از فراغ از دو نماز و قسمت كردن همه آنها بدست خود.
راوى گفت كه او بعامل فرمود: بهره خويش از اين گوشت و ثريد بردار، و با آن افطار كن! عامل گفت من نزد امير مومنان روزه ميگشايم، و پيش خود مىپنداشت كه خوردنى بهترى بهره او خواهد شد. چون على از كار خويش بياسود و با عامل بخانه برگشت قرصى از خشكار و اندكى سويق نزدشان آوردند و بآندو دادند. على
بعامل فرمود بخور! و خود بخوردن آن پرداخت. پس عامل گفت: من گوشت شتر و ثريد بطمع چيزى بهتر گذاشتهام! على فرمود: مگر نميدانى كه هر كه كارهاى مردم بدست گيرد نسزد كه چيزى بهتر از خوردنى آنها بخورد. سپس بقنبر گفت:
برو پيش حسن و ببين نزد او طعامى هست كه مهمان ما را بكار آيد! راوى گفت كه قنبر رفت و دو گرده نان و اندكى ثريد براى او آورد. راوى گفت كه حسن فرمود: نزد ما جز اين نماند. پس آن را نزد عامل گذارد و او از آن بخورد. چون بامداد شد على عليه السلام ... تا پايان داستان[1]]
(11) قال الاحنف: دخلت على معوية، فقدّم الىّ من الحارّ و البارد و الحلو و الحامض ما كثر تعجّبى منه، ثمّ قدّم لون لم ادر ما هو، فقلت: ما هذا! قال: مصارين البطّ محشوّة بالمخّ قد غلى بدهن الفستق و ذرّ عليه الطّبرزد. فبكيت، فقال: ما يبكيك؟
قلت: ذكرت عليّا: بينا انا عنده و حضر وقت افطاره، فسألنى المقام اذا دعا بجراب مختوم. قلت: خفت عليه ان يؤخذ او بخلت به؟ قال: لا، و لا احدهما، لكنّى خفت ان يلتّه الحسن او الحسين بسمن او زيت. قلت: محرّم هو؟ يا امير المومنين! قال: لا، و لكن يجب على أئمة الحقّ ان يعدّوا[2]انفسهم من ضعفة النّاس
[1]ترجمه در نسخه نيست و از نگارنده است.
[2]اصل: يقيدوا.
لئلّا يطغى الفقير فقره. فقال معوية: ذكرت من لا ينكّر فضله[1]ترجمه: احنف گويد: در پيش معاويه رفتم، خوان بنهادند و گرم و سرد و شيرين و ترش بياوردند، چندانكه من تعجب بسيار كردم از بسيارى طعامها، پس لونى بياوردند كه نميدانستم كه آن چيست. گفتم: اين چيست؟ گفت: روده بط زرده خايه مرغ درو كرده، و در نسخهاى، مغز سر گنجشك درو كرده، و بروغن پسته بريان كرده، و طبرزد برو پاشيده. احنف گويد: من بگريستم. معاوية گفت:
چرا ميگريى؟! گفتم: مرا ياد آمد على را كه روزى بنزديك او بودم، وقت روزه گشادن او بنزديك رسيد، فرمود كه امشب با ما مقام ميكنى؟ گفتم: منت دارم.
پس انبانى بخواست، بياوردند مهر بر نهاده بود. گفتم: چيست در انبان؟ گفت:
پوست جو. گفتم ميترسى كه چيزى از آنجا برگيرند، يا با آن بخل ميكنى؟! گفت از هر دو هيچكدام نيست، و ليكن ميترسم كه حسن يا حسين بروغن زيت يا گاو چرب كنند. گفتم: حرام باشد؟ يا امير المؤمنين! گفت نى، و ليكن واجب بود بر امامان حق كه خود را از ضعيفترينان مردم شمرند، تا درويش از درويشى خود گمراه نشود. معاويه گفت: سخن كسى گفتى كه فضل او را انكار نتوان كرد.
(12) كان لزين العابدين عليه السّلام ابن عمّ يأتيه باللّيل متنكّرا فيناوله شيئا من الدّنانير و غيرها. فيقول جزاك اللّه خيرا! و لكن علىّ بن الحسين ما يصلنى فلا جزاه اللّه عنّى خيرا، و علىّ يسمع ذلك و يحتمله و لا ينقص من عطائه و لا يعرّفه نفسه. فلمّا
[1]در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد (ديباچه) مانند اين هست (1: 6).
نيز اعيان الشيعه (3: 148)