المدينة، حتّى طلع يوما علىّ و انا اصلّى فى المسجد، فجلس الى، فطوّلت، فقال: لا تطوّل فانّى انتظرك. فلمّا فرغت قال:
يا ابا عبد اللّه، اما ترك ذاك الجمل الشّراد بعد!؟ قال: فسكتّ و استحييت، فقام، فكنت اتعزّز منه حتّى لحقنى و هو على حمار و قد جعل رجليه من شقّ واحد، فقال: يا ابا عبد اللّه اما ترك ذلك الشّراد بعد؟! قال: فقلت: و الّذى بعثك بالحقّ ما شرد منذ اسلمت.
قال: اللّه اكبر! اللّهم اهد ابا عبد اللّه! قال: فحسن اسلامه[1].
ترجمه: خوات بن جبير با جماعتى زنان نشسته بود از قبيله بنى كعب در راه مكه، ناگاه پيمبر بايشان رسيد، خوات را گفت: اى ابو عبد اللّه تو را با زنان چكار است!؟
گفت: بجهت شترى رمنده ريسمانى ميتابند پس پيمبر بكارى ميرفت. بعد از آن خوات گويد پيمبر بمن رسيد گفت اى ابو عبد اللّه آن شتر هنوز رمندگى در باقى نكرد؟! خوات گويد: من خجل شدم، و شرم داشتم، خاموش شدم. گويد: من بعد از آن ازو جدا شدمى، و پنهان شدمى هرگاه كه او را ديدمى از شرم و خجلت، و او هر گاه بمن رسيدى همين گفتى، تا بمدينه آمدم، روزى در مسجد بودم، نماز ميكردم، پيمبر پديد آمد و بيامد و نزديك من بنشست، من نماز دراز كردم، گفت: نماز دراز مكن كه من منتظر توام! چون نماز بكردم، گفت: اى ابو عبد اللّه
[1]اسد الغابه چاپ 1280 مصر 2: 126 و در الاصابة (چاپ مصر 1358 ج 1:
451)باين داستان اشارتى شده است.
هنوز آن شتر رمندگى در باقى نكرده است! من شرم داشتم و هيچ نگفتم، و هم بر عادت ازو ميگريختم، تا روزى ناگاه بمن رسيد بر خرى نشسته دو پاى از يك جانب فرو گذاشته و آويخته، گفت: اى ابو عبد اللّه آن شتر هنوز رمندگى در باقى نكرده است!؟ من گفتم: بدان خداى كه تو را به پيغمبرى بخلق فرستاده كه تا اسلام آوردهام رمندگى نكرده است. گفت اللّه اكبر! خدايا ابو عبد اللّه را هدايت كن! راوى گويد خداى ابو عبد اللّه را هدايت كرد، و از نيكمردان شد، و اين غايت لطف پيمبر بود در مناصحت و تنبيه او.
(8) و كان نعيمن الانصارىّ رجلا مزّاحا و كان يشرب الخمر، فيؤتى به الى النّبى فيضربه بنعليه و يأمر اصحابه فيضربونه بالنّعال.
فلمّا كثر ذلك منه قال رجل من اصحاب النّبى: لعنك اللّه! فقال له النّبى عليه السّلام: لا تفعل! فانّه يحبّ اللّه و رسوله[1]. ترجمه:
نعيمن الانصارى مردى بازى كن بوده است، شراب خوردى، و هر روزى چند او را بنزديك پيمبر آوردندى پيمبر او را بنعلين خود بزدى، و بفرمودى: تا اصحاب نيز او را بنعلين خود بزدندى. چون اين فعل ازو بسيار شد يكى از ياران گفت: لعنت خدا بر تو باد! گفت پيمبر: مگوى چنين! كه دوست دار خدا و رسول خدا است.
(9) و قيل: انّ ابليس ظهر ليحيى فرأى عليه معاليق، قال:
ما هذه المعاليق؟ قال هذه الشّهوات الّتى اصيب بها الأمم. قال:
فهل لى فيها شيىء؟ قال: ربّما شبعت فثقّلناك عن الطّاعة و الذّكر. قال:
[1]الاصابة 3: 540.
هل غير ذلك؟ قال: لا. قال: للّه [علىّ] ان لا املاء بطنى من طعام ابدا. قال ابليس: و للّه علىّ ان لا انصح بنى آدم ابدا.
ترجمه: گويند كه: اول بار كه ابليس بر يحيى ظاهر شد او را ديد با معلاقهاى بسيار از هر چيزى. يحيى گفت: اى ابليس اين معلاقها چيست؟ گفت: اين شهوات و آرزوها است كه بآن بر هر گروهى دست يابم. گفت بر من بكدام دست يافتى؟
گفت: گاه باشد كه سير بخورى و از طاعت و ذكر كاهل شوى، بر تو بسير خوردن دست يابم. يحيى گفت: بهيچ ديگر بغير ازين دست يابى؟ گفت: نه. يحيى گفت:
خدا بر من است كه هرگز ديگر سير نخورم. ابليس گفت: خدا بر منست كه ديگر با فرزند آدم راست نگويم و نيكخواهى نكنم.
(10) قدم عامل اذربيجان على علىّ عليه السّلام باموالها فى شهر رمضان و هو بالكوفة. فلمّا صلّى بالنّاس صلوة المغرب تولّى بنفسه قسمة[1]اللّحم و الثّريد على الفقراء و سائر اهل المسجد. و كان يأمر كلّ يوم بنحر جزور لذلك، و لا يرجع الى منزله الّا بعد الفراغ من الصّلوتين و قسمة جميع ذلك بيده عليه السّلام عليهم.
قال: فقال للعامل: خذ نصيبا من هذه اللّحم و الثّريد و افطر عليه! فقال العامل: انا افطر عند امير المؤمنين، و كان فى نفسه
[1]اصل: و قسمه.
انّه يصيب طعاما خيرا من ذلك. فلمّا فرغ و رجع الى المنزل و معه العامل، اتى بقرص من الخشكار و شيىء من السّويق و وزّع.
فقال عليه السّلام للعامل: كل! و اخذ هو يأكل. فقال العامل:
انّى تركت لحم الجزور و الثّريد طمعا فى شيىء اجود منه! فقال عليه السّلام: اما تعلم انّ المتولّى لامور النّاس لا ينبغى ان يكون طعامه خيرا من طعامهم. ثمّ قال لقنبر رضوان اللّه عليه: اذهب الى الحسن، و انظر هل تجد عنده طعاما لضيفنا هذا! قال فذهب و اتى برغيفين و شىء من الثّريد، و قال: قال الحسن: ما بقى عندنا غير هذا، فوضع، و اكل العامل. ثمّ لمّا اصبح علىّ عليه السّلام عليه (؟)، القصّة. [ترجمه: عامل آذربايجان نزد على آمده بود با مالهاى آن، در ماه رمضان كه او در كوفه بوده است. چون نماز شام را با مردم خواند بدست خويش گوشت و ثريد بر بيچارگان و ديگر اهل مسجد قسمت كرد. او هر روزى ميفرمود تا شترى را براى اين بكشند، و خود او بخانه نمىرفت مگر پس از فراغ از دو نماز و قسمت كردن همه آنها بدست خود.
راوى گفت كه او بعامل فرمود: بهره خويش از اين گوشت و ثريد بردار، و با آن افطار كن! عامل گفت من نزد امير مومنان روزه ميگشايم، و پيش خود مىپنداشت كه خوردنى بهترى بهره او خواهد شد. چون على از كار خويش بياسود و با عامل بخانه برگشت قرصى از خشكار و اندكى سويق نزدشان آوردند و بآندو دادند. على
بعامل فرمود بخور! و خود بخوردن آن پرداخت. پس عامل گفت: من گوشت شتر و ثريد بطمع چيزى بهتر گذاشتهام! على فرمود: مگر نميدانى كه هر كه كارهاى مردم بدست گيرد نسزد كه چيزى بهتر از خوردنى آنها بخورد. سپس بقنبر گفت:
برو پيش حسن و ببين نزد او طعامى هست كه مهمان ما را بكار آيد! راوى گفت كه قنبر رفت و دو گرده نان و اندكى ثريد براى او آورد. راوى گفت كه حسن فرمود: نزد ما جز اين نماند. پس آن را نزد عامل گذارد و او از آن بخورد. چون بامداد شد على عليه السلام ... تا پايان داستان[1]]
(11) قال الاحنف: دخلت على معوية، فقدّم الىّ من الحارّ و البارد و الحلو و الحامض ما كثر تعجّبى منه، ثمّ قدّم لون لم ادر ما هو، فقلت: ما هذا! قال: مصارين البطّ محشوّة بالمخّ قد غلى بدهن الفستق و ذرّ عليه الطّبرزد. فبكيت، فقال: ما يبكيك؟
قلت: ذكرت عليّا: بينا انا عنده و حضر وقت افطاره، فسألنى المقام اذا دعا بجراب مختوم. قلت: خفت عليه ان يؤخذ او بخلت به؟ قال: لا، و لا احدهما، لكنّى خفت ان يلتّه الحسن او الحسين بسمن او زيت. قلت: محرّم هو؟ يا امير المومنين! قال: لا، و لكن يجب على أئمة الحقّ ان يعدّوا[2]انفسهم من ضعفة النّاس
[1]ترجمه در نسخه نيست و از نگارنده است.
[2]اصل: يقيدوا.
لئلّا يطغى الفقير فقره. فقال معوية: ذكرت من لا ينكّر فضله[1]ترجمه: احنف گويد: در پيش معاويه رفتم، خوان بنهادند و گرم و سرد و شيرين و ترش بياوردند، چندانكه من تعجب بسيار كردم از بسيارى طعامها، پس لونى بياوردند كه نميدانستم كه آن چيست. گفتم: اين چيست؟ گفت: روده بط زرده خايه مرغ درو كرده، و در نسخهاى، مغز سر گنجشك درو كرده، و بروغن پسته بريان كرده، و طبرزد برو پاشيده. احنف گويد: من بگريستم. معاوية گفت:
چرا ميگريى؟! گفتم: مرا ياد آمد على را كه روزى بنزديك او بودم، وقت روزه گشادن او بنزديك رسيد، فرمود كه امشب با ما مقام ميكنى؟ گفتم: منت دارم.
پس انبانى بخواست، بياوردند مهر بر نهاده بود. گفتم: چيست در انبان؟ گفت:
پوست جو. گفتم ميترسى كه چيزى از آنجا برگيرند، يا با آن بخل ميكنى؟! گفت از هر دو هيچكدام نيست، و ليكن ميترسم كه حسن يا حسين بروغن زيت يا گاو چرب كنند. گفتم: حرام باشد؟ يا امير المؤمنين! گفت نى، و ليكن واجب بود بر امامان حق كه خود را از ضعيفترينان مردم شمرند، تا درويش از درويشى خود گمراه نشود. معاويه گفت: سخن كسى گفتى كه فضل او را انكار نتوان كرد.
(12) كان لزين العابدين عليه السّلام ابن عمّ يأتيه باللّيل متنكّرا فيناوله شيئا من الدّنانير و غيرها. فيقول جزاك اللّه خيرا! و لكن علىّ بن الحسين ما يصلنى فلا جزاه اللّه عنّى خيرا، و علىّ يسمع ذلك و يحتمله و لا ينقص من عطائه و لا يعرّفه نفسه. فلمّا
[1]در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد (ديباچه) مانند اين هست (1: 6).
نيز اعيان الشيعه (3: 148)
مات عليه [السّلام] فقدها، فحينئذ علم انّه كان، فجاء الى قبره، و بكى عليه كثيرا، و تأسّف شديدا على قوله. ترجمه: مولانا زين العابدين را پسر عمى بود كه مولانا بشب ناشناس بدر او شدى، و چيزى از زر يا غير آن بدو دادى، او گفتى: خداى جزاى خير دهاد! و ليكن على بن الحسين كه خويش من است مرا هيچ نميدهد، خداى او را از من جزاى خير ندهاد! مولانا اين مىشنيد و تحمل ميكردى. و عطاى او كم نكردى، و خود را برو ظاهر نكردى.
چون مولانا حجاب فرمود آن عطا بدو نرسيد، بدانست كه او بوده است، بنزديك گور او آمد و بسيار بگريست، و بر آن سخنها تأسف خورد.
(13) مرّ بجعفر الصّادق رجل، و هو يتغدّى[1]و عنده اصحابه، فلم يسلّم ذلك الرّجل عليهم، و دعاه جعفر الى الطّعام. فقيل له:
السنّة ان يسلّم ثمّ يدعى، و قد ترك السّلام على عمد. فقال عليه السّلام:
هذا فقه عراقىّ فيه بخل. يعرّض باهل الكوفة. ترجمه: مردى به مولانا جعفر الصادق عليه السلام بگذشت، و مولانا با ياران خود چيزى ميخورد، آن مرد بر ايشان سلام نكرد. مولانا او را بطعام خواند. ياران گفتند: سنت چنانست كه او سلام كند تا او را بخوانند، و او بقصد سلام نكرد. مولانا گفت:
اين فقهى عراقى است با بخل آميخته. يعنى اهل كوفه نهادهاند.
(14) و كتب بعض دعاة مولانا المعزّ لذكره السّلام اليه يسأله
[1]اصل: يتغضى.
عن النّية فى الدّعاء: ممّن ينوى، و الى من يتضرّع العبد الدّاعى و يرغب و يبتهل فى ضميره؟ فكتب، لذكره السّلام، اليه: الدّعاء و الرّغبة الى اللّه عزّ و جلّ، و التّقرّب[1]اليه بالوساطة بينه و بين خلقه، قال اللّه تعالى:وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ، جاؤُكَ، فَاسْتَغْفَرُوا، اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً. ترجمه: يكى از دعات مولانا معز باو نبشت و پرسيد كه در دعا نيت چون كنند، و تضرع با كه كنند، و ابتهال در ضمير چگونه نمايند. بجواب فرمود نبشتن كه دعا رغبت بخدا باشد و بايد، و تقرب باو بايد جست بوساطت كسانى كه ميان او و خلق متوسطاند. و اين آيه باستشهاد آورد كه: اگر ايشان بر خود چون ظلم كردندى، بنزديك تو آمدندى، و از خداى آمرزش خواستندى، و رسول بسوى ايشان آمرزش خواستى خدا را توبه دهنده و رحيم يافتندى.
من كلام الحكماء و الدعاة
(15) مرّ ديوجانس الحكيم بجماعة من السّفهاء، فوثب عليه بعضهم، فركله، فغضب تلامذته، فقالوا تاذن لنا فى ركله، فقال:
اذا تشبّه هؤلاء بالحمير، فلا تشبّهوا انتم بها[2]! ترجمه: ديو جانس
[1]اصل: و اتقرب.
(2)- مانند اين در محبوب القلوب اشكورى (ص 126) ديده ميشود.
اخلاق محتشمي متن 451 من كلام الحكماء و الدعاة ..... ص : 450