أيّها الملك فمالى و مالك؟ فقال له: قم ايّها الحكيم! فقد فتحت مدينتك. فقال له: انّ فتح المدائن ليس ببدع من الملوك. و امّا المراكلة فهى من عمل الدّوابّ، فعليك ايّها الملك بطبيعة الملوك، و دع عنك طبيعة الحمر! فضحك الاسكندر، و قال: قد أسأنا اليك، فما يرضيك عنا؟ قال يرضينى عنك ان لا تحوج نفسك الى قولك[1]«ما يرضيك عنّا». فقال له: ما احسن قولك! قال: نعم ربّ اساءه كانت سبب احسان، و ربّ احسان كان علّة اساءة.
ترجمه: چون اسكندر شهرى بگشاد حكيم آن شهر را طلب كرد، او را در سايه درختى خفته يافت كه از خواب نيك گران شده بود، بنزديك او شد و لگدى برو زد، و او از جا بجست چون خايفى، و در پادشاه نگريست كه بر سر او ايستاده بود، گفت: اى پادشاه مرا بترسانيدى، مرا و تو را با يكديگر چه كار! گفت: برخيز اى! حكيم كه شهر تو بگرفتم. گفت گرفتن شهر از پادشاهان غريب نبود، اما لگد زدن كار ستوران باشد، بر تو باد اى ملك كه طبيعت پادشاهان گيرى و ترك عمل چهارپايان كنى! اسكندر بخنديد گفت: با تو بد كرديم، تو را از ما چه خشنود كند؟
گفت: من از تو بآن خشنود باشم كه تو خود را بآن محتاج نكنى كه با كسى بايد گفت: بچه از ما خشنود شوى. گفت: نيكو گفتى. حكيم گفت: بسا بد كارى كه سبب احسان شود، و بسا احسان كه علت بدكارى شود.
[1]اصل: الا فعلك.
(19) فتح الاسكندر مدينة فاجتمع عليها اهلها فسألهم عن اولاد الملوك. فقالوا: بقى منهم رجل يسكن المقابر و يعظ النّاس. فدعابه، فاتاه و فى يده عظام من عظام الموتى. فقال له:
ما دعاك الى لزوم المقابر، و ما هذه العظام الّتى فى يدك!؟ قال احببت ان أميّز بين عظام الملوك و بين عظام العبيد، فوجدتها سواء. فقال له الاسكندر: هل لك ان تتّبعنى، فاحيى شرفك و شرف آبائك ان كانت لك همّة؟ قال همّتى عظيمة! قال: و ما هى؟
قال: حيوة لا موت معها، و شباب لا هرم معه، و غنى لا فقر معه، و سرور لا مكر و يتعقّبه. قال: ليس هذا عندى. قال: فدعنى التمسه ممّن هو عنده! فقال الاسكندر: ما رأيت اوعظ من هذا[1].
ترجمه: اسكندر شهرى بگشاد، اهل آن شهر بنزديك او شدند، از اولاد پادشاهان ايشان بپرسيد، گفتند: ازيشان يك تن مانده است كه بگورستان مىنشيند، و مردمان را پند ميدهد. او را بخواند، بيامد و مشتى استخوان مردگان[2]در دست
[1]اين بند در نوادر الفلاسفه حنين بن اسحاق آمده و در مختار الحكم ابن فاتك ص 243 و با اندكى كم و كاستى در الحكمة الخالدة (جاويدان خرد) مشكويه رازى چاپ بدوى ص 265 نيز ديده ميشود. در مجموعه ورام ص 166 داستانى ديگر مانند اين هست، نيز نصيحة الملوك غزالى ص 37.
[2]اصل: استخوانى مردمان.
داشت. اسكندر گفت: چرا در گورستان مىباشى، و اين استخوانها چيست! مرد گفت: دير است كه مىخواهم كه ميان استخوان پادشاهان و بندگان خدا باز كنم، هر دو را پس از مرگ يكسان مىيابم اسكندر گفت: اگر ميخواهى متابعت من كن تا احياى شرف تو و شرف پدران تو كنم اگر همتى داشته باشى! گفت همت بلند دارم. گفت: آن چيست؟ گفت: حيوتى ميخواهم كه مرگ با آن نبود، و جوانى كه پيرى با آن نبود، و توانگرى كه درويشى با آن نبود، و شادى كه اندوه و مكروه در عقب [آن] نباشد. اسكندر گفت: اين بنزديك من نيابى. گفت: دست از من بدار تا آن را از كسى طلب كنم كه نزديك او يابم. اسكندر گفت: هرگز پند دهندهتر ازين مردى نديدهام.
(20) كان احد الكرماء مدحه بعض الشّعراء[1]. فقال للشّاعر:
و اللّه ما عندى ما اعطيك، و لكن قدّمنى الى القاضى و ادّع علىّ بعشرة آلاف درهم، حتّى أقرّ بمالك، ثمّ احبسنى، فانّ اهلى لا يتركوننى محبوسا. ففعل ذلك فلم يمس حتّى دفعت اليه عشرة آلاف درهم، و خرج هو[2]من الحبس. ترجمه: يكى را از كريمان شاعرى[3]مدح و ثنا گفت. و [ى] گفت: بخدا كه هيچ ندارم كه بتو دهم و ليكن مرا بقاضى بر، و ده هزار درهم[4]دعوى كن بر من، تا من اعتراف كنم، پس مرا حبس كن كه خويشان من مرا در حبس نگذارند. مرد چنان كرد، شب
[1]اصل: الشاعر.
[2]اصل: و هو.
[3]اصل: شاعرى را.
[4]اصل: دينار.
درنيامده بود كه ده هزار درم بشاعر رسيده بود، و او را از حبس [بيرون] آوردند.
(21) خرج الحسن و الحسين و عبد اللّه بن جعفر حجّاجا، ففاتهم اثقالهم فجاعوا و عطشوا، فمرّوا بعجوز فى خباء لها، فقالوا: هل من شراب؟ فقالت: نعم. فاناخوا اليها، و ليس لها الّا شويهة فى كسر الخيمة، فقالت: احلبوها، و امتذقوا لبنها! ففعلوا ذلك.
ثمّ قالوا لها هل من طعام! فقالت: لا، الّا هذه الشّاة، فليذبحها احدكم حتّى اهيّىء لكم ما تاكلون. فقام اليها احدهم فذبحها و كشطها. ثمّ هيّأت لهم طعاما، فاكلوا و اقاموا حتّى ابردوا.
فلمّا ارتحلوا قالوا لها: نحن نفر من قريش نريد هذه الوجهة، فاذا رجعنا سالمين فأتى[1]بنا فانّا صانعون اليك خيرا، ثمّ ارتحلوا، و اقبل زوجها، فاخبرته بخبر القوم و الشّاة، فغضب الرّجل، و قال: ويحك تذبحين شاتى لقوم لا تعرفينهم ثمّ تقولين: نفر من قريش.
قال: ثمّ بعد مدّة ألجأتهما الحاجة الى دخول المدينة، فدخلاها، و جعلا ينقلان البعر اليها، و يبيعانه و يعيشان بثمنه. فمرّت العجوز
[1]اصل: فاملى (؟!).
فى بعض سكك المدينة، فاذا الحسن بن علىّ جالس علىّ باب داره، فعرف العجوز، و هى له منكرة، فبعث اليها غلامه فدعابها، فقال:
يا امة اللّه اتعرفيننى؟ قالت: لا. قال انا ضيفك يوم كذا و كذا.
قالت العجوز: بأبى انت و أمّى، انت هو؟ قال: نعم. ثمّ امر فاشترى لها من شاة الصّدقة الف شاة، و امر لها معها بألف دينار، و بعث بها غلامه الى الحسين. فقال لها الحسين: بكم وصلك اخى؟
قالت بالف شاة و الف دينار. فامر لها الحسين ايضا بمثل ذلك، ثمّ بعث مع غلامه الى عبد اللّه بن جعفر. فقال لها: بكم وصلك الحسن و الحسين؟ قالت: بألفى شاة و الفى دينار. فامر لها عبد اللّه بمثل ذلك، و قال لها: لو بدأت بى لا تعبتهما فرجعت العجوز الى زوجها باربعة آلاف شاة و اربعة آلاف دينار[1]. ترجمه: حسن و حسين عليهما السلام و عبد اللّه بن جعفر طيار بحج ميشدند، در راه از بنه باز افتادند، گرسنه و تشنه شدند، برفتند به پيرزنى رسيدند در زير پوششى نشسته، گفتند: آب دارى؟
گفت هست شرابى كه بخوريد. فرود آمدند. بزكى ماده داشت در گوشه خيمه بسته، گفت: بدوشيد آن بزك را و شير او بآبى بخوريد! چنان كردند. پس گفتند:
هيچ طعام دارى؟ گفت: بجز اين بزك هيچ ندارم، او را بكشيد! تا بسوى شما
[1]المستجاد من فعلات الاجواد تنوخى چاپ دمشق 1356 ص 11.
چيزى سازم كه بخوريد. يكى از ايشان برخواست، و آن بزك را بكشت و پوست باز كرد، پس آن پيرزن آن گوشت را طعامى ساخت تا بخوردند. پس مقام ساختند تا خنك شدند. چون رحلت كردند گفتند: ما گروهىايم از قريش، بدين سوى ميرويم، چون بسلامت باز گرديم بنزديك ما آى تا با تو نيكويى كنيم، پس برفتند.
شوهر آن پيرزن بيامد، پيرزن او را برگفت احوال ايشان و گوسفند. مرد خشم گرفت و گفت: گوسفند مرا بسوى قومى كه ايشان را نمىشناسى بكشتى، پس ميگويى: گروهى از قريش اينجا بودند.
راوى گويد: پس از مدتى ايشان درويشحالتر شدند، و از اضطرار بمدينه آمدند، و سرگين شتر مىچيدند و بشهر ميآوردند، و ميفروختند، و از بهاى آن مىزيستند. پيرزن در بعضى كويهاى مدينه ميگذشت، ناگاه حسن بن على عليه السلام بر در سراى بود، پيرزن را باز شناخت و پيرزن او را نمىشناخت، غلام را بفرستاد تا او را بخواند، گفت: اى پيرزن مرا مىشناسى؟ گفت: نه. گفت: من ميهمان توام فلان روز. گفت: مادر و پدر من فداى تو باد! تو آن مردى؟ گفت: آرى. پس بفرمود تا از گوسفندان صدقه هزار گوسفند بخريد، و هزار دينار با آن بهم به پيرزن داد، و غلام را با او بفرستاد تا بنزديك مولانا حسين بن على رفتند، و حال بگفت. مولانا حسين گفت برادرم او را چه داد؟ غلام گفت: هزار گوسفند و هزار دينار مولانا حسين هم چندان ترتيب ساخت و باو داد، و غلام را بفرستاد تا او را بنزديك عبد اللّه جعفر برد. و [ى] گفت: حسن و حسين تو را چند داد [ند]؟
گفت دو هزار گوسفند و دو هزار دينار. او نيز هم چندان بآن پيرزن داد، گفت:
اگر اول ابتدا بمن كرده بودى من ايشان را برنج بياوردمى[1]پيرزن با نزديك شوهر
[1]اصل: نه آوردمى.
شد با چهار هزار گوسفند و چهار هزار دينار[1].
(22) و كان اويس القرنىّ اذا رأوه الصبيان رموه بالحجارة و هو يقول: ان كان و لا بدّ فالصّغار، كيلا تدقّوا ساقى، فتمنعونى عن العبادة. ترجمه: او پس قرنى صاحب مولانا على را چون كودكان بديدندى سنگ باو انداختندى، و او ميگفتى: اگر چاره نيست بارى سنگ خورد اندازيد، تا ساق من بنكوبيد، و مرا از عبادت باز ميداريد.
(23) و مرض قيس بن سعد، فاستبطأ اخوانه. فقيل انّهم يستحيون ممّا[2]لك عليهم من الدّين. قال: احزى اللّه ما لا يمنع الاخوان من الزّيارة، ثمّ امر مناديا فنادى: من كان لقيس عليه حقّ فهو منه فى حلّ. قال: فكسرت درجته بالعشىّ لكثرة من عاده.
ترجمه: قيس سعد بيمار شد، كسى بعيادت او نمىشد. گفت: چرا نمىآيند بديدن من؟ گفتند از وامى كه تو بر ايشان دارى شرم ميدارند. گفت: خداى رسوا
[1]ابن ابى الحديد در پايان شرح نهج البلاغه خود دويست و پنجاهمين (رن) سخن كوتاه على را چنين ياد نمود:«الااخبركم بذات نفسى؟ اما الحسن ففتى من الفتيان و صاحب جفنة و خوان، و لو التقت حلقتا البطان لم يغن عنكم فى الحرب غناء عصفور.
و اما عبد اللّه بن جعفر فصاحب لهو و ظل باطل. و اما انا و الحسين فنحن منكم و انتم منا» كرد على در ديباچه المستجاد (ص 4) درباره اين گونه دهشها و بخششها سخنى دارد، و از آنها خرده ميگيرد. داستان ديگرى نزديك بداستان ياد شده در اينجا آنهم درباره بخشش همين عبد اللّه بن جعفر در البصائر و الذخائر ابى حيان توحيدى (1: 191) آمده است. درباره او گفته شده است: لا تسرف ان اللّه لا يحب المسرفين.
[2]اصل: فما.
كناد مالى را كه برادران را از زيارت يكديگر باز دارد! پس منادى فرمود كه:
هر كه قيس برو حقى دارد او را بحل كرد، و مال باو بخشيد. آخر روز پايه نردبان سراى قيس بشكستند از بسيارى عيادت كه بدو آمدند.
(24) و أتى رجل صديقا له، فدقّ عليه الباب. فقال: لم جئتنى؟
فقال لاربعمائة درهم دينا. فوزن اربعمائة درهم، فاخرجها اليه، و عاد يبكى. فقال له امرأته: لم اعطيته اذ شقّ عليك؟ فقال انّما ابكى لانّى لم اتفقّد حاله حتّى احتاج الى مفاتحتى به. ترجمه:
مردى بدر خانه دوستى شد و در بكوفت. صاحب خانه گفت: چرا آمدهاى؟ گفت:
چهار صد درم وام دارم، بجهت آن آمدم. اين مرد چهار صد درم بكشيد، و باو داد، و با خانه آمد ميگريست. زن با او گفت: اگر تو را دشوار آمد اين زر چرا باو دادى؟ گفت: من از آن ميگريم كه چرا از تفقد احوال او غافل ماندم، تا او را بطلب اين مال بايست آمدن، چرا من پيش از اظهار او بسر آن نرسيدم.
(25) خرج عبد اللّه بن جعفر الطيّار الى ضيعة له، و نزل على نخيل قوم، و فيها غلام اسود يعمل فيها، اذ أتى الغلام بقوته، و دخل الحائط كلب، فذنى من الغلام، فرمى اليه بقرص، فاكله، ثمّ رمى اليه بالثّانى و الثّالث، فاكلهما، و عبد اللّه ينظر، ثمّ قال:
يا غلام! كم قوتك كلّ يوم؟ قال: ما رأيت. قال: فلم آثرت