(19) العالم وسيلة الى كل فضيلة، النّاس ثلثة: عالم ربّانىّ، و متعلّم على سبيل النّجاة، و همج رعاع. ترجمه: عالم وسيله همه بزرگيها است. مردمان سهاند:
عالمى خداى شناس، و متعلمى در راه نجات، و فرو مايه احمق.
(20) العلم وراثة كريمة، و الأدب حلل حسان، و الفكر مرآة صافية، و العقل حسام قاطع، فاستر حلل خلقك بحلمك، و قاتل هواك بعقلك. ترجمه: علم ميراثى كريم است، و ادب حللهاى نيكو، و فكر آيينه صافى، و عقل شمشير تيز، پس بپوش حلل خلق خود بحلم خود، و كارزار كن با هوى بعقل.
(21) الادب زين فى المحافل، و صاحب فى الغربة، و عون على المروّة.
ترجمه: ادب در محفلها زينتى بود، و در غربت يارى، و بر مروت معاونى.
(22) العلم مقرون بالعمل، فمن علم عمل، و العلم يهتف بالعمل، فان اجابه، و الّا ارتحل. ترجمه: علم با عمل مقرون بود، هر كه داند عمل كند، و علم عمل را آواز دهد، اگر اجابت كند، و الا خود برود.
(13) العلم علمان: مطبوع و مسموع، و لا ينفع المسموع اذا لم يكن المطبوع.
ترجمه: علم دو باشد: يكى مطبوع كه در مردم آفريدند، و يكى مسموع، و مسموع بىمطبوع منفعتى نكند.
(24) من لم يكتسب بالعلم مالا اكتسب به جمالا. المرء عدوّ ما جهله.
ترجمه: هر كه بعلم مالى كسب نكند جمالى كسب كند. مردم دشمن چيزى باشند كه ندانند.
(25) كلّ وعاء يضيق بما جعل فيه، الّا وعاء العلم، فانّه يتّسع. أغنى الغنى العقل. ترجمه: هر ظرفى[1]تنگ شود بآنچه در آنجا كنند، جز ظرف علم كه بعلم
[1]اصل: هر كه ظرفى.
فراخ گردد. بهترين توانگرى عقل بود.
(26) النّاس اربعة رجال: رجل يدرى و يدرى انّه يدرى، فهو عالم فاتّبعوه و رجل يدرى و لا يدرى انّه يدرى، فهو غافل فانتبهوه و رجل لا يدرى و يدرى انّه لا يدرى، فهو طالب فارشدوه و رجل لا يدرى و لا يدرى انّه لا يدرى، فهو جاهل فاجتنبوه! ترجمه: مردمان چهارند: مردى كه داند و داند كه داند، او عالم بود متابعت او كنيد، و مردى كه داند و نداند كه داند، او غافل بود تنبيه كنيد او را، و مردى كه نداند و داند كه نداند، طالب بود ارشاد كنيد او را، و مردى كه نداند، و نداند كه نداند، جاهل بود ازو دور باشيد.
(27) لا داء اعيى من الجهل، و لا مرض اضنى من قلّة العقل، لا غنى كالعقل، و لا مرض كالجهل. ترجمه: هيچ درد بىدرمانتر از جهل نبود، و هيچ بيمارى نزار كنندهتر از بىعقلى، هيچ توانگرى چون عقل نبود، و هيچ بيمارى چون جهل.
(28) العقل صديق مقطوع، و الهوى عدوّ متبوع. ترجمه: عقل دوستى بريده است، و هوى دشمنى متابعت كرده.
(29) الحمد للّه على ما عرّفنا من نفسه، و الهمنا من شكره، و فتح لنا من أبواب العلم بربوبيّته، و دلنا عليه من الاخلاص له فى توحيده[1]. ترجمه: شكر خداى را كه ما را شناسا گردانيد از ذات او، و الهام داد از شكر او، بر ما بگشاد از درهاى علم بخداوندى خود، و ما را بر آن دلالت كرد از اخلاص در توحيد او.
(30) فاسرار العلم عظيمة، و غوامض الحكمة كثيرة، و اقسامها متباينة، و حدودها متغايرة. ترجمه: رازهاى علم عظيم است، و پوشيدههاى حكمت بسيار، و اقسامش جدا جدا، و حدهايش متغاير.
[1]صحيفه كامله (دعاؤه فى التحميد للّه ص 24)
(31) اللّه موقد سراج العقل فى الجسد المظلم، و منشىء الجوهر المطهّر عن شوب اللحم و الدّم فى الجسم المخلوق من اللّحم و الدّم. ترجمه: خداى تعالى فروزنده چراغ عقل است در تن تاريك، و پديد آرنده جوهر پاك از شايبه گوشت و خون در تن آفريده از گوشت و خون.
(32) و كتب فى سجلّ للشّيخ عبد الملك بن عطّاش، اشارة الى المستجيبين:
و أن تكونوا له اولادا بررة، و غراسا بمرضاة امامكم المقرونة برضاء اللّه سبحانه مثمرة، و تكونوا مزدحمين عليه بالقلوب و الاشخاص، مقتبسين من علمه ما هو رائد الخلاص، متنافسين فى رياض الحكمة فيمن يتنافسون، منتهين الى ما امر اللّه حيث يقول: كونوا ربّانييّن بما كنتم تعلمون الكتاب و بما كنتم تدرسون. ترجمه مولانا مستنصر در سجلى به شيخ عبد الملك رحمه اللّه نوشته بود، و مستجيبان دعوت را مىفرمايد كه: او را بجاى فرزندان نيكوكار باشيد، و مانند درختانى باشيد كه ميوه خشنودى امام شما باشند كه بخشنودى خدا مقرون است، و همگنان بنزديك او رويد بدلها و تنها، و فرا گيريد از علم از آنچه شما را بخلاص رساند، رغبت كنيد در روضههاى حكمت تا ديگر راغبان فرمان خدا را انقياد نمايند، آنجا كه ميگويد: خداشناسان باشيد بآنچه مىآموزانيد از كتاب، و بآنچه ميخوانيد از علمها.
(33) من لم يعقل العقل و لم يستضىء بنوره فقد صيّر حجّة عليه لا له. ترجمه:
هر كه كار نفرمايد عقل را، و بنور او راه نبرد عقل را برو حجّتى باشد، و او را بر عقل حجّتى نبود.
(34) اجالة الفكر فى نظام الخليقة تحلّى النفس بجمال الفضيلة. ترجمه:
گردانيدن فكر در نظام آفرينش نفس را بجمال فضيلت آراسته گرداند.
(35) من شأن العقل ان يفرق بين الحسن و القبيح، هو يسكن الى الحسن
و ينفر من القبيح. و قد يمدح الشىء كذبا و زورا و هو غير ممدوح، فهناك يعرض للعقل النّاقص انخداع و اغترار، و عند ذلك يمتاز المقلّد من المستبصر. ترجمه: كار عقل آن بود كه ميان نيك و بد تمييز كند، و ميل به نيك كند و از زشتى متنفر شود.
و گاه بود كه چيزى را بدروغ و تزوير مدح گويند و آن چيز مستحق مدح نبود، پس آنجا عقل ناقص فريفته شود، و عقل مقلد از عقل مستبصر جدا گردد.
(36) العقل متوجه أينما وجّه، و له غناء أينما صرف، و بعض مصارفه انفع من بعض. فاذا صرف الى الدّين احكمه و تفقّه فيه، و اذا صرف الى الدّنيا اغنى بها و احتال فيها. فليس مستودعا[1]شيئا الّا حفظه، و لا مصبوغا بصبغ الّا قبله، و لا متّحملا[2]رشدا و لا غيّا إلّا تحمّله. فايّاك ان تعدل به عن رشد، او تصرفه الى غىّ عامدا او متخطّئا، فانّك لست محكما به شيئا من امر دنياك الّا اضيعت به اكثر منه. ترجمه: عقل روى بآن جهت كند كه رويش بآنجا كنند، و بكار باز آيد، و كفايت باشد، در هربابى كه او در آن صرف كنند، و بعضى مصارف او نافعتر از بعضى باشد. چون او را صرف در دين كنند [آن را استوار سازد]، و بدان دانا شود و چون صرف در دنيا كنند توانگر شود، و در آن حيلت بجاى آرد. هيچ بوديعت باو ندهند الا آن را محفوظ [دارد]، و او را بهيچ چيز رنگ نكنند الا كه رنگ آن چيز قبول كند، و بر هيچ چيز راه و بى راهى ندارند الا كه بر آن جمله برود. پس بپرهيز از آنكه او را از راه راست بگردانى، و بگمراهى فرا دارى نه بعمد و نه بخطا، كه هيچ كار دنيا بى تعقل محكم نتوانى كرد، الا كه بيشتر از آن از تو ضايع شده باشد.
[1]اصل: مستودع،
[2]اصل: محملا.
جستجوترجمهخلاصه سازیاعراب گذاری
(37) اوّل العلم الصمت، و الاستماع، ثمّ الحفظ، ثمّ المذاكرة، ثمّ التّعليم، ثمّ النّشر. ترجمه: اول علم خاموشى[1]،
قلبه، حتّى يعود نشاطه، و يجتمع رأيه و يصفوا فكره. ترجمه: عالم را فراغت نبود كه جز بطلب خير مشغول شود، چه فراغت او در آسايش دادن نفس خود بود پس چون خاطرش كند شود، و دلش تنگ گردد از فكر در استخراج دفاين حكمت، آسايش دل دهد، تا نشاط او باز آيد، و رايش مجتمع گردد، و فكرش صافى شود.
(43) رأس العلم ان تعلم انّك لا تعلم. ترجمه: سرمايه علم آن بود كه بدانى كه نميدانى.
(44) سئل حكيم: هل العلماء كانوا احمد عند الأوّلين ام الشّجعان؟
قالوا: بلى العلماء، لأنّ منفعتنا اليوم بلمهم كمنفعة الّذين كانوا معهم فى زمانهم ترجمه: از حكيمى پرسيدند كه: در ميان پيشينگان علما محمودتر بودهاند يا شجاعان؟ گفت: علما، از جهت آنكه منفعت ما امروز بعلم ايشان مانند منفعت كسانيست كه با ايشان در آن روزگار بودند، و حال شجاعان بخلاف اينست.
(45) لا شىء أمنع جانبا من العلم، و ذلك أنّه لا يعطيك بعضه حتّى تعطيه كلّك. ترجمه: هيچ چيز منع جانبتر از علم نبود، چه علم بعضى از خود بتو ندهد تا تو همه خود باو ندهى.
(46) نظر حكيم الى رجل شيخ يحبّ النّظر فى الحكمة و يستحيى، فقال يا هذا تستحيى أن تكون فى آخر عمرك أفضل ممّا كنت عليه فى اوّله. ترجمه:
حكيمى به پيرمردى نگريست كه ميخواست از حكمت چيزى بداند و شرم ميداشت.
گفت: اى فلان! شرم ميدارى كه بآخر عمر فاضلتر و بهتر از آن باشى كه باول عمر بودى؟!
(47) كما لا يستطيع المرء ان ينظر باحدى عينيه الى السّماء و بالاخرى الى الارض، كذلك لا يستطيع ان يتصرّف بذهنه فى الامور الشّريفة و الدّنيّة معا.
ترجمه: چنانكه مردم نتوانند كه بيك چشم بآسمان نگرند، و بديگر چشم [بزمين]، همچنان نتوان كه خاطر بچيزهاى شريف، و خسيس مشغول دارند بهم، يعنى هر دو انديشه در يك خاطر جمع نيايد.
(48) يجب على العاقل ان يخاطب الجاهل مخاطبة الطّبيب للمرضى. ترجمه:
بر عاقل واجب [است] كه با جاهلان چنان خطاب كند كه طبيب با بيماران، يعنى برفق.
(49) العاقل يعرف الجاهل، لانّه كان مرّة جاهلا، و الجاهل لا يعرف العالم، لانّه لم يكن مرّة عالما. ترجمه: عالم جاهل را داند از آنكه او يكبار جاهل بوده است، و جاهل عالم را نداند كه او هرگز عالم نبوده است.
(50) خيّر سليمان بن داود بين الملك و المال و العلم، فاختار العلم، فتبعه الملك و المال. ترجمه: سليمان داود را مخيّر كردند ميان ملك و مال و علم او علم اختيار كرد، ملك و مال متابعت علم كردند، تا هر سه بيافت.
(51) ليس الاغراق فى علم واحد من شأن العلماء و الحكماء و لا السّراة و الرّؤساء، بل الاخذ من كلّ فن و انّما يتفرّد بعلم واحد من يحبّ المراء و التّكسّب. ترجمه: مبالغت بسيار در تحصيل يك علم كار حكما و علما نبود، و نه كار مهتران و سروران، بلكه از هر فنى نصيبى بايد تفرّد بيك علم
كسى طلب كند كه كسب مال و جاه خواهد.
هى الكنوز الّتى تنموا ذخائرها
و لا يخاف عليها حادث الغير
[ترجمه: آن گنجهايى است كه اندوختههاى آن ميرويد و مىبالد و از ديگر گونگىهاى روزگار بران ترسى نيست].