بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 216

و لباس ايشان مى‌پوشند و بهاى آن نميگذارند و از آنچه مستدعى نظام و كمال نوع انسان است اعراض نموده‌اند و چون بسبب عزلت و وحشت رذايل اوصافى كه در طبيعت بقوه دارند بفعل نميآرند جماعتى قاصر نظران ايشان را اهل فضايل مى‌پندارند و اين توهم خطا بود.

چه عفت نه آن بود كه ترك شهوت بطن و فرج گيرند من كل الوجوه بل آن بود كه هرچيزى را حدى و حقى كه بود نگاهدارند و از افراط و تفريط اجتناب نمايند، و عدالت نه آن بود كه مردمى را كه نبينند بر او ظلم نكنند، بل آن بود كه معاملات با مردم برقاعده انصاف كنند و تا كسى با مردم مخالطت نكند سخاوت از او چگونه صادر شود، چون در معرض هيبتى و هولى نيفتد شجاعت كجا بكار دارد، و چون صورتى شهوى نبيند اثر عفت او كى ظاهر گردد؟ و اگر تأمل كرده‌ايد معلوم شود كه اين صنف مردم تشبه بجمادات و مردگان ميكنند نه باهل فضل و تميز چه اهل فضل و تميز از تقديريكه مقدر اول عز اسمه كرده باشد انحراف نطلبند و در سير و عادات بقدر طاقت بحكمت او اقتداء كنند و از او توفيق خواهند در اين باب. انه خير موفق و معين.

فصل دوم در فضيلت محبت كه ارتباط اجتماعات بدان صورت بندد و اقسام آن‌

چون مردم بيكديگر محتاجند و كمال و تمام هريك بنزديك اشخاص ديگر است از نوع او و ضرورت مستدعى استعانت. چه هيچ شخصى بانفراد بكمالى نميتواند رسيد چنانكه شرح داده آمد. پس احتياج بتأليفى كه همه اشخاص را در معاونت بمنزله اعضاى يكشخص گرداند ضرورى باشد،


صفحه 217

و چون انسانرا بالطبع متوجه بكمال آفريده‌اند پس بالطبع محتاج (مشتاق خ ب) آن تأليف باشند و اشتياق بتأليف محبت بود و ما پيش از اين اشارتى كرده‌ايم بتفضيل محبت بر عدالت و علت در اين معنى آنستكه عدالت مقتضى اتحاديست صناعى، و محبت مقتضى اتحادى طبيعى.

و نسبت صناعى با طبيعى مانند قشرى باشد و صناعت مقتدى بود بطبيعت‌

پس معلوم شد كه احتياج بعدالت كه اكمل فضايل انسانى است در محافظت نظام نوع از جهت فقدان محبت است. چه اگر محبت ميان اشخاص حاصل بودى بانصاف و انتصاف احتياج نيفتادى، و از روى لغت خود انصاف كه مشتق از نصفت بود يعنى منصف متنازع فيه را با صاحب خود مناصفه كند و تنصيف از لواحق تكثر باشد و محبت از اسباب اتحاد، پس بدين وجوه فضيلت محبت بر عدالت معلوم شد.

و جماعتى از قدماى حكماء در تعظيم شأن محبت مبالغتى عظيم كرده‌اند و گفته‌اند كه قوام همه موجودات بسبب محبت است و هيچ موجود از محبتى خالى نتواند بود. چنانكه از وجودى و وحدتى خالى نتواند بود الا آنكه محبت را مراتب باشد و بسبب ترتب آن موجودات در مراتب كمال و نقصان مترتب باشند.

و چنانكه محبت مقتضى قوام و كمال است غلبه مقتضى فساد و نقصان باشد. و طريان آن برموجودات بحسب نقصان هر صنفى تواند بود، و اينقوم را اصحاب محبت و غلبه خوانند.

و ديگر حكماء هرچند بر تصريح اين مذهب اقدام ننموده‌اند، اما بفضيلت محبت اعتراف كرده‌اند و سريان عشق را در جملگى كاينات شرح داده و چون حقيقت محبت طلب اتحاد بود بچيزى‌كه اتحاد با او در تصور طالب كمال باشد و ما گفتيم كه كمال و شرف هر موجودى بحسب وحدتى است‌


صفحه 218

كه بر او فايض شده است.

پس محبت طلب شرف و فضيلت و كمال بود و هركه اين طلب در او بيشتر بود شوق او بكمال زياده بود و وصول بدان بر او سهلتر. و در عرف متأخران محبت و ضدش در موضعى استعمال كنند كه قوت نطقى را در آن مشاركتى بود.

پس ميل عناصر را بمراكز خويش و گريختن ايشان از ديگر جهات و ميل مركبات را بيكديگر از جهت مشاكلاتى كه در امتزاج ايشان افتاده باشد بر نسبتهاى معين و محدود، و چون نسبت عددى و مساحى و تأليفى لازم آيد تا بدان سبب مبدء افعالى غريب باشد كه آنرا خواص و اسرار طبايع خوانند مانند ميل آهن بمغناطيس و اضداد آن‌كه از جهت تنفرات مزاجى حادث شود مانند نفرت سنك باغض الخل از سركه از قبيل محبت و مبغضة نشمرند بلكه آنرا ميل و هرب خوانند و موافقت و معادات حيوانات غير ناطقه با يكديگر همه خارج از اين قبيل باشد و آنرا الفت و نفرت گويند و اقسام محبت در نوع انسان دو گونه بود: يكى طبيعى و ديگرى ارادى.

اما محبت طبيعى مانند محبت مادر بفرزند كه اگر نه اين نوع محبت در طبيعت مادر مفطور بودى فرزند را تربيت ندادى و بقاء نوع صورت نبستى و اما محبت ارادى چهار نوع بود:

اول- آنچه سريع العقد و الانحلال بود

دوم- آنچه بطى‌ء العقد سريع الانحلال بود

سوم- آنچه سريع العقد بطى‌ء الانحلال بود

چهارم- آنچه بطى العقد و الانحلال بود

و چون مقاصد اصناف مردمان در مطالب بحسب بسناطت منشعب است بسه شعبه‌


صفحه 219

اول- لذت. دوم- نفع. سوم- خير.

و از تركيب هرسه با يكديگر شعبه رابع تولد كند و اين غايات مقتضى محبت كسانى باشد كه در توصل بكمال شخصى يا نوعى معاون و مددكار باشند و آن نوع انسان است، پس هريكى از اين اسباب علت نوعى بود از انواع محبت ارادى.

اما لذت، علت محبتى تواند بود كه زود بندد و زود گشايد، چه لذت باشمول وجود بسرعت تغير (تغيير) و انتقال موصوف است چنانكه گفتيم و استمرار و زوال از سبب بمسبب سرايت كند.

و اما نفع علت محبتى بود كه دير بندد و زود گشايد، چه نفع رسانيدن با عزت وجود سريع الانتقال بود.

اما خير علت محبتى بود كه زود بندد و دير گشايد، زود بستن از جهت مشاكل ذاتى كه ميان اهل خير بود، و دير گشادن از جهت اتحاد حقيقى كه لازم ماهيت خير بود و اقتضاى امتناع انفكاك كند.

و اما مركب از هرسه علت محبتى بود كه دير بندد و دير گشايد چه استجماع هردو سبب يعنى نفع و خير اقتضاى هردو حال كند.

و محبت از صداقت عامتر بود، چه محبت ميان جماعتى انبوه صورت بندد و صداقت در شمول بدين مرتبه نرسد. و مودت در رتبه بصداقت نزديك باشد. و عشق كه افراط محبت است از مودت خاص‌تر بود، چه عشق جز ميان دو تن نيفتد. و علت عشق يا فرط طلب لذت بود يا فرط طلب خير و نفع را نه از روى بساطت و نه از جهت تركب در استلزام عشق مدخلى نتواند بود.

پس عشق دو نوع بود يكى مذموم كه از فرط طلب لذت خيزد دوم محمود كه از فرط طلب خير خيزد و از جهت التباس فرق ميان اين دو سبب‌


صفحه 220

باشد اختلافى كه ميان مردم در مدح و ذم عشق بود.

و سبب صداقت احداث و كسانيكه طبيعت ايشان داشته باشند طلب لذت بود و بدين سبب باشد كه مصادقت و مفارقت (مخالفت خ ب) ميان ايشان متوالى بود و گاه بود كه در اندك مدتى چند بار تصادق كنند و باز مفترق شوند و اگر صداقت ايشانرا بنا در بقائى باشد سبب وثوق ايشان بود ببقاى لذت و معاودت آن حالا فحالا و هرگاه كه آن وثوق زايل شود فى الحال آن صداقت مرتفع گردد.

و سبب صداقت مشايخ و كسانى كه بر طبيعت ايشان باشند طلب منفعت بود، و چون منافع مشترك يابند و در اكثر احوال آنرا امتدادى حاصل افتد از ايشان مصادقتى صادر شود و بحسب بقاى منفعت باقى ماند و چون علاقه رجاء منقطع شود آن صداقت مرتفع گردد.

و اما صداقت اهل خير، چون محض خير باشد و خير چيزى ثابت بود غير متغير مودت اصحاب آن از تغير (تغيير) و زوال مصون باشد و چون مردم از طبايع متضاد مركب است، و ميل هر طبيعتى مخالف ميل طبيعتى ديگر پس لذتى كه ملايم طبيعتى بود مخالف لذت طبيعتى ديگر بود.

و بدين سبب هيچ لذت از انواع لذات خالص و خالى از شوايب اذيتها كه در مفارقت لذات ديگر بود نتواند بود.

و چون در مردم جوهر بسيط الهى موجود است كه آنرا با طبايع ديگر مشاكلتى نيست و آن نوعى از لذات تواند بود، كه او را بلذات ديگر مشابهتى نبود، و محبتى كه مقتضى آن لذات بود در غايت افراط بود و شبيه بوله و آنرا عشق تام و محبت الهى خوانند

و بعضى متألهان دعوى آن محبت كنند و حكيم اول در اين معنى از «ارقليطس»


صفحه 221

تشاكلى و تآلفى تام نتواند بود.

اما چيزهاى متشاكل بيكديگر مسرور و مشتاق باشند. و در شرح اين كلمات گفته‌اند كه جواهر بسيطه چون متشاكل باشد و بيكديگر مشتاق متآلف شوند و ميان ايشان توحدى حقيقى لازم آيد و تغاير مرتفع شود چه تغاير از لوازم ماديات است و ماديات را اين صنف تآلف نتواند بود. و اگر شوقى در ايشان حادث شود كه بنوعى از تآلف ميل كنند، ملاقات ايشان بنهايات و سطوح بود نه بذات و حقايق و اين ملاقات بدرجه اتصال نرسد پس مستدعى انفصال بود

و چون جوهريكه در انسان مستودع است از كدورات طبيعت پاك شود و محبت انواع شهوات و كرامات از او منتفى گردد او را بشبيه خود شوقى صادق حادث شود و بنظر بصيرت بمطالعه جلال خير محض كه منبع خيرات آنست مشغول گردد و انوار آنحضرت بر او فايض شود. پس او را لذتى كه آنرا بهيچ لذت نسبت نتوان داد حاصل آيد و بدرجه اتحاد مذكور رسد و در استعمال طبيعت بدنى و ترك آن او را تفاوتى زياده نبود، الا آنكه بعد از مفارقت كلى بدان رتبه عالى سزاوارتر باشد، چه صفاى تام جز بعد از مفارقت حيات فانى نتواند بود.

و از فضايل اين نوع محبت يعنى محبت اهل خير با يكديگر يكى آنست كه نه نقصان را بدو تطرق تواند بود و نه سعايت را در او تأثيرى صورت افتد و نه ملامت را در نوع او مجال مداخلتى باشد و نه اشرار را در آن حظى و نصيبى بود.

و اما محبتى كه از جهت منفعت يا لذت افتد، اشرار را هم با اشرار و هم با اخيار تواند بود، الا آنكه سريع الانقضاء و الانحلال باشد، از جهت آنكه نافع و لذيذ مطلوب بالعرض باشد نه بالذات، و بسيار بود كه مستدعى‌


صفحه 222

آن محبتها جمعيتى باشد كه ميان اصحاب آن محبتها اتفاق افتد در مواضعى غريب مانند كشتى و سفرها و غير آن و سبب در آن مؤانستى بود كه در طبيعت مردم مركوز است. و خود مردم را انسان از آنجهت گفته‌اند چنانكه در صناعت ادب مقرر شده است. و كسى كه گفته است: «و


صفحه 223

جمعيت ساختن مقتضى تعطيل مهمات مينمود در سالى دو نوبت عبادتى كه بر اجتماع همه جماعت مشتمل بود تعيين كرد و مجمع ايشانرا در صحرائى كه شامل ازدحام تواند بود نامزد فرمود چه وضع بنائى كه همه قوم را در او جائى بود و در سالى دو بار از آن نفع گيرند و هم مؤدى تحرج مينمود چون در سعت فضائى كه همه قوم حاضر توانند آمد يكديگر را ببينند و عهد انس مجدد گردانند انبعاث ايشان بر محبت و مؤانست يكديگر تزايد پذيرد.

و بعد از آن عموم اهل عالم را باجتماع در يك موقف در همه عمر يكدفعه تكليف كرد و آنرا بوقتى معين از عمر كه موجب مزيد ضيق و كلفتى بودى موسوم نگردانيد تا بر حسب تيسر اهل بلاد متباعد جمع آيند و از آن سعادت كه اهل شهر و محله را بدان معترض گردانيده‌اند حظى اكتساب كنند و بانس طبيعى كه در فطرت ايشان موجود است تظاهر نمايند و تعيين آن موضع ببقه كه مقام صاحب شريعت باشد اولى بود چه مشاهده آثار او و قيام بشعاير و مناسك مقتضى وقع و تعظيم شرع باشد در دلها و مستدعى سرعت اجابت و مطاوعت شود داعى خير را.

بر جمله از تصور اين عبادات و تلفيق آن با يكديگر غرض شارع در دعوت باكتساب اين فضيلت معلوم ميگردد چه اركان عبادت بر قانون مصلحت مقدر كردن سبب اجتماع هردو سعادت باشد.

و باز بسر حديث محبت شويم گوئيم اسباب محبتهاى مذكور بيرون محبت الهى چون ميان اصحاب محبتها مشترك باشد تواند بود كه از هردو جانب يكحال منعقد شود و در يك حال انحلال پذيرد و تواند بود كه يكى باقى ماند و يكى انحلال پذيرد.

مثلا لذتى كه ميان زن و شوهر مشترك است و سبب محبت ايشان‌