بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 239

جماعت مبدء و منتهى را كه با مدركات ديگر در غايت مباينت‌اند بر يك نسق نتواند بود، بلكه كسانيكه بعقول كامل و فطرتهاى سليم و عادات مستقيم مخصوص باشند و تأييد الهى و ارشاد ربانى متكفل هدايت ايشان شده و ايشان در عدد بغايت قلت توانند بود بمعرفت مبدء و معاد و كيفيت صدور خلق از مبدء اول و انتهاى همه با او بروجه حق بقدر آنچه در وسع امثال ايشان تواند آمد رسيده باشند.

و چون نفس انسانى را قوتهاى دراكه است كه بدان ادراك امور جسمانى و روحانى ميكند، مانند وهم و فكر و خيال و حس، آنرا در صفا و كدورت ترتيبى و تدريجى، چنانكه در علم حكمت مقرر باشد و هيچ قوت از اين قوت در هيچوقت از اوقات، چه در خواب و چه در بيدارى معطل و فارغ نه، و معرفت مبدء و معاد، خاص بجوهر نفس شريف تعلق دارد و هيچ قوت را از قوى با او در آن مداخلت و مشاركت نه.

پس در آن حالت كه ذات پاك آنجماعت مذكور بمشاهده مبدء و معاد و آنچه بدان متعلق است مشغول بود، لامحاله اين قوتها كه مسخر نفسند بتصور صورتهاى مناسب آنحال موسوم باشند، و معروف نفس چون در غايت بعد و تنزيه بود از ارتسام در قواى جسمانى، جز مثل و خيالات و صور، ادراك نتواند كرد، پس آن مثالها هم از اين قبيل بود:

اما اشرف و الطف امثله كه در جسمانيات ممكن تواند بود و در هر قوتى بحسب پايه و مرتبه او از نفس بقرب و بعد و ليكن قوت عقلى با معرفت حقيقى حكم كرده كه آن معروف از اين صور، مقدس و معرى است و اين طايفه افاضل حكماء باشند

و قومى كه در رتبه از ايشان فروتر باشند از معرفت عقلى صرف، عاجز مانند، و غايت ادراك ايشان تصورى بود بقوت وهم، كه در اوهام حكماء مثل‌


صفحه 240

آن موجود بوده باشد ليكن تنزيه از آن واجب دانند، پس چون اين قوم را بحقيقت معرفت طريقى نبود در اجراى احكام اين صورت بر مبدء و معاد رخصت يابند. و ليكن بتنزيه آن از احكام صورتيكه در خيال ايشان متمثل بود، و در مراتب از مرتبه صورت وهمى فروتر، و بجسمانيات نزديكتر مكلف باشند، و نفى و سلب آن صورت وهمى از لوازم شمرند، و معذلك با آنكه معرفت طبقه اول از معارف ايشان كاملتر بود، معترف و مقر باشند. و اين طايفه را اهل ايمان خوانند.

و قومى كه در مرتبه از ايشان فروتر باشند و بر تصورات وهمى قادر نه، بر صور خيالى قناعت نمايند. و مبدء و معاد را بامثله جسمانى تخيل كنند و اوضاع و لواحق جسمانى را از آن سلب واجب دانند، و بمعرفت دو طبقه اول اعتراف كنند، و اين طايفه اهل تسليم باشند.

و قاصر نظراتى كه دون ايشان باشند، در مرتبه بر مثالهاى بعيدتر اقتصار كنند، و ببعضى احكام جسمانيات تمسك نمايند. و ايشان مستضعفان باشند، و يمكن كه اگر هم بر اين نسق مراتب رعايت كنند، نوبت بمرتبه صورت پرستان رسد.

فى الجمله اين اختلافات بحسب استعدادات باشد.

و مثالش چنان بود: كه شخصى بر حقيقت چيزى واقف بود و ديگرى برصورت او و ثالثى برعكس آن صورت كه در آينه يا در آب افتاده باشد و رابعى بر تمثالى كه نقاشى بهمان صفت كرده باشد و بر اين قياس.

و چون غايت قدرت هركسى تا آنجا بيش نميرسد كه بيكى از اين مراتب بازايستد بتقصير موسوم نتواند بود، بل توجه او بكمال باشد و روى او بعالم معرفت، بقبله خداى جل جلاله و صاحب ناموس كه تكميل همه جماعترا معين است بر قضيه «كلموا


صفحه 241

او ميتواند كرد و قوت او از آنچه در فطرت داده باشند يا بعادت اكتساب كرده بود زياده نشود، پس سخن او گاه محكم بوده باشد و گاه متشابه و در توحيد وقتى تنزيه صرف تواند گفت، و وقتى تشبيه محض.

و همچنين در معاد، تا هر طايفه بحق خود رسند و حظ خود بردارند.

و حكيم، همچنين گاه قياسات برهانى استعمال كند و گاه بر اقناعيات قناعت نمايد و گاه بشعريات و مخيلات تمسك كند تا ارشاد هركسى بقدر بصيرت او كرده باشد و چون معتقدات هرقوم هرچند در سلك توجه بكمال منخرط باشد اما در صورت و وضع مختلف، پس مادام كه بفاضل اول كه مدبر مدينه فضلا باشد اقتداء كنند ميان ايشان تعصب و تعاند نبود اگرچه در مذهب و ملت مختلف نمايند، بلكه اختلاف ملل و مذاهب كه نزديك ايشان از اختلاف رسوم خيالات و امثله حادث شده است كه غايت همه يك مطلوبست بمنزله اختلاف مطعومات و ملبوساتى بود كه بجنس و لون مختلف باشند و غايت همه يكنوع منفعت و رئيس مدينه كه مقتداى ايشان بود و ملك اعظم و رئيس الرؤساء بحق او باشد، هر طايفه را بمحل و موضع خود فرود آورد و رياست و خدمت ميان ايشان مرتب گرداند. چنانكه هر قومى باضافت با قومى ديگر مرؤسان باشند و باضافت با قومى ديگر رؤساء، تا بقومى رسد كه ايشانرا اهليت هيچ رياست نبود و خدم مطلق باشند. و اهل اين مدينه مانند موجودات عالم شوند در ترتب و هريك بمنزله مرتبه باشند از مراتب موجودات كه ميان علت اولى و معلول اخير افتاده باشند. و اين اقتداء بود بسنت الهى كه حكمت مطلق است، اما اگر از اقتداء بمدبر مدينه انحراف كنند قوت غضبى در ايشان بر قوت ناطقه تفوق طلبد، تا تعصب و عناد و مخالفت مذهب در ميان ايشان حادث شود، و چون رئيس را مفقود يافته باشند، هر يكى بدعوى رياست برخيزد، و هر صورتى از آن صور موهوم و متخيل كه بديشان داده بودند


صفحه 242

صنمى گردد و قومى را در متابعت خود آرد تا تنازع و تخالف پديد آيد

و باستقراء معلوم ميشود كه اكثر مذاهب اهل باطلرا منشاء از مذاهب اهل حق بوده است و باطل را در نفس خود حقيقتى و بنيادى و اصلى نه‌

و اهل مدينه فاضله اگرچه مختلف باشند در اقاصى عالم بحقيقت متفق باشند چه دلهاى ايشان با يكديگر راست بود و بمحبت يكديگر متحلى باشند و مانند يكشخص باشند در تالف و تودد چنانكه شارع عليه السّلام گويد:

المسلمون يد واحدة على من سواهم و المؤمنون كنفس واحدة

و ملوك ايشان كه مدبران عالمند در اوضاع نواميس و مصالح معاش تصرف كنند تصرفاتى كه ملايم و مناسب وقت و حال و اما در اوضاع نواميس تصرف جزوى، و اما در اوضاع مصالح، تصرفى كلى و از اين سبب باشد تعلق دين و ملك بيكديگر چنانكه پادشاه عجم و حكيم فرس اردشير بابك گفته است:

الدين و الملك توأمان لايتم احدهما الا بالاخر

چه دين قاعده است و ملك اركان و چنانكه اساس بى‌ركن ضايع بود و ركن بى‌اساس خراب، همچنين دين بى‌ملك نامنتفع باشد و ملك بى‌دين واهى و اگرچند اينقوم يعنى ملوك و مدبران مدينه فاضله بعدد بسيار باشند چه در يكزمان و چه در ازمنه مختلفه حكم ايشان حكم يك شخص بود چه نظر ايشان بر يك غايت باشد و آن سعادت قصوى است و توجه ايشان بيك مطلوب بود و آن معاد حقيقى است. پس تصرفى كه لاحق در احكام سابق كند بحسب مصلحت مخالف او نباشد بلكه تكميل قانون او بود و بمثل اگر اين لاحق در آنوقت حاضر بودى، همان قانون نهادى و اگر آن سابق در اينوقت حاضر بودى همين تصرف بتقديم رسانيدى كه طريق العقل واحد و مصداق اين سخن آنستكه از عيسى عليه السّلام نقل كرده‌اند كه فرمود:

ما جئت لابطل التورية بل جئت لاكملها


صفحه 243

و تصرف و اختلاف و عناد، جماعتى را تصور افتد كه صورت پرست باشند نه حقيقت بين.

و اركان مدينه فاضله پنج صنف باشد.

اول- جماعتى كه بتدبير مدينه موسوم باشند و ايشان اهل فضايل و حكماى كامل باشند كه بقوت تعقل و آراى صايبه در امور عظام از ابناى نوع ممتاز باشند و معرفت حقايق موجودات، صناعت ايشان بود و ايشان را افاضل خوانند.

دوم- جماعتيكه عوام و فروتران را بمراتب كمال اضافى ميرسانند و عموم اهل مدينه را بآنچه معتقد طايفه اول بود دعوت ميكنند، تا هركه مستعد بود بمواعظ و نصايح ايشان از درجه خود ترقى ميكند، و علوم كلام و فقه و خطابت و بلاغت و شعر و كتابت صناعت ايشان بود، و ايشان را ذو الالسنه گويند

سوم- جماعتى كه قوانين عدالت در ميان اهل مدينه نگاه ميدارند و در اخذ و اعطاء، تقدير واجب رعايت ميكنند و بر تساوى و تكافى تحريص ميدهند و علوم حساب و استيفاء و هندسه و طب و نجوم، صناعت ايشان بود و ايشانرا مقدران خوانند.

چهارم- جماعتيكه بحفظ حريم و حمايت بيضه اهل مدينه موسوم باشند، و ارباب مدن غير فاضله را از ايشان منع ميكنند و در مقاتله و محافظت شرايط شجاعت و حميت مرعى ميدارند و ايشان را مجاهدان خوانند.

پنجم- جماعتى كه ارزاق و اقوات اين اصنافرا ترتيب ميسازند چه از وجوه معاملات و صناعات و چه از وجوه حسابات خراج و غير آن. و ايشان را ماليان خوانند. و رياست عظمى را در اينمدت چهار حال بود.

اول- آنكه ملكى على الاطلاق در ميان ايشان حاضر بود و علامت‌


صفحه 244

آن استجماع چهار چيز بود.

اول- حكمت كه غايت همه غايات آنست‌

دوم- تعقل تام كه مؤدى بود بغايات‌

سوم- جودت اقناع و تخيل كه از شرايط تكميل بود

چهارم- قوت جهاد كه از شرايط دفع و ذب باشد و رياست او را رياست حكمت خوانند.

دوم آنكه ملك ظاهر نبود و اين چهار خصلت در يكتن جمع نيايد اما در چهار تن حاصل بود و ايشان بمشاركت يكديگر كنفس واحده بتدبير مدينه قيام نمايند و آنرا رياست افاضل خوانند.

سوم آنكه اين هردو رياست مفقود باشد اما رئيس حاضر بود كه بسنن رؤساى گذشته كه باوصاف مذكور متحلى بوده باشد عارف بود و بجودت تميز، هر سنتى را بجاى خود استعمال تواند كرد و بر استنباط آنچه مصرح نيايد در سنن گذشتگان از آنچه مصرح بود قادر باشد، و جودت خطاب و اقناع و قدرت جهاد را مستجمع و رياست او را رياست سنت خوانند

چهارم آنكه اين اوصاف در يكتن جمع نبود اما در اشخاص متفرق حاصل بود، و ايشان بمشاركت، بتدبير مدينه قيام كنند و آنرا رياست اصحاب سنت خوانند و اما رياستهاى ديگر كه در تحت رياست عظمى بود در جملگى صناعت و افعال اعتبار بايد كرد و انتهاى همه رؤساء در رياست با رئيس اعظم بود، و استحقاق اين رياست را سه سبب بود.

اول آنكه فعل شخصى غايت فعل شخصى ديگر بود، پس آنشخص بر اين شخص رئيس بود. مثلا صاحب فروسيت رئيس بود بر رايض ستور و بر كسى كه زين و لگام كند.

دوم آنكه هردو فعل را يك غايت بود.


صفحه 245

اما يكى بر تخيل غايت از تلقاى نفس خود قادر بود، و او را تعقل استنباط مقادير باشد و ديگرى را اين قوت نباشد، اما چون قوانين صناعت از شخص اول بياموزد بر آن صناعت قادر شود، مانند مهندس و بنّا.

پس شخص اول رئيس بود بر شخص دوم، و در اين صنف اختلاف مراتب بسيار بود چه از واضع هر صنعتى با كسى كه در آن صنعت باندك چيزى راه برد تفاوت بسيار بود و فروترين مراتب كسى را بود كه او را قدرت استنباط نبود اصلا.

اما چون وصيتهاى صاحب صناعت را در آن باب حفظ كند و تبانى تتبع آن وصايا ميكند عمل تمام شود و چنين شخص خادم مطلق بود كه او را رياست نبود بهيچ اعتبار.

سوم- آنكه هردو فعل را توجه بيك غايت بود كه آن غايت فعل ثالثى باشد. اما از هردو يكى شريفتر بود و در آن غايت با منفعت‌تر مانند لجام و دباغ در فروسيت و عدالت اقتضاى آن كند كه هريك در مرتبه خود باشد و از آن مرتبه تجاوز ننمايد و بايد كه يكشخص را بصناعات مختلف مشغول نگردانند از جهت سه چيز:

اول آنكه طبايع را خواص بود نه هر طبيعتى بهر عملى مشغول تواند بود

دوم آنكه صاحب يك صناعت را در احكام آن صناعت بتدقيق نظر و ترقى همت حظى حاصل آيد بروزگار دراز، و چون آن نظر و همت متوزع و منقسم گردد بر صناعات مختلف همه مختل ماند و از كمال قاصر

سوم آنكه بعضى صناعات را وقتى بود كه بافوات آنوقت فايت شود و باشد كه دو صناعت را اشتراك افتد در يكوقت پس بيكى از ديگر بازماند و چون يكشخص دو سه صناعت را داند او را باشرف و اهم مشغول گردانيدن‌


صفحه 246

و از ديگران منع كردن اولى تا چون هريكى بكارى كه مناسبت او با آن زياده بود مشغول باشد تعاون حاصل آيد و خيرات در تزايد بود و شرور در تناقص‌

و در مدينه فاضله اشخاصى باشند كه از فضيلت دور افتند و وجود ايشان بمنزله ادوات و آلات باشد و چون در تحت تدبير افاضل باشند اگر تكميل ايشان ممكن بود بكمالى برسند و الا مانند حيوانات مرتاض شوند

و اما مدن غير فاضله را گفتيم كه يا جاهله بود يا فاسقه يا ضاله‌

و مدن جاهله شش نوع بود بحسب بساطت:

اول را اجتماع ضرورى خوانند

دوم را اجتماع نذالت‌

سوم را اجتماع خست‌

چهارم را اجتماع كرامت‌

پنجم را اجتماع تغلبى‌

ششم را اجتماع حريت‌

اما مدينه ضرورى: اجتماع جماعتى بود كه غرض ايشان تعاون بود براكتساب آنچه ضرورى باشد برقوام ابدان، از اقوات و ملبوسات و وجوه مكاسب آن بسيار بود بعضى محمود و برخى مذموم. مانند فلاحت و شبانى و صيد و دزدى يا بطريق مكر و فريب يا بطريق مكابره و مجاهره.

و باشد كه يك مدينه افتد مستجمع انواع مكاسب ضرورى و باشد كه يك مدينه افتد مشتمل بر يك صناعت تنها مانند فلاحت يا صناعتى ديگر و افضل اهل اين مدن كه نزديك ايشان بمنزله رئيس باشد كسى بود كه تدبير و حيله اقتناى ضروريات بهتر تواند كرد و در احتيال و استعمال ايشان در طريق نيل ضروريات برهمه جماعت فايق بود يا كسى كه اقوات بديشان بيشتر بخشد.

و اما مدينه نذالت اجتماع جماعتى بود كه بر نيل ثروت و يسار و استكثار ضروريات از ذخاير و ارزاق و زر و سيم و غير آن تعاون نمايند و