بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 267

افتد و اهل اين قرن از اقتناى خيرات معطل مانند و اين جمله تبعه سوء تدبير يكتن باشد.

و بر جمله بايد كه با خود انديشه نكند كه چون زمام حل و عقد عالم در يد تصرف من آمده است بايد كه در ساعات راحت و فراغت من بيفزايد كه اين تباه‌ترين اسباب فساد رأى ملوك باشد بلكه سبيل او آن بود كه از ساعات لهو و راحت بل از ساعات امور ضرورى مانند طعام و شراب خوردن و خواب كردن و معاشرت با اهل و ولد كاهد و در ساعات عمل و تعب و فكر و تدبير افزايد و بايد كه اسرار خود پوشيده دارد تا بر اجالت رأى قادر بود و از آفت مناقصت ايمن و نيز اگر دشمن خبر يابد بتحرز و تحفظ دفع تدبير او بكند و طريق محافظت اسرار با احتياج بمشاورت و استمداد عقول آن بود كه مشاورت با اصحاب نيل و همت و عزت و تدبير كند كه ايشان ازاعت رأى نكنند و با ضعفاى عقول مانند زنان و كودكان البته نگويد.

و چون رأى مصمم شود افعالى كه ضد آنرأى اقتضا كند با افعاليكه مبادى امضاى آن رأى بود آميخته كند و از ميل بيكى از دو طرف يعنى طرف رأى و طرف نقيضش اجتناب نمايد كه هردو فعل مظنه تهمت و طريق استنباط و استكشاف آن فكر بود. و بايد كه دايما منيهان و متجسسان بتفحص از امور پوشيده و خصوصا احوال دشمنان مشغول باشند و از احوال دشمنان و خصوم، رأيهاى ايشان معلوم كند، چه بزرگترين سلاحى در مقاومت اضداد، وقوف بود بر تدبير ايشان و طريق استنباط رأى بزرگان آن بود كه در احوال و افعال ايشان از اخذ عزم و اعداد عدت و اهبت و جمع متفرقات و تفريق مجتمعات و امساك از آنچه مباشرت آن معهود بوده باشد، مانند احضار غايبان و اشاره بغيبت حاضران و مبالغه در تفحص اخبار حرص‌


صفحه 268

زايد نمودن بر استكشاف امور و استماع احاديث مختلف و مختلط و احساس تيقظى زايد بر معهود و بر جمله در تغيير امور ظاهر نظر كند و از مصادر و موارد امورى كه از بطانه و خواص چون اهل حرم معلوم گردد و آنچه از افواه كودكان و بندگان و حواشى ايشان كه بقلت عقل و تميز موصوف باشند استماع افتد استنباط كند.

و بهترين بابى كثرت محادثه بود با هركسى، چه هركسيرا دوستى بود كه با او مستأنس بود و احاديث خود جليل و دقيق با او بگويد و چون محاوره و محادثه بسيار شود بر مكنون ضماير دليل ظاهر شود و بايد كه تا ادله بهم بازنخواند و بحد تواتر نانجامد بر يكطرف حكم نكند.

فى الجمله اين معانى طريق استخراج انديشه‌هاى ملوك و بزرگان باشد و در معرفت آن فوايد بسيار بود، چه بجهت استعمال آن بوقت حاجت و چه بجهت احتراز از آن در وقت احتياط و بايد كه در استمالت اعداء و طلب موافقت از ايشان باقصى الغاية بكوشد و تا ممكن بود چنان سازد كه بمقاتله و محاربه محتاج نگردد.

و اگر احتياج افتد حال از دو نوع خالى نبود يا بادى بود يا دافع‌

اگر بادى بود اول بايد كه غرض او جز خير محض و طلب دين نباشد و از التماس تفوق و تغلب احتراز كند و بعد از آن شرايط حزم و سوءظن بتقديم رساند، و بر محاربه اقدام نكند مگر بعد از وثوق بظفر و با حشمى كه متفق الكلمه نباشند البته بحرب نشود، چه در ميان دو دشمن رفتن مخاطره عظيم بود.

و ملك تا تواند بنفس خود محاربه نكند كه اگر شكست آيد آنرا تدارك نتواند كرد و اگر ظفر يابد از قصورى كه بوقع و هيبت و رونق ملك راه يابد خالى نماند


صفحه 269

و در تدبير كار لشكر كسى را اختيار كند كه بسه صفت موسوم بود

اول آنكه شجاع و قوى دل باشد و بدان صفت شهرتى تمام يافته و صيتى شايع اكتساب كرده.

دوم آنكه برأى صائب و تدبير تمام متحلى باشد و انواع حيل و خدايع استعمال تواند كرد

سوم آنكه ممارست حروب كرده و صاحب تجارب شده باشد

و تا بتدبير و حيله تفريق اعداء و استيصال ايشان ميسر شود استعمال آلت حروب از حزم دور بود

و اردشير بابك گويد تأديب بعصا نبايد كرد آنجا كه تازيانه كفايت بود، و استعمال شمشير نبايد كرد آنجا كه دبوس بكار توان داشت‌

و بايد كه آخر همه تدبيرها محاربه بود كه «آخر


صفحه 270

و چون ظفر يابد تدبير ترك نگيرد و از احتياط و حزم چيزى كم نكند و تا ممكن بود كسيرا كه زنده اسير توان گرفت نكشد، چه در اسير منافع بسيار بود مانند سبى كردن و رهينه داشتن و مال فدا گرفتن و منت بر او نهادن و در قتل هيچ فايده نبود.

و بعد از ظفر البته قتل نفرمايد و عداوت و تعصب استعمال نكند چه حكم اعداء بعد از ظفر حكم مماليك و رعايا بود

و در آثار حكما آورده‌اند كه بارسطاطاليس رسيد كه اسكندر بعد از ظفر بر شهرى شمشير از ايشان باز نگرفت‌

ارسطاطاليس بدو عتابنامه نوشت و در آنجا ياد كرد كه اگر پيش از ظفر معذور بودى در قتل دشمنان خويش، بعد از ظفر چه عذر دارى در قتل زيردستان خويش؟ و استعمال عفو از ملوك نيكوتر است از آنكه از غير ملوك چه عفو بعد از قدرت محمودتر بود، و الحق چه نيكو گفته است در باب عفو كسى كه گفته است:

سالزم نفسى الصفح عن كل مذنب‌

و ان كثرت منه على الجرائم‌

و ما الناس الا واحد من ثلثة

شريف و مشروف و مثل مقادم‌

و اما الذى فوقى فاعرف قدره‌

و اتبع فيه الحق و الحق لازم‌

و اما الذى دونى فان قال عن‌

اجابته عرضى و ان لام لائم‌

و اما الذى مثلى فان ذل اوهفا

تفضلت ان الفضل بالحق حاكم‌


صفحه 271

و اما اگر در حرب دافع باشد و قوت مقاومت دارد جهد بايد كرد كه بنوعى از انواع كمين يا شبيخون بسر دشمنان رود، چه اكثر اهل شهرهائى كه محاربه با ايشان اتفاق افتاده باشد مغلوب باشند و اگر قوت مقاومت ندارد در تدبير حصون و خندقها احتياط تمام بجا آرد و در طلب صلح بذل اموال و اصناف حيل و مكايد استعمال كند، اينست سخن در سياست ملوك‌

فصل پنجم در سياست خدم و آداب اتباع ملوك‌

اما معاشرت با ملوك و رؤساء عموم مردم و آن چنان بايد كه در نصيحت و نيكو خواهى ايشان بدل و زبان تقصير نكنند و در افشاى محامد و ستر معايب ايشان غايب جهد مبذول دارند. و در اداى حقوقى كه بر ايشان متوجه باشد مانند خراج و غير آن انشراح صدور و خوشدلى استعمال كنند و البته كراهت و انقباض بخود راه ندهند و در امتثال اوامر و نواهى بقدر طاقت ايستادگى نمايند و در نگهداشتن احتشام و هيبت ايشان مبالغه بجا آرند و در اوقات نوايب و مكاره جان و مال و خانمان در پيش ايشان از روى محافظت دين و ملت و اهل و ولد و شهر بذل كنند، و كسانيكه بخدمت ملوك موسوم نباشند بايد كه بر طلب قربت ايشان اقدام ننمايند، چه صحبت سلطان را بدخول در آتش و گستاخى باسباع تشبيه كرده‌اند و كسيكه بجوار و معرفت ايشان ممتحن بود لذت عيش و تمتع از عمر بر او منقص گردد

و اما كسى كه بخدمت ايشان مشغول باشد، سبيل او آن بود كه ملازمت كارى نمايد كه بصدد آن كار بود و مواظبت كند بر وظيفه كه متكفل آن شده باشد


صفحه 272

و جهد كند كه نصب العين مخدوم باشد بهروقت كه او را طلبد و از مداومت حضور كه مؤدى بود بملالت هم احتراز نمايد، چه ملالت از كثرت ازدحام مردم باشد چون زحمت خلق بر درگاه رؤساء بيشتر بود و ايشان بملالت اولى باشند و بايد كه بر هركاريكه از مخدوم او صادر شود او را مدح گويد و آن كار را براستى ستايش كند و چون تأمل نمايد هيچ كار نبود در دنيا كه او را دو وجه نبود يكى جميل و ديگرى قبيح‌

پس وجه جميل هركارى طلب كند و آنرا حواله بمخدوم نمايد و در حضور و غيبت او بر ذكر محامد افعال او توفر نمايد و اگر تدبير مخدوم بدو حواله بود، مثلا اين شخص وزير يا مشير يا معلم او بود و تعريف صلاح كارهاى او بر او واجب باشد بايد كه داند كه ملوك و رؤسا مانند سيلى باشند كه از سر كوه درآيد و كسيكه خواهد كه آنرا بيكدفعه از سمتى بسمتى گرداند هلاك شود اما اگر باول مساعدت نمايد و بمدارا و تلطف يكجانب او را بخاك و خاشاك بلند گرداند بجانبى ديگر كه خواهد تواند برد

هم بر اين سياقت در صرف رأى مخدوم از آنچه متضمن فسادى بود طريق لطف و تدبير بايد سپرد و بر وجه امر و نهى او را بر هيچكار تحريص نفرمود، بل وجه مصلحتى كه در خلاف رأى او بود با او نمايد و او را بر وخامت عاقبت آن كار تنبيه دهد و بتدريج در اوقات خلوت و مؤانست بامثال و حكايات گذشتگان و حيل لطيف صورت آن رأى را در چشم او نكوهيده كند

و بايد كه در كتمان اسرار مخدوم مبالغه نمايد و طريق احتياط در اين باب آن بود كه احوال ظاهر او بقدر استطاعت پوشيده دارد تا چون بر اينوجه كتمان ملكه كند سر پوشيده داشتن بر او آسان شود

و مخدوم را نيز كه اينحال از او معلوم گردد بر او در افشاى اسرار بتهمت نيفتد، چه سر مكتوم از احوال ظاهر بسيار منتشر شود و در اثناى‌


صفحه 273

آن رؤساء را بكسانيكه در آن سر محل اعتماد بوده باشند گمانهاى بد حادث گردد و علت ظهور اسرار آن بود كه امور عالم بيكديگر متصلست و از بعضى بر بعضى دلالت توان ساخت‌

و بايد داند كه ملوك و رؤساء را همتهائى بود كه بدان منفرد باشند از غير خويش، و آن همتها آن بود كه بدان از همه خلق استخدام و تعبد خواهند و خود را در آن و در هرچه كنند مصيب شمرند، و سبب اين سيرت كثرت مدح مردمان بود ايشانرا، و تواتر تصويب اعمال و آرائى كه از خاص و عام در مسامع ايشان تمكن يافته باشد.

و بايد كه بهيچوجه در هيچكار جرمى بمخدوم حواله نكند اگرچه با او در غايت مباسطت باشد، و اگر چيزى از او مستقبح بيند بازنگويد و اگر بنا در سهوى كند و باز گويد بدان اعتراف نكند اگرچه خبر آن بمخدوم رسيده باشد كه از اقرار تا اخبار تفاوت بسيار بود و چون ميان او و مخدوم حالى افتد كه قبح او عايد بيكى از هردو بود حيله كند در آن‌كه آن قبح را بخود گرداند و برائت ساحت مخدوم از آن ظاهر كند و چون او برى الساحة شود آنرا سببى انديشد از خارج كه حواله آن از نزديك او نيز بگردد و عذر او در آن واضح شود، و در جملگى آنچه نزديك مخدوم محبوب و مكروه بود نظر كند و ايثار محبوب باو كند اگرچه بر مكروه نفس خود مشتمل بيند، و با خود مقرر كند كه در عبوديت هيچ چيز با منفعت‌تر از ترك حظ خود نبود، و چون اين معنى مقرر كرده باشد در هر معامله و مجازاتى كه ميان او و مخدوم افتد و خويشتن را در آن حظى بيند ترك آن حظ گيرد و از آن تجنب نمايد و حظ رئيس مستخلص گرداند تا ثمره خير هم عايد با او باشد

چه اگر در اول باستيفاى حظ خود مشغول گردد از خلل خالى نماند


صفحه 274

و ترك امور از فساد آن اولى و در جذب منافع از رؤساء تلطف عظيم بكار بايد داشت و البته بر سؤال و الحاح در آن اقدام ننمود و طمع و شره را مجال نداد بل قناعت و كوتاه‌دستى بعادت بايد گرفت كه خود دنيا روى بكسى نهد كه او از آن معرض باشد و از كسى امتناع كند كه او بر آن حريص بود، و جهد در آن بايد كرد كه از رؤساء و مخدومان اسباب منافع طلبد نه نفس منافع‌

مثلا اطلاق يد در آنچه موجب اقتناى منافع و جمع فوايد بود تا هم از سئوال فارغ باشد و هم بر منافع بسيار ظفر يابد، و حاصل اين سخن آن بود كه نفع بمخدوم طلبد نه از مخدوم، چه هركه از رؤسا نفع گيرد از او ملول شوند و هركه بديشان نفع گيرد او را عزيز شمرند، و خويشتن را در چشم مخدوم چنان فرا نمايد كه بكمتر كلمه و اندك ترسعى كه مخدوم فرمايد جملگى اموال و مقتنيات خود بذل خواهد كرد، چه اگر چنين كند از طمع او بمال خود ايمن گردد و اگر مناقشتى بكار دارد حرص او را تيز گرداند كه «الممنوع