بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 275

ميسر شود حاصل گردد.

و اگر بدست يكى از ولات كه ظالم و بدخوى بود مبتلا گردد بايد كه داند كه او در ميان دو خطر افتاده است.

اول- آنكه با والى سازد و بر رعيت بود و در آن هلاك دين و مروت او بود.

دوم- آنكه با رعيت سازد و بر والى بود و در آن هلاك دنيا و نفس او بود، و وجه خلاص از اين دو ورطه بيكى از دو چيز تواند بود: مرك يا مفارقت كلى و با والى غير مرضى السيرة هم جز محافظت شرط وفا طريق نباشد تا آنكه خدايتعالى مفارقت و نجات روزى كند.

و در آداب ابن المقفع آمده است كه اگر سلطان ترا برادر گرداند تو او را خداوندگار دان و اگر در تقرب تو زياده كند تو در تعظيم او زياده كن و چون در خدمت او منزلتى يابى تملق لفظى مانند تضرعات متواتر و دعا در هر لفظى استعمال مكن كه آن علامت وحشت و بيگانگى بود مگر بر سر جمع كه در آنجا در اين باب تقصير نشايد كرد و با او تقرير مده كه مرا نزديك تو حقيست يا سابقه خدمتى دارم بلكه بتجديد نصيحت و لواحق طاعت، سوابق حقوق را نزديك او تازه ميدار. چنانكه آخر آن اول را احيا كند، چه پادشاه حقى را كه آخرش از اولش منقطع بود فراموش نمايد و رحم با همه‌كس مقطوع دارد

و هيچ كار سخت‌تر از وزارت سلطان نبود كه بمكان او منافسه بسيار كنند و حساد او اولياى سلطان باشند كه در منازل و مداخل با او مساهم و مشارك باشند و پيوسته طامعان منصب او منتهز فرصتى حبايل باز كشيده و مترصد ايستاده و هيچ سلاح او را چون صحت و استقامت نبود چه در سر و چه در علانيه‌


صفحه 276

و بايد كه اگر بر كيد حاسدى يا سعايت معاندى وقوف يابد بظاهر چنان فرا نمايد كه او را بدان هيچ مبالات نيست و در حضرت مخدوم خشمى و كينه از ايشان اظهار نكند كه مؤكد سخن ايشان گردد و اگر در مقام سئوال و جواب و مناظره و مجادله افتد جواب بوقار و حلم و حجت گويد كه غلبه هميشه حليم را بود

و هم در آداب ابن المقفع آمده است كه شرايط خدم ملوك رياضت نفس بود بر مكروه و موافقت ايشان در محافظت رأى خود و مقدر كردن امور بر اهواى ايشان و كتمان اسرار و بحث ناكردن از چيزيكه ترا بر آن وقوف ندهند و مجاهده كردن در تحرى رضاى ايشان بهمه وجوه و تصديق اقوال و تزئين آراى ايشان و نشر محاسن و ستر مساوى و تقريب آنچه آنرا نزديك خواهند و تبعيد آنچه او را دور گردانند و تخفيف مؤنت خود بر ايشان و احتمال مؤنت ايشان و بذل مجهود در طاعت بعادت گرفتن و كسيرا كه از عمل سلطان گزير بود بايد كه ممارست آن اختيار نكند كه سلطان حايلى بود ميان مردم و لذت دنيا و عمل آخرت. و اگر بخدمت موسوم گردد بايد كه شتم سلطان بشتم نشمرد و غلظت ايشان بغلظت ندارد كه باو عزت (فخر و تكبر) زبان گشاده گرداند باعراض مردمان بيسابقه سخطى (بخطا خ ب)

پس بدين قدر با ايشان مواسات بايد كرد و از آن باك نداشت و از مسخوط عليه و متهم مخدوم تجنب بايد نمود و با او در يك مجلس جمع نبايد آمد و در ثناء بر تمهيد عذر او امتناع بايد كرد چندانكه خشم مخدوم ساكن بشود و بعاطفت او اميدوار بود آنگاه اظهار معذرت او را وجهى لطيف استعمال بايد كرد تا بر سر رضا آيد.

و هم در آداب ابن المقنع آمده است كه چون والى با تو سخن گويد بدل و گوش و جوارح و اعضاء اصغاى سخن او را باش و بهيچ فكر و عمل و


صفحه 277

نظر بچيزى ديگر و كسى ديگر مشغول مشو و در مجلس سلطان سر مگو كه هركه بحضور آن دو تن سر گويد آنكس از ايشان كينه گيرد و در سلطان اين معنى بمبالغه‌تر بود و چون از كسى سئوالى كند تو جواب مده كه آنهم خفت وزن تو اقتضا كند و هم استخفاف بسائل و مسئول، و معذلك اگر سائل گويد از تو نميپرسم چه جواب دهى؟ و اگر از جماعتى پرسد كه تو از ايشان باشى تو بر جواب سبقت مطلب كه ديگران خصم تو شوند و بر سخن تو عيب جويند و بر عثرت تو رحمت نكنند. بل تأخير كن تا ديگران بگويند و عيب و هنر هر سخنى بدانى، پس آنچه دارى اگر بهتر بود عرضه ميدار. و اگر سلطان ترا عزيز دارد بر اهل قربت او و خدم قديم او تقدم مجوى كه اين خلق از اخلاق سفهاء بود. و بدانكه هر مردمى را اگر پادشاه بود و اگر زيردست، با كسى مناسبتى طبيعى بود اگرچه آنكس در رتبه ادنى بود مؤالفت و مؤانست او ايثار كند هرچند بظاهر از او دور باشد و سبب آن، اتصال روح بود بروح. و چگونه ايمن توانى بود اگر بر كسى تفوق و تقدم طلبى از آنكه آنكسرا در باطن با مخدوم تو وسيلتى بود كه حق آن ضايع نتوان گذاشت پس هردو بمناقشه و دفع تو بيرون آيند.

و اگر پادشاه رأيى زند كه تو آنرا كاره باشى با او موافقت كن و تذلل نماى و بحقيقت دان كه سلطان او است نه تو، پس اولى آنكه متابعت مراد او كنى نه آنكه از او مساعدت و مطاوعت التماس كنى و بحسب رأى و هواى خويش سخن گوئى. اينست تمامى سخن در اين باب و اللّه اعلم بالصواب‌


صفحه 278

فصل ششم در فضيلت صداقت و كيفيت معاشرت با اصدقاء

چون مردم مدنى بالطبع است و تمامى سعادت او نزديك اصدقاى اوست و ديگر شركاء او در نوع و هركه تمامى او با غير او بود بتنهائى كامل نتواند شد پس كامل و سعيد كسى بود كه در اكتساب اصدقاء بذل جهد كند و خيرات كه بدو تعلق گرفته باشد ايشانرا شامل گرداند تا بمعاونت ايشان آنچه بانفراد حاصل نتوان كرد حاصل كند و در مدت عمر خويش بوجود ايشان تمتع و التذاذ يابد، تمتعى حقيقى و التذاذى الهى چنانكه گفتيم نه لذتى حيوانى و تمتعى بهيمى، الا آنكه اينقوم بس عزيز الوجودند و اصحاب لذت حيوانى و تمتع بهيمى كثير الوجود، و در معاشرت ايشان اقتصار بر اندك اولى چه اينطايفه بمنزله نمك و توابل (ادويه كه در طعام كنند) باشند كه هرچند در طعام بايشان احتياج بود اما بجاى غذا نباشند

و اما صديق حقيقى بعدد بسيار نتواند بود، چه شريف و نادر باشد و عزت از لوازم قلت بود، و چون محبت او بافراط كشد و محبت مفرط در بيشتر احوال چنانكه گفتيم جز ميان دو تن اتفاق نيفتد پس صديق حقيقى بعدد بسيار نبود و ليكن حسن عشرتى و كرم لقائيكه باو باستحقاق استعمال افتد با بسيار كسان بى‌استحقاق استعمال بايد كرد بجهت طلب فضيلت، چه مردم خير فاضل در معاشرت معارف خود مسلك معاشرت اصدقاء سپرد و التماس صداقت حقيقى كند از همه كس‌

و ارسطاطاليس گفته است مردم بدوست محتاج بود در همه احوال‌

اما در حال رخاء از جهت احتياج بملاقات و معاونت ايشان‌

و اما در حال شدت از جهت احتياج بمواسات و مؤانست ايشان و بحقيقت‌


صفحه 279

احتياج پادشاهان بزرك بمستحقان تربيت و اصطناع (پرورش) مانند احتياج درويشان بود باهل احسان و معروف‌

و طلب فضيلت صداقت كه در نفوس مفطور است مردمان را باعث ميگرداند بر مشاركت در معاملات و معاشرت بعشرتهاى جميله و ملاعبت با يكديگر و اجتماع در رياضات و صيد و دعوات، تا اينجا سخن حكيم است‌

و انسقراطيس گويد من عجب دارم از كسانيكه اولاد خويش را اخبار ملوك و وقايع ايشان و ذكر حروب و ضغاين و انتقامات خلق از يكديگر مى‌آموزند و در خاطر ايشان نميآيد كه احاديث الفت و اخبار اكتساب مودت و آنچه لازم آن فضيلت بود از خيرات شامل محبت و مؤانستى كه معيشت بى‌آن ممكن نيست و حيات با قطع نظر از آن محال بود در ايشان آموختن اولى بود

چه اگر همه دنيا و رغائب دنيا كسى را حاصل بود و فايده اين يك خصلت از او منقطع، زندگانى بر او وبال بود بلكه بقاى او ممتنع باشد و اگر كسى امر مودت را خوار و خرد شمرد بحقيقت خوار و خرد آنكس بوده باشد و اگر گمان برد كه تحصيل آن بآسانى صورت بندد گمان او خطا بود. چه اقتناى اصدقائى كه بر محك امتحان و عيار وثوق باز آيند سخت متعذر تواند بود

و اعتقاد من آنستكه قدر محبت و خطر مودت از جملگى كنوز و دفاين عالم و ذخاير ملوك و نفايسى كه اهل دنيا را بدان رغبت بود از جواهر برى و بحرى و آنچه از آن تمتع مى‌يابند، چون حرث و ابنيه و امتعه و غير آن بيشتر بود و تمامت اين رغايب در موازنه فضيلت صداقت نيفتد

چه هيچ از اين جمله در وقتيكه لوعت (سوزش عشق) مصيبت محبوبى روى نمايد نافع نيايد و دنيا و مافيها بجهت دوستى معتمد كه در مهمى مساعدت‌


صفحه 280

كند يا در اتمام سعادتى عاجل يا آجل معاونت نهد نايستند، حبذا كسى كه بدان نعمت مغتبط بود اگرچه از ملك عالم خالى بود.

و از او نيكو حال‌تر آنكه در ملابست ملك از چنين سعادتى محظوظ باشد، چه كسى كه مباشرت امور رعيت و تعرف احوال ايشان و نظر در كليات و جزويات ممالك بر قانون احتياط خواهد كرد او را دو گوش و دو چشم و يكدل و يكزبان كفايت نتواند بود و چون مالك گوشها و چشمها و دلها و زبانهائى شود كه بعدد بسيار بود و بمعنى گوش و چشم و دل و زبان او اطراف ملك بر او نزديك نمايد و بى‌تجشمى بر اسرار و مغيبات اطلاع يابد و غايب را در صورت شاهد مشاهده كند و از كجا اين فضيلت توقع توان داشت الا از صديق صدوق و چگونه در آن طمع توان افكند الا بوسيله رفيق شفيق تا اينجا سخن حكيم است.

اخلاق ناصري 280 فصل ششم در فضيلت صداقت و كيفيت معاشرت با اصدقاء ..... ص : 278

چون تعريف حال اين نعمت جليل و فضيلت خطير كرده آمد سخن در كيفيت اقتناء و اقتناص بايد گفت و بعد از آن بچگونگى محافظت آن اشاره بايد كرد تا طالب اين فضيلت بمنزله آن شخص نبود كه گوسفندى فربه ميخواست بگوسفندى آماسيده فريفته شد چنانكه شاعر از اين معنى عبارت كرده است:

اعيدها نظرات منك صادقة

ان تحسب الشحم فيمن شحمه ورم‌

على الخصوص مردم كه از حيوانات ديگر بتصنع و احتيال و اظهار فضيلت از روى رياء منفرد است، مثلا بذل مال كند با بخل تا بجود موصوف باشد و اقدام كند بر اهوال باجبن تا بشجاعت معروف گردد و ديگر حيوانات از تظاهر اخلاق خود تحاشى نكنند و از استعمال و استعماش (غوطه خوردن) و تصنع دور باشند

و مثل طالب اين فضيلت با عدم تميز مثل كسى بود كه بر طبايع‌


صفحه 281

حشايش واقف نبود و اكثر نباتات در چشم او متشابه نمايد، پس بر تناول چيزى بتصور آنكه شيرين باشد اقدام كند و تلخ يابد و باستعمال حشيشى كه آنرا غذا پندارد قصد كند و آن خود زهر بود. و ليكن چون بر كيفيت اكتساب وقوف يابد ارتكاب خطر نكند و در مودت اهل تمويه و خداع كه خويشتن را بصورت فضلاء و اخيار فرا نمايند و چون كسى را در دام تزوير افكنند مانند سباع او را فريسه و اكيله خود كنند نيفتد.

و طريق اين مطلوب آنست كه انسقراطيس گويد كه چون خواهند كه استفاده صداقت شخصى كنند اول از حال او تفحص بايد كرد كه از ايام صبى گوهر نفيس خود را چه نوع محافظت نموده و معامله او با پدر و مادر و اقران و عشيره چگونه بوده است؟

اگر شايسته يابند از او اميد صلاحيت محبت دارند و الا از او پرهيز واجب دانند كه كسيكه محافظت وجود خود نكرده باشد و بعقوق منسوب بوده مراعات حقوق نكند.

و بعد از آن از سيرت او با دوستانى كه در ماتقدم داشته باشد بحث بايد كرد و آنرا بامتحان اول اضافه كرد، پس تتبع سيرت او بايد نمود در شكر نعم و كفران آن، و غرض از شكرانه مكافات بود، چه گاه باشد كه قلت ذات يد از قيام بمكافات عاجز گرداند.

اما شكور تعطيل نيت از مكافات و زبان از تحدث بخير جايز ندارد و كفور از نشر ذكر جميل كه هركس بر آن قادر بود تكاسل نمايد و هر احسان كه در باب او تقديم يابد بغنيمت شمرد و آنرا حق خود داند و بحقيقت هيچ آفت را در ازاله نعمت آن نكابت نبود كه كفران را

و تأمل بايد كرد در سبب آنكه از اوصاف اشقياء هيچ صفت تباه‌تر از كفران نبود و خود كفر در لغت عرب مشتق از آنست، و در صفات سعداء


صفحه 282

هيچ خصلت بدرجه شكر نرسد و مزيد نعمت و ثبات آن بر شكر مبنى باشد و چاره نبود از تعرف اين خلق در كسيكه بمواخات او رغبت افتد تا بكفورى كه ايادى برادران و انعام رؤساء مستحقر شمرد مبتلا نگردد پس نگاه كند كه تا حال ميل او بلذات و شهوات چگونه است؟ چه شدت انبعاث بر آن مقتضى تقاعد بود از رعايت حقوق اخوان.

و در حال محبت او زر و سيم را و حرص و شغب بجمع و اقتناى آن هم نظرى شافى استعمال كند كه بيشترى از معاشران بتظاهر محبت يكديگر موسوم باشند و در تهادى نصيحت يكديگر اغفال روا ندارند، چون معامله ايشان با يكديگر بيكى از اين دو سنك‌پاره رسد تنازعى در ميان آيد همچون سگان با يكديگر در شغب آيند و بآواز بلند و محاوره سفهاء و الفاظ اخساء مجادله و مخاطبه كنند و مايه عداوت مذخر نهند،

و بعد از آن نظر نمايد تا در محبت رياست و حرمت او را بكدام مقام يابد، چه كسيكه بغلبه و تفوق مشعوف بود انصاف در مودت استعمال نكند و باخذ و اعطاى متساوى راضى نگردد و بلكه ترفع و تكبر او را بر استهانت اصدقاء و با ايشان بزرك منشى نمودن دارد و مودت و غبطه با مقارنت اين خصلت تمام نشود و آخر الامر بعداوت و حقد انجامد.

و بعد از آن نظر كند تا شعف او به غناء و الحان و ضروب لهو و بازى و استماع انواع مجون و مضاحك بچه درجه يابد، چه افراط در اين باب‌ها اقتضاى آن كند كه از مساعدت ياران و مواسات ايشان مشغول ماند و از مكافات ايشان باحسان و تحمل و تعب حق گذارى و مداخلت با ياران در اموريكه بر مشقتى مشتمل بود گريزان بود

پس چون بر اين امتحانها بازآيد و از رذيلت‌هائى كه برشمرديم منزه باشد او را صديقى فاضل بايد شمرد و در محافظت او و رغبت در مصادقت او