كند رنجى را كه تا استاد بر شق و قطع آن اقدام نمايد
و مراد از اين موافقت نه آن بود كه از عيب او اغضاء كند و بر او پوشيده دارد، بلكه اين معنى خيانت محض بود و مسامحه در چيزيكه ضرر آن بهردو عايد باشد
و تنبيه دادن دوستان بر معايب ايشان اول بمثلى يا حكايتى از غيرى اولى بود و اگر اين نافع نيايد بروجه تعريض اشارتى خفى مرموز بدو در ميان عبارت درج بايد كرد، و اگر بتصريح احتياج افتد در وقت خلوت بعد از تقديم مقدماتى كه مقتضى وثوق بود و تذكر حالهائى كه مستدعى اطمينان قلب و مزيد شفقت و حفادت باشد اين معنى ايراد كرد.
و البته آن حديث از مسامع اصدقاء و خلطاى ديگر تا باجانب و اعادى چه رسد پوشيده داشت كه حق دوست زياده از آن بود كه او را در معرض مذمت اضداد و استخفاف اعداء آرند، و در باب صداقت از مداخلت تمام احتراز تمام بايد كرد و سخن ايشان را البته مجال استماع نداد
چه اشرار در صورت نصحاء در ميان اخيار مداخلت كنند و در اثناى احاديث لذيذ سخنى از دوستى بدوستى نقل نمايند ملوث بشايبه تحريف و تمويه و آنرا در زشتترين صورتى بوى عرضه دهند تا اگر مجال زياده تجاسرى يابند بحديثهاى فرابافته و دروغهاى برتراشيده تقبيح صورت او كنند در نظر اين كس تا صداقت ايشان بعداوت كشد.
و قدماء نمام را تشبيه كردهاند بكسى كه بناخن بنياد ديوارهاى استوار را ميخراشد و سرانگشت را جائى ميكند تا چون به تفحص و تفتيش بيحد رخنه يابد بكلنك آنرا بزرگتر كند و قواعد آن ديوار خراب گرداند تا موجب انهدام بنا شود.
و در اين باب حكايات و امثال بسيار ايراد كردهاند كه يكى از آن
باب اسد و ثور است در كتاب كليله و دمنه.
و غرض از وضع چنان حكايات آنستكه چون سبعى قوى بخدمت روباهى ضعيف در معرض استيصال حيوانى عظيم آيد يا ملكى قادر بمداخلت نمامى كه خويشتن را در صورت ناصحان فرانمايد تا نيت در حق وزراء و نصحاى خود كه قوام ملك و مدار كار بر ايشان بود فاسد گرداند تا بعد از فرط تمكين و تصرف و ايثار ايشان بر اولاد خويش بحقد و عداوت گرايد و بر بطش و قتل و تعذيب ايشان اقدام نمايد
شايد كه در باب دوستانى بروزگار اختيار احوال ايشان كرده باشد صداقت ايشانرا ذخاير اوقات شدايد ساخته و بمنزله ارواح در دلها جاى داده از سعايت ايشان حذر كند و نيكو گفته است در اين معنى اين ابيات:
و اعزة قد كنت دنت بحبهم
و كذلك كلهم بحبى دانوا
كنت المقتدى بينهم و لديهم
بحيوة رأسى كانت الايمان
فسعى الاعادى بالنمائم بيننا
حتى تفرقنا فبنت و بانوا
و احتياط در اين باب و حفظ محبت كه احتياج بدان از روى احتياج بتمدن ظاهر است از اهم مهمات بود تا نقصان بدان راه نيابد و معنى اتحاد زايل نشود. چه اكثر فضايل خلقى كه برشمرديم هم بر محافظت نظام تألف كه وجود نوع بىاو نتواند بود مقصود باشد
مثلا احتياج بعدالت از جهت تصحيح معاملاتست تا از رذيله جور مصون ماند
و احتياج بعفت از جهت ضبط شهوات بدنى، تا جنايات عظيم بشخص و نوع راه نيابد
و احتياج بشجاعت از جهت دفع امور هايل تا بسلامت شامل بود و در
اظهار بعضى فضايل باسباب خارج حاجت افتد مانند احتياج باكتساب اموال در حريت و سخاوت و عدالت تا بفعل احرار قيام تواند نمود، و بر مجازات جميل و مكافات واجب قادر بود
و چندانكه حاجت بيشتر بمواد خارج احتياج زيادهتر و اقتناء مواد بىاعوان صالح و ياران مخلص متعذر بود و تقصير در كسب الفت مؤدى بتقصير در اكتساب سعادت باشد و از اين جهت حكم كردهاند بر آنكه هيچ رذيلت در دين و دنيا مذمومتر از كسالت و بطالت نيست
چه اين حالات حايل شوند ميان مردم و جملگى خيرات و فضايل و مردم را از لباس مردمى بدر برند. و گفتيم كه دورترين خلق از فضيلت كسانىاند كه از تمدن و تألف بيرون شوند و بوحشت و وحدت گرايند، پس فضيلت محبت و مودت و صداقت بزرگترين فضايل بود و محافظت آن مهمترين كارها و غرض از اطناب در اين باب همين بود، چه اين باب اشرف ابواب اين مقاله باشد از جهت معانى متقدم. و اللّه اعلم
فصل هفتم در كيفيت معاشرت باصناف خلق
مردم بايد كه نسبت حال خود باحوال جملگى اصناف خلق اعتبار كند، چه نسبت او با هر صنفى خالى از سه نوع نبود: يا برتبت بالاى آن صنف باشد، يا مقابل، يا فروتر. اگر بالاى آنصنف بود در رتبه آن اعتبار او را بر محافظت آن مرتبه باعث باشد تا بنقصان ميل نكند
و اگر مقابل باشد بر ترقى از آن مرتبه در مدارج كمال باعث شود
و اگر فروتر بود در رسيدن بدرجه آن صنف جهد نمايد و حال معاشرت هم باختلاف احوال مراتب مختلف باشد
اما معاشرت با صنف بلندتر از آنچه در فصل پنجم ياد كرديم معلوم باشد، و اما معاشرت با صنف مقابل متنوع بود بسه نوع:
اول معاشرت با دوستان
دوم معاشرت با دشمنان
سوم معاشرت با كسانيكه نه دوست باشند و نه دشمن
دوستان دو صنف باشند حقيقى و غير حقيقى و معاشرت با دوستان حقيقى ياد كرده آمد، و اما با دوستان غير حقيقى كه بدوستان حقيقى متشبه باشند و از نوع تصنع و تملق خالى نه، معاشرت با ايشان چنان بايد كرد كه بقدر وسع مجامله و احسان كند و در استمالت و مدارات و صبر و معاملات بحسب ظاهر هيچ دقيقه مهمل نگذارد. و اسرار و عيوب خود را از ايشان پوشيده دارد و خواص احاديث و احوال و اسباب منافع و مقادير اموال همچنين و بتقصير ايشانرا مؤاخذه نكند و در اهمال حقوق عتاب ننمايد و بمكافات آن مشغول نشود تا اصلاح ذات البين و اصلاح ايشان مرجو باشد و تواند بود كه بعضى بروزگار بدرجه اصفياء و اولياى مخلص برسند. و بايد كه بقدر قدرت بايشان مواسات كند و تفقد اقارب و متعلقان ايشان لازم داند و بقضاى حاجات و اظهار بشاشت در اختلاط ايشان چه بطبع و چه بتكليف قيام نمايد و در حال ضرورت ايشانرا دست گيرد
فى الجمله اصناف كرم و خلق و حسن عهد بتقديم رساند تا همه كس را در دوستى او رغبت بيفزايد. و در وقت آنكه در مرتبه ايشان تفاوتى افتد و بجاهى يا كرامتى بيشتر برسند در طلب دوستى ايشان بيفزايد اتصال و
قربت زياده از معهود نطلبد
و اما اعداء دو نوع باشند، نزديك و دور و هريك بدو قسم شوند آشكار يا نهانى و اهل حقد از حساب دشمنان ظاهر باشند. و اهل حسد از قسم اعداء مخفى. و از دشمن نزديك احتراز بيشتر بايد كرد از جهت وقوف او بر اسرار و عورات و در مآكل و مشارب و غير آن از او احتياط واجب بايد شمرد
و اصل كلى در سياست اعداء آن بود كه اگر بتحمل و مواسات و تلطف ايشانرا دوست توان كرد و اصول حقد و عداوت از دلهاى ايشان منقطع گردانيد خود بهترين تدبيرى باشد كه تقديم يافته بود
و الا مادام كه بمروتى ريائى و مجاملتى ظاهرى يكديگر را مىبينند بر محافظت آن توفر بايد نمود، و بهيچ نوع در تظاهر دشمنى رخصت نداد كه دفع و قمع شر بخير خير بود و قمع شر بشر شر و بسفاهت اعداء مبالات نبايد نمود. و اغضاء و تحمل و مدارات استعمال بايد كرد و از تمادى منازعت و منافست احتراز تمام لازم دانست، چه اظهار عداوت مقتضى ازاله نعم و تعريض انتقال دول و استدعاى افكار دايم و هموم متوالى و اضاعت اموال و كرامات و تحمل ضيم (قبول ظلم كردن) و مذلت و سفك دماء و ديگر انواع شرور باشد. و عمرى كه در تدبير و تفكر و ممارست و مباشرت اين افعال صرف شود هم در دنيا ضايع و منغص بود و هم در دين سبب شقاوت و خسران و اسباب عداوت ارادى پنج چيز بود:
تنازع در ملك و تنازع در مرتبه و تنازع در رغايب و اقدام بر شهواتى كه موجب انهتاك حرم بود و اختلاف آراى و طريق توقى از هر صنفى احتراز از سبب آن صنف بود و بايد كه از احوال دشمنان متفحص بود و در تفتيش اخبار ايشان مستقصى تا بر مكر و خديعت ايشان
واقف گردد و مانند آن فراپيش گيرد و بدان بر انتقاض (شكسته شدن) مساعى آنقوم ظفر يابد و شكايت اعداء در مسامع رؤساء و ديگر مردمان مقرر بايد كرد تا سخن مزخرف ايشان قبول نكنند و مكايدى كه سكالند رواج يابد و در اقوام و افعال متهم گردند
و بايد كه معايب دشمنان نيك معلوم كند و بر نقير و قطمير آن واقف شود و آنرا جمع نمايد و در اخفاى آن شرايط احتياط نگاهدارد، چه نشر معايب دشمن مقتضى فرسودگى او بود بر آن و عدم تأثر از آن، و ليكن چون بوقت خويش آنرا ظاهر گرداند كسر و قهر او حاصل آيد، و اگر بر بعضى از آن او را تنبيهى كند پيش از نشر تا چون داند كه بر معايب و مثالب او وقوف يافتهاند دلشكسته و ضعيف رأى گردد
و شايد در اين باب تحرى صدق شرط بزرگتر بود، چه كذب از دواعى قوت و استيلاى خصم بود و بر شيم و عادات هر صنفى بايد كه وقوف يابد تا هر چيزى را بمقابل آن دفع نمايد و آنچه موجب قلق و ضجرت ايشان بود همچنين معلوم كند كه ظفر در مضمون آن مندرج بود
و بهترين تدبيرى در اين باب آنستكه خويشتن را بر اضداد و منازعان تقدمى حقيقى حاصل كند و در فضايلى كه اشتراك ميان هردو جانب صورت بندد سبقت گيرد تا هم كمال ذات او و هم وهن خصوم تقديم يافته باشد.
و دوستى با دشمنان فرانمودن و با دوستان ايشان موافقت و مخالطت كردن از شرايط حزم و كياست بود. چه معرفت عوارات و مزال اقدام و مواضع عثرات ايشان بدينوجه آسانتر دست دهد
و تلفظ بدشنام و لعنت و تعرض اعراض دشمنان بغايت مذموم بود و بعقل دور. چه اين افعال بنفوس و اموال ايشان مضرتى نرساند و نفس و ذات
مرتكب را فى الحال مضر بود كه هم بسفهاء تشبه نموده باشد و هم خصوم را مجال دراز زبانى و تسلط داده.
چنين گويند كه شخصى در حضور ابو مسلم مروزى زبان بعرض نصر سيار آلوده كرد بتصور آنكه ابو مسلم را خوش آيد و از او پسنديده دارد، ابو مسلم روى ترش كرد و او را از آن بعنف زجر نمود و فرمود كه اگر بسبب غرضى دستها بخون ايشان آلوده كنم، بارى در آنكه زبانها باعراض ايشان آلوده كنم چه غرض و فايده خواهد بود؟
و چون دشمنان را آفتى رسد كه خود از آن ايمن نبود و مانند آن آفت را متوقع و منتظر باشد البته بايد كه شماتت ننمايد. و شادمانى و فرح اظهار نكند كه دليل بطر (سرگشتهگى و نادانى) بود و بمعنى آن شماتت هم باخود كرده باشد
و اگر دشمن بحمايت او درآيد و از حريم او مأمنى سازد يا در چيزى كه اقتضاى وفا و امانت كند اعتمادى نمايد غدر و مكر و خيانت استعمال نكند و مروت و كرم بكار دارد. و چنان كند كه ملامت و مذمت بدشمن مخصوص گردد و حسن عهد و نيكو سيرتى او همه كس را معلوم شود و دفع ضرر اعداء را سه مرتبه بود
اول- اصلاح ايشان فى انفسهم اگر ميسر باشد و الا اصلاح ذات البين
دوم- احتراز از مخالطت ايشان ببعد جوار يا سفرى دور كه اختيار كند
سوم- قهر و قمع و اين آخر همه تدبيرها باشد و با وجود شش شرط بر آن اقدام توان نمود
اول- آنكه دشمن شرير بود بذات خويش و اصلاح او بهيچ طريق صورت نبندد
دوم- آنكه بهيچوجه از وجوه جز قهر خويشتن را از تعرض او خلاصى نبيند
سوم- آنكه داند كه اگر ظفر او را بود زياده از اينكه اين كس ارتكاب خواهد كرد استعمال كند
چهارم- آنكه اظهار قصد و سعى در ازاله خيرات خويش از او مشاهده كرده باشد
پنجم- آنكه در قهر او برذيلتى مانند خيانت و غدر موسوم نشود
ششم- آنكه او را عاقبتى مذموم چه در دنيا و چه در آخرت متوقع نبود و معذلك اگر قهر او بدست دشمنى ديگر كند بهتر، و انتهاز فرصت باوجود مهلت از لوازم حزم باشد
و اما حسود را باظهار نعم و مرائت فضايل و ديگر چيزهائيكه مستدعى غيظ و ايذاى او بود و برذيلتى مشتمل نه رنجور دل و گداخته تن دارد و از كيد او احتراز كند، و جهد نمايد در آنكه مردمان بر سريرت او واقف شوند.
و اما معاشرت با كسانيكه نه دوست باشند و نه دشمن، هم مختلف باشد و هر كسيرا بدانچه مستحق آن بود تلقى كردن بمصلحت نزديكتر
مثلا نصحاء را و آن قومى باشند كه بنصيحت همه كس تبرع نمايند خدمت كند و با ايشان مخالطت نمايد و سخن ايشان بشنود و بشاشت و ابتهاج بديدار ايشان ظاهر گرداند. اما در قبول قول هركسى مسارعت ننمايد و بظواهر اقوال مغرور نشود بلكه تأمل كند تا بر غرض هركسى واقف شود و حق را از باطل فرق نمايد و بعد از آن بروجه اصوب برود
و صلحاء را و آن جماعتى باشند كه باصلاح ذات البين مشغول باشند