( در حكم ) نهى نموده و آنان معصيت و نافرمانى او را نموده اند و آيا خداوند دين خود را ناقص فرو فرستاده و از آنان استعانت خواسته يا آنكه ( در تشريع احكام ) با خدا شريك بوده اند , كه آنها احكامى را صادر نمايند و خدا راضى باشد , آيا دين خدا كامل بود ليكن رسول خدا در ابلاغ آنها به مردم تقصير كرده و حال آنكه خداوند در قرآن كريم مى گويد :﴿ما فرطنا فى الكتاب من شىء﴾يعنى ما چيزى را در قرآن فروگذار نكرديم و(( فيه تبيان كل شىء ))يعنى در قرآن روشنگرى هر چيزى وجود دارد و هيچ گونه اختلافى در قرآن نيست . زيرا يادآور شده كه برخى از قرآن بعضى ديگر را تصديق مى نمايد و خداوند فرمود اگر قرآن از غير خدا مى بود هر آينه اختلاف زيادى در آن مى يافتيد .
ج ـ در نفثة المصدور قمى از كتاب محاسن نقل شده : (( . . . ان عليا ابى ان يدخل فى دين الله الرأى و ان يقول فى شىء من دين الله بالرأى و المقاييس . )) على ( ع ) شديدا امتناع ورزيد از اينكه رأى را در دين خدا داخل نمايد و از اينكه در دين خدا از راه رأى و سنجش سخنى بگويد .
د ـ ابن شهر آشوب در مناقب از حضرت امام على ( ع ) نقل كرد كه گفت : (( و يبطل حدود ما انزل الله فى كتابه و على نبيه محمد و يقال رأى فلان و زعم فلان و يتخذا الاراء و القياس و ينبذر القرآن وراء الظهور فعند ذلك تشرب الخمر و تسمى بغير اسمها . . . )) : عمل به رأى باطل و محو مى كند حدود آنچه را كه خدا بر پيامبر نازل كرده , تا اينجا كه به جاى اينكه گفته شود حكم خدا و پيامبر چنين است گفته مى شود رأى و گمان فلان شخص چنين است و آراء و قياس بجاى دين تلقى مى شود و قرآن به پشت افكنده مى شود ( و به آن عمل نمى شود ) در آن هنگام شراب با اسم ديگرى نوشيده مى شود ( يعنى محرمات به عناوين حلال مورد ارتكاب قرار مى گيرد ( .
هـ در تاريخ يعقوبى از حضرت امام على ( ع ) نقل شده است كه فرمود (( انما هلك الذين قبلكم بالتكلف فلا يتكلف رجل منكم ان يتكلم فى دين الله بما لا يعرفه فان الله عز وجل يعذر على الخطاء ان اجتهدت رأيك . )) پيشينيان شما از راه اعمال تكلف و نظر شخصى و تصنع در دين به هلاكت رسيدند , پس هيچ يك ازشما بدون معرفت دين خدا با تكلف و تصنع و نظر شخصى در دين خدا سخن نگويد . البته خدا خطا را مى بخشد در صورتى كه شناخت دين بدون تكلف و اعمال رأى شخصى انجام گيرد .
در اين روايت امام ( عليه السلام ) استخراج حكم را براى حوادث واقعه از راه رأى
مورد نهى و منع قرار داده و اما استخراج حكم را براى آنها از راه منابع معتبر شرعى جايز دانسته است .
و ـ شيخ كلينى در اصول كافى ( ج 1 / ص 85 ) از امام على ( عليه السلام ) نقل مى كند : (( من نصب نفسه للقياس لم يزل دهره فى التباس و من دان الله بالرأى لم يزل دهره فى ارتماس (( .
(( كسى كه به قياس عمل كند هميشه در اشتباه باشد و كسى كه دين خدا را به رأى خويش برگزيند هميشه ( در خطا ) غوطه ور است (( .
ز ـ در نهج البلاغه آمده است : هيچ واقعه و موضوعى نيست كه حكم آن از كتاب خدا بدست نيايد . همچنين : حكم هر موضوعى به من تعليم شد .
ح ـ در كتاب محلى ابن حزم از امام على نقل شده : (( لو كان الدين بالرأى لكان اسفل القدم اولى بالمسح من اعلاه )) : هر گاه دين به رأى و نظر بود هر آينه مسح بر كف پا سزاوارتر از مسح روى آن بود .
منع ديگر صحابه از اجتهاد به رأى
در اين دوره بعضى ديگر از صحابه سخنانى در ذم اجتهاد از راه رأى بيان كرده اند و از عمل بر طبق رأى اظهار بدبينى نموده و آن را شديدا مورد سرزنش قرار داده اند .
ابن حزم ظاهرى در كتاب المحلى از عمر نقل كرده كه گفت : (( اتهموا الرأى على الدين و ان الرأى منا هو الظن و التكلف . )) رأى را در دين مورد اتهام قرار دهيد ( يعنى با بدگمانى برخورد نماييد ) زيرا رأيى كه از ما صادر مى شود جز گمان و تكلف رأى چيز ديگرى نيست .
در كتاب الفتياء حافظ نقل شده كه عمر گفت : (( اياكم و المكاليه , قالوا و ما هى ؟ قال : المقايسه )) : شما از مكايله و سنجش بپرهيزيد , گفتند مكايله چيست ؟ گفت قياس كردن چيزى به چيزى ( در مقام حكم . (
ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه خود مى نويسد : عمر در منبر گفت : (( الا ان اصحاب الرأى اعداء السنن اعيتهم الاحاديث ان يحفظوها فافتوا بارائهم فضلوا و اضلوا : (( همانا صاحبان رأى دشمنان سنتها هستند , حفظ احاديث آنها را خسته نمود بدين جهت از راه آراء و نظرياتشان فتوا صادر نموده اند و در نتيجه گمراه شدند و گمراه
گردانيدند .
از ابن مسعود نقل شده كه گفت : (( يذهب فقهاؤكم و صلحاؤكم يتخذ الناس رؤساء جهالا يقيسون الامور بارائهم )) : فقيهان و صالحان شما مردم نادان را به عنوان رئيس بر مى گزينند ( و در پاسخگويى ) از مسائلى كه پيش مىآيد از راه آراء و نظريات خود قياس مى كنند ( و از اين راه پاسخگو مى شوند . (
ابو اسحاق شيرازى از كتاب ابانه ابن بطه حنبلى از ابن عباس نقل كرده كه گفت : (( اياكم و الرأى )) يعنى ( در پاسخگويى ) از راه رأى بپرهيزيد .
و نيز از او نقل شده كه گفت : (( لو جعل الله الرأى لاحد لجعله لرسوله بل قال و ان احكم بما انزل الله و لم يقل بما رأيت . )) هر گاه بنا بود خداوند رأى رابراى كسى قرار دهد هر آينه آن را براى فرستاده خود قرار مى داد و حال آنكه خداوند به او فرمود حكم كن مطابق آنچه كه خداوند فرود آورده و نگفت مطابق آنچه را كه مى بينى ( يعنى از راه رأى و تفكر شخصى . (
ابونعيم اصفهانى ( م 430 ) در كتاب حلية الاولياء از شعبى نقل كرد كه گفت : (( و ما حدثوك عن اصحاب محمد فخذه و ما قالوا برأيهم قبل عليه )) : آنچه را كه از اصحاب محمد مى گوييد آن را بگير و آنچه را كه از راه رأى و تفكر شخصى خود مى گوييد به خودشان برگردان .
در مصدر مذكورج 2 از عاصم احوال نقل شد كه گفت نزد ابن سيرين بودم ديدم شخصى بر او وارد شد و از او مسأله اى پرسش نمود . در پاسخ گفت در اين باره چيزى نمى توانم بگويم چون حديثى از حفظ ندارم به او گفتيم رأى و نظر خود را در اين باره بگو . در مقام پاسخ گفت : (( اقول فيها برأيى ثم ارجع عن ذلك الرأى لا و الله ) من در اين باره از راه رأى خود چيزى بگويم و سپس از آن برگردم نه بخدا قسم ( چنين نشود . (
ابن حزم ظاهرى در كتاب المحلى پس از آنكه قائلين به اجتهاد از راه رأى و قياس را مورد سرزنش قرار داده مى گويد : (( فان ادعوا ان الصحابه اجمعوا على القول بالقياس قيل لهم كذبتم بل الحق انهم كلهم اجمعوا على ابطاله )) : اگر ادعا كنند كه صحابه بر عمل به قياس اتفاق داشته اند به آنان گفته مى شود كه شما دروغ به صحابه بستيد واقعيت اين است كه همگى آنان بر بطلان آن اجماع نموده اند .
اين گفتار از ابن حزم تعصب آميز است كه از او سرزد زيرا عمل برخى از صحابه مانند
ابابكر و عمر به اجتهاد از راه رأى و قياس بگونه قطعى ثابت و قابل انكار نمى باشد و در اين زمينه ابن قيم جوزى صاحب كتاب اعلام الموقعين دعواى تواتر نموده و مى گويد : (( ان عمل الصحابه بالقياس و الرأى متواترا تواترا معنويا فى عدة قضايا )) عمل صحابه به قياس و رأى به طور تواتر معنوى در قضاياى متعددى به ثبوت رسيده است .
5 ـ علل گرايش به اجتهاد به رأى
براى علل گرايش برخى از صحابه و ياران رسول خدا ( ص ) به اجتهاد از راه رأى امورى را ذكر كرده اند كه يادآور مى شويم .
اول ـ عدم حضور رسول خدا در جامعه
نخستين علت گرايش برخى از صحابه به اجتهاد از راه رأى نبودن پيامبر در ميان مسلمانان بوده است , زيرا در زمان حيات پيامبر و حضور ايشان در جامعه اسلامى هنگامى كه مردم در زمينه احكام شرعى مسائل تازه و وظائف دينى خود با مشكلى مواجه مى شدند بهترين راه براى شناخت احكام اين بود كه بدون هيچ واسطه اى به شخص رسول خدا مراجعه نموده و مسائل مورد نياز را مطرح مى كردند و آن حضرت در بيشتر اوقات با گفتار و يا رفتار خويش و يا با آيه اى از قرآن به آنها پاسخ مى داد , ولى با رحلت رسول خدا اين راه بر روى آنها بسته شد .
دوم ـ نبودن نص خاص در برابر رويدادهاى تازه
دومين علت گرايش برخى از صحابه به اجتهاد از راه رأى بدين شرح است :
الف ـ نبودن نص خاص در برابر رويدادها و موضوعات مستحدثه كه بعد از وفات رسول خدا ( ص ) پديدار گرديد . اگر چه اصول احكام و قوانين كلى آن در دسترس همگان قرار داشت و ممكن بود از راه آنها در برابر رويدادها و مسائل تازه پاسخگو شوند ولى اين نياز به نيروى اجتهاد خاص داشت كه بيشتر اصحاب داراى آن نبودند .
ب ـ تغيير شرايط و ويژگيهايى كه موضوعات در دوره اول ( دوره تشريع ) داشته اند . در اين دوره , اين , براى برخى از صحابه باعث شك و ترديد در حكم آنها شد , مبنى بر اينكه آيا آنها در اين دوره نيز همان حكم در دوره اول را دارا مى باشند و يا آنكه داراى
حكم جديدى شده اند .
اما پيدايش پديده هاى تازه و موضوعات مستحدثه در اين دوره به عوامل و اسباب زير بستگى داشته است :
الف ـ عوامل طبيعى و عادى كه به زندگى روزمره آنان مربوط بوده است .
ب ـ عوامل غير طبيعى مانند جنگهاى كه در اين دوره پديدار گرديد .
ج ـ پيروزيهايى كه نصيب مسلمانان در اين دوره شد و باعث پيدايش مسائل تازه و فروع جديدى شده بود .
سوم ـ انقطاع وحى در زمان گسترش اسلام
سومين علت , انقطاع وحى در مرحله گسترش اسلام است , زيرا وفات پيامبر مقارن بود با تحولات گوناگون كه در جهان اسلام پديدار شده بود و كشور اسلامى از گسترش چشم گيرى برخوردار گرديده بود .
در اين دوره , شام , مصر , شمال آفريقا , و تمام ايالات ايران تا قفقاز و از طرف ديگر هندوستان در كنترل ارتش اسلام و پرچم توحيد و عدالت برفراز آنها به اهتزاز درآمد . از اين رو اسلام و فقه اجتهادى بعد از وفات رسول خدا مواجه با عادات و آداب و رسوم و اخلاق و فرهنگهاى گوناگون و مسائل تازه اى در زمينه اجتماعى , اقتصادى , سياسى , علمى و ادارى شد كه در زمان حيات پيامبر نبوده اند و هر يك از آنها پاسخى را مى طلبيد .
گذشت زمان نه تنها پاسخگوى مشكلات نبود , بلكه بر پيچيدگى و دشوارى آنها نيز مى افزود , چرا كه در اثر آن گاه مسائل تبيين شده در دوره اول ( عصر تشريع ) را در هاله اى از ابهام نقلهاى مختلف قرار مى داد و دشوارى جديدى را در راه شناخت احكام به وجود مىآورد .
دو بينش در راه حل مشكل
در راه حل مسائل مشكل در اين دوره دو بينش مختلف پديد آمد : ـ بينشى كه معتقد بود پس از پيامبر , بيان احكام الهى بر عهده عترت او است . دارندگان اين بينش كه شيعه نام دارند بعد از رحلت رسول خدا , در زمينه شناخت
احكام با مشكل چندانى روبرو نشدند زيرا به آسانى با مراجعه به آنها , مشكل خود را حل مى نمودند .
ـ بينش ديگرى معتقد بود كه پس از پيامبر شخص خاصى عهده دار بيان احكام الهى نيست , بلكه منبع شناخت احكام , كتاب و سنت رسول خد است . دارندگان اين بينش كه اهل سنت نام دارند با چنين اعتقادى براى حل مشكلات به كتاب خدا و سنت رسول روى آوردند , ولى هنوز مدتى نگذشته بود كه دريافتند نمى توانند تنها از راه آنها پاسخگو باشند .
و اين سبب شد كه برخى از صحابه در اين دوره منابع ديگرى را براى اجتهاد تأسيس نمايند و به رأى و تفكر شخصى خود براى پاسخگويى و حل مشكلات روى آورند . پس مواردى كه مى توانستند از راه كتاب و سنت پاسخ پديده هاى تازه را بدهند از راه آنها پاسخ مى دادند و آنچه را كه از راه آنها نمى توانستند , از راه منابع جديد كه خود , آنها را تأسيس كرده بودند پاسخ مى دادند و حتى بعضى از آنان در اين جهت راه افراط را پيموده و اجتهاد از راه رأى را در بعضى موارد بر منابع معتبر شرعى و مايه هاى اصلى استنباط كه كتاب خدا و سنت رسول باشد مقدم داشته و مطابق آن اگر چه بر خلاف كتاب و يا سنت بود حكم تشريع مى كردند .
چهارم ـ نبودن اخبار وافى نزد برخى از صحابه
چهارمين علت گرايش برخى به اجتهاد از راه رأى عدم وجود اخبار كافى در نزد فقهاى صحابه است . اين كمبود اخبار دو علت داشت :
1 ـ عدم تدوين احاديث نبوى در ميان اهل سنت تا نيمه هاى سده دوم هجرى يعنى اواخر دوره تابعين .
2 ـ دستور بعضى از خلفا به سوزاندن احاديثى كه برخى از صحابه آنها را تدوين نموده بوده اند .
علل و اسباب عدم تدوين احاديث
در اين زمينه دانشيان اهل سنت آراء و نظريات گوناگونى را ارائه داده اند :
الف ـ برخى از آنان بر اين بينش بودند كه مصلحت , مقتضى اين بوده است كه
احاديث تدوين نشده و بايد سوزانيده شود , زيرا اگر مورد نقل قرار مى گرفتند در نقل آنها اختلاف پديد مىآمد .
ب ـ برخى ديگر بر اين اعتقادند كه علت اين امر جلوگيرى از وقوع تحريف در احاديث بوده است , چنانكه علامه حافظ ذهبى در تذكرة الحفاظ علت اين امر را جلوگيرى از تحريف در احاديث بين مسلمانان دانسته است .
ج ـ بعضى ديگر سبب اين امر را ترس از سرگرم شدن مسلمانان به احاديث و كناره گيرى از كتاب خدا دانسته اند , از جمله محمد عجاج خطيب در كتاب (( السنة و التدوين )) سبب اين امر را خوف و ترس از اينكه مسلمانان به احاديث سرگرم و از قرآن كناره گيرى كنند دانسته و مى گويد عمر بدين جهت مانع از تدوين حديث شده است .
د ـ برخى ديگر انگيزه آن را خوف و ترس از اختلاط احاديث با كتاب خدا دانسته اند .
هـ دسته اى از آنها علت را ترس از تحريف احاديث و كم و كاست شدن آنها پنداشته اند .
و ـ عده اى ديگر ترس از افزودن بر احاديث از طرف جاعلان حديث دانسته اند .
عمر بن عبدالعزيز و تدوين حديث
پس از پيامبر سنت وى در صندوق سينه صحابه و تابعين نگهدارى مى شد , و سينه به سينه نقل مى گرديد تا خلافت به عمر بن عبدالعزيز رسيد , و او محمد بن مسلم شهاب زهرى را مأمور جمعآورى و تدوين احاديث نمود , و پيش از او بيشتر فقها و اهل حديث از صحابه و تابعين با تدوين سنت نبوى مخالف بودند .
در هر حال ما فعلا در صدد بيان واقعى انگيزه منع آنان از تدوين حديث نيستيم و تنها مى خواهيم بگوييم اين عدم تدوين يكى از علل كمى احاديث شده بود .
تذكر دو نكته : نخست اينكه بيشتر صحابه و تابعان اگر چه از كتابت حديث منع نموده اند , ولى بعضى از آنان مانند امام على ( عليه السلام ) و پيروان او بر كتابت و تدوين آن تأكيد داشته و خود او احاديث رسول خدا را نوشته بود .
در كتاب (( تدريب الراوى )) آمده است : پيامبر احاديث را به على املاء و او آنها را در كتاب بزرگى جمع نمود و حكم بن عيينه آن را نزد امام باقر ديده بود , و اين در زمانى بود كه بين او و امام باقر در حكم مسأله اى اختلاف شده كه امام آن كتاب را بيرون آورد و
به حكم بن عيينه نشان داد و فرمود : اين خط على و املاء پيامبر است[1].
نكته دوم ـ در دوره اول كه زمانى رسول خدا ( ص ) بود , كتابهايى در زمينه احكام شرعى تدوين شد كه آنها را صحيفه ( صحائف ) مى ناميدند از آن جمله است :
ـ صحيفه اميرالمؤمنين على ابن ابى طالب كه علماى اهل تشيع و تسنن در كتابهايشان يادآور شده اند .
ـ صحيفة عبدالله بن عمر
ـ صحيفة سعد بن عبدالله انصارى
ـ صحيفة عبدالله بن ابى اوفى
ـ صحيفة جابر بن عبدالله
ـ صحيفة عبدالله بن عباس
ـ صحيفة سمرة بن جندب
ـ صحيفة ابورافع مدنى
ـ صحيفه اى كه پيامبر به عمر بن حزم عطا فرمود كه مشتمل بر احكام فرائض و صدقات و ديات و جز اينها بوده است و اين در زمانى بود كه او را والى بر سرزمين يمن قرار داد .
ـ صحيفه اى كه پيامبر به عبدالله بن حكم داد كه در آن احكام حيوان مرده نوشته شده بود .
ـ صحيفه اى كه شامل خطبه رسول خدا بود , همان خطبه اى كه پيامبر اكرم ( ص ) در روز فتح مكه ايراد كرد و مردى از يمن از او پرسش نمود و به او امر كرد كه خطبه را بنويسد .
ـ صحيفه اى كه پيامبر به وائل بن حجر داد , زمانى كه مى خواست به حضرموت بازگردد . اين صحيفه اى بود كه در آن احكام نماز و روزه و ربا و خمر و جز اينها قرار داشت .[2]
[1]ـ در اين زمينه مى توان به كتاب الشيعة و فنون الاسلام مراجعه نمود .
[2]ـ براى آگاهى بيشتر در اين باره به كتابهاى رجال نجاشى و طبقات ابن سعد و الاصابة و تقييد العلم ص 74 و سنن دارمى و ابى داود و علوم الحديث و السنن قبل التدوين و المصنف و تذكرة الحفاظ و التاريخ الكبير مراجعه كنيد .