بود . عالمان و فقيهان استفاده هاى فراوانى از آن بزرگوار بردند . سخنان حكيمانه و موعظه ها و پند و اندرزهاى او آن مقدار زياد است كه نتوان آنها را به شمارش درآورد . بعد از او امام حسين ( عليه السلام ) ( ش 61 ) و بعد از او امام على بن الحسين ( ش 95 ) مرجع خواص از مردم بوده اند . فضائل و مناقب امام حسين را همه محققان اهل سنت در كتابهايشان يادآور شدند و نيازى به بيان آنها نيست . فضائل و مناقب امام على بن الحسين نيز زياد است .
زهرى درباره او گفته است : (( ما رأيت افقه من على بن الحسين )) . مالك در كتاب موطأ اين جمله را از او نقل كرده است و او صاحب صحيفه معروف است .[1]
10 ـ مجتهدين مشهور در زمان صحابه از نظر دانشيان اهل سنت
بجاست برخى از مجتهدين معروف شهرها در زمان صحابه كه اهل سنت يادآور شده اند ما در اينجا از لسان آنها برشماريم :
در مدينه : ابوذر غفارى ( م 31 يا 32 ) ابوهريره ( م 58 ) سهل بن ساعدى ( م ( 91 عروه بن زبير بن عوام ( م 74 يا 99 ) ابوسلمه بن عبدالرحمان ( م . . . ) سعيد بن سيب مخزومى ( م 94 يا 96 ) ابوبكر عبدالرحمان مخزومى ( م 94 ) سليمان بن يسار ( م 64 ) عبيدالله بن عتبه ( م 98 ) خارجه بن زيد بن ثابت ( م 99 ) و عتبه بن مسعود و ابان بن عثمان و سهل بن سعد ( م . ( 91
در مكه مكرمه : عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب ( م 68 ) مجاهدين جبير ( 100 يا . ( 103
در عراق : سلمان فارسى ( م 36 ) پيامبر درباره او فرمود : (( انه من اهل البيت . ((
در شام : خولانى ( م 80 ) عبدالله يسر ( م 88 ) و وائلة بن اسقع عبدالرحمان اشعرى ( م 78 ) و عبدالله يسر آخرين كسى است كه از صحابه در شام رحلت كرد .
در كوفه عمار بن ياسر ( ش 36 ) علقمة بن قيس نخعى ( م 65 ) و مسروق بن اجدع همدانى ( م 63 ) و عبيدة بن عمرو سلمانى ( م 92 ) و عبدالله بن ابى اوفى ( م 86 ) او آخرين كسى از صحابه است كه در كوفه وفات نمود . سعيد بن جبير ( م 96 ) ابراهيم بن
[1]ـ كتاب مسند او و مسند امام حسين جمعآورى شده و به همين زودى در دسترس نشر قرار مى گيرد .
يزيد نخعى ( م 95 يا 96 ) ابوايوب انصارى ( م 52 ) مدتى در كوفه مى زيست . عبدالله بن قيس معروف به ابوموسى اشعرى ( م 42 يا 52 ) و اسود بن يزيد نخعى ( م 95 ) .
در بصره : انس بن مالك ( م 91 يا 93 ) ابوالاسود دوئلى ( م 69 ) انس بن مالك . او آخرين كسى است از صحابه كه در بصره وفات نمود .
در نواحى اردن : معاذ بن جبل ( م 17 يا ( 18
در مصر : عبدالله بن عمرو بن عاص ( م 65 ) و عبدالله بن حرث زييدى , او آخرين كسى است از صحابه كه در مصر وفات نمود .
در فلسطين ( بيت المقدس ) : عبدالله بن عمر و ابوابى , او آخرين كسى است كه در آنجا وفات نمود .
در آفريقيا : رويفع بن ثابت
در باديه : مسلمه بن اكوع
در طبقات ابن سعد ( ج 2 ص 332 ) و تهذيب التهذيب ابن حجر عسقلانى ( ج 1 ص 337 ) و استيعاب ابن عبدالبر ( ج 2 ص 462 ) پس از خلفا , عبدالله بن مسعود و ابى بن كعب و زيد بن ثابت و ابوذر غفارى و سلمان فارسى و عمار بن ياسر و ابوسعيد خدرى و ابوايوب انصارى و معاذ بن جبل و عبدالله بن عمر به عنوان معروف ترين فقهاى اين دوره نام برده است .
ابواسحاق شيرازى در كتاب طبقات بعد از آنكه تعداد زيادى از صحابه را به عنوان فقيه و اهل فتوا نقل مى كند مى گويد از زنانى كه داراى فقاهت و اهل فتوا بوده اند عبارتند از فاطمه دختر پيامبر , و حفصه دختر عمر و ام سلمه و ام حبيبه و اسماء دختر ابى بكر و ام الفضل دختر حارث و ام هانى دختر ابوطالب .
11 ـ مظاهر و رويدادهاى اين دوره
در اين دوره ( عهد صحابه ) مظاهر و رويدادهايى پديد آمد كه در دوره پيش نبوده است . بجاست برخى از آنها را در اينجا يادآور شويم :
1 ـ پديد آمدن اختلاف در امر خلافت ميان مسلمانان :
گروهى امام على را براى اين امر سزاوار مى دانستند و گروهى ديگر ابابكر و نيز برخى امام على را به عنوان خليفه اول و برخى ديگر او را به عنوان خليفه چهارم
پذيرفته اند .
2 ـ پيدايش اصحاب جمل ( شتر ) : آنان بر اين بينش بوده اند كه خلافت تنها براى ابابكر و عمر و عثمان است و حضرت على ( عليه السلام ) را خليفه نمى دانستند و مرجع اينها در فتاوا عايشه و طلحه و زبير بودند و به مردن عايشه در سال 58 هجرى اين مذهب كه به نام مذهب اصحاب جمل بود از ميان رفت .
3 ـ پيدايش مذهب امويان : آنان بر اين بينش و اعتقاد بودند كه خلافت بعد از عثمان براى معاويه و بعد از او براى اولادش است . اين مذهب بعد از دولت امويان از ميان رفت .
4 ـ پيدايش مذهب مرجئه : آنان كسانى بوده اند كه از مردم كناره گرفتند و مقاتله نكردند و حكم را به خداوند ارجاع دادند از آن جمله : عبدالله بن عمر و سعد بن ابى وقاص و محمد بن سلمه و اسامه بن زيد و ابوسعيد خدرى و حسان بن ثابت و نيز جز اينها و اينان بر اين اعتقاد بوده اند كه ايمان تنها از راه اعتقاد به خدا حاصل مى شود و در پيدايش آن , عمل دخالتى ندارد و معصيت نيز با آن منافات ندارد , همان گونه كه اطاعت با كفر منافاتى ندارد .
5 ـ پيدايش مذهب نهروان : آنان را خوارج و حروريه نيز ناميده اند . امام ناميدن آنان به خوارج بدين جهت بوده است كه از كوفه خارج شدند بعد از آنكه بر جنگ با امام على مصمم شدند و اما اينكه آنها را حروريه ناميده اند به دليل اينكه آنان به قصد رفتن به كه قريه اى كه حروراء ناميده مى شد از كوفه خارج شدند و اينكه آنان را نهروانى ناميده اند به دليل اين است كه جنگ در محلى كه نهروان نام داشت واقع شده است . اينان در زمان امويان از قوت چشم گيرى برخوردار بوده اند . دسته اى از آنها بطائح را كه نزديك بصره بود به عنوان مركز اختيار كرده و دسته ديگر بر حضرموت و يمامه و طائف مستولى شده بودند .
بين آنان و امويان جنگ استمرار داشت و زمانى كه عباسيان حكومت اسلامى را بدست گرفتند عظمتشان در هم شكسته و خيلى ضعيف شدند . اكنون نيز پيروان آنها در بعض از شيخ نشينهاى خليج فارس وجود دارند .
6 ـ پيدايش مذهب خاص براى گروهى از خوارج : اينان بر ان اعتقادند كه خلافت ابى بكر و عمر و عثمان تا شش سال و خلافت امام على پيش از تحكيم صحيح بود و
عايشه و طلحه و زبير را مورد طعن قرار داده و معاويه و عمرو بن عاص و ابوموسى اشعرى را تكفير مى نمايند . آنان در خليفه شرط مى دانند كه به اختيار مسلمانان بايد باشد و تنازل را براى او صحيح نمى دانند و نيز صحيح نمى دانند در قضاياى او غير از خودش حكمى نمايد .
عمل به فرائض دينى و ترك محرمات را نيز جزء ايمان مى دانند و تنها اعتقاد به خدا و ترك عمل به فرائض را ايمان به حساب نمىآورند و كسانى را كه به فرائض عمل نمى كنند و گناهان كبيره را مرتكب مى شوند كافر به حساب مىآورند . آنان به گروه هاى مختلفى منقسم شدند , از جمله آنها گروه پيروان عبدالله اباض اند كه در اين زمان در ( عمان ) مسقط مى باشند .
7 ـ پيدايش مذهب كيسانى ( پيروان كيسان ) : اينان مردم را به خلافت محمد بن الحنفيه دعوت مى كردند زيرا بر اين بينش و اعتقاد بوده اند كه خلافت براى او سزاوار است .
8 ـ پديد آمدن اختلاف در تدوين سنت : امام على و پيروانش بر اين بينش بوده اند كه سنت بايد تدوين شود , چنانچه سيوطى در تدريب الراوى بر اين تصريح نموده است ولى ابوبكر و عمر از آن منع نموده بودند .
9 ـ اختلاف در خارج شدن فقها از مدينه : عمر از اين امر جلوگير بود مگر براى آنهايى كه به عنوان والى يا قاضى و يا فرمانده نظامى بوده اند , ولى امام على ( عليه السلام ( خارج شدن آنها را از مدينه براى ارشاد و راهنمايى مردم بلاد تأكيد داشت .
10 ـ پراكنده شدن برخى از اصحاب در شهرهاى مختلف اسلامى و هر يك از آنان در هر شهرى كه بود مرجع مردم در مسائل شرعى بوده است .
در اوايل خلافت عثمان , عبدالله بن عباس به مكه رفت و در آنجا پاسخگوى مردم در مسائل شرعى بود و در سال ( 68 هجرى ) در طائف وفات كرد و علقمة بن قيس نخعى ( م 65 ) و سعيد بن جبير ( م 95 ) و ابراهيم بن يزيد نخعى ( م 96 ) در كوفه پاسخگو بوده اند و عبدالله بن مسعود ( م 32 ) و عبدالله عمرو بن عاص ( م 65 ) در مصر و انس بن مالك ( م 93 ) در بصره و عبدالرحمان اشعرى در شام به وظايف شرعى اشتغال داشته اند . در شهرهاى مذكور فتاواى اصحاب از رونقى خاص برخوردار بوده اند .
و برخى از اصحاب در مدينه ماندند كه از معاريف آنان عبدالله بن عمر ( م 73 ) و زيد بن
ثابت ( م 56 ) را مى توان نام برد .
11 ـ قرار گرفتن سنت رسول خدا اعم از قول و فعل و تقرير او به عنوان منبع و پايه شناخت , همان گونه كه در زمان حيات رسول خدا مورد استناد بوده است .
12 ـ جمع شدن اوراق و صحف اولين منبع فقه اجتهادى ( يعنى كتاب خدا ) به صورت مجموعه و مصحف كه اين كار باعث آسانى اجتهاد براى اهل آن شد .
ابن نديم در كتاب الفهرست مى گويد : (( . . . فجلس ( امام على ) فى بيته ثلاثه ايام حتى جمع القرآن )) . مى توانيد در اين زمينه به كتاب الامامة و السياسة ابن قتيبه و استيعاب ابن عبدالبر و اتقان ( ج 1 ص 59 ) و ارشاد السارى و فتح البارى و عمدة القارى و . . . مراجعه كنيد .
13 ـ نياز بيشتر به اجتهاد و اعمال نظر در مسائل غير عبادى .
14 ـ اختلاف در اجتهاد از راه رأى : امام على از آن منع مى كرد و نيز سالم بن عمرو زيد بن ثابت . ولى ابوبكر و عمر آن را تجويز و خود بر طبق آن عمل مى كردند .
15 ـ مطرح نبودن شخص خاص به عنوان مرجع احكام : بدين جهت نظريه هر مجتهدى مورد پذيرش مردم قرار مى گرفت , اعم از اينكه نظرهاى ديگران با آن مخالف بوده است و يا موافق .
16 ـ پيدايش اجماع به عنوان سومين منبع اجتهادى مانند كتاب و سنت , پيش از اين دوره اسمى از آن در بين مسلمانان نبوده است .
17 ـ پيدايش پديده اجتهاد از راه رأى كه اعم از قياس است به عنوان منبع اجتهادى كه در دوره پيش ثبوت آن معلوم نشده است .
18 ـ پيدايش تأليف و تدوين كتاب , مانند كتاب امام على ( ع . (
در اصول كافى از صيرفى نقل شده كه گفت از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى گفت : (( ان عندنا ما لا نحتاج معه الى احد من الناس و ان الناس ليحتاجون الينا و ان عندنا كتابا املاء رسول الله ( ص ) و خط على , فيه كل حلال و حرام و انكم لتأتون بالامر فنعرف اذا اخذتم به و نعرف اذا تركتموه )) ـ در نزد ما چيزى است كه با وجود آن نيازى به هيچ يك از مردم نداريم در حالى كه همه مردم به ما نياز دارند . نزد ما كتابى است كه رسول خدا آن را املاء كرد و على نوشت و در آن همه چيزهاى حلال و حرام ثبت گرديد .
و كتابهاى ديگرى كه در اين دوره تأليف شده است كتاب سلمان فارسى و كتاب ابوذر
غفارى و كتاب اصبغ بن نباته و ابورافع و عبيدالله بن ابى رافع و . . . بوده است .
ولى اين كتابها على الظاهر در مورد امورى است كه مربوط به قرآن است ولى از قبيل كتابهايى كه به عنوان تفسير و معانى و غرائب و لغات و قراأت و متشابهات و محكمات و فضايل و عدد آيات و ناسخ و منسوخ و كيفيت نزول و احكام و . . . قرآن نبوده است و نيز از قبيل كتابهايى كه در ارتباط نواحى ديگر قرآن باشد مانند كتابهاى جوابات القرآن , و المجاز و نظم القرآن و متشابه القرآن و اعجاز القرآن فى نظمه و تأليفه و المسائل المنثوره فى القرآن نبوده است بلكه كتابهايى كه در اين دوره تأليف و تدوين شد همان گونه كه از برخى احاديث استفاده مى شود مربوط به احكام فقهى بوده است .
19 ـ منع شديد برخى از متصديان خلافت مانند ابابكر و عمر از تدوين حديث كه در نتيجه منبع دوم اجتهادى تا مدتى از صحنه فقاهت به دور ماند .
20 ـ نياز داشتن حديث در اعتبار و مورد عمل قرار گرفتن آن به تصديق و تأييد حافظان و قاريان به آن و مادامى كه مورد امضاى آنان قرار نمى گرفت مورد استناد واقع نمى شد .
21 ـ اعتراف حافظان و قاريان به خطا و اشتباه در مسائل فقهى در صورتى كه حكمى را بر خلاف بيان مى كردند .
22 ـ عدم كار اجتهادى براى عالمان و قاريان به عنوان يك شغل خاص , زيرا در اين دوره كار اجتهادى به گونه اى انجام مى پذيرفت كه نياز به تلاش و صرف وقت نبوده و در كمال آسانى انجام مى گرفت و بر اين اساس عالمان اين دوره براى اداره زندگى به كار مشغول بوده اند و تنها هنگامى كه مسأله اى رخ مى داد در مقام پاسخ , به منابع و پايه هاى شناخت كه كتاب و سنت بود مراجعه مى كردند .
23 ـ پيدايش عنوان فقاهت و فقيه , در حالى كه در دوره پيش و اوايل اين دوره اين عناوين وجود نداشته بلكه عناوين قارى و حافظ وجود داشته است و اين بدين جهت بوده است كه آنان قرآن را تلاوت مى كردند و اين باعث امتياز آنان از ديگران بود . زيرا نوع مردم آن زمان بى سواد بوده و توانايى خواندن را نداشته اند .
در اين زمينه عبدالرحمان بن خلدون در مقدمه كتابش مى گويد :
(( همه اصحاب رسول خدا اهل نظر و فتوا نبوده اند بلكه اين امر , تنها براى حافظان قرآن كه به ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه و . . . آشنايى داشته اند بوده است و بدين
سبب آنها را قراء ( قاريان ) مى ناميدند (( .
و سپس مى افزايد و مى گويد : (( پس از چندى بلاد اسلامى گسترش يافت و از بزرگى و وسعت برخوردار شد و بيسوادى از ميان عرب از بين رفت . در اين هنگام بوده است كه استنباط احكام برايشان امكان پذير شد . . . و نام قراء و حافظان قرآن تغيير يافت و بر آنها اطلاق فقيه و عالم گرديد (( .
24 ـ محدود شدن فتوا و اختصاص آن به بعضى و منع آن از بعض ديگر .
25 ـ پيدايش خوارج و فقه و فقهايشان .
26 ـ استعمال واژه اجتهاد در اعم از كوشش و تلاش در شناخت اصول و مبانى معرفتى و اعتقادى و در شناخت فروع دينى و در كوشش عملى در مقام عبادت و زهد .
27 ـ عدم تشكل مسائل خلافى بين فقيهان و مجتهدان به صورت روشن و آشكار .
28 ـ عدم اتخاذ ملاك و مقياس اجتهادى در مواردى كه داراى نص نبوده است .
29 ـ عدم وجود ملاك و قانون در مواردى كه احاديث فقه اجتهادى تعارض دارند .
30 ـ عدم اجتهاد به صورت فنى و صنعت خاص و بدين جهت در اين زمينه تعليم و تعلم وجود نداشت و كار اجتهادى در كمال آسانى انجام مى پذيرفت .
12 ـ اجتهاد از راه رأى در زمان تابعين
آنچه در اين جا خواهد آمد ادامه ابحاث دوره دوم از ادوار اجتهاد است .
پيش از ورود در بحث , بجاست تابعين را معرفى كنيم :
تابعين , جمع تابع است و تابع بر شخصى اطلاق مى شود كه رسول خدا ( ص ) را ديدار نكرده , ولى اصحاب و ياران او را در حال اسلام درك نموده باشد . و كسى كه هيچيك از اصحاب را در حال اسلام درك نكرده باشد , ولى تابعين آنها را ملاقات نموده باشد , بر او (( تابع تابعين )) اطلاق مى گردد .
در زمان تابعين كه از آغاز قرن دوم شروع شد , اجتهاد از راه رأى و اجتهاد آزاد و بدون قيد رواج داشت و فقهاى بزرگ تابعين اهل سنت از راه رأى احكامى را بيان نموده اند .
سخن ابوحنيفه
علامه دميرى مى گويد : (( آنچه از جانب رسول خدا آمده به روى سر و چشم ما , اما آنچه
كه از صحابه به ما رسيده مورد گزينش قرار مى دهيم , اگر از غير آنها باشد آنها نظرى دارند ما هم نظرى داريم (( .
ابن قيم جوزى صاحب كتاب اعلام الموقعين عن رب العالمين ج 2 ص 201 از ابوحنيفه نقل كرد كه گفت : (( جايز نيست كسى به استناد آراى ما فتوا دهد مگر آنكه بداند ما آن را از چه جايى به دست آورده ايم (( .
و نيز در كتاب ايقاظ همم ذوى الابصار ص 72 و الانتقاء ص 45 اين گفتار نقل شده است .
و نيز مى گفت : (( علم ما همين رأى است و بهترين چيزى است كه بر آن دست يافته ايم , و هر كه بهتر از آن آورد آن را مى پذيريم (( .
قريب به همين مضمون در كتاب حجة الله البالغة , احمد شاه ولى الله معروف به دهلوى حنفى ( ج 1 / ص 152 ) و عمدة التحقيق البانى ( ص 39 ) منقول از الميزان شعرانى آمده است .
ابن جوزى در كتاب المنتظم و علامه محى الدين نووى در كتاب محاضرة الابرار مى گويد : (( ابوحنيفه در عمل به رأى و قياس براى استنباط احكام شرعى غلو داشته . )) و مى گفت : (( اگر رسول خدا در عصر من بود بسيارى از آراى مرا مى پذيرفت . )) و نيز مى گفت : (( آيا دين , جز رأى نيكو چيزى ديگرى است ؟ . ((
در الملل و النحل , با حاشيه ابن حزم ظاهرى ( ج 2 / ص 39 ) از او نقل شده كه گفت : (( دانشى كه ما بدان دست يافته ايم مبتنى بر رأى است و اگر كسى بر خلاف آن نظر داشته باشد نظر وى براى خود او حجت است و نظر ما نيز براى ما حجت است (( .
در كتاب النظم الاسلامية نقل شده كه : (( ابوحنيفه عمل به رأى را براى استنباط حكم شرعى , توسعه داده و رأى را بر نص خاص اگر از طريق آحاد بود , مقدم مى داشت , زيرا او فقط به خبر متواتر يا مجمع عليه , عمل مى كرد . ((
ابن شهر آشوب , در كتاب مناقب مى نويسد : (( مشهور است كه ابوحنيفه مى گفت : اگر به راه راست رفتم از من پيروى نماييد و اگر به راه كج رفتم مرا راست سازيد . ((
جلال الدين سيوطى , در كتاب تاريخ الخلفاء ( به نقل از ابن سعد از حسن بصرى ( مى گويد : (( پس از آنكه مردم با ابوبكر بيعت كردند او سخنانى ايراد نمود , از آن جمله گفت : من بهتر از هيچيك از شما نيستم , پس مرا مراقبت كنيد , اگر به راه راست رفتم از