و ـ بها دادن به عقل بيش از حد : ششمين علت گرايش برخى از تابعان به اجتهاد از راه رأى اعتقاد به اين مطلب بود كه عقل مى تواند ملاكات احكام را ادراك نمايد , با اينكه مسلم عقل نمى تواند در همه مسائل عبادى و نيز بيشتر مسائل غير عبادى ملاكات آنها را درك نمايد .
ز ـ نپذيرفتن احاديث اهل بيت رسول خدا : هفتمين علت گرايش برخى از تابعان به اجتهاد از راه رأى نپذيرفتن احاديث اهل بيت و خاندان رسول خدا بوده است و . . . اين عامل باعث شد كه آنان نيز مانند برخى از فقيهان دوره پيش به اجتهاد از راه رأى بيشتر روآور شوند .[1]
برخى از دانشيان اهل سنت بر اين عقيده اند كه پيشوايان آنها هيچگاه در صدور احكام ادعاى قطعى و مسلم بودن آنها را به عنوان حكم خدا نداشته اند , بلكه احتمال اينكه برخلاف كتاب و يا سنت باشند مى دادند .
ابوبكر در اين زمينه گفت : (( اگر رأى من درست باشد از خداست و گرنه از من و شيطان است و خدا و پيامبر از آن بيزار هستند . ((
عمر مى گويد كه او نمى داند كه به حق رسيده است يا خير , ولى از سعى و تلاش فروگذار نمى كند .
و نيز در پاسخ زنى كه به كمى مهر اعتراض داشت در جلسه عمومى گفت : زن راست مى گويد و عمر به خطا رفته است . ( براى آگاهى بيشتر به كتاب احياء العلوم ابوحامد محمد غزالى ج 1 , ص 29 و الاحكام فى اصول الاحكام سيف الدين آمدى ج 3 , ص 150 , مراجعه نماييد . (
[1]ـ بعضى از اهل سنت بر اين بينش بوده اند كه رو آوردن اصحاب رأى به آن و سرسختى نشان دادن در پذيرش حديث بدين جهت نبوده است كه از احاديث صحيح و معتبر روگردان و بى توجه بوده اند بلكه بدين جهت بوده است كه ـ همان گونه كه اشاره شد ـ خوف داشته اند از اينكه در مقام پاسخ به مسأله اى نسبت دروغ به رسول خدا بدهند , زيرا بازار جعل حديث و تحريف به گونه كامل در هر دوره اى رواج داشت و گروهى از روحانى نماهاى مزدور و بى خبر از خدا كه در هر دوره اى كم نبوده اند روى اغراض سياسى و دنيوى در اين كار اهتمام داشته اند . و آنان هرگاه رأى خود را در مسأله اى اعلام مى كردند و بعد بر حديث معتبرى دست مى يافتند رأى خود را باطل اعلام مى كردند و بر طبق آن , حكم را صادر مى كردند . محمد ابوزهره در كتاب / ابوحنيفه و حياته ( ص ( 114 مى نويسد : (( اهل رأى و اجتهاد , از راه رأى زياد فتوا صادر كرده اند و اين بدين خاطر بوده كه مى ترسيدند دروغى را به رسول خدا نسبت دهند )) .
مالك بن انس مى گفت : (( من بشرم , گاه به خطا مى روم و گاه به صواب , در آراى من بنگريد , اگر با كتاب و سنت سازگار باشد , آن را بپذيريد و هر گاه سازگار نبود آنها را نپذيريد ( المنار , ج 2 / ص 83 به نقل از معن بن عيسى ) . مالك بن انس , هارون الرشيد خليفه عباسى را از واداشتن مردم به پيروى از مذهب او نهى نمود .
ابن عابدين حنفى مى گويد : (( هارون به مالك گفت : آراى خود را تنظيم كن تا مردم را ملزم سازيم كه بر طبق آن عمل نمايند . مالك گفت : اختلاف آراى علما بى فايده نيست , از اظهار نظر كردن ديگران جلوگيرى نكن , بگذار هر كس در اظهار نظر آزاد باشد . ((
ابونعيم اصفهانى در كتاب حلية الاولياء در ترجمه مالك بن انس نقل كرده است : (( شخصى از مالك مسأله اى را پرسيد , او پاسخ داد : پيامبر چنين فرموده , آن شخص به او گفت تو چه رأى دارى ؟ مالك گفت : فليحذر الذين يخالفون عن امره ان تصيبهم فتنة او يصيبهم عذاب اليم . ((
علامه احمد بن ادريس قرافى مالكى در شرح تنقيح الفصول ( ص 403 ) و مراغى در الاجتهاد فى الاسلام ( ص 40 ) از مالك نقل مى كند كه گفت : (( بر مجتهدين واجب است كه مستقيما به منابع احكام مراجعه و احكام را از آنها اخراج نمايند (( .
در الوحدة الاسلاميه رشيد رضا ( ص 107 ) آمده است : (( عبدالله بن مسلمه مى گويد : من و شخص ديگرى بر مالك وارد شديم , او را در حال گريه ديديم . به او گفتم چرا گريه مى كنى ؟ در پاسخ گفت : درباره آرايى كه داده ام . به او گفتم : مى توانى از آنها برگردى ؟ گفت : چگونه ممكن است برگردم در حالى كه آنها در بين مردم پخش شده است . ((
در ارشاد الفحول علامه شوكانى ( ص 366 ) نقل شده كه : (( مالك در لحظه مرگ مى گفت : كاش به خاطر هر مسأله اى كه از راه رأى پاسخ گفته ام يكصد تازيانه مى خوردم ولى چه كنم كه طاقت آن را ندارم . ((
محمد بن ادريس شافعى گفت : (( هر گاه در سخنان من سخنى بر خلاف سخن پيامبر يافتيد از من تقليد نكنيد , و چنانچه خبر صحيح و معتبرى كه بر خلاف رأى و نظر من باشد , مطابق آن عمل كنيد و بدانيد همان فتواى من است ( الامام الصادق و المذاهب الاربعه و فلسفه التشريع فى الاسلام , ص 204 ) .
روزى به اسماعيل بن يحيى مزنى گفت : يا اباابراهيم تقليد نكن از هر چه من مى گويم بلكه خود در آنها نظر و تأمل نما كه دين همان است .
درالبدايه و النهايه ابن كثير ( ج 9 / ص 327 ) و الميزان شعرانى ( ج 1 / ص 26 ) آمده است كه : (( شافعى به احمد بن حنبل گفت : تو به اخبار صحيح عالم تراز من هستى , اگر خبر صحيح ديدى به من اطلاع بده تا به آن استناد نمايم . ((
احمد بن حنبل شيبانى مى گويد : (( هيچ كس نبايد در برابر سخن خدا و رسول او سخنى بگويد و نيز روزى به شخصى گفت از من و يا از مالك و شافعى و ثورى تقليد مكن , بلكه بر طبق آن منابعى كه آنان استفاده نموده اند عمل كن )) . ( مراجعه شود به القول المفيد فى ادلة الاجتهاد و باالتقليد , ص 15 و فلسفه التشريع الاسلامى محمصائى و مختصر المؤمل ابوشامه ص 31 , و اعلام الموقعين ابن قيم جوزى . ( 301 / 2
سلمة بن المسيب مى گويد : (( از احمد بن حنبل شنيدم كه مى گفت : رأى اوزاعى و مالك و ابوحنيفه در نزد من فقط در حد يك نظريه است و بيش از آن ارزش ندارد , حجت فقط در احاديث است )) . ( الامام الصادق و المذاهب الاربعه , به نقل از الايقاظ غلاف , ص . ( 28
14 ـ مراجع تقليد در زمان تابعين و تابعان تابعين
از اوايل قرن دوم تا نيمه قرن چهارم هجرى كه دوره طلايى اجتهاد اهل سنت محسوب شده است مجتهدانى در افق فقاهت درخشيدند و مذاهبشان تدوين و آرا و نظرياتشان مورد تقليد قرار گرفته كه آنها بنا بر آنچه را كتاب سايس در تاريخ الفقه اسلامى , ص 86 يادآور شده عبارتند از :
1 ـ مالك ابن انس اصبحى , پيشواى مذهب مالكيه ( م 179 ) در مدينه
2 ـ سفيان بن عينية ( م 198 ) در مكه
3 ـ حسن بصرى ( م 110 ) در بصره
4 ـ ابوحنيفه ( م 150 ) در كوفه , پيشواى مذهب حنفى
5 ـ سفيان بن سعيد ثورى ( م 161 ) در كوفه
6 ـ عبدالرحمان اوزاعى ( م 157 ) در شام
7 ـ محمد بن ادريس شافعى , پيشواى مذهب شافعيه ( م 204 ) در مذهب قديمش بغداد و در مذهب جديدش مصر بوده است .
8 ـ ليث بن سعد[1]پيشواى مذهب ليثيه ( م 175 ) در مصر
9 ـ اسحاق بن راهويه پيشواى مذهب راهويه ( م 238 ) در نيشابور
10 ـ احمد بن حنبل شيبانى پيشواى مذهب حنبلى ( م 241 ) در بغداد
11 ـ داود بن على ظاهرى اصفهانى پيشواى مذهب ظاهرى ( م 270 ) در بغداد
12 ـ محمد بن جرير طبرى پيشواى مذهب جريرى ( م 310 ) در بغداد
13 ـ ابراهيم بن خالد كلبى معروف به ابى ثور پيشواى مذهب كلبى ( م 246 ) در بغداد . و نيز مجتهدين ديگرى كه در اين زمان بوده اند عبارتند از :
عبدالله بن شبرمه[2]( م 144 ) در كوفه
محمد بن عبدالرحمان بن ابى ليلا ( م 148 ) در كوفه .
شريك بن عبدالله نخعى[3]( م 177 ) در مدينه
[1]ـ ليث بن سعد يكى از پيشوايان مردم مصر بود و با مالك دوستى كامل داشت . محمد بن ادريس شافعى او را از مالك فقيه تر مى دانست و چون اصحاب او در بعد علمى و اجتماعى قوى نبودند مذهب وى گسترش چشمگيرى نداشت .
[2]ـ عبدالله بن شبرمه ( به ضم شين ) در سواد كوفه از طرف منصور دوانيقى قاضى بود و از عالمان برجسته عصر خود محسوب مى شد . او در فقه و حديث و شعر تبحرى خاص داشت , و با ابوحنيفه در عمل به قياس موافق بود , و نيز داراى اخلاق نيكو و زهد فراوان و سخاوت بود و ما ترك او بعد از وفاتش به هفده درهم فروخته شد ( رك : المجتهدون فى القضاء ) او و ابوحنيفه و محمد بن عبدالرحمان بن ابى ليلا كه از طرفداران قياس و اجتهاد از راه رأى بودند خدمت امام صادق ( عليه السلام ) مى رسيدند و با آن حضرت در اين زمينه گفتگو مى كردند .
[3]ـ بين ابوحنيفه و فقيهان اهل كوفه مانند سفيان بن سعيد ثورى و شريك بن عبدالله نخعى و محمد بن عبدالرحمان بن ابى ليلا اختلاف وجود داشت , ولى سبب اختلاف آنان يكى نبود , علت اختلاف بين ابى حنيفه و سفيان بن سعيد ثورى اين بود كه او از پيشوايان مكتب رأى بود , ولى سفيان بن سعيد ثورى از پيشوايان مكتب حديث . و سبب اختلاف بين او و شريك نخعى اين بود كه شريك نخعى از طرف خليفه مهدى عباسى در كوفه قاضى بود , ولى ابوحنيفه مخالف با دولت وقت بود . وسبب اختلاف بين او و ابن ابى ليلا :
اولا ـ اختلاف نظر در بيشتر مسائل اجتهادى بود .
ثانيا ـ او در همان زمان بنى اميه عهده دار قضاوت بود و هم در زمان بنى العباس و ابوحنيفه با هر دوى آنها مخالف بود , زيرا بر اين عقيده بود كه حكومت از آن علويان است نه غير آنها .
ثالثا ـ ابن ابى ليلا بسيار بد اخلاق بود .
رابعا ـ معروف بود كه او پيش از آنكه از منزل براى جلسه قضاوت خارج شود سه جام از نبيذ ( شراب متخذ از مويز ( مى نوشيد ( المجتهدون فى القضاء ص 31 ) و بر اين اعتقاد بود كه فقط شراب متخذ از انگور حرام است نه شراب متخذ از غير آن
ربيعة بن عبدالرحمان ( م 136 ) در مدينه
عبدالله بن ابى مليكه , در مكه
يحيى بن يحيى و عبدالملك بن حبيب , در اندلس
ابومريم و كعب بن اسود , در بصره
سحنون بن سعيد بن محمد حداد , در قيروان
عمر بن حرث و يزيدبن حبيب و بكير بن عبدالله بن اشجع , در مصر
مطرف بن مازن و عبدالرزاق بن همام و هشام بن يوسف و محمد بن ثور , در يمن
ابوعبيد قاسم بن سلام , در بغداد .
ابوادريس خولانى و عبدالله بن ابى زكريا خزاعى و سليمان بن حبيب محاربى , در شام علقمة بن قيس نخعى و زيدبن صوحان , در كوفه
نبودن علم امامان شيعه از راه اجتهاد :
شيعه بر اين اعتقاد است كه علم امامان مانند علم مجتهدان نيست , بلكه از راه وصايت و به وديعه نهادن پيامبر , احكام را نزد آنان است و همانند رسول خدا عالم بوده و از خطا در بيان احكام شرعى مصون هستند . در بحثهاى پيشين گفته ايم : كتاب امام على كه به خط او و با املاى رسول خدا تدوين شده نزد امامان بوده است كه تمام احكام ـ حتى ارش خدشى ـ در آن بيان شده است . بلى هر گاه ائمه علم به حقايق جديد و حادث را اراده كنند به اذن خدا بر آنها آگاه مى شوند و در حديثى كه در اصول كافى ( ج 1 ص ( 231 نقل شده آمده است : (( ان الائمة اذا شاء و ان يعلموا علموا )) : امامان هر گاه بخواهند چيزى را بدانند مى دانند . و اين نيز خود تأييد همان گفتار است .
و بدين جهت در هيچ يك از كتابهاى تراجم , تاريخ و حديث نقل نشده است كه آنان نزد فقيهان تلمذ نموده باشند و همين دليل است كه علم آنها از طريق رسول خدا و يا از طريق اراده برايشان حاصل شده است . در هر حال آنان احكامى را كه براى حوادث واقعه بيان مى كردند مستند به قرآن و يا سنت رسول الله كه آگاهى از آنها داشته اند مى نمودند و اين نمايانگر اين است كه شيوه آنان در بيان احكام شرعى از راه نفس ادله شرعى بوده است نه از راه اجتهاد .
پيشوايان شيعه در عصر تابعين
از امامان شيعه در عصر تابعين , امام محمد باقر ( ع ) ( ش 114 ) بوده است . ابوحنيفه در نزد او و برادرش زيدبن على تلمذ داشت . امام محمد باقر ( ع ) در تدريس فقه , بى نظير بود و صدها شاگرد تربيت كرد كه آنان به اطراف و اكناف عالم پراكنده شده و به نهضت علمى كمك فراوان كرده اند . همه مسلمانان به علم و عبادت و وثاقت او معترف بوده اند . مسند او در پنج جلد قرار دارد كه اميد است هر چه زودتر شاهد نشر آن باشيم .
در طبقات كبرى ابن سعد آمده : (( انه كان عالما عابدا ثقة عندالمسلمين )) . در تذكرة ابن جوزى , از عطاء بن ابى رياح ( م 115 ) ـ يكى از بزرگان تابعين ـ نقل شده كه گفت : (( نديدم علما را كوچكتر و حقيرتر نزد احدى , آنچنان كه آنها را نزد ابوجعفر محمد باقر ديدم , و مى گويد : حكم بن عيينه را نزد امام محمد باقر مانند گنجشك گرفتار ديدم . ((
ابن اثير در جامع الاصول مى گويد : (( او مذهب اماميه را در سده اول تجديد نموده است )) .
امام صادق ( عليه السلام )
از پيشوايان ديگر شيعه در عصر تابعين , امام جعفر صادق ( ش 148 ) بوده است . او حدود پانزده سال از عمر شريف خود را در زمان حكومت امويان به سر برد و بقيه را در زمان خلافت عباسيان . پيشوايان مذاهب چهارگانه اعم از آنهايى كه او را به عنوان استاد درك كرده اند مانند ابوحنيفه و مالك بن انس اصبحى , و چه آنهايى كه او را درك نكرده اند بر فقاهت و برترى علم او اعتراف داشته اند .
ابويوسف قاضى و محمد حسن شيبانى كه از شاگردان برجسته ابوحنيفه بوده اند روايات زيادى از امام صادق ( ع ) در مسندشان نقل كرده اند .
تعداد شاگردان او و امام محمد باقر به هزار نفر مى رسيد كه آنان بزرگترين نهضت علمى را در جهان برپانمودند .
مسند او مجموعه اى ديگر از موسوعه مسانيد الائمة است كه در شش جلد گردآورى شده و اميد است در آتيه نزديك به زيور طبع آراسته شود .
در مناقب ( ج 3 / ص 378 ) نقل شده كه حسن بن زياد از ابوحنيفه درباره اعلم و
داناترين مردم پرسيد , او در پاسخ گفت : من از جعفر بن محمد , فقيه تر و آگاه تر نديدم .
آلوسى در تحفه ( ص 8 ) از او نقل كرده كه گفت : (( اگر آن دو سال ( تلمذ نزد امام صادق ) نبود هر آينه نعمان هلاك مى گشت (( .
در كتاب عمدة التحقيق و التلفيق آمده است : (( ( امام ) جعفر صادق دنيا را از علم و فقه خويش پر كرد و گفته مى شود كه ابوحنيفه و سفيان ثورى در نزد او تلمذ كرده اند و اين تو را كفايت مى كند . ))
در تاريخ العلويين ( ص 140 ) نقل شده است : (( شخصى مال خود را براى امام وقت وقف نموده بود , از ابوحنيفه پرسيد مستحق آن كيست ؟ او در پاسخ گفت : جعفر الصادق , زيرا او امام بر حق است . ((
در قصة التقريب نقل شده است : (( ابوحنيفه چهل مسأله را در مجلس منصور خليفه عباسى براى امام صادق مطرح كرد , امام هم مطابق آراى عالمان عراق ( مدرسه كوفه ) و هم مطابق آراى عالمان حجاز ( مدرسه مدينه ) و نيز مطابق نظريات خودش به همه آنها پاسخ گفت , ابوحنيفه رو به خليفه كرد و گفت : براى ما روايت شده است كه داناترين مردم آن كسى است كه نادانتر به اختلاف آراى مردم باشد )) .
ابوحنيفه و مالك بن انس اصبحى , از امام صادق ( ع ) و امام محمد باقر ( ع ) روايت نموده اند .
مالك نيز در مواضع گوناگون به اعلميت امام صادق ( عليه السلام ) اعتراف داشت .
ابونعيم اصفهانى در حلية الاولياء مى گويد : (( امام مالك از امام صادق استفاده كرده است )) و نيز درباره او گفته است : (( هيچ چشمى نديده و هيچ گوشى نشنيده و بر قلب هيچ انسانى خطور نكرده كه از جعفر بن محمد از حيث علم و عبادت و پرهيزگارى برتر باشد . ((
ابن حجر در كتاب الصواعق المحرقة مى گويد : (( مردم از امام صادق علومى را نقل كرده اند كه سواران آنها را به اطراف پراكنده كردند و آوازه اش در بلاد منتشر شده است . ((
امامان شيعه در زمان تابعان تابعين
در اين زمان امام هفتم موسى الكاظم ( عليه السلام ) ( ش 183 ) بود . مناقب و كرامات او را قرمانى در كتاب اخبارالدول و نيز غير او ذكر نموده اند و مسند الامام الكاظم
( عليه السلام ) را اخيرا در 3 جلد در مشهد مقدس , منتشر كرده اند . و امام هشتم على بن موسى الرضا ( عليه السلام ) ( ش 203 ) نيز در دوره تابعان تابعين بوده است . درباره او دانشيان تاريخ گفته اند : (( از هر شهرى كه مى گذشت , فقيهان و دانشمندان , عنان مركب او را مى گرفتند تا آنكه از فضل و دانش خود بر آنان افاضه نمايد . ((
مجموعه احاديث آن امام ( عليه السلام ) را به همراه شرح حال آن حضرت و راويان و بعضى از شاگردان ايشان به عنوان مسند الامام الرضا در دو جلد گردآورى و تحقيق شده و چاپ آن توسط كنگره جهانى حضرت انجام يافته است .
امام جواد ( عليه السلام )
امام نهم محمد الجواد ( ش 320 ) . او در علم فقه در زمان خودش بى نظير بود , با آنكه حدود هفت سال داشت با يحيى بن اكثم كه در آن روزگار اعلم دانشمندان به حساب مىآمد در ابحاث فقهى داراى مواقفى بود كه اين موقفها از معجزات فن فقاهت شمرده مى شود . كتاب مسند او چاپ شده است .
پرسشهاى ابن اكثم از امام جواد
مأمون خليفه عباسى از يحيى بن اكثم خواست كه از امام جواد عليه السلام مسائلى را پرسش نمايد كه او از پاسخ به آنها عاجز باشد , يحيى بعد از اجازه از امام , عرض كرد : نظر شما چيست درباره كسى كه در حال احرام شكارى را بكشد ؟ امام در پاسخ فرمود : آيا او در حرم بود يا خارج آن ؟ عالم بود يا جاهل ؟ عامد بود يا غافل ؟ آزاد بود يا بنده ؟ صغير بود يا كبير ؟ آغاز كننده به كشتن بود يا در مقام دفاع ؟ آيا شكار از پرندگان بود يا از غير آنها ؟ كوچك بود يا بزرگ ؟ از كار خود پشيمان بود يا نه ؟ در شب انجام شد يا روز ؟ در حج بود يا عمره ؟ . . .
يحيى بن اكثم شگفت زده شد و ناتوانى در چهره اش نمايان گشت , به گونه اى كه همگان از آن آگاهى پيدا نمودند . ( جهت تفصيل مى توانيد به كتاب تحف العقول ص 235 و نيز تذكرة الخواص ص 367 و احتياج طبرسى مراجعه كنيد ) .
حضرت جواد ( ع ) به يحيى فرمود : چه مى گويى درباره مردى كه صبح زنى بر او حرام بود و چون آفتاب بالا آمد بر او حلال شد و پيش از ظهر بر او حرام و ظهر بر او حلال و