بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 202

خليفه عباسى منصور از مالك بن انس اصبحى خواست كتابى در فقه تدوين نمايد و او موطأ را در سال[147]نوشت و منصور تصميم گرفت كه مردم را بر عمل به آن وادار نمايد ولى مالك نپذيرفت .

هارون الرشيد از قاضى ابويوسف خواست تا كتابى در زمينه خراج بنويسد و هنگامى كه هر ثمة بن اعين را به عنوان والى به خراسان اعزام داشت دستور داد كه احكام شرعى را رعايت كند و با فقيهان براى شناخت آنها مراجعه داشته باشد . او امين و مأمون را به نزد مالك بن انس اصبحى و محمد بن حسن شيبانى فرستاد تا احكام شرع را بياموزند . وى در حالى كه خليفه بود بر دستان معاويه ضرير كه يكى از فقيهان بود آب مى ريخت . مأمون بارها فقيهان را در كاخ خود جمع مى كرد و با آنها در مسائل دينى بحث مى كرد و نيز در زمينه افضل و برتر بودن امام على مذاكره مى نمود . ولى در حقيقت تمام برنامه ها و ظاهرسازى آنها طرحى بود براى تحكيم قدرت و سلطنت و اعتلاى مقامشان , و لذا زمانى كه بر مسند خلافت مستقر شدند خويشاوندى خود را با علويان فراموش كرده و با ايشان به دشمنى برخاستند و ظلمها و ستمهايى را مانند خلفاى بنى اميه بلكه بيشتر از آنها بر آنان روا داشتند . يكى از شعراى علوى مى گويد :

والله ما فعلت امية فيهم ـ معشار ما فعلت بنوا العباس , يعنى به خدا قسم بنى اميه يك دهم ستمى را كه بنى عباس , ( به علويان ) نموده اند هر گز روا نداشتند . ( الكامل ابن اثير 5 / 53 , مروج الذهب 6 / 39 ) و نيز اسراف و زياده روى آنها در كشتار صالحان و تمايل شديد آنها به ريختن خون بى گناهان و پيروى از شهوات , گواه بر اين مدعا است .

ب ـ فقه اجتهادى در اواخر حكومت عباسيان :

در اواخر دوران حكومت عباسيان روشنيهاى دانش فقه اجتهادى از تابش افتاده و دوران تقليد فرارسيد . البته در اين زمان كتابها و متنهاى مختصرى تدوين نموده اند , از آن جمله المختصر احمد بن محمد قدورى ( م 428 ) است و فقيهان به تدوين مذاهب پرداختند و پس از سقوط بغداد در سال[655]به وسيله حمله مغول , فقيهان و دانشيان اهل سنت يا بر اثر انگيزه هاى سياسى و يا ترس از اينكه مبادا از حدود شرع بيرون شوند و يا به ادله ديگرى كه شرح آنها در بحث آتى مىآيد به مذاهب چهارگانه معروف : حنيفه , مالكيه , شافعيه , و حنبليه بسنده و به انسداد باب اجتهاد اجماع نموده اند .


صفحه 203

محروم شدن اهل اجتهاد از مناصب :

در اين زمان اهل اجتهاد از مناصب دينى و غير دينى محروم بوده اند , زيرا دولت مركزى بر اثر ضعف و ناتوانى و ترس از اختلافات بيشتر در آرا و انديشه هاى عالمان و محققان , مناصب دينى و مذهبى و قضايى را براى آنهايى كه بر طبق رأى و اجتهاد خود عمل مى كردند روا نمى داشت و تنها براى آنانى روا مى داشت كه پيرو يكى از مذاهب چهارگانه معروف باشند و به آنها هشدار مى داد از قضاوتى كه بر خلاف نظر حكومت باشد بپرهيزند .

در اين روزگار تنها به عالمان و مجتهدانى كه پيرو مذاهب معروف بوده اند عنايت مى شد , ولى به عالمان و مجتهدانى كه داراى مذهب مستقل نبوده و پيروانى نداشته اند ( مجتهد منفرد ) ارجى نهاده نمى شد , از اين رو , دانشيان از فقه اجتهادى رويگردان شدند و به تقليد از صاحبان مذاهب معروف روى آوردند , تا به آن مرحله رسيد كه بعد از محمد بن جرير طبرى ( م 310 ) پيشواى مذهب جريرى ( و يا طبرى ) كسى باقى نماند , كه به طور واقعى در احكام شرعى اجتهاد كند , طبيعتا اجماع قهرى بر تعين عمل بر طبق مذاهب پيشين و انسداد باب اجتهادانجام شد و چون اجماع از نظر عالمان اهل سنت فى حد نفسه حجيت و اعتبار دارد به اين دليل برخى از آنان فتوا به انسداد باب اجتهاد و حصر مذاهب را به مذاهب مشهور چهارگانه داده اند و بدين گونه اين روزگار آغاز عصر تقليد محض براى اهل سنت گرديد .

37 ـ پيامدهاى انسداد باب اجتهاد

انسداد باب اجتهاد و حصر مذاهب مشهور در اين دوره , پيامدهايى را به شرح زير دارا شده است :

1 ـ پديدار شدن اختلاف شديد بين مسلمانان , زيرا پيرو هر مذهبى آن را مورد دفاع قرار مى داد و با مذاهب ديگر سخت به معارضه برمى خاست .

2 ـ محصور شدن بحثها در چارچوب خاص , زيرا پيرو هر مذهبى فقط بحثهايى را در حدود آراء و نظريات پيشواى خود مطرح مى كرد و از آن تجاوز نمى نمود .

3 ـ بينش و اعتقاد پيرو هر مذهبى به اينكه آنچه كه پيشوايش گفته صحيح و بايد پيروى شود و آنچه را كه ديگران گفته اند باطل و نيايد پيروى گردد .


صفحه 204

4 ـ برخورد پيرو هر مذهبى با آرا و نظريات پيشواى خود همانند نصوص كتاب و سنت و از اين رهگذر پيرو هر مذهبى به جاى مراجعه به كتاب و سنت در مقام استنباط حكم شرعى از راه فتاوا و آرا و نظريات پيشواى مذهب خود استنباط و مطابق آن عمل مى كرد , اگر چه بر خلاف كتاب و سنت بود و هيچگاه تخطى از نظر و فتواى پيشواى مذهب خود را جايز نمى دانسته اند . ولى زمانى كه عبد الواحد بن على بر مغرب زمين مستولى شد اجتهاد را بر علما الزامى نمود و آنها را از تقليد كوركورانه بر حذر داشت و همه كتابهايى را كه در فروع تدوين شده بود سوزانيد و امر به تدوين كتابهايى در زمينه احاديث احكام كرد و نيز نوه پسرش يعقوب به سال 595 اين گونه عمل نمود .

5 ـ پديد آمدن تعصب مذهبى به گونه شديد كه مانند آن در زمانهاى پيشين ديده نشده بود و كار به اينجا رسيد كه رئيس فقه حنفى در عراق , ابوالحسن كرمى ( م ( 349 مى گويد هر آيه و حديثى كه مخالف نظر اصحاب ما باشد يا بايد تأويل گردد و يا بايد قايل به نسخ آن شد . و صاحب در المختار مى گويد : اگر كسى از مذهب حنفى به مذهب شافعى منتقل شود بايد تعزيز گردد . در نتيجه تعصبات مذهبى كار به آنجا رسيد كه بين فقيهان و اتباع آنها خصومت شديد به وجود آمد و حتى به سر حد مقاتله و كشتار كشيده شد . ( تاريخ ابن اثير , جلد 8 , صفحه ( 106

6 ـ پيدايش جمود و ركود در فقه اسلامى و دور شدن آن از صحنه زندگى نوين با اينكه تطور تمدن و تحول زندگى و مظاهر آن در جميع ابعاد ايجاب مى كرد كه فقه به واقعيات حيات و زندگى نزديكتر شود تا بتواند پاسخگوى رويدادها باشد . و از اين رو بود كه عالمان اهل سنت از پاسخگويى به رويدادهاى نوين زندگى عاجز ماندند .

38 ـ نخستين كسى كه سد باب اجتهاد نمود :

در اين دوره , انحصار مذاهب به مذاهب چهارگانه معروف به حنفيه , مالكيه , شافعيه و حنبليه , توسط القادر بالله خليفه عباسى كه در سال 381 به خلافت رسيد انجام شد . او علاوه بر مقام سياسى و اجتماعى داراى جنبه فقهى نيز بود تا آنجا كه ابن صلاح او را از فقهاى شافعى شمرده است . و فقهاى زمانش مجالسى به رياست وى به عنوان يك زعيم دينى تشكيل مى دادند , در اين اجتماعات فتاواى آنان به تحريم آزادى رأى و فتوا و تكفير برخى طوايف مثل فاطميين و هجوم بر معتزله و تكفير پيروان آنها را صادر


صفحه 205

مى كردند .

فرمان تدوين كتاب مطابق آراى چهارمذهب :

خليفه عباسى القادر بالله از چهار نفر از فقهاى مذاهب چهارگانه خواست كه هر كدام مختصرى بر طبق مذهب خود كتابى تدوين نمايد و بدين جهت ابوحسين قدورى حنفى مطابق مذهب ابى حنيفه ( پيشواى مذهب حنفى ) و ابومحمد عبدالوهاب مطابق مذهب مالك بن انس اصبحى ( پيشواى مذهب مالكى ) و ماوردى مطابق مذهب محمد بن ادريس ( پيشواى مذهب شافعى ) و ابو القاسم خرقى ( م 334 ) مطابق مذهب احمد بن حنبل مروزى شيبانى ( پيشواى مذهب حنبلى ) رساله هايى تنظيم نمودند . القادر بالله فرمانى صادر كرد كه بايد مردم فقط بر طبق آنها عمل نمايند نه بر غير آنها , انگيزه او اين بود كه آرا و نظريات در احكام شرعى تقليل يابد و نيز اختلافات كم شود . معروف است كه القادر بالله از سيد مرتضى ـ عالم بزرگ شيعى ـ طلب مال كرد براى اينكه فرمانى صادر كند بر لزوم عمل مطابق مذهب تشيع همانگونه كه فرمانى براى عمل بر طبق مذاهب مذكور را صادر نموده بود , ولى او تواناى پرداخت آن را نداشت .

در هر حال فرمان القادر عباسى به تدوين كتاب فقهى مطابق آراى پيشوايان مذاهب چهارگانه و فرمان ديگر او مبنى بر عمل بر طبق آنها موجب قدرت و توسعه و گسترش مذاهب چهارگانه شد و پيروان و طرفداران زيادى در همه بلاد پيدا نمودند .

در نتيجه , بقيه مذاهب به انزوا كشيده شدند و پيروان آنها روز به روز , رو به كاستى نهادند و سرانجام بعد از مدتى پيشوايان مذاهب ديگر اهل سنت از صحنه فقاهت خارج شدند .

خليفه عباسى در آن روزگار اگر چه قدرت سياسى را بتدريج از دست داد , ولى قدرت و سيادت روحى و عمل و اعتقادى خود را همچنان با قدرت حفظ مى كرد و مردم او را به عنوان رهبر و پيشواى دينى مى دانستند و بدين جهت فرمان القادر بالله به عمل كردن بر طبق مذاهب چهارگانه به عنوان يك رأى دينى تلقى مى شد كه معناى آن بطلان مذاهب ديگر بوده است و در نتيجه اين كار , كم كم و بتدريج مذاهب ديگر از ميان رفتند .


صفحه 206

منقرض شدن خلافت عباسيان :

در سال 656 با حمله مغول به بغداد و كشته شدن خليفه عباسى المستعصم و فرزندانش خلافت عباسى منقرض گرديد و مناطق اهل تسنن سه سال و نيم بدون خليفه باقى ماندند . در اين وقت مردم احساس نياز به يك زعيم و رهبر مذهبى مى نمودند .

به اين دليل بيبرس ملقب به ظاهر پادشاه كشور مصر از پادشاهان دولت مماليك پس از آنكه بر مغول غلبه يافت احساس كرد وقت آن رسيده كه خلافت عباسى را احيا كند . از اين رو از عموى المستعصم عباسى خليفه مقتول محمد بن ناصر عباسى كه از چنگ مغول نجات يافته بود درخواست كرد كه به مصر بيايد , آنگاه خود پادشاه و قاضى القضاوت تاج الدين و بزرگان فقها و همه مردم در سال 660 يا 659 با محمد بن ناصر عباسى به عنوان خليفه زمان بيعت كردند , وى با لقب المستنصر بالله در قاهره مقر جديد خلفاى عباسى در مركزى دور از بغداد به وسيله پادشاه الظاهر بالله احيا شد .

خلافت , تنها جنبه مذهبى داشت :

اما در اين زمان , خلافت جنبه سياسى نداشت بلكه تنها جنبه مذهبى خالص داشت , تا آنكه ملك بيبرس تصميم گرفت بغداد را به عنوان مركز خلافت عباسيان مجددا برگرداند و او بدين خاطر ارتشى را به گونه كامل آماده نمود و با خليفه المستنصر بالله متوجه عراق شدند . هنگاميكه دمشق را فتح كردند پادشاه بيبرس به مصر بازگشت , ولى المستنصر بالله متوجه بغداد شد و به آن صوب حركت كرد . پيش از آنكه به بغداد برسد مغولان وى و بيشتر اصحاب و يارانش را كشتند . مدت خلافت او پنج ماه و بيست روز بوده است .

خلافت احمد بن على در مصر :

در اين زمان يكى از منسوبين عباسيان به نام احمد بن على از بغداد فرار كرده و در حلب مخفى شده بود , پادشاه بيبرس او را به مصر طلبيد و با او به عنوان خليفه بيعت كرد , وى با لقب الحاكم بامرالله در سال 661 در قاهره به خلافت نشست , بدين گونه دوباره خلافت عباسيان در مصر تجديد شد .

جالب اينكه براى الحاكم بالله خلافت تنها جنبه دينى داشت نه جنبه سياسى . او در


صفحه 207

سال 663 در آغاز خلافت خود با موافقت پادشاه ظاهر بيبرس در ديار مصر و دمشق چهار قاضى حنفى , مالكى , شافعى و حنبلى منصوب نمود و عقيده اشعريگرى را به عنوان عقيده اصل اعلان كرد و اين كار از سوى الحاكم بامر الله مورد تأكيد قرار گرفت و تأييدى از فرمان خليفه عباسى القادر بالله به لزوم عمل بر طبق مذاهب چهارگانه بود .

مذاهب ديگر در مقابل اين كار خليفه , رو به سستى و انزوا نهادند , تا آنجا كه در سال 625 در بلاد اسلامى اهل سنت , مذهبى غير از مذاهب چهارگانه و عقيده اى غير از اشعرى حاكم نبوده است و با كسانى كه اين مذاهب و عقيده را قبول نداشتند و يا پيرو يكى از آنها نبودند با خصومت و دشمنى برخورد مى شد , به گونه اى كه از آنها نه قاضى منصوب مى گشت و نه شهادتى پذيرفته مى شد و نه براى سخنرانى و امامت نماز و تدريس گمارده مى شد . شرط اصلى براى پذيرش در زمينه هاى مذكور , پيروى يكى از مذاهب چهارگانه بود . نتيجه حتمى اين تصميم خلافت با پشتوانه قدرت حكومتى به وجود يك اجماع قهرى از علما بر پيروى مذاهب اربعهو بطلان مذاهب ديگر بود , و چون اجماع نزد اهل سنت اعتبار دارد فقهاى آنها به دليل اين اجماع فتوا بر وجوب متابعت از مذاهب اربعه دادند و در اصول دين نيز فقط به عقيده اشعرى مبنى قرار گرفت .

در دنباله اين انحصار مذاهب , نشاط فقهى علما متوجه تكميل اين مذاهب اربعه گشت كه اين تكميل و ترجيح فتاواى مختلف از زعماى مذاهب چهارگانه و تخريج مناطات و قياسها خلاصه مى شد .

در هر حال اين خلافت براى الحاكم بالله آخرين خليفه عباسى استمرار داشت تا زمانى كه سلطان سليم عثمانى فاتح معروف وارد مصر شد و الحاكم به نفع او از خلافت كناره گيرى كرد و بدين نحوه پادشاهان آل عثمان از آن زمان به بعد به صورت خلفاى دينى درآمدند .

مجتهدان مشهور در زمان خلفاى عباسى :

مجتهدان مشهور اهل سنت در اين دوره عبارت بودند از :

در ميان مجتهدان حنفى , على بن محمد بزودى متوفاى ( 483 هـق ) است كه كتابى به نام مبسوط در يازده جلد تنظيم كرده بود .

در ميان مجتهدان مالكى , علامه محمد ابهرى ( م 395 ) است كه كتابهاى زيادى به


صفحه 208

عنوان شرح مذهب مالك تنظيم كرده بود و محمد بن رشد قرطبى ( م 595 ) نيز كتاب بسيار جالبى در فقه به نام بداية المجتهد و نهاية المقتصد تدوين كرده كه حتى در اين زمان مورد استفاده عالمان و محققان قرار دارد .

و در ميان مجتهدان شافعى , ابوحامد محمد غزالى ( م 505 ) صاحب كتاب اصول معروف المستصفى فى علم الاصول و احمد نيشابورى ( م 432 ) صاحب كتاب الاحكام .

39 ـ علل پيدايش پديده انسداد باب اجتهاد :

علل و اسباب پيدايش پديده سد باب اجتهاد را به شرح زير ارائه داده اند :

1 ـ حسن ظن به سلف ( متقدمين ) و سوءظن به خلف ( متأخرين ) به گونه اى كه بيم داشته اند كه اجتهاد به كسى نسبت داده شود كه واجد شرايط آن نباشد .

2 ـ ضعف و اضطراب سياسى در جامعه اسلامى .

3 ـ بروز اختلافات شديد در مسائل فقه اجتهادى به نحوى كه منجر به تخاصمات شديد و تفسيق و تكفير شد و در بعض موارد كار به مقاتله مى كشيد .

4 ـ عدم اعتماد به خويش و ترس از اجتهاد و خودباختگى بدون دليل در برابر عظمت گذشتگان .

5 ـ خوف تجاوز از حدود شرع , از آن رو كه گمان مى بردند عالمان سلف كاملا بر حدود و ثغور و زيرو بمهاى شرع آگاه , بوده و بدون خطا از آن محافظت مى كردند و از اين رو غالبا در عبارات عده اى از متأخران به سلف صالح ياد مى شد .

6 ـ ادعاى اجتهاد از جانب كسانى كه اهليت آن را نداشته اند .

7 ـ منزوى كردن فقه اجتهادى شيعه به علت همگام نبودن با حكومت مركزى و واليان و خلفاى زمان , و رسميت دادن به مذاهب اربعه , كه به نظر برخى از محققان از مهمترين عوامل است , زيرا تنها مذهبى كه كيان زمامدارى و حكومت آنان را از نظر علمى زير سؤال مى برد و توانايى بر كنار نمودن آنها را داشت مذهب فقهى اماميه بود .

8 ـ اختلاف و درگيرى بين اهل اجتهاد و قيام هر يك بر باطل نمودن نظريه ديگر , آنچنان كه گويا با دشمنان خود رفتار مى كردند .

9 ـ نبودن واجد شرايط اجتهاد و اميد نداشتن به اينكه در زمان آتى كسى واجد آن


صفحه 209

شرايط بشود , البته اين عامل ناشى از خودباختگى و ضعف روحى حاكم بر متأخرين بوده و مبناى علمى ندارد .

10 ـ جهت سهولت در امر قضا , زيرا دولت عباسى ضامن اجراى فتاواى مجتهدان بود و بر اثر اختلافات زيادى كه در فتاواى آنها وجود داشته مشكلاتى را به وجود مىآورده , لذا دولت عباسى در بلاد اسلامى تصميم گرفت كه فتاواى چهارنفر از آنها را كه عبارت بودند از : ابوحنيفه و مالك بن انس اصبحى و محمد بن ادريس شافعى و احمد بن حنبل شيبانى را معتبر شمارد و از اين رو مذاهب آنان در بلاد رسميت يافت .

11 ـ ترس از مخالفتهاى غير قابل كنترل اهل نظر و افزوده شدن بر اوضاع آشفته و لذا از هر نوآورى و نوپردازى جلوگيرى شد .

12 ـ حصول اجماع بر تعبد به آراى پيشين , و چون براى اجماع ارزش اصولى قايل بودند و لو آنكه به طور قهرى و جبرى حاصل شده باشد , از اين رو مذاهب را منحصر در مذاهب چهارگانه معروف نموده اند .

اينها عواملى بود كه اهل تحقيق آنها را يادآور شدند[1].

40 ـ نقش دشمنان اسلام در سد باب اجتهاد :

نگارنده بر اين بينش و اعتقاد است كه در طرح نظريه سد باب اجتهاد در ابحاث فقهى , دشمنان اسلام نقش بسزايى داشته اند زيرا اين بهترين راه براى بيرون كردن فقه اجتهادى از صحنه هاى علمى , فرهنگى , حقوقى , كيفرى , اقتصادى , اجتماعى , سياسى و حكومتى بوده است , بدين طريق :

اولا : جلوى پويندگى فقه اجتهادى را گرفتند .

ثانيا : آن را از همه صحنه هاى زندگى خارج نموده اند . توقف در استنباط و بسنده كردن بر آرا و نظريات پيشوايان مذاهب چهارگانه نتايج سوئى را براى جامعه اهل سنت

[1]ـ براى آگاهى بيشتر در اين زمينه مى توانيد به كتاب المراجعات , علامه شرف الدين , ص 12 و الانصاف فى سبب الخلاف , شاه ولى الله حنفى معروف به دهلوى , و الاجتهاد فى الاسلام , ناديه , شريف عمرى ص 219 , و المدخل لمدرسه الشريعه الاسلاميه , عبدالكريم زيدان , ص 147 , و مدخل الفقه , عبدالسلام مذكور , ص 58 و دائرة المعارف فريد و جدى ج 3 / ص 197 مراجعه كنيد .