در هر حال تكميل ابحاث اين دوره نياز به بيان دو امر دارد :
1 ـ انگيزه تدوين مسائل اجتهادى اصولى به گونه علمى و فنى .
2 ـ نخستين كسى كه آنها را به گونه علمى مطرح نمود .
1 ـ انگيزه تدوين مسائل اصولى به گونه علمى و فنى :
پيش از بيان انگيزه تدوين مسائل اصولى و قواعد اجتهادى به گونه علمى و فنى , لازم به ذكر است كه انسان پس از ايمان به خداوند و شريعت اسلام و احساس مسئوليت در برابر پروردگار از آنجا كه خود را در امتثال اوامر و اجتناب نواهى , بنده او مى شمرد , لذا بر خود لازم مى داند كه گفتار و رفتار و كردار خود را در همه ابعاد زندگى مادى و معنوى بر اساس شريعت آسمانى كه توسط جبرئيل بر پيامبر نازل شده و او هم بدون كم و كاست به انسانها ابلاغ نموده است , انجام دهد و عقل و انديشه , او را وامى دارد كه در همه تصرفات فردى و اجتماعى خود براساس آن شريعت , حكم شرعى را بيان كند , بدين معنا كه خود را ملزم بداند كه همواره از وظيفه اى كه دينش عمل به آن را فرمان داده است اطاعت و پيروى نمايد .
طبعا اين مطلب به زمان پس از رحلت پيامبر ( ص ) اختصاص دارد , چون در زمان او بهترين راه براى شناخت احكام و وظايف در مواردى كه نمى توانست از راه قرآن به آنها آگاهى پيدا نمايد , خود رسول الله بود , زيرا مردم بدون هيچ واسطه به شخص او مراجعه و پاسخ مسائل مورد نياز را بدون دغدغه دريافت مى كردند .
پس با وجود رسول خدا ( ص ) دست و بال مسلمانان باز و به سهولت و آسانى مشكلات آنان برطرف و از مسائل و احكام شرعى مورد نياز آگاه مى شدند و در اين مقام به مشكل مهم و سختى دچار نمى شدند و بدين جهت است كه آن عصر را (( عصر سعادت (( ناميده اند , زيرا عصرى بود كه براى شناخت احكام الهى نيازى به علومى كه در دوره هاى بعد پيدا شد در بين نبوده است . ولى بعد از وفات رسول خدا ( ص ) كه مسلمانان از رسيدن به خدمت او براى دريافت احكام محروم گرديدند , مرجع پاسخگويى مردم كتاب خدا و سنت او شد . استفاده احكام و وظايف الهى از آنها در اوايل امر چندان سخت و دشوار نبود , زيرا همانگونه كه در بحثهاى گذشته گفته ايم :
اولا ـ از سويى در اصحاب رسول خدا ( ص ) عالمانى وجود داشتند كه مطابق آنچه از
پيامبر شنيده بودند به مردم پاسخ مى دادند .
ثانيا ـ هنوز حوزه اسلام از توسعه و گسترش برخوردار نشده بود .
ثالثا ـ قضايا و پديده هاى جديد و رويدادهاى نوينى در ميان نبود و بيشتر مسائل همان مسائلى بود كه پاسخ آنها به گونه عام و يا به گونه خاص در سنت رسول خدا بود .
ولى با گذشت زمان و دورى از عصر تشريع كه از بعثت تا وفات پيامبر است ( كه به حسب تقسيم ما دوره اول از ادوار اجتهاد به شمار آمد ) و نيز دورى از عصر صحابه ( كه حدود صد سال به طول انجاميد ) و نيز دورى از اوايل عصر تابعين , و از طرفى ديگر پيدايش مسائل نوين و فروع تازه در اين زمان بود كه به دست آوردن احكام و وظايف شرعى براى مسلمانان مشكل گرديد , و مراتب ابهام در تفقه و استنباط احكام و وظايف از مبانى شريعت متراكم تر مى گشت و بدين جهت آنها نمى توانستند از راه نصوص شريعت و ظاهر آنها پاسخگوى مسائل باشند , بدين جهت براى رفع اين مشكل به جستجوى راهى پرداختند تا بتوانند وظايف دينى خود را به دست آورند , پس از آنجا كه اوامر و نواهى و شريعت و وظايف دينى در همه وقايع و حوادث و رويدادها واضح و مشخص نبود , لذا تعيين وظيفه مسلمانان در برابر شريعت آسمانى نيازمند به بحث علمى دقيق و بررسى گسترده اى داشت تا آنها بتوانند وظيفه خود را دريابند و بر طبق آن عمل نمايند .
بنا بر اين بسيار ضرورى بود كه علمى پديد آيد كه در صدد تعيين وظيفه شرعى مسلمانان باشد تا آنان را در شناخت احكام شرعى و وظايف دينى از روى دليل معتبر و منطق صحيح يارى دهد . از اينجا بود كه علم فقه پديد آمد , تا عهده دار اين مسئوليت مهم شود .
پس فقه يعنى آشنايى با دليل بر تعيين وظيفه شرعى انسان در برابر احكام حوادث واقعه , و وظيفه شرعى يعنى نحوه رفتارى كه پيروى از دين , انسان را بدان وامى دارد تا بر طبق آن عمل كند , آنگاه علم فقه گسترش مى يابد و با فزونى پديده ها و رويدادها و موضوعات مستحدثه , استنباطها نيز گسترده تر مى شود و براى تعيين تكليف در هر واقعه اى استنباط خاصى لازم به نظر مى رسد .
گو اينكه استنباطهاى بسيارى در علم فقه وجود دارد , اما همه آنها از عناصر خاصه يكسان و قوانين كلى همگونى برخوردارند كه از مجموع آن اصول و قوانين , پايه هاى
اساسى استنباط شكل مى گيرد , مثل عنصر حجيت ظهور , حجيت خبر واحد , حجيت اجماع تعال و ترجيح و امثال آن .
شكل گيرى اين عناصر مشترك در استنباط , موجب شد تا علم خاصى پيدا شود كه پيرامون آن عناصر به بررسى بپردازد و آنها را براى به كارگيرى در علم فقه آماده سازد و آن (( علم اصول )) بود . بر اين اساس مى توان علم اصول را چنين تعريف كرد : علم آشنايى با عناصر مشترك در مسير حكم شرعى .
بدين جهت برخى از عالمان و انديشمندان در اواخر ايام غيبت صغراى امام زمان ( عجل الله فرجه الشريف ) در صدد برآمدند كه قواعد و قوانين اين علم را مطرح سازند و مورد تدوين قرار دهند تا با به كارگيرى آنها به وسيله اجتهاد در منابع و مبانى مسائل پاسخگو شوند . بنا بر اين علم اصول , نقش مهم و سازنده اى را در مقام استنباط احكام شرعى حوادث واقعه را از منابع و مايه هاى اصلى استنباط دارد .
آن قواعد و قوانين در آن زمان , به گونه علمى و فنى مطرح و تدوين شد و بعد از آنان انديشمندان و عالمان بزرگ در هر هشت مرحله اجتهاد اهميت اين علم را دريافتند و شب و روز در پاسدارى از اصول و اصلاح قواعد و ترتيب بخشها و فصول و تنظيم ادله آن بى وقفه كوشيدند و هر يك به سهم خود و به مقدار توانايى خويش كتابهاى ارزنده اى درباره مسائل آن تأليف نموده و تا به امروز اين شيوه ادامه يافته است . لذا از اين راه توانستند در برابر رويدادهاى نوين و جديد در آن زمان پاسخگو بوده و به مشكلات فقهى و نابسامانيهاى آن پايان بخشند .
كمال تدريجى علم اصول :
هر علمى و هر مبحثى در آغاز پيدايش , بسان نوزادى است كه نياز مبرم به مراقبت و وارسى دارد و با تلاش در اين زمينه در سير رشد و تكامل قرار گرفته , تبديل به انسانى قوى و نيرومند و كارآمى شود .
علم اصول و ابحاث اجتهادى تدوين شده نيز از اين قانون مستثنا نبوده و در بدو پيدايش اينگونه كه امروز داراى تكامل و گسترش است نبوده , ولى بعدا به همت عالمان بزرگ و ابتكارات و نوآوريهاى آنان به تكامل و گسترش رسيده است . تا آنجا كه ما امروز شاهد عالى ترين مراحل آن هستيم .
بدون ترديد خدمت مجتهدان در اين زمينه بسيار بزرگ و مهم بوده و با هيچ امر قابل مقايسه نيست , زيرا اگر آنان , آن عناصر مشترك استنباطى را منظم نمى كردند و براى به كارگيرى آنها در منابع شناخت از راه اجتهاد آماده نمى ساختند ما امروز نمى توانستيم پاسخگوى رويدادها و مظاهر نوين زندگى باشيم , زيرا اجتهاد معتبر مبتنى بر آنهاست .
آغاز زمان تدوين علم اصول :
عالمان اهل سنت در تدوين ابحاث اجتهادى و قواعد اصولى بر عالمان تشيع پيشى داشته اند و اين بدين جهت بود كه آنان معتقد بودند كه با وفات رسول خدا ( ص ) عصر نصوص و روايات پايان پذيرفت و لذا به خاطر بهره نجستن از اخبار و نصوصى كه از اهل بيت صادر مى شد , در مضيقه و تنگناهاى گوناگون قرار گرفتند و ناچار شدند تا از راه منابع ظنى بهره بجويند و از اين رو در تنظيم و تدوين آنها كوشيدند .
اما اماميه معتقد بودند كه پس از وفات رسول خدا ( ص ) عصر نصوص پايان نگرفته و ائمه معصومين امتداد وجود پيامبرند و قول و فعل و تقرير آنان مانند قول و فعل و تقرير رسول خدا ( ص ) حجت است و سنت شمرده مى شود , از اين رو , در آن زمان نيازى چندان به تدوين آنها نبود و لذا در تنظيم ابحاث اجتهادى و قواعد اصولى تأخير شد .
2 ـ نخستين كسى كه علم اصول را تدوين كرد :
در اينجا مناسب است اين موضوع را در دو مقام مطرح كنيم :
مقام اول در جامعه اهل سنت .
مقام دوم در جامعه تشيع .
اما مقام اول : در اينكه محققان و مجتهدان اهل سنت در زمينه قواعد اصول و عناصر مشترك اجتهادى كتابهاى گوناگون و متنوعى نوشته اند جاى بحث و اختلاف نظر نيست , تنها بحث در اين است كه چه كسى از آنان اين كار را آغاز كرد .
به عقيده برخى از محققان اهل سنت مانند ابن خلدون , نخستين كسى كه اصول فقه را در ميان اهل سنت به شيوه علمى و فنى نوشت , محمد ابن ادريس شافعى ( م 204 ه ( پيشواى مذهب شافعى بود و كتاب او به نام رساله امام شافعى معروف گرديد , پس از
وى فقهاى حنفى در اين زمينه به تحقيق و تأليف پرداختند .
صاحب كشف الظنون و علامه جلال الدين سيوطى نيز داراى همين نظريه هستند . علامه سيوطى در كتاب الوسائل الى المعرفة الاوائل مى گويد : (( اولين كسى كه در اصول فقه كتاب تصنيف كرد به اتفاق همه , شافعى بوده است , او در اين رساله از نصوص كتاب خدا , سنت , ناسخ و منسوخ , شرايط حديث منقول به خبر واحد , اجماع , اجتهاد , استحسان , قياس و . . . بحث كرده است .
و صاحب كتاب معجم المطبوعات العربيه , طى شماره كتابهاى شافعى چنين مى گويد : (( دومين كتاب شافعى اصول الفقه يا رسالة الامام است و آن نخستين كتابى است كه در اين علم تصنيف شده است . ولى از سوى ديگر بعضى احتمال داده اند اولين كسى كه در اوان حكومت عباسيان به تأليف علم اصول پرداخت , قاضى ابويوسف يعقوب بن ابراهيم كوفى , شاگرد ابوحنيفه بود , زيرا او به سال 182 هجرى قمرى وفات كرد , در حالى كه وفات شافعى به سال 204 هجرى بوده است . ))
مورخ بزرگ اهل سنت احمد بن محمد , معروف به ابن خلكان ( م 681 ) صاحب وفيات الاعيان مى گويد : (( قاضى ابويوسف نخستين كسى است كه در اصول مطابق مذهب استادش ابوحنيفه كتابى نوشته است . )) بيشتر حنفيان داراى اين نظريه اند .
دسته سومى بر اين عقيده اند كه فقيه عراق و استاد محمد بن ادريس شافعى و تنظيم كننده آراى ابوحنيفه : محمد بن حسن شيبانى در تأليف ابحاث اصولى بر شافعى پيشى داشته است , زيرا وفات او به سال 182 يا 189 هبوده است .
ابن نديم در كتاب الفهرست خود مى گويد : علامه محمد بن حسن شيبانى , تأليفى به نام اصول الفقه , داشته و همو مى گويد : شافعى , يك سال ملازم شيبانى بود و در طول اين مدت آنچه از كتابهاى شيبانى مورد پسندش بود استنساخ نمود , امام شافعى نيز خود اعتراف دارد كه از كتابهاى شيبانى به مقدار بار شتر چيز نوشته است .
باز در كتاب فهرست , در طى مؤلفاتى كه براى شيبانى ذكر شده , كتاب اصول الفقه و كتاب الاستحسان و كتاب الاجتهاد بالرأى ياد شده است .
با اين حساب نمى توان گفت محمد بن ادريس شافعى نخستين كسى است كه در ميان اهل سنت , علم اصول را تأليف و تدوين نموده است .
وجه جمع بين گفته ها و نظرات :
مى توانيم اختلاف نظر درباره نخستين كسى كه از ميان اهل سنت , ابحاث اصولى را تدوين نمود , اين گونه برطرف كرده بگوييم : پيش از محمد بن ادريس شافعى , علم اصول توسط قاضى ابويوسف و محمد بن حسن شيبانى تدوين شده بود , ولى جامع و فراگير نبود , سپس شافعى به گونه جامع و فراگير همه ابحاث آن را به رشته تحرير در آورد و از نظر كمى و كيفى به آن گسترش بخشيد .
تذكر دو نكته :
نكته اول اين كه برخى قواعد اصولى و عناصر مشترك اجتهادى را به ابوحنيفه نسبت داده اند , ولى اين نسبت , نادرست است . زيرا اگر منظور اين باشد كه او آنها را تأليف و تدوين نموده بطلان اين نظريه واضح است , چون توسط هيچ كس و هيچ كتابى ادعا نشده كه او در زمينه اصول الفقه كتابى را تأليف نموده باشد .
و اگر منظور اين باشد كه او بر طبق بعضى از مسائل اصولى و عناصر مشترك استنباطى مانند قياس , استحسان و اجتهاد او راه رأى عمل كرده و بر طبق آنها فتوا داده , اين نظريه گر چه درست است و حتى برخى از قواعد اصولى در عصر او رواج يافت و بدون ترديد او بر كسانى كه در زمينه اصول الفقة كتابى تدوين نموده اند پيشى داشت , ولى اين دليل سبقت او نمى شود , زيرا در اين صورت بايد بگوييم افرادى در زمان صحابه مانند عمر بن خطاب و عبدالله بن عمر كه اولى به قياس , و دومى به استحسان , و نيز در زمان تابعين مانند ابراهيم بن يزيد نخعى و حماد بن ابى سليمان استاد ابوحنيفه و محمد بن عبدالرحمان ابن ابى ليلا ( م 148 ) معاصر ابوحنيفه كه به قياس عمل مى كردند اين تدوين نسبت داده شود .
در هر حال آنچه از راه بررسيها و كاوشها به دست مىآيد اين است كه ابوحنيفه اصلا داراى تأليف حتى در غير ابحاث اجتهادى نبوده است و اما كتاب الفقه الاكبر كه بسيار كم حجم و درباره اصول اعتقادى است برخى از محققان حنفى بر اين اعتقادند كه تأليف وى نيست , زيرا اگر او مى خواست كتابى بنويسد بهتر مى نوشت .
اما مى توان گفت بدون ترديد قياس و استحسان كه از مسائل اصولى است , در زمان ابوحنيفه بسيار گسترش يافت و او بر اساس آنها احكام را بيان مى كرد . و بدين جهت
ابن خلكان ( م 681 ) درباره اش گفته است : (( كان اماما فى القياس )) و بعضى ديگر گفته اند (( كان رئيس القياسيين . )) و بدين جهت مورد مذمت و سرزنش برخى از دانشوران جامعه اسلامى قرار گرفت , چنانچه عده اى از محققان اهل سنت گفته اند كه وى در چهارصد مسأله يا بيشتر با رسول خدا مخالفت كرد .[1]و يا آنكه ابن خلدون گفته است : او فقط بر طبق هفده حديث از رسول خدا عمل كرده است . البته اين نظريه قابل نقد است زيرا او داراى جامع المسانيد است كه خوارزمى آن را گردآورى نموده است .
نكته دوم : بعضى بر اين اعتقادند كه ابوحنيفه نخستين كسى بود كه علم فقه را تدوين كرده است . جلال الدين سيوطى در كتاب الوسائل الى معرفة الاوائل گفته است : (( اول من صنف فى الفقه ابوحنيفه . ((
ولى اين نظريه نيز مورد نقد و اشكال قرار گرفته , زيرا مكحول شامى ( م 116 ) و نيز ابو رافع قبطى و ابوالوليد عبدالملك بن عبدالعزيز ( م 150 ) پيش از او در فقه داراى تأليف بوده اند .
اصوليان مشهور حنفى :
با توجه به مطالب ياد شده نمى توان مدعى شد كه شاگردان بزرگ ابوحنيفه , قاضى ابويوسف و يا تلميذ كوچك او محمد بن حسن شيبانى , نخستين مؤلف كتاب اصولى است , ولى بايد يادآور شد كه در ميان حنفيان عالمانى حضور داشتند كه در علم اصول شهرت يافته و بدان تكامل و گسترش بخشيده اند و در موضوع اصول , كتابهاى متنوع و گوناگون تدوين نموده اند . از آن جمله :
علامه ابوزيد دبوسى ( م 403 ه ) صاحب كتاب الاصول .
ـ علامه على بن محمد بزودى ( م 482 ) نويسنده كتاب الاصول كه آن را عبدالعزيز بخارى و نيز نسفى در المنار شرح نموده اند و اين شرح را ابن ملك در منار الانوارو ابن العينى شرح كرده اند و صدر الشريعه آن را مختصر كرده و تنقيح الاصول نام نهاده و سپس آن را شرح نموده و آن را التوضيح فى شرح تنقيح الاصول نام نهاد و پس از آن سعدالدين تفتازاتى آن را شرح كرد و بر آن نام التلويح فى شرح التوضيح نهاد .
[1]ـ از ربيع الابرار زمخشرى به نقل از مرآت العقول
ـ علامه احمد بن على بن تغلب بغدادى ( م 614 ه ) معروف به ابن ساعاتى , نويسنده كتاب البدايع . اين كتاب مجموعه اى است از كتاب الاحكام فى اصول الاحكام اثر سيف الدين آمدى .
ـ علامه عبيدالله بن مسعود ( م 747 ) نويسنده كتاب تنقيح الاصول و صاحب كتاب النقايه فى مختصر الوقايه .
ـ علامه محمد بن عبدالوهاب , معروف به ابن همام ( م 681 ) مؤلف كتاب التحرير فى اصول الفقه , او اين كتاب را به روش حنفى و شافعى نوشته و استاد محمد امين آن را شرح كرده و تيسير التحرير نام نهاده است .
ـ علامه شاشى , مؤلف كتاب الاصول . اين كتاب از متون درسى محسوب مى شود و بخصوص تدريس آن در اهل سنت ايران معمول است .
ـ استاد محب الله بن عبدالشكور بهارى ( م 1119 ) او در اين كتاب روش و شيوه محمد بن ادريس شافعى را نيز رعايت كرده است .
اصوليان مشهور مالكى :
اصوليان مشهور مالكى كه در علم اصول كتاب تدوين نموده اند عبارتند از :
ـ علامه جمال الدين عثمان بن حاجب ( م 646 ) نويسنده كتاب منتهى السئول و الامل .
ـ علامه ابوعمر و عثمان بن عمر بن ابى بكر كردى اسنوى ( م حدود 570 ـ ( 646 معروف به ابن حاجب , مؤلف كتاب مختصر الاصول , اين كتاب از شهرت خاصى در بلاد مشرق و مغرب برخوردار شد .
ـ ابوعبدالله محمد الشريف الحسينى تلمسانى ( م 771 ) نويسنده كتاب المفتاح در اصول فقه .
ـ ابواسحاق ابراهيم شاطبى قرناطى ( م 780 ) مؤلف كتاب الموافقات فى اصول الشريعه و كتاب الاعتصام .
ـ شهاب الدين ابوعباس قرافى ( م 684 ) نويسنده كتاب الفروق .