آشنا نيستند , قدرت استنباط احكام شريعت را از قرآن ندارند , و بدين جهت قرآن براى غير معصوم حجيت ندارد .
و اجماع نيز , بدان جهت بى اعتبار است كه دليلى بر اعتبار و حجيت آن در شريعت وجود ندارد و از بدعتهايى است كه اهل سنت در برابر كتاب خدا و سنت رسول الله تراشيده اند . و عقل ـ آنگاه كه داراى مبدأ حسى يا قريب به حس نباشد ـ كارآيى نداشته و فاقد حجيت است , بدان جهت كه نمى تواند فلسفه همه احكام و مصالح و مفاسد واقعى همه مسائل شرعى را درك كند . )) و تنها به نظر مجلسى اجماع دخولى يعنى اجماعى كه قول امام عليه السلام در مجمعين داخل باشد حجت و معتبر مى داند ولى بر اين بينش و اعتقاد است كه چنين اجماعى محقق نمى گردد بلكه معتقد است بطور كلى در زمان غيبت امام عليه السلام اطلاع بر اجماع امكان ندارد[1]
بيانى كوتاه در نقد بينش اخباريان
دلايلى كه اخباريان بر عدم حجيت كتاب , اجماع و عقل اقامه كرده اند , داراى استحكام كافى نيست , بلكه بسيار ضربه پذير است و با اندك آشنايى با روح فرهنگ و معارف اسلامى مى توان به سستى ادله آنان پى برد .
حجيت كتاب : نگاهى به اخبار و احاديث منقول از معصومين بيان كننده اين مطلب است كه در بسيارى از موارد امامان معصوم ( ع ) پيروان خود را به كتاب خدا ارجاع داده اند و براى درك حقايق و معارف دينى آنان را به ظاهر قرآن راهنمايى كرده اند , كه در پايان اين بحث به آن خواهيم پرداخت و اين موارد خود دليل بر حجيت قرآن براى همگان است و گرنه معصوم ديگران را به آن ارجاع نمى داد .
حجيت اجماع : آنچه سبب شده كه بنيانگذار شيوه اخباريگرى اجماع را نپذيرفته , دو عامل است :
الف ـ عدم درك صحيح او از اجماع مورد قبول در فقه اماميه .
ب ـ تعصب شديد او نسبت به عقايد اهل سنت و جماعت , پيرامون اجماع و پيامدهاى سياسى و اعتقادى آن .
فقهاى اماميه معتقدند كه هر گاه مكلفى حكم مسأله اى را در كتاب و سنت نيافت ,
[1]ـ بحارالانوارج 89 ص 222
بايد به اجماع ( آراى فقها ) نظر كند , اگر فقها در آن مسأله داراى نظريه و فتواى واحدى بودند , آن نظريه را بپذيرد و به كار گيرد . زيرا اجماع و اتفاق نظر همه علما بر يك رأى , حكايت كننده از قول و نظر معصوم ( ع ) است .
فقهاى بزرگ اماميه ـ قدما و متأخرين و متأخر متأخرين ـ مانند : سيد مرتضى , شيخ طوسى , ابوالصلاح حلبى , شيخ انصارى , شيخ نائينى , سيد بروجردى اعلى الله مقامهم براى كاشفيت اجماع از قول و رأى معصوم ( ع ) راهها و شيوه هاى مختلفى را پيموده اند . نگارنده آنها را به گونه اى مفصل در منبع سوم از منابع اجتهاد يادآور شده است .
زيرا نگارنده بر اين عقيده است كه اجماع محصل گاهى از اسباب اطمينان به صدور حكم از ناحيه معصوم ( ع ) است , مانند : قول لغوى به اينكه فلان لفظ براى فلان معنا وضع شده است . و گفتار رجالى به اينكه زيد مورد وثوق و اطمينان است . و يا تراكم ظنون كه گاهى موجب اطمينان مى شود . از سوى ديگر در ميان مسائل فقهى حدود پانزده يا هفده مسأله است كه به جز اجماع مدرك ديگرى ندارند .
در هر حال اجماع مورد قبول اماميه اجماعى است كه حاكى از رأى معصوم ( ع ) باشد و اين غير از اجماعى است كه علماى اهل سنت و جماعت بدان معتقدند . اگر چه لفظ اجماع در هر دو مذهب تشيع و تسنن به كار مى رود , ولى از نظر معنا و محتوا كاملا متمايز از يكديگرند .
ولى متأسفانه اين اشتراك لفظى سبب شده است كه برخى ـ از جمله اخباريان ـ اجماع مورد قبول اماميه را با اجماع مورد قبول اهل سنت , خلط كرده و تمايزى ميان موارد كاربرد آن قايل نشوند . و به دليل اينكه اجماع اهل سنت را مغاير با اصول مذهب و سنت پيامبر ( ص ) شناخته اند به مبارزه بى چون و چرا با كلمه اجماع ـ هر چند در معناى ديگرى به كار رفته باشد ـ برخيزند !
حجيت عقل : بينش علامه استرآبادى درباره عقل نيز قابل قبول فقها نيست . زيرا به نظر فقهاى اماميه , در موارد عدم دستيابى به كتاب , سنت و اجماع , چاره اى جز تمسك به دليل عقلى نيست . چون بنا به تصريح روايات , عقل حجت خدا بر بندگان و حجيت بندگان برخداست و همه شريعتها و مكاتب آسمانى حجيت عقل را پذيرفته اند .
علامه استرآبادى و پيروان او , ادراك حسن و قبح را براى عقل انكار نكرده اند , ولى با اين وصف اطاعت از عقل را در تشخيص احكام شرع نكوهش كرده و جايز نشمرده اند !
بى اعتبار شمردن مطلق احكام عقلى چيزى است كه با وجدان و روح بشر سازگار نيست . چگونه مى توان , حكم عقل را در مسائل غير حسى به طور مطلق بى اعتبار دانست ! حال آنكه وجوب اطاعت بندگان از فرمان خدا و احكام شريعت , حكمى از احكام عقل است كه نه مبدأ حسى دارد و نه مبدأ قريب به حس ! و براستى اگر اين فرمان درونى , انسان را به اطاعت واندارد , اگر هزاران فرمان از برون صادر شود , تأثيرى نخواهد داشت , چرا كه تشخيص نيست و آنجا كه تشخيص نيست و تمايز و ادراكى نباشد تكليفى نيست و اگر هم اطاعتى بدون تشخيص و ادراك درونى صورت گيرد , ارزشى نخواهد داشت .
جايگاه عقل در آيات و روايات
روايات و آيات فروانى در شريعت وجود دارد كه جايگاه رفيع عقل را بيان كرده و لزوم اعتماد بر آن را روشن ساخته است .
الف ـ در قرآن , عقل و ادراك وانديشه آدمى با تعابير گوناگونى مدح شده و جايگاه اصلى آن تبيين گرديده است و آيات بسيار زيادى در قرآن بر اين مطلب تصريح كرده است براى نمونه چند آيه ذكر مى گردد .
ان فى ذلك لايات لقوم يعقلون ( رعد ( 5 /
ان فى ذلك لايات لقوم يتفكرون ( رعد ( 3 /
ان فى ذلك لذكرى لاولى الالباب ( زمر ( 21 /
آياتى كه در قرآن روى ( عقل , فكر و انديشه ) انگشت گذارده و آن را محور هدايت , ايمان و عبوديت و اطاعت قرار داده است حدود هشتاد آيه است . براى درك بيشتر جايگاه عقل در قرآن به المعجم المفهرس لالفاظ القرآن الكريم ذيل ماده هاى (( عقل )) , (( فكر )) , (( لب )) , (( نظر )) , (( تدبر )) , و . . . مراجعه كنيد .
ب ـ در اخبار و احاديث بسيارى نيز بر حجيت عقل تصريح شده است . به عنوان مثال :
(( عن ابى الحسن ( ع ) حين سئل : فما الحجة على الخلق اليوم قال : فقال : العقل يعرف به الصادق على الله فيصدقه و الكاذب على الله فيكذبه )) ( اصول كافى , كتاب عقل و جهل , حديث 20 )
شخصى از امام ابوالحسن ( ع ) پرسيد : حجت خدا بر مردم چيست ؟ امام در پاسخ
فرمود : عقل . زيرا سخن راست را با عقل مى توان تشخيص داد و تصديق كرد و سخن دروغ را نيز با عقل مى توان شناخت و تكذيب كرد .
الامام الصادق ( ع ) : (( حجة الله على العباد , النبى و الحجة فيما بين العباد و بين الله , العقل )) . ( اصول كافى , كتاب عقل و جهل , حديث 22 ) .
امام صادق ( ع ) فرمود : حجت خدا بر مردم , پيامبر است و حجت ميان بندگان و خدا عقل است .
الامام الكاظم ( ع ) : (( يا هشام ان لله على الناس حجتين , حجة ظاهره و حجة باطنه , و اماالظاهره فالرسل و الانبياء و الائمه , و اما الباطنه فالعقول )) .
امام كاظم ( ع ) به هشام فرمود : اى هشام همانا خداوند بر مردم دو حجت دارد . حجتى ظاهر و حجتى نهان . حجت ظاهر , فرستادگان و پيامبران و امامان هستند و حجت باطن و نهان عقلهاى نهفته شده در انسانها است .
البته سخن پيرامون احكام عقلى و محدوده شناخت و ميزان رهيابى و روشنگرى آن بسيار است . و ما كه دريافتهاى عقلى را ارج مى نهيم , معنايش اين نيست كه عقل را ملاك شناخت و دريافت همه حقايق آشكار و نهان بدانيم . بلكه اعتقاد داريم كه حقايقى در جهان هستى وجود دارد كه عقل منهاى وحى نمى تواند بدانها دست يابد و آنها را شناسايى كند . در اين گونه موارد , هر گاه عقل و فلسفه حكمى را نيافت , معنايش باطل بودن آن حكم نيست . بلكه نقطه نظر ما به آن روى ديگر اين سكه است , يعنى معتقديم كه هر گاه عقل قدرت شناخت و درك واقعيتى را دارا باشد , شناخت و ادراك آن براى ما حجيت است .
بنابراين , نمى توان به طور مطلق منكر حجيت عقل شد و نور آن را ناديده گرفت و نيز نمى توان نور آن را مطلق دانست و تنها راه شناخت حقايق و ملاكها و كشف واقعيتها را تعقل و تفكر صرف به شمار آورد .
عقل در مستقلات عقلى و شناخت ملاكهاى قطعى و بديهيات , بى ترديد حجت است . و در مواردى كه مسأله اى از بديهيات نباشد ولى دليل عقلى و نقلى معارض با حكم عقل وجود نداشته باشد , باز هم حكم عقل حجت است .
در مواردى كه دو حكم عقلى با هم معارض باشند , هرگاه يكى از آن دو به وسيله دليلى نقلى تأييد شود بر ديگرى ترجيح خواهد داشت .
در صورتى كه دو دليل نقلى با هم در تعارض باشند , هر گاه يكى از آن دو به وسيله دليل عقلى تأييد شود آن دليل نقلى رجحان خواهد يافت . در موردى كه دليل عقلى با دليل نقلى در تعارض باشند , رجحان با دليل نقلى معتبر است .
بعضى معتقدند كه ترجيح دليل نقلى بر دليل عقلى در صورتى درست و قابل قبول است كه مقصودمان از دليل عقلى معناى عام آن باشد ـ يعنى آنچه را انسان به عنوان حكم عقل تلقى مى كند و چه بسا در مواردى حكم عقل نباشد ـ و اما اگر مقصود از دليل عقلى معناى خاص آن باشد ـ يعنى آنچه را عقل سليم و عقل فطرى خالى از شائبه هاى و همى و هوسهاى نفسانى بطور واقعى درك مى كند ـ در اين صورت معنا ندارد كه بگوييم دليل نقلى بر دليل عقلى ترجيح دارد . زيرا دليل عقلى در اين فرض عبارت است از درك واقعيت و شناخت حقيقت , و اين همان حجت باطنى است و امكان ندارد كه حجت باطنى با حجت ظاهرى خداوند در تعارض باشند .
بلى اين امكان هست كه آنچه به عنوان حجت ظاهرى به ما رسيده , ظاهرا با حجت باطنى در تعارض باشند , اما پس از تعمق تعارض برطرف شود . و نيز اين امكان وجود دارد كه راه دستيابى به حجت ظاهرى كلام پيامبر ( ص ) و امام ( ع ) ـ قطعى نباشد كه در اين صورت اگر عقل فطرى داراى حكم روشن و صريح بوده و با دليل نقلى در تعارض باشند , حكم عقلى , ـ به معناى خاص آن ـ بر دليل نقلى ترجيح خواهد يافت .
مرحوم شيخ يوسف بحرانى در كتاب گرانقدر حدائق الناضرة ( ج 1 , ص 132 ـ 129 ) به حجيت عقل فطرى تصريح كرده و اظهار داشته است كه حكم شرع مطابق حكم عقل فطرى است و حكم عقل فطرى مطابق حكم شرعى است .
بنابراين , هر گاه عقل در مسأله اى داراى حكم قطعى باشد , آن حكم حجت است و از نظر شرعى داراى اعتبار مى باشد . و اين واقعيتى است كه تمامى علما بدان پايبند هستند و اختلافى در آن نيست .
نگرشى به نظر علامه مجلسى :
از نظر علامه مجلسى نويسنده كتاب بحارالانوار , عقل تنها نيروى ادراك خير و شر و تمييز بين حق و باطل در شناخت اسباب اشياء است و نيز مناط براى تكليف و معيار ثواب و عقاب است و با چنين نيرويى درجات تكليف فرق و متفاوت مى گردد و اين قوه و نيرو با
علم و دانش و عمل تقويت مى گردد[1]ولى براى عقل نقشى در مقام استنباط احكام شرعى قايل نيست و ادراك عقلى را در اين زمينه معتبر نمى داند , زيرا بر اين بينش و اعتقاد است كه عقل چه بسا در ادراك خود خطا كند . براى جلوگيرى از خطاها و اشتباهات عقل تنها تعقلى اعتبار دارد كه با قانون شريعت همگام باشد[2]و نيز بر اين بينش و اعتقاد است كه اعتماد بر عقول و آراى انسانى بدون مراجعه به شرع فاسد و بى اعتبار است و هميشه باعث گمراه شدن و گمراه كردن است[3]او در بيان توضيح خبرى مى گويد : امامان باب عقل را بعد از شناخت آنها بسته اند و امر كرده اند كه از آنان در وقت نياز پيروى كنند و نهى كرده اند از اينكه بر عقول ناقصه اعتماد نمايند[4]او بر اين بينش و اعتقاد است كه پروردگار ما را در هيچ امرى به رأى و نظر شخصى خودمان واگذار نكرده است .[5]
مجلسى تنها براى عقل در شناخت امام اعتبار قائل است نه در شناخت احكام شرعى مگر در جايى كه نظر عقل با رأى امام موافق باشد[6]او حتى تنها احاديث را منبع در مسائل اعتقادى مى داند نه عقول را , چون عقول را از درك چنين مسائلىقاصر مى داند .
او مى گويد : ما بايد به نص آيه هفت از سوره حشر : ما اتاكم الرسول فخذوه و مانها كم عنه فانتهوا )) از پيامبر در همه امور اعم از اصول و فروع پيروى نماييم و چون پيامبر علوم و معارف اسلامى را نزد اهل بيت به وديعه گذاشت . ما بايد به اخبار آنها تمسك جوييم و در آنها ( براى به دست آوردن احكام ) تدبر نماييم و راهى جز اين براى ما نيست[7].
از ديدگاه مجلسى بايد براى به دست آوردن اصول اعتقادى به روايات و قرآن مراجعه نمود و اين راه منحصر است . لذا آنچه با آيات و اخبار ثابت شده است اين است كه خدا يكى است و شريك ندارد[8]پناه بر خدا اگر مردم در اصول اعتقادى بر عقول تكيه و اعتماد نمايند كه در اين فرض در صحنه جهالت و نادانى حيران مى شوند[9]خلاصه او
[1]ـ بحارالانوارج 1 ص 99
[2]ـ بحارالانوارج 1 ص 103
[3]ـ رسالة الاعتقادات مجلسى
[4]ـ بحارالانوارج 2 ص 313
[5]ـ مرآة العقول ج 1 ص 2
[6]ـ بحارالانوارج 2 ص 313
[7]و 8 و 9 ـ رسالة الاعتقادات مجلسى ص 17 ـ 20 ـ 17
ادله شرع بلكه ادله دين را منحصر در سنت مى داند و دلايل ديگر ( كتاب , اجماع , عقل ) را براى استنباط معتبر نمى داند . تنها سنت پيامبر را براى آن معتبر مى داند وآن هم از راه اخبار به دست مىآيد و چون كلام رسول خدا مانند قرآن ناسخ و منسوخ , محكم و متشابه دارد لذا بدون تفسير امامان اعتبار ندارد[1]در اين زمان جز تمسك به اخبار آنان راهى نداريم[2]و مى گويد حقيقت علم جز در اخبار امامان يافت نمى شود[3]. . .
در اين رابطه به اعتقاد بعضى نخستين عالمى كه تصريح كرد عقل يكى از ادله استنباط احكام شرعى است مجتهد جوان و محقق فرزانه ابن ادريس ( م 598 هـق ( در كتاب گرانقدر و اثر ارزشمندش سرائر ( ص 4 ) است ولى آنچه كه از برخى كتابهاى فقهى مانند سرائر و مختلف الشيعه به دست مىآيد اين است كه بزرگ مجتهد و نوآور جهان تشيع ابن جنيد ( م 381 هـق ) نخستين كسى است كه عقل را يكى از منابع اجتهاد و استنباط قرار داده و در مقام استنباط احكام شرعى حوادث واقعه به ادله عقلى تمسك نموده است و پس از او مجتهد جوان نوپرداز ابن ادريس و بعد از او مرحوم محقق على الاطلاق , صاحب شرايع ( م 676 ) در كتاب گرانسنگش معتبر ( ص 7 ) . و سپس شهيد اول , جمال الدين محمد بن مكى ( م 786 هـ ق ) مى باشد . پس از آنان , ديگر عالمان يكى پس از ديگرى اين مطلب را پذيرفته و بدان تصريح داشته اند .
ما در كتاب منابع اجتهاد از ديدگاه مذاهب اسلامى در منبع چهارم كه مربوط به عقل است به اين موضوع پرداخته و مشخص كرده ايم كه عقل در مقام استنباط در عرض كتاب سنت و اجماع قرار دارد يا در طول آنها . براى آگاهى كامل مى توانيد به آنجا مراجعه كنيد .
جايگاه اخبار در مسلك اخباريگرى
چنانچه تبيين شد , منابع استنباط احكام و راه شناخت آن در نزد فقهاى اماميه عبارت است از : كتاب , سنت , اجماع , و عقل . ولى در نزد علامه محمد امين استرآبادى و
[1]ـ الفوائد المدينه ص 136
[2]ـ رساله اعتقادات مجلسى ص 17
[3]ـ بحارالانوارج 89 ص 222
پيروان او تنها راه شناخت احكام شرعى , سنت است كه همان اخبار احاديث معصومين ( ع ) است , آنهم اخبار و احاديثى كه در چهار كتاب معتبر شيعه ( كافى , من لايحضره الفقيه , تهذيب و استبصار ) و برخى از كتب ديگر نقل شده است .
پايبندى مخصوص اين گروه به اخبار و روايات , سبب شد كه آنان را (( اخبارى )) بنامند .
اخباريان , فرقى ميان اخبار صحيح و ضعيف و شاذ ـ كه مورد عمل اصحاب قرار نگرفته ـ و مشهور ـ كه مورد عمل آنها قرار گرفته است ـ و روايات مرسل و مسند و بين نص و ظاهر و متواتر و خبر واحد نگذارده اند .
اخباريان , در مقابل خبر , گويا احساساتى شده , همه ملاكها و معيارها را كنار نهاده و از دست داده اند ! و اين چيزى است كه حاصلى جز جمود فكرى و انحطاط و ايستايى و اكتفا به ظاهر نصوص نداشته و ندارند .
ارمغان شيوه اخباريگرى و پايبندى بى چون و چرا به عنوان روايت نقل شده است , بسته شدن درهاى اجتهاد است كه بزرگترين ضربه بر پيكر فقه اسلامى و حيات اجتماعى اسلام محسوب مى گردد و مى تواند فقه را به جايى بكشاند كه در برابر رويدادهاى نوين زندگى مادى و معنوى متكامل و متحول بشر بى پاسخ بماند .
عوامل گسترش و نفوذ اخباريگرى
علامه ملا محمد امين استرآبادى , بنيان گذار مسلك اخباريگرى , تلاش پيگيرى را براى اثبات و گسترش بينش و نظريات و مسلك خود آغاز كرده بود و در نتيجه زمان زيادى نگذاشت كه مرام او گسترش چشمگيرى يافت .
در عراق , بزرگانى كه موقعيت اجتماعى فوق العاده اى داشتند , به مرام او پيوستند و شهر مقدس كربلا به صورت مركز نشر اخباريگرى در آمده بود و پايگاه اصلى طرفداران اين نظريه به شمار مى رفت .
در اين روزگار , مجتهدان و فقهايى كه به مرام اخباريگرى اعتقاد نداشتند در نظر مردم بى اعتبار و فاقد جايگاه اجتماعى بودند . و از سوى ديگر نحوه برخورد اخباريان با مجتهدان وفقها بسيار شديد و بدبينانه بود و آنان تمامى امكانات خود را براى ستيز با فقها به كار مى گرفتند .
اين جريان ادامه داشت و مرام اخباريگرى همچنان رو به گسترش بود , تا آنكه